در ستایش معمولی بودن!

زندگی درست همونجایی شروع شد که فهمیدم «معمولی» ها رو دست کم نگیرم، معمولی ضعف نیست، کم نیست، در اوجِ بودن هست و عادیه! اونچه بسیار عجیب و مضحکه تشویق به غیر معمولی بودنه. تو این عصر با پیش فرض دویدن و دویدن‌های مکرر و با دلیل‌های منطقی!، باز بهت رسیدن و بهت دیکته کردن بازم بدو و معمولی نباش!، دو چندان بدو که یه وقت کم نیاری! مبادا معمولی بمونی آبروت و آبرومون رو ببری. دردها همه از همینجا شروع میشه، پذیرش و هضم معمولی بودن آرامشی به همراه میاره که اگر سال ها بدوی در مسیر غیرمعمولی بودن هیچ جا شبیه اون آرامش رو پیدا نمی‌کنی، و خب من واقعاً میخوام سر تسلیم فرود بیارم در برابر این معمولی بودنِ پر از آرامش و حتی خیلی اوقات پر از عزت.

​​​​​

روضه مکشوف؛

یادم نیست کجا خونده بودم، اما نوشته بود نوازش جسمی باعثِ رشد بهتر و بزرگتر شدن مغز بچه ها میشه و حتی در افزایش ضریب هوشی موثره. بررسی کرده بودن بخاطر همین گویا تو اون جامعه آماری بچه هایی که تو پرورشگاه و خارج از خانواده بزرگ شده بودن مغز کوچکتری داشتند به نسبت بچه هایی که تو خانواده و تحت محبت و حمایت والدین و سایر اعضای خانواده بودند. همین دیگه هر بار یاد این داستان میفتم اصلاً یه طور بدی مچاله میشم...

شاهد از غیب رسید اینجا کلیک‌کن اینو بخون.

چه کند کسی که در کف به جز از دعا ندارد؛

زهرا حدود چهارده سال پیش همراه یه دوست وبلاگی که سال هاست خبری ازش ندارم میهمان خانه ما شد، نه که من زهرا رو بشناسم، زهرا دوستِ دوستم بود. از زهرا طی اون دیدار و معاشرت کمترین چیزی تو ذهنم مونده بود تا بهارِ سال گذشته به واسطه اتفاقِ شیرینی که از شما! پنهان نیست! من مجدداً با زهرا روبرو شدم، اما چون هر دو ماسک داشتیم و چهارده سال از اولین و آخرین دیدارمون می‌گذشت، کسی کسی رو نشناخت. طی هر بار جلسه و دیدار و چندین بار رفت و آمد و قرارهای مکرر و هفتگی!؛ تا یک روز مغزم مثل یک دستگاه عجیب و پیشرفته جرقه زد و لرزید! و یاد ژست حرف زدن زهرا تو سیزده سال قبل افتاد و مقایسه ش کرد با لحن زهرا در هر جلسه و دیدار هفتگیِ این روزها، باز هم چون ماسک داشت شک داشتم و گفتم شاید فقط یک تشابه اسمی و ذهنیه. یکهو پریدم به صفحه اینستاگرامش، ویدئویی رو باز کردم و مطمئن تر شدم این زهرا همون زهراست!
و بهش پیام دادم که آیا اون دوستِ وبلاگیم رو میشناسه؟! و بله میشناخت! هیجانی که سالِ پیش از روبرو شدن مجدد با زهرا داشتم خیلی شدید بود، شنیده بودم میگن کوه به کوه نمی‌رسه، آدم به آدم می‌رسه اما هرگز ندیده بودم! دنیا اینقدر کوچیک!

حالا بعد از یکسال! چرا اینا رو دارم اینجا می‌نویسم!
متاسفانه از سالِ گذشته «محمد» همسرِ زهرا طی ابتلا به کرونا دچار ضایعه مغزی شده و یکساله در بستره و اوضاع ناخوشی داره، زهرای قوی و عزیزی که میشناختم حسابی رنجور و خسته شده و حالا بعد این یکسال همسرش بخاطر افزایش فشار مغزی دچار خونریزی شده و باید جراحی بشه، جراحی که یا به فلج ختم میشه و یا ... نمی‌دونم چه نیرویی باعث شد اینا رو اینجا بنویسم، اما شک ندارم جریان سیال کائنات مسیر خودش رو میون ما آدم ها به آهستگی و پیوستگی شکل میده و هیچ چیز بیهوده رخ نمیده؛ من به زهرا بسیار مدیونم و مدیون بودنم یک جریانِ شخصی داره، به این خاطر با تمام قلبم دعاگوشم؛ اما گفتم شاید صاحب نفسی امشب و فردا و پس فردایی از اینجا رد بشه و دعایی، کلامی، اثری و حالی رخ بده که خداوند یکبار دیگه معجزه ای بفرسته برای زندگی زهرا و همسرش محمد و دخترک‌شون.
آمین‌گوی دعاهاتون هستم در حق تمامِ بیمارها خصوصاً همسرِ زهراجان.

