از این خوابا بیدار نشیم بهتره؛
اونهایی که زیاد خونه عوض کرده باشند میدونن، خوب هم میدونن؛ شب اولِ سر کردن تو خونه جدید، در حالی که ذهنت و حواست هنوز تو خونهی قبلیه خیلی حس غریب و خاصیه، یه جوری شبیه طعم خرمالو گسه، هم خوبه هم بد، هم شیرینه هم تلخ.
تموم عادات و احوالت گره خورده به زوایای دیدت تو خونه قبلی، هنوز انگار تو باغ نیستی، تطبیق خوردن با فضای جدید از جمله سخت ترین کارهاست، تا مدتها تو تاریکی شب دستت میره سمت یه دیوارِ خالی و کورمال کورمال اما چشمِ ذهن آشنا دنبالِ یه کلیدِ لامپ میگردی، لامپی که همیشه روشنش کردی و میدونستی کلیدش همینجا بوده؛ هر چی میگردی انگار نه انگار از هیچ کلیدی خبری نیست، یهو واقعیت مثل گرز میخوره تو سرت! که ای دل غافل اون خونه کجا و اینجا کجا، اصلاً کجایی بابا! چرا دل به درس نمیدی، این قسمتش خیلی بده، یهو تو تاریکی یادت میاد کلیدی که میشناختی دیگه اینجا نیست، حالا کو کلید جدید! یهو ته دلت خالی میشه، اصلاً بی خیال لامپ و روشنایی میشی، برمیگردی تو بستر و با یه حال برزخ میخوابی... حالا که صبح شده و چشمتو باز کردی ماتحت تلختر خیارِ ماجرا رو زبونت میشینه! «اِ وااا اینجا کجاست دیگه!»

بعله! ظاهرش عوض کردن یه خونه ست اما تو چشمت تا مدتها تو جغرافیای قبلی باز میشه! خودِ من حتی گاهی وقتا چشمم به وقت بیداری از خواب به لوکیشن های ده سال قبل باز میشه!
ببین همین دیگه؛ این خیلی زهرماره خیلی! تازه یه مدل زهرمارترش هم هست که خودم خیلی توش موندم، و میتونم تا هزار سال ازش برات بگمو بگم، همون باری که اولین بار به جهان چشمِ پس از خواب باز میکنی!، صبحِ روزِ بعد از مرگِ عزیزت، حالا هر عزیزی فرقی نداره فقط بگم که این بیدار شدن از خواب از مرگ هم بدتره، از مرگ هم بدتر، دیگه بیشتر نمیگم روضه رو باز میذارم تو خود حدیث مفصل بخوان زین مجمل...
عکسنوشت: هزار سالِ نوری قبل، هزار بار بیربط به موضوع!