شصتویکسالگیِ بابانا؛
اینکه پسرِ منو ببینی آرزوم بود، اینکه تو رو ببینه و خودشو بندازه تو بغلت آرزوم بود، اینکه تو «حاجبابای» پسرم هستی رویام بود، من رویاهای زیادی رو درک و زندگی کردم اما این یکی خیلی خیلی شیرین تر بود. و حالا چقدر این حاجبابا بودن بهت میاد. بودنت همیشه مایهی آرامشم بوده و حسرتم اینکه برات یک دخترِ کافی نبودم. صحبت از تو باعث افتخارمه و نشون دادنت به آدما مایهی غرورم. هر قدر من کم و کوچک بودم و هستم، تو بزرگ و عزیز و کافی بودی همیشه. ازت ممنونم بخاطر تموم امنیتی که تو زندگیمون بهمون بخشیدی، ازت ممنونم که شریف بودی و شریف موندی. ازت ممنونم که بهمون مهر و هویت بخشیدی، با تو دختر بودن برای من لذتبخشترین نقشِ دنیاست. با تو من مریم بهتری بودم و هستم. با تو من انسان بهتری بودن رو تجربه کردم، با تو فهمیدم آغوش مردونهی مهربون و امن که بهم قدرت میده یعنی چی!
من هنوزم پایین پاهاتم، من هنوزم زانوهات رو محکم بغل کردم تا بغلم کنی و تموم مسیر تنبلی های دخترونه ی یه دختر پنج ساله رو بریزم به وجود مهربونت.

دوستت دارم بابا؛ من با تو مریمِ خوشبختی بودم و هستم. میبوسم دستهای گرم و عزیزت رو که بی دریغ بخشید تا امروز من از اینی هستم که راضیم... ستونِ جهانم بابا، تولدت مبارک.
خواستم بگم خوش به حال نوه ات که تو بابابزرگشی، یادم اومد بابا از بابابزرگ نزدیکتره و من خوشبختم که تو بابای من بودی ♥