طلوع شبِ بیستم؛

تو تعبیرِ شیرین همون قسمت از رویاهامی که حتی بهش فکر هم نکرده بودم 

به خورشید و خرما قسم میخوروم*

چشمامو می‌بندم و بوی شرجی رو می‌کشم تو بینی و سینه! خوب تر که نفس بکشم بوی دریا از دو تا خیابون اونورترم میاد تا مشامم و حتی تجسم شکل موج ها!. از ذوقم شدم مث «بره» و جست و خیز کنان اطراف رو رصد می‌کنم، من قبلاً اینجا بودم و اینجا رو دیدم،تو حیاتِ پیشینم!

 نشستم پشت فرمون و دستکشای نخی رو پوشیدم ، می‌گم می‌رم تاب سواری؛ کولر رو می‌زنی و می‌گی برو؛ فرمونو رها می کنم و می‌دوئم سمت تاب های محوطه بازی زمینِ وسط که عجیبه چرا خالیه و خونه ای اونجا نیست؛ سوار تاب می‌شم، نور مستقیم می‌زنه تو چشمم، عینک آفتابی بزرگمو با انگشتای دستکش نخی پوشیده رو دماغم جابه‌جا می‌کنم و خودمو قانع می کنم که نور با پوستِ دور چشمم کاری نداره، بوی ضدآفتاب می‌زنه تو بینی؛ می‌شینم رو لاستیکِ تاب و رو نوک پنجه ها تا جایی که قدم اجازه می‌ده می‌رم عقب، و یه رها شدن محکم.

 تو ذهنم می‌رم به سال ها قبل، به یه خاطره ی تاب سواری خانوادگی، تابی با طناب های سرخ و ضخیم که از یه درخت آویزون شده با یه تکه چوب کهنه که هم بارون دیده و هم آفتاب و ما تک به تک ازش سواری می‌گیریم ...، خودمو رها کردم رو لاستیک و سبکی لاستیک تابم میده به عقب و جلو. 

تو ذهنم موجی از یادآوری میاد ... خودمو رهاتر! کردم و به محض رها شدن فکر سال ها قبل از ذهنم ریخت رو کف تاتامیِ مشکیِ فضای بازی و چشممو چرخوندم دور و بر ببینم کسی منو می‌بینه یا نه، به شدت سنگینی نگاه احساس می‌کردم و کسی نبود، گفتم شاید عباس آقا داره از پشت پنجره نگاه مون می‌کنه ،چشم چرخوندن نتیجه نداد و بی خیال شدم، باز یادم افتاد به همون تاب با طناب های قرمز و ضخیم، به کفش های جین و سبکی که به پام بود و کیف جینی که یکطرفه انداخته بودم، به موسیقی متن «سرنوشت شگفت انگیز املی پولن»، به اینکه فیلم سیاه و سفیدشو همون موقع تو نارنجدونه آپلود کردم، دیگه نفهمیدم چند بار تاب خوردم و چند دقیقه گذشت، صدای سوت ممتد تو سرم می اومد و سنگینی نگاه بیشتر حس می‌شد. دیگه دارم خودمو با طنابای قرمزِ ضخیم اون تاب دار می‌زنم بالای سر خاطراتی که خاکستر شده اما با سنگینی عجیبی نشسته و باد هم حریف بلند کردنش نمیشه!...

