۳۳

بچه که بودم ۳۳ سالگی خیلی دور بود، خیلی بزرگ بود و لابد هر کس سی و سه ساله بود خیلی دانا و کاردرست بود، عاری از هر اشتباه و تپقی!. سی و سه سالگی پر بود از مفاهیم قلبمه سلمبه، پر از بزرگسالی و کارهای بزرگ. پر از کارهای عجیب و تصمیم های خاص. حالا که خان سی و سه رو پر کردم و میرم برای ادامه مسیر نمی دونم به قدر کافی قلمبه و سلمبه هستم یا نه، نمی‌دونم دانا هستم و مثل بزرگان! رفتار کردم یا نه، اما اینو خوب می‌دونم که من شیفته‌ی این حیاتِ درمونده و ناقصم، من عاشقِ این نارنجدونه هستم، عاشق تمام کارهایی که کرده، تمام حرف هایی که زده، تمام راه‌هایی که رفته و تمام تجربه هایی که کسب کرده، حتی تجربه های بد و بدتر. این تجربه های بد و خوب بوده که نارنجدونه رو ساخته و امروز تو خان سی و سوم رسیده به اینی که هست، بس افتخار می‌کنم به این حیات ناقص و درمونده به تمامِ آنچه که بودم و هستم و آنچه که در نهایت خواهم بود. نارنجدونه سی و سه سالگیت مبارک دختر :)

آبان که میاد...

الان پنج سالی میشه آبان که میاد من دیگه هیچ‌جا نیستم، تمام جسم و روحم راهی میشه سمت قزوین و خب آخ از قزوین و حال و هوای چله‌ی پاییزش. بهارش هم دیدم اما پاییزش یه داستان دیگه ست. سال نود و شش چند روز مونده بود به بیست و هشت سالگی... و حالا چند روز مونده به سی و سه سالگی و باز دلم عجیب حوالی قزوین و‌ مسجد جامع و آب انبار و چهل‌ستون و سعدالسلطنه می‌چرخه! و حالا دیگه فکر می‌کنم این فقط دل من نیست که آبان میره سمت قزوین، انگار خودِ قزوین هم آبان ماه که میشه دلش هوای نارنجدونه میکنه...

میوه‌ی دلم؛

تحملِ این روزا و این اتمسفر بدون حضور تو اصلاً ممکن نبود بچه!

يَا رَاحِمَ مَنِ اسْتَرْحَمَهُ

میگم لابد روی صبر نداشته ی ما حساب ویژه ای کردی که خواستی این روزا رو ببینیم نوکرتم، ما نزده می رقصیم، ما روضه نخونده گریونیم، ما دست نزده مچاله شدیم، ما مهجوریم، ما صغریم، ما درمونده ایم!. ما خیلی وقته کم آوردیم. تا کجا این امتحان ادامه داره! ما حیرون دنبالِ درب خروجیم، ما ننوشته مشروطیم! دیگه چقدر باید ببینیم؛ به خودت قسم دیگه تاب و توانی نمونده، دیگه از این سخت‌تر بشه چی می‌خواد بشه. من همیشه هر وقت و هر جا خیلی سختم شده تو این حیات بی خیر و ثمرم، نفسمو حبس کردم و صدا زدم «یا صاحب صبر»، الان دیگه اونقدر کم آوردم که تاب کمترین حرکتی نیست، قحط‌سالی امیده، تا کجا می‌کشم نمی‌دونم ولی نذار بی کس و بی امون رها شم. بودن تو این جغرافیا، نفس کشیدن تو این خاک، دیدن این روزا، این سیاهی، این فریاد و اشک، این خشم و ترس ، این چپاول امید، این نامردمی‌ها، این ناجوانمردی ها ... تحمل اینا دیگه خیلی سخت شده. بیا دست بذار رو دلمون آروم بشیم، بیا صاحب‌مون رو بفرست، بیا به دادمون برس، ما بیچاره تر از اونیم که بدونیم باید چکار کنیم، چیکار کنیم که بدونیم مرز باریک خیر و شر این روزا چیه و کجاست، رحم کن بهمون، بدون رحم تو همه جا پر از یه سیاهی غلیظه و ما غرقیم در این سیاهی بی انتها.

عکس نوشت: عکس رو به وقتِ طلوع سیزدهمین روز مهر برداشتم، منِ عکاسی نفهمِ عکاسی ندوست! بدون اندکی فیلتر! بعد از یک شب خیلی سخت!!؛ بیا بذار فکر کنیم باز میشه این در، صبح میشه این شب ...