دردم میاد؛

-انسان چه موقع راضی میشه؟!

-بهت بگم؟ به تحقیق هیچ موقع، هیچ موقع راضی نمیشه!

- بس چرا می دوئیم؟!

- خامیم و کوچیک

با من خیال کن که به کام است این دیار؛

وقتی موسیقی با کلام پخش می‌شه نمی تونم متنی بخونم و بنویسم؛ و حالا «برای»* تو گوشم بلند تکرار می‌شه و دارم می‌نویسم و درد توی شکمم و گوشم می‌پیچه... و ردِ اشکام روی صورتم خشکیده.

اواسط تیر ماه بود که این عکس رو برداشتم، هوا گرم بود و این کوچه خیلی داغ بود و تو هوا گرد و غبارِ رفت و آمد پیچیده بود و مسیر عبورش تو نور خورشید مشخص بود و منِ عکاسی ندونِ عکاسی ندوست، گوشی رو از کوله پشتی در آوردم و کادرِ نا منظمی بستم از این چهار دختر که جلوی من حرکت می‌کردند، مغزم درد می‌گرفت وقتی به مرزهای کشور خودم و آنچه درونش نبود فکر می‌کردم، به مرزهای دوری که همین آرامشِ ساده‌ی این کوچه‌ی داغ براش افسانه بود و شاید هنوز و امروز هم هست! و به این کشور جنگ زده فکر می‌کردم که سال‌هاست تب دیده و‌ به عرقِ گرم نشسته؛ مثل طفل نوپایی که دور از مادر مضطرب شده و حالا به آغوش مادر رسیده و سر از سینه ی گرم مادر برنمی‌داره و پستانش رو بی وقفه میمکه..

برگردیم به عکس،به رها بودنشون خیره موندم، به این که چطور با این آرامش کنار هم قدم میزنن فکر کردم، چطور این زندگی معمولی این طور بی تکلف جاریه!. به این که این عکس ساده است، خیلی ساده اما چرا این قدر برای ما دور و نبودنی و نشدنیه! به این که چی شد که اینطور شد، به این که چرا اونطور که باید می‌شد نشد!!! به این که چطور میشه؟ طفلِ خُردِ وطن من چه زمانی به سینه‌ی مادرش با آرامش دوخته می‌شه... آخرش چشم هام رو بستم و همین تصویر رو تو کشور خودم و تو خاکِ مادری تصور کردم و لبخند زدم ... مگر نه این که اونجا که دستات بسته ست، روحت و خیالت دستش حسابی می‌رسه... می‌خوام بگم من مدام رویای آزادی و آبادی می‌بینم.... مدام.

و حالا تو بیا با من خیال کن*

با من خیال کن که همه عاشقان شهر

دستی به جام باده و دستی به زلف یار

تا صبح سر خوش از آواز کولیان

با من خیال کن که به کام است این دیار

با من خیال کن که به اعجاز شاعران

شب ها به سر رسید طوفان نشست و رفت

در کوچه های شهر صدای نازلیست در بهار

با من خیال کن زمستان شکست و رفت

* قطعه برای شروین حاجی‌پور

**قطعه با من خیال کن امید نعمتی، گروه پالت

قاتل رو بیاب!

بو که می‌کشی بوی تعفن نمیاد؟!

این همه امید که سر بُریده رها شده...

هیولای رام نشده‌ی درون رو حساب نکردم حالا!

I battle my own demons everyday, which no one knows anything about. And that is why I treat people with kindness, dignity, and respect, whatever the situation... Because I know what my own battles are like, and I do not want to add to yours...