مامِ وطن؛

 مفهوم و جایگاه «مادر» و «وطن» بسیار شبیه هم هستند؛ و حالا حالِ هر دوی اون‌ها بسیار نگرانم می‌کنه. پذیرفتن تنها چیزیه که شاید ممکنه! پذیرفتن و امیدواری توأمان!؛ دیگه غیر این چاره ای ندارم! پذیرفتن این که سایه ی مادر امانته و امید به این که خداوند تنها نگهدار این امانته؛  پذیرفتن این که وطن همیشه درگیر گزنده و امید این که هنوز هم میشه به تغییر دل بست و منتظر موند.

فَاللَّهُ خَيْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ

وَرَم چی میگه؛

این که بوی بیمارستان رو دوست دارم! یه جور چیه!

خزانِ تقدیر؛ خواهی نخواهی!

نمی‌دونی روزگار برات چی می‌خواد؛ نمی‌دونی سرنوشت چی میشه؛ نمی‌دونی بازی های پیش رو چیه و چرا اینه؛ حالت منقلب میشه، دَمادَم کشیده می‌خوری و حتی نا نداری سر برگردونی ببینی کی داره اینطور بی امان می‌زنه. و تاریخی که انگار بارها تکرار میشه در دفترها و مکان‌های مختلف، در جغرافیا و باورهای متعدد؛ در اعتقادات شبیه و متفاوت، در موقعیت‌های مضحک و غمناک!

امروز که عکس «الف» و «ز» رو دیدم تو دفترخونه؛ قلبم تیر کشید و فشرده شد؛ انگار منتظر بودم این طلاق هالیوودی تا ابد اتفاق نیفته!، گمون می‌کردم خدا دعاهای منِ روسیاه رو شنیده شاید! که خیرشون به بودنشون با هم گره بخوره؛ که نخورد!، باورم شده بود شوخیه! تا لبخند معصوم «ص» و «ک» رو که هنوز تو ذهنمه تا ابد همون مدلی  کنار والدین شون ببینم؛ اما خیلی چیزا دست من و تو نیست؛ حتی نمی‌دونی چرا رخ میده!

صدای هق‌هق گریه م پیچیده تو خونه، قاطی شده با صدای بادِ کولر؛ چه گرمای تلخیه امروز؛ تنم می‌لرزه از گریه به این عاقبت! منتظرم یکی بگه شوخی بود، منتظرم نبینم خونه‌هاشون رو از هم جدا کردن! حالا که گریه کردن برای خودم خوب نیست اما کنترل این اشک ها ممکن نیست؛ به این فکر می‌کنم که چندین نفر یک روزی برای داستانی مربوط به من اشک ریختن! چند نفر شوک شدند؛ چند نفر افسون خوردند؛ چندنفر باورشون نشد این قاب ها دیگه وجود نداره! اما حتی نمی‌تونستن پلک بزنن به باور این داستان! ، حالا امروز داستان منه؛ نمی‌تونم تحمل کنم این حقیقت رو که مثل سیلی خورده تو صورتم؛ اینکه دیگه «الف» و «ز» خونه، زندگی ، اهداف و منفعت مشترکی ندارن! من به امنیتِ‌ میان تُهی شده ی «ص» و «ک» فکر می‌کنم و اشکم بند نمیاد.

چه روزایی منتظر شدیم که بزرگ بشیم و قاطی زندگی آدم بزرگا بشیم؛ چه روزایی از بالا رفتن عدد سن مون کیفور شدیم و گفتیم خب دیگه بزرگ شدیم! اگه بزرگ شدن این بود، درک این درد بود!،  من دلم می‌خواد کودن!!! بشم! و هزارتا از این عصرای داغ رو نبینم که عکس  حضورشون تو دفترخونه بهم می‌رسه! ؛ میگن درد کشیده طبیبه؛ من امروز خودم زخمی تر از اونم که باور کنم این حادثه رخ داده! من بیمارتر از یه طبیب درد کشیده ام؛ لعنت به این خبر که امروز شنیدم؛ لعنت.لعنت به اونچه که روزگار برات می‌خواد و تو امروز و هر روز ازش بی خبری؛ لعنت.

