جامانده!
من در این مصلی جا ماندهام، هر جای دنیا که میروم، به خیالم هنوز نشسته ام روی همین فرشها؛ من روزهای بیچارگی زیادی روی این فرش ها طی کردم... چه روزها که نالان و نزار وارد این مصلی شدم و یادم بود چند وجب آن طرف تر شما هستی و نگاه می کنی، همین شد که دردم را گذاشتم درون آن کوچه های تنگ قبل از حرم، که بوی صابون زیتون و عود و عطر عربیاش بغضم را هربار ترکانده... این روزها که دورم اما سرخوشم به دیداری که میدانم نزدیکست... کاش خدا مرگ من را در همین خانهی با صفای شما برساند. اصلاً کاش در دیدارهای قبلی همینجا مرده بودم و پایم به جاهای دیگر جهان باز نمیشد.آخ که از دلتنگی رو به مرگم...
