سکوت به احترام سوسکِ متوفی وسطِ معرکه!

هر خان که در حال عبوره، پیش خودت از رنج مضاعف مچاله میشی میگی، این خان چقدر سخت بود! فکرشم نمیکردم! دارم له میشم بابا!!!، یه ندایی درونت میگه یه کم دیگه طاقت بیار، این خان دیگه آخراشه، صبور باش که خان بعدی صبح امیدت رخ نشون میده و اوضاع تو چنگته!

من الان از خان بعدی که فکر می کردم آسون تره: چِک‌چِک مداوم استخوان ها!

لال‌مونی!

جای بسی شعف است اگر کسی از پشت سر بزند بر شانه‌ام و بگوید که من چه می‌خواستم بگویم! کلاً و اصولاً چه می‌خواستم! دقیقاً شد یک‌سال و من نفهمیدم چه شد! بیم این نیز می‌رود این روال مثبت بی نهایت ادامه دار باشد!!!

خداحافظ آقای شاعر؛

شعر تو مشتی است که در سینه‌ی تو گره شده است
ازل و ابد آنجاست
دوزخ و فردوس آنجاست
سینه را گشاده کن
آن مشت را به جهان هدیه کن، اسماعیل!