به بودنت محتاج ترینم؛
برای صدای خنده هات بمیرم مامان.
دردی ست چون خنجر
یا خنجری چون درد
این من که در من
پیوسته می گرید
در من کسی آهسته می گرید
هوشنگ ابتهاج

برای صدای خنده هات بمیرم مامان.
دردی ست چون خنجر
یا خنجری چون درد
این من که در من
پیوسته می گرید
در من کسی آهسته می گرید
هوشنگ ابتهاج

تو این دوره از زمان به لحاظ پیشرفت و پویایی، تو کشوری با بیشترین روزهای آفتابی در دل خاورمیانه به لحاظ انتفاع از انرژی پاک!!! ، وسطِ پایتخت مملکت فخیمه، در نافِ کشوری با ادعای پاره کنندگی قدرتِ لایزال منطقه!!! از ساعت شش و ربع صبح تا لنگ ظهر به قدرِ هفت هشت ساعت بدون برق و آب و بدون دسترسی به آسانسور و انرژی الکتریکی که بدل بشه به انرژی جنبشی! و درب پارکینگ رو باز کنه و حتی بدون اینترنت!!! تو خونه ت زندانی بشی! و از سر ناچاری که قرار بود به یک مکان مهم برسی که پای مرگ و زندگی در موردش وسطه!!! بشینی زار بزنی و گریه کنی؛ اگه امروز در عصر حجر نزیستی بس چه!!!

و وقتی برق اومد که کار از کار گذشته بود ... لعنت
به مفهوم درد فکر میکنم؛ یک دردهایی دارد از ذهنم پاک می شود که دوست ندارم پاک شود، فراموش کردنش باب میلم نیست ، از همان دردها که هر بار حسش کردم از عمق جانم ناله زدم اما این دردها عزیزترین بودند؛ در عوض یک دردهایی دارد در ذهنم ثبت می شود که نباید! اما آنقدر ماندنی شده که با کاردک! بی خیالی و اصرار هم بی خیالِ جانم نمی شود، قطره قطره دارد خرجم میکند، ذوب میشوم و بی دفاع ترینم ... تسلیم و بی دفاع.
حالا از یک جایی به بعد گمان میکنی رشته مودت پنهان و آشکار همه چیز در این دنیا از دلت منفصل که نه انگار شُل شده؛ دلت به از دست دادن نیست اما وقتی دنیا با بندهای دلت بازی میکند خندهات می آید! که ای روزگار چه بازی ها داری؛ چه چشمه ها رو می کنی، چه حساب ها بر قدرت نداشتهی ما کردهای!

وقتی زندگی یکبار میزند زیر میز و همه چیزت را دگرگون می کند دیگر شاید مارگزیده باشی؛ اما در عین حال مار گزیده ای هستی که تا پای مرگ و زندگی یکبار قمار روزگار نابودت کرده؛ و چه باکی از آن که یکبار همه زندگیش دگرگون و نابود شده!! در لحظه زیستن بهتر حتی به قیمت از دست دادن شیرین ترین دارایی ها؛ مگر نه این ست که از ابتدا تا انتها در این دنیا به خُسرانیم و تمام!!! حالا که گیر افتاده ایم در فصل امتحانات عجیب و مراقبین امتحان اجازه پلک زدن هم نمیدهند؛ دنیا عجیب سر بازی دارد، عجیب....
چه فرقی میکرد که فصلش نبود و تابستان بود! اصلاً نقل این داستان ها نیست که نیست، این چیزها دست من و تو نیست!، و ناگهان بهار من از راه رسید...

