پنج سال شد که نیستی، به همین سرعت و دروغ چرا اونقدر دلتنگتم که خودمم باورم نمیشه، چی شد که این همه جای خالیت فضای این اطراف رو شامل شده!، دلم لک زده برای اون «عمه بمیره» گفتن هات و اون خنده هایی که بعدش میکردی و چشمات ریز میشد.
امروز وسط بدو بدوی زندگی داشتم بهت فکر میکردم، اونجا که تو اوج مریضی و حال رخوت برانگیز درد و شیمی درمانی بودی و برگشتی گفتی « دلم میخواد برم کار بگیرم و بشینم کار کنم...»، تو دلم گفتم من که می دونم تو با کار کردن جون میگیری، حتما اینکارو بکن، تا اومدم اینو بگم یه نفر گفت «با این مریضی کارِ چی!!!» و تو ساکت موندی و چیزی نگفتی.
تو نماد اون انسانی بودی که شیره زندگی رو درست و حسابی مکیدی، با هر سختی و شدتی که داشت و کار کردن برات مثل جونِ اضافی بود تو روزای سخت، و حالا که دلتنگتم، تو رو با این احوال یاد می کنم و شیرین کام میشم و دلتنگتر. بسیار میگن شبیه تو هستم، ظاهری و باطنی و دروغ چرا خوشحالم بابتش،چون تو زندگی کردن رو بلد بودی و خدا کنه من قدر تو بلد باشم ماجرای این زندگی رو، زندگی چی بود غیر از اون غذاهای خوشرنگ و لعابت که عطرش همیشه مست مون میکرد و چی بود غیر از اون گل و گیاه های با صفات که سبزی وجودت بهشون رسیده بود، چی بود غیر اون لباس هایی که وقتی میدوختی و می پوشیدی به قامت کشیدهت دلبریت رو هزار برابر میکرد زنِ زیبا.
عمه، دلم برات خیلی تنگه و امیدوارم اونجا حالت بهتر از این زمین خاکی باشه، احوالات عجیب این زمین خاکی هیچ خوب نیست، بگو چه موقع خوب بوده!!!
زود و جوون رفتی عمه اما مصداق واقعی زیستن بودی، با تمام کام تلخی که پشت صبوری هات داشتی و کمتر کسی فهمیدش، تو مصداق واقعی این جمله ای برام، از مرگ نترس! از زندگی نزیسته بترس...
Don't be afraid of death
Be afraid of the unliveed life