 و تو از دور پیدات می‌شه؛ نمی‌فهمم چکار می‌کنی من که گمان کردم داری با کسی تصویری گپ می‌زنی بعدتر که فیلمشو دیدم فهمیدم سوژه من بودم، دوربین به دست گپ می‌زدی با من، صدای خنده ت و حرف هات تو گوشم قاطی می‌شه، ازم سوال می‌پرسی و جواب میدم و تو به جواب هام می‌خندی!، انگار بره‌ی درونم دوباره جست و‌ خیز می‌کرد، یادم نبود چی پرسیدی و چی گفتم، صدای خنده ات، و اوج هر بار تاب خوردن؛ و گرما و شرجی که خیلی قشنگ و مهربون نوازشم می‌کنه و صدای برخوردِ شدید طنابای قرمز با زمین، که به یک‌باره انگار هزاران متر باشه می‌ریزه زمین و مث یخ بستن موم وقتی شمع خاموش میشه... نگاه می کنم به زیر پاهام رو زمین، با هر تاب خوردن، باهر جلو رفتن و اومدن زیر پاهام دنبال طنابای قرمزم! اما نیستن. صدای مبهم خنده های من و خودت میاد، یکی میگه «خرافس!» و نفس های داغِ جنوب محکم می‌کوبه تو صورتم و یکهو می‌بینم کجام!؛ حالا من که دارم کنار تو از خنده ریسه می‌رم و روی تاتامیا می‌دوئم.

*عنوان شعری از محمد لاريان، ترانه چشام مال تو گروهِ سیریا

به خورشید و خرما قسم میخورم!

به چادر نماز سر مادرم…

به تیر و به بازوی مردِ نبرد

به قدر و قرآن روی سرم

به اشکای شوقم؛ زمانِ رکوع

به ذکر بزرگیت وقت وضو…

به تحریر آواز و صدای اذون

به بغضِ کمین کرده توی گلو

چشام مال تو؛ گریه هام مال تو

صدام مال تو خنده هام مال تو!

جوونیم همه زور زوریم فدات

شروعم مال تو، انتهام مال تو

دوری و مهجوری و دردمندی و بدبختی و ...

حالا کم داستان دارم، این وسط یه طور عجیب و دردآور و سوزناکی دلم هوای جنوب کرده، میگم هوای جنوب کرده و می‌شنوی، یعنی دلم و روحم جنوبه، چشمامو می‌بندم، به مشامم بوی دریا میاد؛ دلم می‌خواد بشینم از شدت دلتنگی زار زار گریه کنم، کاش طی الارض ممکن بود، کاش می‌شد یه سال از عمرم رو می‌دادم و الان جنوب می‌بودم کنار دریا، آخ قلبم پاره شد :( آخه مگه من چند سال عمر می‌کنم که باید این همه از زادگاهم دور باشم! این دوری خیلی ناجوانمردانه ست خیلی! :((

من مُردم ان‌شالله تعالی منو تو اعماق خلیج‌فارس دفن کنید؛

غمِ نان و دندان به بغل!

من اینجا واقعاً فکر می‌کردم دیگه چند روز دیگه به آرامش و سکون می‌رسم، از حجم بدوبدوها کم می‌شه ، می‌تونم بشینم یه گوشه نفس بکشم! یه کم پاهامو دراز کنم ناله‌ی خستگی در کردن! بزنم! از این خیالِ خام و این عکس تار و تور و خسته و لورده! حدود چهل روز گذشته اما من خستگیم در نرفته که هیچ خسته‌تر هم شدم! و تا چشم کار می‌کنه مجال نفس تازه کردن نیست! چه خیال خامی داشتم اینجا کله سحر! خوابالود و خسته و منزجر! تو پلاستیک چند تکه سنگکه، تو پاکت عکس اُ‌پی‌جی فکمه؛ و پاوربانکی که خالیه! درست مثل خودم :/

