آخ از شباهت های بی امان؛

می‌گفت: صبح زودی بود در خیالات خودم‌ بودم، اندکی فکر، اندکی اندیشه، اندکی رفت و‌آمدهای خیال انگیز، اندکی خودم، اندکی زندگی، از بیرون آرام بودم اما در درونم پر بود از تقلا و تنفس و تعقل؛ خدا نصیب نکند آخ، خدا نصیب نکند...، سرم را بالا آوردم و دیدم کسی از دور، در فاصله چندصدمتری، کسی که بسیار شبیه کسی دیگر بود، با تلفن همراهش گپ می‌زد و با عجله به سمت یک ماشین سواری سفید رنگ رفت و در نقش یک مسافر سوار شد و‌ راننده شتابان حرکت کرد و از کنارم گذر کردند، آخ نگویم آن کس که شبیه کسی بود چگونه گریه منِ آدم بزرگ را وسط خیابان درآورد و نفهمیدم چطور شد به خودم آمدم دیدم از شدت این شباهت و این بهت دارم زار می‌زنم و زار می‌زنم و مچاله شده‌ام...

پ.ن: ساعت درج پست کاملا تصادفیست

گیج‌گاه؛

گاهی گمان می‌بری تو ثانیه ها و دقایقی خاص از تله هایی که خودت برای خودت گذاشتی، از طنابایی که خودت به پای خودت بستی، از منجلابی که خودت ، خودت رو توش هل دادی رها شدی! تموم شد‌! و حالا می‌تونی مثل آهو بجهی تو صحرایی که متصوری! و بچری! و بباری و بخوری! و از خوشی بمیری!

نه آهو جان این احوالات زودگذره! ذهن آگاهی لعنتیت رو بگیر دستت و دوباره سال ۹۸ و سال ۴۰۲ رو زندگی نکن!، گند نزن به این عمر عزیزت، اونی که داری هدرش میدی اسمش جوونیه عوضی! جوونی! پاشو خودتو جمع کن!

عکس‌نوشت: صبوره، زمستان ۴۰۱

دکوپاژ درد!

صدای رعد و برق میاد اما بارونی نمی‌باره، چقدر شبیه اردیبهشت نوزده سال قبله امسال!، رمان می خوندم و رعد و برق می‌زد و‌ بارون و مریم درونم تو هجده سالگی چه می دونست چه چیزایی انتظارش رو می‌کشه. تنهایی، خونه‌ی روشن، صدای دسته کلید از اون سمت در آپارتمان میاد اما هرگز دری باز نمیشه، همین الان رعد بزرگتری زاده شد و خاموش شد، گریه می‌کنم مثل مریم پنج ساله تو سال هفتادوسه، بهمن هفتادوسه، خیابان طلوع، بندرعباس، تو شیب خیابون، زانوهای بابا رو بغل کردم و منتظرم و زار زار گریه می‌کنم، نگاهم می‌کنه و با چشماش نوازشم می‌کنه مثل همیشه و با تمام قوا دخترک قد بلندش رو به آغوش می‌کشه، کف پاهام میرسه به چهارسر رانش و این یعنی دخترک پنج ساله‌ی قد بلندش لابد سنگینم هست، گریه می‌کنم و بغلم می‌کنه، گریه می‌کنم و ... نگفتم بهت امروز قلبم رو از دست دادم، بین ایستگاه های مترو افتاد لابد، دنبالش نگشتم، دیگه نیازی هم نداشتم بهش، اونقدر قلبم فشرده شده بود که از اون چیزی باقی نمونده بود، گریه می‌کنم، زار می‌زنم و کائنات اونی که باید رو ازم دورتر می‌کنه... قلبم فشرده بود از تنگ احوالی و دل‌تنگی، گریه می کنم و بیا بهت بگم دیشب خواب دیدم، مامان داشت می‌رفت و اون کیف کوچکم رو هم با خودش می‌برد، تکه دارچین داخل کیف رو‌نگاه کرد و پرسید چکارش کنم، گفتم ببرش با خودت، اونم برد، دارچین هنوزم تو کیفمه اما تو خواب با مامان ازم دور شد، بازم رعد به دنیا اومد... دارم گریه می‌کنم اما من قول دادم و لعنت به خوش‌قولی! نمی‌خوام شریف و خوش قول بمونم، می‌خوام عهدبشکونم و از قفسم فرار کنم، دارم گریه می‌کنم

