نمیدونی روزگار برات چی میخواد؛ نمیدونی سرنوشت چی میشه؛ نمیدونی بازی های پیش رو چیه و چرا اینه؛ حالت منقلب میشه، دَمادَم کشیده میخوری و حتی نا نداری سر برگردونی ببینی کی داره اینطور بی امان میزنه. و تاریخی که انگار بارها تکرار میشه در دفترها و مکانهای مختلف، در جغرافیا و باورهای متعدد؛ در اعتقادات شبیه و متفاوت، در موقعیتهای مضحک و غمناک!
امروز که عکس «الف» و «ز» رو دیدم تو دفترخونه؛ قلبم تیر کشید و فشرده شد؛ انگار منتظر بودم این طلاق هالیوودی تا ابد اتفاق نیفته!، گمون میکردم خدا دعاهای منِ روسیاه رو شنیده شاید! که خیرشون به بودنشون با هم گره بخوره؛ که نخورد!، باورم شده بود شوخیه! تا لبخند معصوم «ص» و «ک» رو که هنوز تو ذهنمه تا ابد همون مدلی کنار والدین شون ببینم؛ اما خیلی چیزا دست من و تو نیست؛ حتی نمیدونی چرا رخ میده!
صدای هقهق گریه م پیچیده تو خونه، قاطی شده با صدای بادِ کولر؛ چه گرمای تلخیه امروز؛ تنم میلرزه از گریه به این عاقبت! منتظرم یکی بگه شوخی بود، منتظرم نبینم خونههاشون رو از هم جدا کردن! حالا که گریه کردن برای خودم خوب نیست اما کنترل این اشک ها ممکن نیست؛ به این فکر میکنم که چندین نفر یک روزی برای داستانی مربوط به من اشک ریختن! چند نفر شوک شدند؛ چند نفر افسون خوردند؛ چندنفر باورشون نشد این قاب ها دیگه وجود نداره! اما حتی نمیتونستن پلک بزنن به باور این داستان! ، حالا امروز داستان منه؛ نمیتونم تحمل کنم این حقیقت رو که مثل سیلی خورده تو صورتم؛ اینکه دیگه «الف» و «ز» خونه، زندگی ، اهداف و منفعت مشترکی ندارن! من به امنیتِ میان تُهی شده ی «ص» و «ک» فکر میکنم و اشکم بند نمیاد.
چه روزایی منتظر شدیم که بزرگ بشیم و قاطی زندگی آدم بزرگا بشیم؛ چه روزایی از بالا رفتن عدد سن مون کیفور شدیم و گفتیم خب دیگه بزرگ شدیم! اگه بزرگ شدن این بود، درک این درد بود!، من دلم میخواد کودن!!! بشم! و هزارتا از این عصرای داغ رو نبینم که عکس حضورشون تو دفترخونه بهم میرسه! ؛ میگن درد کشیده طبیبه؛ من امروز خودم زخمی تر از اونم که باور کنم این حادثه رخ داده! من بیمارتر از یه طبیب درد کشیده ام؛ لعنت به این خبر که امروز شنیدم؛ لعنت.لعنت به اونچه که روزگار برات میخواد و تو امروز و هر روز ازش بی خبری؛ لعنت.

این دالانِ باریک نمای پنجره ی راه پلهی دفترِ صبا بود که قبل از رسیدن به دفتر، منو پیش خودش نگه داشت؛ عکس انداختم تا طعمِ عجیبِ اون روزِ عجیب و دردناک یادم بمونه؛ یادم بمونه که زندگی چه روزایی بهم نشون داده و من مختار بودم به رد یا انتخاب! و این همون دردِ جانکاهه که انتخاب میکنی و رد میشی اما عاقبتِ این انتخاب ولو در منطقی ترین اوقات تو چهره و داستان زندگیت زرد رنگ! میشه و میشینه! گاهی جبر روزگار به زرد شدن مجبورت میکنه؛ زرد شو و بریز اما یادت نره سبز بشی، حتی اگر محاله.