در من دیوانه ای نفس نفس می زند؛
میان مردم راه میرم و احساس میکنم دور وجودم حبابی هست که منو از اتمسفر اونها جدا میکنه! جوری که نه میفهممشون، نه ازشون خوشم میاد، نه حوصله شون رو دارم. این احساس آخرین بار نیمه دوم سال نود و هشت در من رخ داده بود، خیلی میترسم ازش، واقعاً می ترسم.

+ نوشته شده در یکشنبه ۲۷ فروردین ۱۴۰۲ ساعت 14:58 توسط نارنج دونه