از این خوابا بیدار نشیم بهتره؛

اونهایی که زیاد خونه عوض کرده باشند می‌دونن، خوب هم می‌دونن؛ شب اولِ سر کردن تو خونه جدید، در حالی که ذهنت و حواست هنوز تو خونه‌ی قبلیه خیلی حس غریب و خاصیه، یه جوری شبیه طعم خرمالو گسه، هم خوبه هم بد، هم شیرینه هم تلخ.
تموم عادات و احوالت گره خورده به زوایای دیدت تو خونه قبلی، هنوز انگار تو باغ نیستی، تطبیق خوردن با فضای جدید از جمله سخت ترین کارهاست، تا مدتها  تو تاریکی شب دستت میره سمت یه دیوارِ خالی و کورمال کورمال اما چشمِ ذهن آشنا دنبالِ یه کلیدِ لامپ می‌گردی، لامپی که همیشه روشنش کردی و می‌دونستی کلیدش همین‌جا بوده؛ هر چی‌ می‌گردی انگار نه انگار از هیچ کلیدی خبری نیست، یهو واقعیت مثل گرز میخوره تو سرت! که ای دل غافل اون خونه کجا و اینجا کجا، اصلاً کجایی بابا! چرا دل به درس نمیدی، این قسمتش خیلی بده، یهو تو تاریکی یادت میاد کلیدی که می‌شناختی دیگه اینجا نیست، حالا کو کلید جدید! یهو ته دلت خالی می‌شه، اصلاً بی خیال لامپ و روشنایی می‌شی، برمی‌گردی تو بستر و با یه حال برزخ می‌خوابی... حالا که صبح شده و چشمتو باز کردی ماتحت تلخ‌تر خیارِ ماجرا رو زبونت می‌شینه! «اِ وااا اینجا کجاست دیگه!»

بعله! ظاهرش عوض کردن یه خونه ست اما تو چشمت تا مدت‌ها تو جغرافیای قبلی باز می‌شه! خودِ من حتی گاهی وقتا چشمم به وقت بیداری از خواب به لوکیشن های ده سال قبل باز میشه!
ببین همین دیگه؛ این خیلی زهرماره خیلی! تازه یه مدل زهرمارترش هم هست که خودم خیلی توش موندم، و می‌تونم تا هزار سال ازش برات بگمو بگم، همون باری که اولین بار به جهان چشمِ پس از خواب باز می‌کنی!، صبحِ روزِ بعد از مرگِ عزیزت، حالا هر عزیزی فرقی نداره فقط بگم که این بیدار شدن از خواب از مرگ هم بدتره، از مرگ هم بدتر، دیگه بیشتر نمی‌گم روضه رو باز می‌ذارم تو خود حدیث مفصل بخوان زین مجمل...

عکس‌نوشت: هزار سالِ نوری قبل، هزار  بار بی‌ربط به موضوع!

رفتم به روزگاری که یادم نیست اما بوده۰؛

تو روزهایی که فقط و فقط گوشم به شنیدن سکوت عادت داره! اونم من !!! سکوت!!! و نهایتا رادیو مرز و رادیو دیو!؛ و حسرت می خوردم چی شد اون منِ بسیار شنونده ... چقدر گوش ها و مغزم پیر شده برای شنیدن و بهتر لذت بردن؛ تا امشبی که گوش هام از شدت لذت در هوا در پروازند! میگم پرواز می شنوی پرواز ها!. گویا گوش همون گوش بوده ، مطاع ناب اندکی یافت می نشد! و نگم چه حالیم ...

اگر آخرین قطعه ای که باید قبل از مرگ بشنوم باید از همین لحظه منتخب بشه؛ اون چیزی نیست جز بیا نزدیکتر ؛ شهرام پورناظری . ​​اگه صدای گریه می شنوی صدای گوش های منه ... تو هم گوش هات رو بیار گریه کنیم. گوش که چه عرض کنم، نه تنها گوش بلکه تمام اعضا و جوارحم به گریه نشستند، رفتم به روزگاری که یادم نیست اما بوده؛...

عکس رو صبح‌ زودی در بی حوصله ترین حالتم برداشتم ، وقتی منتظر یک عدد وقت نشناش! بودم ... در همین اردیبهشتی که متوفی شد، همین اردیبهشتی که اردیجهنم طی شد از فرطِ غمِ دوری و ملال! ، شاید کمی هم بیشتر....

 

بی قرار بوسه ام قدری بیا نزدیکتر
دور کن تردید را قدری بیا نزدیکتر
تا خیال چشم هایت میرود آن دورتر
میشود دستم به دستت بی هوا نزدیکتر
بی قرار بوسه ام قدری بیا نزدیکتر
این منم مجنون دلتنگی که دست روزگار
برده از یادت مرا قدری بیا نزدیک تر

ماه پشت ابر دوری بی قراری میکند
ماه من پایین بیا امشب بیا نزدیکتر
بی قرار بوسه ام شاید کمی هم بیشتر
دل به دریا میزنم شاید کمی هم پیشتر
بی قرار بوسه ام قدری بیا نزدیک تر
دور کن تردید را قدری بیا نزدیکتر
قدری بیا نزدیکتر بیا نزدیکتر