گفتی که پس از سیاه، رنگی نبوَد!
موهام عملا جو گندمی شده، یکسال و نیم بیشتره از آخرین باره که رنگ و دکلره به خودش دیده، و دروغ چرا من همون بار آخر و چند دفعه قبل هم فقط به یک دلیل دستی به سر این موها کشیدم، «بابا» آره بابا تنها دلیل ماجراست و شاید هنوزم باشه. چند سال اخیر هر بار موهامو دید و سفیدی هاش رو نگاه کرد یه آهی کشید و گفت: «خودتو پیر کردی»، هر بار همین دیالوگ، هر بار همون دست کشیدن، بی هیچ تغییری، و خب قلبم فشرده میشد با هر تکرار این داستان، و از سر همین تن می دادم به رنگآمیزی این موها زیر دست مشاطه گرا!، سر جمع شاید تو عمر ۳۴ ساله م این موها پنج بار رنگ شدن رو به خودش دیده، و حالا موندم تو دو راهی عجیبی، بذارم جوگندمی بمونه، یا بازم فیلمش! کنم به خاطر بابا!
حقیقت همینه، سفید شدن مو یه چیزه و من باهاش مشکلی ندارم، اما الان سه سالی هست که نیک میدونم والد دوست نداره رنج فرزندش رو ببینه، ولو به قدر موهای سفیدی که ممکنه پشتش کلی فکر باشه که چرا بچهم این شده. می دونم والد از رنج فرزند آگاهه و با یه نگاه تا آخر ماجرا میره، اما دلم نمیخواد همه چیز عیان باشه، میخوام بازی بِکِشم از خودم رو این صحنه تا حداقل بابا و مامان فکر نکنن چه خبره. داستان همینه انسان در رنج آفریده شده و اگر فکر کنی زمانی هست که رنج رو میشه حذف کرد و فقط خوش بود، اون زمان باختی! چون این دور باطل رسیدن به بی رنجی خودش رنج مدامت خواهد بود و یکهو به خودت میای میبینی که ای داد عمرم رفت و رنج و رنجوری با من موند که موند، شُل کن، که دردت نگیره و لبخند بزن :) یه لبخند گشاد و عمیق از قلبت... خب چی شد رنگش کنیم؟! فیلمش کنیم یا بشینیم رنجِ نگاه والد رو تماشا کنیم!

نگاه کن چه رهام اینجا! کاش میشد همین الان همینقدر رها میبودم، مثل یه گنجشک کوچکم در آغوش بابا، و اون دستش که منو نگه داشته :) مدیون مامانِ نازنینم، تموم عکس های کودکیم رو، جوری عکس گرفته انگار سال ها عکاس بوده و عکس ها پر از حس و جزییاته، من به فدای جفت شون.
عکسنوشت: من و خب بابای من، در بندرعباسِ من!
سنه هزاروسیصدوشصتونه خورشیدی