مریم پنج ساله روبروی من ایستاده و ناله و گریه مریم سی‌و چهارساله رو تماشا می‌کنه و خب ... میگه گریه کن، زندگی همینه، بخوای و نشه ، بخوای و نشه، بخوای و نشه، حداقل چیزی که داری، اشکه، بریزش، اشک بریز تا‌ می‌تونی، اشک نریزی چکار کنی...

پ.ن: متن فاقد هرگونه ارزش نگارشی، ویرایشی و ادبیاتی ست، فقط بالا آوردن کلماتی‌ست که روی دلِ ذهنم مانده بود، همین.

یادت مرا فراموش،

روی تخت دراز کشیدم اما نه به شیوه‌ی معول، سرم از پایین تخت آویزان شده‌ و گردنم رها شده، کلیپس مو گرفته به ارتفاع خوشخواب و حوله ای که روی موها پیچیدم از سرم افتاده زمین.

اشک می ریزم پشت سر هم، و اشک ها شتابان و‌ با تعجب عوض راهی شدن در جهت همیشگی از گوشه ی چشم روی ابروها و بعد پیشانی جاری می‌شوند و با تعجب همدیگر را نگاه می‌کنند و چندتایی سمت جنگل موهایم می‌رود و چندتایی سقوط می‌کنند روی زمین.

کلیپس را باز و بسته می‌کنم و بالاتر می بندم که اذیتم نکند و مخاطات بینیم تیزی می کشد، یاد بچگیم می افتم هروقت زیاد گریه می کردم مخاطات بینیم تیزی می‌کشید، الان که زیاد اشک نریختم چرا تیزی کشیده حالا!.

راستش اصلا یادم رفت چه می‌خواستم بگویم، کجا بودم!؟ چرا اشک می‌ریختم، چرا سر و‌ ته بودم!!

به جای ۱۹۴۰ شیفت به ۱۹۴۲

بسان مرغِ پخته شده‌ی ریش‌ریش! هر طور حساب می کنم امشب شب دیدن کازابلانکا نبود استاد :/

تو آن سیزده مبارکی؛

سیزدهمین روز اردیبهشت هزارو‌چهارصدو‌سه به دنیا اومدی و حادثه نهم مهر هزاروسیصدوهفتادوسه رو مجدداً بعد از سی سال! برام تکرار کردی!، با اون صورت گرد و موهای مشکی پر پشت! انگار مینای ثانی من بودی که تو راه بیمارستان تا خونه پدری همراهیت کردم، و تو درست مثل مینا دنیامو تکون دادی.

نه روز گذشته رو تقریبا با تو گذروندم بچک! بین تهران و ‌گیلان شناور بودم و از خستگی رو به موت! ولی اومدن تو حادثه ‌ی عجیبی بوده که حتی بعد نه روز هم نمی تونم هضمش کنم!، اصلاً گمان نمی‌کردم خاله شدن این شکلی باشه، دقیقا مثل حس مادری! تو بچه م نیستی ولی نمی تونم «مادر» صدات نکنم! و اصلا چی صدات کنم!؟

دلتنگتم و بوی تنت رو زیر مشامم می‌کشم که شاید نسیم از گیلان تا تهران بوی تنت رو برام بیاره، افسوس که هم نسیم پر مشغله ست این روزهای بهاری و هم دانشمندا بیکار نشستن و برای رفع دلتنگی های ناچار از جبر مکان و دوری و اینا راهی نساختن، جز مخابره عکس و فیلم که خب من بمیرم برای تک‌تک عکس و فیلم هات! مادر که بوی ناب تو رو یادم میاره.

