چه کند کسی که در کف به جز از دعا ندارد؛
زهرا حدود چهارده سال پیش همراه یه دوست وبلاگی که سال هاست خبری ازش ندارم میهمان خانه ما شد، نه که من زهرا رو بشناسم، زهرا دوستِ دوستم بود. از زهرا طی اون دیدار و معاشرت کمترین چیزی تو ذهنم مونده بود تا بهارِ سال گذشته به واسطه اتفاقِ شیرینی که از شما! پنهان نیست! من مجدداً با زهرا روبرو شدم، اما چون هر دو ماسک داشتیم و چهارده سال از اولین و آخرین دیدارمون میگذشت، کسی کسی رو نشناخت. طی هر بار جلسه و دیدار و چندین بار رفت و آمد و قرارهای مکرر و هفتگی!؛ تا یک روز مغزم مثل یک دستگاه عجیب و پیشرفته جرقه زد و لرزید! و یاد ژست حرف زدن زهرا تو سیزده سال قبل افتاد و مقایسه ش کرد با لحن زهرا در هر جلسه و دیدار هفتگیِ این روزها، باز هم چون ماسک داشت شک داشتم و گفتم شاید فقط یک تشابه اسمی و ذهنیه. یکهو پریدم به صفحه اینستاگرامش، ویدئویی رو باز کردم و مطمئن تر شدم این زهرا همون زهراست!
و بهش پیام دادم که آیا اون دوستِ وبلاگیم رو میشناسه؟! و بله میشناخت! هیجانی که سالِ پیش از روبرو شدن مجدد با زهرا داشتم خیلی شدید بود، شنیده بودم میگن کوه به کوه نمیرسه، آدم به آدم میرسه اما هرگز ندیده بودم! دنیا اینقدر کوچیک!

حالا بعد از یکسال! چرا اینا رو دارم اینجا مینویسم!
متاسفانه از سالِ گذشته «محمد» همسرِ زهرا طی ابتلا به کرونا دچار ضایعه مغزی شده و یکساله در بستره و اوضاع ناخوشی داره، زهرای قوی و عزیزی که میشناختم حسابی رنجور و خسته شده و حالا بعد این یکسال همسرش بخاطر افزایش فشار مغزی دچار خونریزی شده و باید جراحی بشه، جراحی که یا به فلج ختم میشه و یا ... نمیدونم چه نیرویی باعث شد اینا رو اینجا بنویسم، اما شک ندارم جریان سیال کائنات مسیر خودش رو میون ما آدم ها به آهستگی و پیوستگی شکل میده و هیچ چیز بیهوده رخ نمیده؛ من به زهرا بسیار مدیونم و مدیون بودنم یک جریانِ شخصی داره، به این خاطر با تمام قلبم دعاگوشم؛ اما گفتم شاید صاحب نفسی امشب و فردا و پس فردایی از اینجا رد بشه و دعایی، کلامی، اثری و حالی رخ بده که خداوند یکبار دیگه معجزه ای بفرسته برای زندگی زهرا و همسرش محمد و دخترکشون.
آمینگوی دعاهاتون هستم در حق تمامِ بیمارها خصوصاً همسرِ زهراجان.