چسب شدم بهت؛
بعضی چیزا گفتن نداره، و اونقدر عجیب غریبه که خودت یک عمر نیاز داری برای فهمیدنش، و اونقدر یکهو رخ میده و رد میشه میره! انگار یه قطار پرسرعت از کنارت رد شده باشه. باد عبورش خورده به صورتت، صداشو شنیدی، جسمش رو ناواضح دیدی، حتی بوی قطار برات مشخص شده اما خبری از اجزای قابل درکش نداری! اونقدر توضیحش سخته که حتی نمیتونم تو کلمات ردیفش کنم.
ولی مومنم به اینکه رخ دادن تمام اونچه میگذره تو روزهای زندگی مون اونقدر برنامه داره که ما حتی فکرشم نمی کنیم! این مُجالست رو ما منشی شدیم؟ حاشا و کَلا که ما بتونیم اونقدر موثر باشیم! ما اصلاً نبودیم که کسی منشی این مجالست ها بود و نوشت و نوشت و امروز اتفاق افتاد!
میون هزاران هزار آدم، هزاران هزار لحظه، هزاان هزار فکر و عمل، هزاران هزار خواسته و اتصال، هزاران هزار موجودیت! چطور میشه که توالی اتفاقات اینقدر عجیب بشینه که بشه این خروجی عجیب و باورنکردنی! من که بهت میگم ما منشی نبودیم! تو هم بگو نبودیم!

حالا کاش این وسط یه save as هم بود برای ذخیره کردن این مُجالست ها! حداقل بشه یه روزایی دوباره نشست به تماشا و کیفور شدن ولی خب بکر بودن یعنی همون در لحظه بودن و من شهادت میدم که سلول به سلولم در لحظه بود و در لحظه موند. لحظه ها تو گوشت تنم فرو رفت، آخه من می دونستم دلم تنگ میشه، قلبم میگیره، نفسم بند میاد، اشکم سر میره، دلم میترکه، سر همین لحظه ها رو بلعیدم و نذاشتم فرو بره تو بُعد عبور زمان.
چقدر نوشتن این متن برام سخته، از نوشتن هر متنی سخت تر!، ولی باید ثبت بشه تا هزار سال بعد اینا باز بمونه، حتی همین کلمات به ظاهر ساده هم انرژی داره! نشسته به بساط جذبِ امور!، میدونی من خودم دیدم! پنج سال پیش همین روزا چیزهایی رو تصویر کردم و اینجا نوشتم که الان دارم زندگی شون می کنم! می فهمی چی میگم!.
حالا اینجا همون نقطه ای بود که یکسال منتظرش بودم! فنر حرکتم فشرده شده، عجیب غریبم فشرده شده، بیشتر از اونچه تصور کنی و الان که اسفند شروع بشه من آماده پرتابم! یک نفر هم بفهمه من چی میگم حله! والله که دنیا عجیب ترین هاشو به من نشون داده! و اینا یعنی چی! من منتظر توضیحشم! میخوام بدونم غیر این بود که قرار بود بال و پر بگیرم و حرکت کنم! خب همینم شد، اصلاً تا به حال فکر کردی یه تکه دارچین چطور می تونه بچسبه به تنت! می تونه معادلاتت رو تغییر بده! می تونه ارتباط دارچینی رخ بده! و این فقط... بگذرم، اینا تو مغز منه، تو مغز توئه! کی میدونه اینا یعنی چی! والله که هیچ کس جز خودِ خدا! فقط یادم بمونه از روزها و لحظه های مهم بیشتر عکس بندازم خیر سرم!
پ.ن: این پست صرفا جهت ثبت در تاریخ معاصر درج شده و ارزش دیگری ندارد!