گرگ و میش صبح بود، هنوز آفتاب نزده بود، طبقه رو عوض کردم و از کلی راهرو رد شدم و به نمازخونه ای رسیدم که از امنیتش می ترسیدم؛ راهروها خلوت بودند؛ بیش از حد خلوت، نه خدماتی نه پرستاری، فقط سکوت و سکون. دروغ چرا کل مدت دو رکعت نماز می ترسیدم کسی پشت سرم وارد نمازخونه بشه و فکرش هم بهمم می ریخت، اینکه بعدش باید چکار کنم!!! ، نمازم که تموم شد دست کردم توی جیب های پاکتی مانتو و به سرعت از راهروها رد شدم و رسیدم به آسانسور، مرداد ماه بود و هوا بیرون شرجی و گرم بود، حتی اون وقت صبح! اما تو بیمارستان سرمایی بود که دلت میخواست زیر هفتا پتو بخزی و بی هوش بشی.
رسیدم به لابی پیش از بخش جراحی، رفتم پشت پنجره به بیرون نگاه کردم، هوا روشن تر بود اما بازم خبری از خورشید نبود، به پارکینگ بیمارستان نگاه کردم، به ماشینای منظم پارک شده، به تردد ماشینای خیابون روبروی بیمارستان ، به نورهای محوطه، به ماشینی که آروم داشت میون ماشینای دیگه پارک می کرد، یهو لرزم گرفت، دستمو تو جیب ها مچاله کردم و برگشتم سمت درب اتوماتیک بخش جراحی، جلوی درب آبسردکن بود، خواستم آب بخورم اما لیوانم همراهم نبود، لیوان یکبارمصرف هم مثل همیشه انتخاب من نبود، رفتم تا اتاق، با پیچوندن آروم و بی صدای دستگیره وارد اتاق شدم، خواب بود، نور کمی از بالای تختش صورتش رو روشن می کرد، رسیدم به بالای سرش نگاهش کردم، خوابیدنش خوشحالم کرد، چون معلوم بود درد گذاشته بعد ساعت ها چشماش رو ببنده؛ رفتم سمت کیفِ جینم و از داخلش لیوان فلزی تاشو رو برداشتم و پاورچین از اتاق زدم بیرون، رسیدم پای آبسردکن و دو لیوان آب خوردم و آب خوردن همانا و سردی آب که رسید به معده م لرز و ضعف توامان پیچید تو وجودم، خدمات غذا با ترولی مخصوصش، پر سر و صدا وارد اتاق ها میشد و صبحانه ها رو پخش می کرد؛ کاش الان نره تو اتاق؛ اون تازه خوابش برده!!! غذاها رو تو اتاق می برد و ساعت پنج و نیم صبح با صدای بلند اهالی اتاق ها رو صدا می زد: فاطمه پیردیر.... تنها کسی بود که از صدای بلندش تو اون وقت صبح و وسط بخش جراحی پرهیز نداشت؛ صبحونه رو با شدت گذاشت رو میز و رفت؛ و عمه چشم هاش رو باز کرد ...

خواستم از درد و درد کشیدن بنویسم؛ نمی دونم چرا یاد عمه افتادم؛ یادِ دلتنگی، یاد نبودنش، یاد اونگرگ و میش تلخ تو مرداد نودوهفت. دردها رو چیدم دور تا دور خودم و بهشون زل زدم، نمی دونم کدوم بدتره، بعضیاش حتی گفتنی نیست، نمی دونم برای کدوم چاره کنم، برای کدوم طلب مجال و فرصت و برای کدوم بی خیال بشم؛ وسط این دردها یه چیزی هست شبیه درد قد کشیدن؛ من این درد رو هیچ وقت تو نوجوونی تجربه نکردم؛ نمی دونم چه شکلیه؛ الان اما درد قد کشیدن داره نابودم میکنه؛ درد رشد! این درده هم درده هم نعمت، که وقتی تموم شه میخوام نتیجه اش رو با گریه و خنده به بغل و نفسش بکشم، قراره با نام عزیزش بیاد و روشنی بیاره؛ تو این تاریک ترین روزهای زمین؛ و من نشستم منتظر رسیدنش، درست همینجا و همین روزایی که نمی دونم چه وقت از راه میرسه اما میرسه.
راست میگفت سرشب؛ میگفت خدا درجه شعله رو برامون چرخونده تا تهش و زیاد کرده تا حسابی بپزیم؛.... به قول مولانا که حاصل عمرم سه سخن پیش نیست خام بدم پخته شدم سوختم. ... دقیق حکایت این روزهای ماست.
اگر روزگار مجال میداد، اگر کوکش عقب و جلو میشد، اگر توان سفر در زمان میسر بود، به گذشته ها، به گذشته تر ها، به خیلی نزدیک و خیلی دورترها، اگر آغوشم جا داشت و فراخ تر از این بود که هست، اگر توانش میسر بود، با تمام سختی و ناتوانی و حتی تو بگو مشقتش، یک پایم را درون یک کفش می کردم که مهربان تر از آنچه بودم و هستم باشم؛ مهربان تر از تصورهای ممکن، مهربان تر از موجودی که در گذشته بودم... خیلی مهربان تر از توانِ کم و کوچکم....
گذشته ها گذشت، آینده نیامده و حال در چنگ اکنون نفس نفس میزند؛ چشمانت را فشار بده و مجدد باز کن، حالا هر قدر در توانت هست و دلت کَرَم میکند؛ مهربان باش، مهربانتر باش؛ به قول حمید مصدقمان که:
از ما چنان که باید و شاید
کاری نرفته است
اینک که پای رفتنمان نیست
بی تاب و بی توان
یعنی که تاب نیست،
توان نیست
هنگام برگذشتنمان نزدیک
دیگر زمان ماندنمان نیست
تنها
چشم امید ما به شما مانده ست...
گر ابرهای تیره سفر کردند
و نور روشن فردا را دیدید
از ما به مهربانی یاد آرید
از ما که در تمام شب عمر
در جستجوی نور سحر پرسه می زدیم