و القصه که بغض و لبخند و آغوش، آروم آروم بزرگ شو، بذار من بهت برسم از این راه دور و قد کشیدنت رو ببینم پاره‌ی تنم، سیدمحمدصادق کوچک ما :)

پ.ن: ساعت درج پست کاملا اتفاقی ۱۳:۱۳ شد و خب :)

صبوره

از این لابی بیزار بودم، اغلب همیشه به خاطر نبودن برق تاریک بود، نورگیرم نداشت و این ماجرا رو تاریک تر می‌کرد، اما به طرز عجیبی از طبقات دیگه خنک تر بود. همیشه خلوت بود اما مواقعی هم شلوغِ شلوغ.

وقت هایی که از تهران میهمان می اومد ویلا، روی میز همیشه پر از میوه و شیرینی بود، حتی همین الانم دقت کنی روی میز پر از خوراکی ست. شیرینی ها بیش از حد شیرین بودند و چای های درون فلاسک ... در واقع چای نبود آب جوش بود یا چای کیسه ای بی خاصیت، به قول مادرِ بابا، بشور بپوش... باقلواهاش رو دوست نداشتم طعم سرشیر قوی و چربی داشت، اصلا آنجا در آن کشور، همه چیز به طرز عجیبی exaggerated بود، همه چیز غلو شده و بیش از حد بود، بوها، طعم ها، صداها، حتی حس ها.... یک شیشه پاک کنی بود برندش یادم نیست ازش بیزار بودم! آنقدر بوی قوی داشت انگار سم سوسک باشد!!! همیشه هم در ویلا رسم بر این بود این شیشه شوی رو می‌زدن به میزها و بعد سفره یکبار مصرف پهن می کردند که باد سفره ها رو نبره! روز اول یادمه بوش تا وسط مغزم رفته بود و میگرنم روشن شده بود!!! و حالا خنده دار است که دلم حتی برای بوی آن شیشه شوی نخراشیده و نخواستنی هم تنگ شده!

حالا دلم برای این لابی تنگ شده، عجیب و جنون وار؛ من دلم برای وجب به وجب ویلا تنگ شده! دلم برای آخر شب ها که از راه رسیدنی لابی شلوغ بود و سرم را پایین می‌انداختم و بی توجه به آدم ها می رفتم طبقه ی بالا تنگ شده، ویلا همیشه پر بود از آدم هایی که فقط برای کار آمده بودن، اما عجیب شبیه خانه بود! سروصداها، بوی غذا، صدای لباس شویی، کفش های جلوی در، جا لباسی های توی حیاط، استخر، رختکن، راه پله، آسانسور همیشه خاموش از نبود برق! آخ... گاهی دل تنگی قلبت را مچاله می کند، تمام سلول هایم دلتنگ صبوره ست، صبوره ای که الان ماه هاست سوت و کور و خلوت ست. فکرش رو هم نمی کردم روزی اینقدر دلتنگ همه چیز باشم، هرگز تصور نمی‌کردم، هرگز.

و فکرش رو نمی‌کنی من ساعت ها به این عکس ساده و جزییاتش نگاه کنم! عکسی که یکهو درون پوشه واتس‌اپ پیداش کردم و شبیه ش رو دیگه ندارم...

مارزاده‌ی خوراک مار شده!

کافیست شب ها اندکی دیرتر به تخت بروم!!! سال هاست دیگر به شب زنده داری بی عادتم! و خدا نکند شبی دیر به بستر برسم! مارِ بزرگ هیکلی از مغزم خارج می شود و با نجواهایی از گذشته مرا می‌بلعد، و راستش دیگر خلاصی از دستش هیچ ممکن نیست، و حالا هم صدای مرا از شکم مار بزرگی می‌شنوی که دارد مرا با تمام قوا هضم! می‌کند...

سطحی!

به چیزهای خنده داری فکر می‌کنم! به سطوحی از روانِ پریش دچارم که گاهی احساس می‌کنم عقلم به زوال چسبیده و برگشتی ندارد! به مسیر گذشته، به آینده، به تمام چیزهایی که تصویر کرده بودم، به آرزوها! به خیالات! گفتم خیال من دیگر حتی قبل از خواب توان بافتن خیال های براق و شفاف را هم ندارم، یک روز دست مغزم را از پشت بستم و نقطه نقطه عضو خیالباف! را با اسید سوزاندم، بوی سوختگی هنوز در اتاق های مغزم جاریست! با حقارت و تحکم! نگاهش کردم و گفتم خیال بی خیال! و گفت بی خیال می‌میرم!، گفتم بمیر این مرگ بسیار شرف دارد به برخی خیالات خامت، بغض در نگاهش دوید اما دلم به حالش نسوخت!

