مازوخیسمی که زندگی میکنم؛
اسمش چیه وقتی دلت برای رنج و رنج کشیدن تنگ میشه! حالِ من امروز همونه، دقیقاً همونه. دلم تنگ اون ساعت ها بی خوابی، اون تیر کشیدن سرم از خستگی، اون ساعت ها دویدن و دویدن، اون کم آوردن ها و وسطش گریه کردن از فشار شده.
تو تموم زندگیم رنج و درد از من انسان بهتری ساخت، اعتراف می کنم که تو روزهای سختی و غم ها انسان وارسته تری! بودم و اون لحظه که رنج ها متوقف شدن، درسته مثل رها شدن کیپ شدگی گوش خوب بود اما من دیگه به اون کیپ شدگی! عادت کرده بودم و باهاش ساخته بودم و بهتر زندگی کردن کنارش رو یاد گرفته بودم.
دل تنگ این صبحانهام! سالِ پیش همچین روزی، که اونقدر شبش خسته و له بودم که نیمه شب به محض رسیدن تو تخت با لباس مُردم!!! و صبح تو سرزمینی که برام رنج و نور! داشت چشم هام رو باز کردم... رنجی که هنوزم با منه با اینکه داستانش سر رسیده، این صبحانه توقفی بود مثل یه ایستگاه بین تموم رنج ها، شبیه زیر سایه یه درخت نشستن وسط کویر! و من بیهوده فکر میکردم این صبح، صبحِ پایان رنج هاست، زهی خیال باطل، و روزهای بعد که گمون می کردم چقدر سخت و سخت تر میگذره، اما الان دلم برای یه چیکه از اون ساعت ها و روزهای پر تعب تنگ شده، تشنه ام مثل روزه داری که چشمش به دهان موذن مونده، اما نمیخواد صدای اذان رو بشنوه و ... احمقانهست ولی واقعاً ممکنه دوباره برگردم به اون روزها؟ تشنهام بسیار تشنه.

پانوشت: در بکگراند بی توقف و مکرر، زندونی حسین زمان پخش میشه.