در خاطر آرزوی ما را
بسپارید
از ما به مهربانی
یاد آرید!
نشستهام در قرینه ای از زمان که هیچوقت فکرش را هم نمی کردم؛ نشستهام در آخرین روزهای انتظاری شیرین که انتخابش دست خودم نبود، خدا از پشت سر هُلم داد. تصور کن از شنا هیچ نمیدانی و نابلدی، تصور کن سال ها آموختنش را به تعویق انداختهای، تصور کن آنقدر نابلدی که اولین شیرجه آخرین شیرجه است، همینقدر ناشی!. حالا ناغافل خدا هُلت بدهد درون این اقیانوس که انتهایش تا تمام عمر درگیرت میکند! همین قدر درگیر؛ تا آخرین لحظهی حیات.
تویی که فصل های زندگی مادام در تسخیر خودت بود هم اکنون تسخیر شده ای در فصلی که فکرش را هم نمی کردی این قدر زود از راه برسد، ثانیه ها و برنامه ها ، حتی فکرهایت دیگر آزاد و رها نیست و در ساده ترین تعبیر تو صاحب هیچ چیز از اکنون ت نیستی!
من شاکی نیستم؛ ماه هاست بُهت مرا برداشته و ترس دارم، اما شاکی نیستم، و حالا بیش از هر چیز با تمام ترسی که دارم معتقدم خدایی که مرا هُل داد در این اقیانوس بهتر از هر کسی بر احوالم آگاه است و میداند این فصل چقدر به دردم خواهد خورد؛ فصلی که رشدش درد دارد و حتی سایه اش هم در عین سوزندگی، شیرین و ملس است.
تسلیم شدم به خواسته اش که او خدای حقیقتِ «وَمَا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلَّا يَعْلَمُهَا» است؛ چه پناهی جز او و چه نگاهی جز نگاهش تامینم کرده و خواهد کرد.

خودت دستم را بگیر در شیرین ترین فصلِ سخت زندگیم
فصل سبزی های مداوم و عنوان های قشنگ
در پس زمینه ملودی »جاده یکطرفه» استاد لاچینی پخش شود؛هیچوقت از کارهای مرحوم پاشایی قطعهای گوش نکردم اما تکنوازی پیانو «جاده یکطرفه» استاد لاچینی یک سال است گوشم را نوازش کرده، به شنیدنش عجیب می ارزد.
رابطه ما هیچ وقت یک رابطه معمولی نبوده؛ از همان پنج سالگی که اول بار آمدم نزدتان میهمانی تا همین خردادِ سالِ پیش در سی و اند سالگی! که دمِ لیز خوردن پشتم را گرفتید و با مغز تا هسته زمین سقوط نکردم که اگر کرده بودم تکه بزرگه گوشم بود. تعارف چرا، حجت بر من تمام شده از رئوف بودن شما آقای امام رضاجان.
این اشکها را دی ماه در حیاط شما می ریختم و گریه می کردم و شکار لنز شدم؛ یادم هست از سر چه بود و چقدر بیچاره طور بودم، راستش هنوز هم علت اشکها رفع و رجوع نشده اما ما که سپردیم به شما؛ خیال مان تخت ست که چقدر حواستان هست به پرونده ی ما، حالا بگو هر قدر هم پرونده مان برود آن زیرمیرها؛ خلاصه به دست شما امضا می شود.

با تاخیر تولدتان مبارک امام مهربانم :)