۳۳
بچه که بودم ۳۳ سالگی خیلی دور بود، خیلی بزرگ بود و لابد هر کس سی و سه ساله بود خیلی دانا و کاردرست بود، عاری از هر اشتباه و تپقی!. سی و سه سالگی پر بود از مفاهیم قلبمه سلمبه، پر از بزرگسالی و کارهای بزرگ. پر از کارهای عجیب و تصمیم های خاص. حالا که خان سی و سه رو پر کردم و میرم برای ادامه مسیر نمی دونم به قدر کافی قلمبه و سلمبه هستم یا نه، نمیدونم دانا هستم و مثل بزرگان! رفتار کردم یا نه، اما اینو خوب میدونم که من شیفتهی این حیاتِ درمونده و ناقصم، من عاشقِ این نارنجدونه هستم، عاشق تمام کارهایی که کرده، تمام حرف هایی که زده، تمام راههایی که رفته و تمام تجربه هایی که کسب کرده، حتی تجربه های بد و بدتر. این تجربه های بد و خوب بوده که نارنجدونه رو ساخته و امروز تو خان سی و سوم رسیده به اینی که هست، بس افتخار میکنم به این حیات ناقص و درمونده به تمامِ آنچه که بودم و هستم و آنچه که در نهایت خواهم بود. نارنجدونه سی و سه سالگیت مبارک دختر :)