داشتم می‌گفتم به چیزهای خنده داری فکر می‌کنم، مثالش پاک کردن یک فرد از ذهن فرد دوم! آه زن این کمدی که درون تو جاریست! درجه‌ای جدیدی از ابتذال است! با تو چه کنم که چُنین روی دستم باد کرده ای!!!

دوست دارم یک کاری کنم رها شوی ولی خودت خودت را چنگال کرده ای به زمین!!! از این زمینگیری هر روزه چه قسمتت شده! کاش بلند شوی! این همه ابتذال و ذلت با تو در یک ظرف جمع نمی شود! کاش بلند شوی، همه جا بوی گند تعلقی زشت گرفته! بوی سوختگی موهای خیال! با بوی رخوتی ذلیل! برخیز جانم برخیز، که این باتلاق مسکن تو نیست که نیست!

برایم بخوان؛

اگر پولدار بودم کسی را می‌گماردم شب ها کنار تختم بنشیند و ساعت ها با لحنی شمرده و صدایی یکنواخت برایم کتاب بخواند؛ با این همه لذت رسیدن به صفحات پایانی هر کتاب باید برای خودم محفوظ می‌ماند.

پنج

پنج سال شد که نیستی، به همین سرعت و دروغ چرا اونقدر دلتنگتم که خودمم باورم نمیشه، چی شد که این همه جای خالیت فضای این اطراف رو شامل شده!، دلم لک زده برای اون «عمه بمیره» گفتن هات و اون خنده هایی که بعدش می‌کردی و چشمات ریز میشد.

امروز وسط بدو بدوی زندگی داشتم بهت فکر می‌کردم، اونجا که تو اوج مریضی و حال رخوت برانگیز درد و شیمی درمانی بودی و برگشتی گفتی « دلم می‌خواد برم کار بگیرم و بشینم کار کنم...»، تو دلم گفتم من که می دونم تو با کار کردن جون می‌گیری، حتما اینکارو بکن، تا اومدم اینو بگم یه نفر گفت «با این مریضی کارِ چی!!!» و تو ساکت موندی و چیزی نگفتی.

تو نماد اون انسانی بودی که شیره زندگی رو درست و حسابی مکیدی، با هر سختی و شدتی که داشت و کار کردن برات مثل جونِ اضافی بود تو روزای سخت، و حالا که دلتنگتم، تو رو با این احوال یاد می کنم و شیرین کام میشم و دلتنگ‌تر. بسیار میگن شبیه تو هستم، ظاهری و باطنی و دروغ چرا خوشحالم بابتش،‌چون تو زندگی کردن رو بلد بودی و خدا کنه من قدر تو بلد باشم ماجرای این زندگی رو، زندگی چی بود غیر از اون غذاهای خوش‌رنگ و لعابت که عطرش همیشه مست مون می‌کرد و چی بود غیر از اون گل و‌ گیاه های با صفات که سبزی وجودت بهشون رسیده بود، چی بود غیر اون لباس هایی که وقتی می‌دوختی و می پوشیدی به قامت کشیده‌ت دلبریت رو هزار برابر می‌کرد زنِ زیبا.

عمه، دلم برات خیلی تنگه و امیدوارم اونجا حالت بهتر از این زمین خاکی باشه، احوالات عجیب این زمین خاکی هیچ خوب نیست، بگو چه موقع خوب بوده!!!

زود و جوون رفتی عمه اما مصداق واقعی زیستن بودی، با تمام کام تلخی که پشت صبوری هات داشتی و کمتر کسی فهمیدش، تو مصداق واقعی این جمله ای برام، از مرگ نترس! از زندگی نزیسته بترس...

Don't be afraid of death

Be afraid of the unliveed life