غافلگیری؛
حسرت کارهای نکرده، حرفای نزده، راههای نرفته، تجربه های عقیم،امیدهای رها شده، کتابهای تورق نشده... اینا مونده حالا. چقدر تو دلم مونده همه چی، یهو قبلش که فکرشم نمیکنی وقت تا ابد تموم میشه و هیچی دیگه دستِ تو نیست که نیست...

حسرت کارهای نکرده، حرفای نزده، راههای نرفته، تجربه های عقیم،امیدهای رها شده، کتابهای تورق نشده... اینا مونده حالا. چقدر تو دلم مونده همه چی، یهو قبلش که فکرشم نمیکنی وقت تا ابد تموم میشه و هیچی دیگه دستِ تو نیست که نیست...

به این جنابِ ناظر کیفی میگم سالِ پیش همین روزا کجا و در چه حال بودی؟ با تعجب نگاهم میکنه میگه: پارسال این موقع!!! به دنیا نیومده بودم هنوز!

عجیب نیست اسماعیل!، همین امروز و فرداست کار جهان به سرانجام رسد، همین لحظات ست که کائنات در هم دوخته شود، همین اوقات ست که همان ذره ای در عالم هستی که نیستیم!!! هم نباشیم! اما هنوز هستند بیکاره هایی که قوت غالبشان خالهزنک بازی و زیر ذرهبین بردن زندگی و یومیهی ماست! للعجب..للعجب.

همین دیروز یکساله شدی! این سرعت عبور عمر ناجوانمردانهست؛ تو هنوز هم همان مینای کوچکی. من هنوز هم دلم طاقت دیدن این همه بزرگ و خانوم شدنت را ندارد اما زمان به این تاب و توان هیچ کارش نیست و می دَوَد... من این وسط فقط دستت را محکم تر میگیرم؛ چون نسبتی که با تو دارم در این جهان با هیچکس نداشتم، ندارم و نخواهم داشت.

به وقت بیست و هفتمین سالِ خواهر بودنم که تا ابد مبارکم شد