غمِ نان و دندان به بغل!
من اینجا واقعاً فکر میکردم دیگه چند روز دیگه به آرامش و سکون میرسم، از حجم بدوبدوها کم میشه ، میتونم بشینم یه گوشه نفس بکشم! یه کم پاهامو دراز کنم نالهی خستگی در کردن! بزنم! از این خیالِ خام و این عکس تار و تور و خسته و لورده! حدود چهل روز گذشته اما من خستگیم در نرفته که هیچ خستهتر هم شدم! و تا چشم کار میکنه مجال نفس تازه کردن نیست! چه خیال خامی داشتم اینجا کله سحر! خوابالود و خسته و منزجر! تو پلاستیک چند تکه سنگکه، تو پاکت عکس اُپیجی فکمه؛ و پاوربانکی که خالیه! درست مثل خودم :/

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۱ ساعت 14:39 توسط نارنج دونه