این دالانِ باریک نمای پنجره ی راه پله‌ی دفترِ صبا بود که قبل از رسیدن به دفتر، منو پیش خودش نگه داشت؛ عکس انداختم تا طعمِ عجیبِ اون روزِ عجیب و دردناک یادم بمونه؛ یادم بمونه که زندگی چه روزایی بهم نشون داده و من مختار بودم به رد یا انتخاب! و این همون دردِ جانکاهه که انتخاب می‌کنی و رد میشی اما عاقبتِ این انتخاب ولو در منطقی ترین اوقات تو چهره و داستان زندگیت زرد رنگ! میشه و میشینه! گاهی جبر روزگار به زرد شدن مجبورت می‌کنه؛ زرد شو و بریز اما یادت نره سبز بشی، حتی اگر محاله.

جایِ دردِ گزش‌های پیشین؛

زندگی همیشه می‌خواد بکشدت به ورطه‌ی ناکوکِ قیاس! قیاس و قیاس و قیاس؛ جالبه که از خودم بعید می‌دونستم! اما به سان گرگ بارون‌دیده! گولشو نمی‌خورم! و این اونه که داره خودشو دو نیم و چندها نیم! می‌کنه؛ باز جای شکرش باقیه که بالا رفتن عدد سن باعث اندکی عقل و درایت میشه که دیگه به موقعیت‌ها نبازی!

آغوشِ تو که همیشه بازه؛ امان از دوری و مهجوری؛

دل من از هر چی سیر بشه، می‌دونم که از این خاک تفتیده محاله سیر بشه. محاله دلم برای بوی شوری این آبی تنگ نشه، محاله یه روز بگم چرا جنوب! من ریشه هام تو این خاکِ داغ و تب‌دار رفته به اعماق و چنگ انداخته به دل سنگ‌ها؛ من بدون دیدنش حالم عجیب بهم ریخته و تنگ میشه؛ من آرزومه همونجور که تو این خاک زاده شدم، تو این خاک هم بمیرم و دفن بشم .... بیا یه قولی بگیریم از کائنات؛ تو این دوری و دلتنگی و  مجاورتِ مداوم! که محال به نظر میرسه؛ حداقل میشه سی روز مدام تو این هرمزگانِ جان نفس کشید! مگه نه! من منتظر اون سی روز می‌مونم که از راه برسه؛ می‌دونم که می‌رسه، اصلاً باید که برسه؛ من همین‌جا بس می‌شینم تا برسه، حالا ببین کی گفتم بهت!.

من حَرّایی هستم که دور از این آبِ داغ و شور؛ بی تابم و پژمرده ...

سیرکِ رسمی؛

چه خبره این وسط! این فیلم های ضدتبلیغِ تبلیغ! کاندیدها و این از پشت کوه‌طور رفتار کردن هاشون و این عجیب و غریب گپ زدن و اصلاً در بیشتر موارد عاجز موندنشون در گپ زدن عادی! قراره به چی ختم بشه! قراره حواس ها رو از کجا به چی پرت کنه! قراره تا کجا حس حماقت به خوردمون بِدَن!!! این بازی نخ‌نما!!! شورش دراومده به علی!

و دردناک اینجاست که فاصله‌ی بین ما مردم و اونا! به عنوان مسئولین فعلی و بالقوه اونقدر زیاد و بعیده که حتی نمیشه بهشون تشر رفت که این داستان ها و برنامه های تخیلی که شما مطرح می‌کنی تو خواب هم ممکن نیست چه رسد به حقیقت!، دست‌بردار لامذهب!!! 

سال‌هاست که دلم می‌خواد چندماه قبل انتخابات فرو برم به خواب مصنوعی و چندین ماه بعدترش از خواب خارج بشم!!! حس خر فرض شدن دیگه داره میشه جزئی از ژنوم ما ایرانی‌ها و این طعم گندیدگی داره حال دلمو بهم می‌زنه؛ بسه دیگه.

عکس‌نوشت: چند سال قبل وسط بازار، حین دویدن دنبال کارها این ویترین قدیمی رو دیدم و جمله‌ی ساده ش رو خوندم؛ باورم اینه وقتی با خلق خدا طرفی، در هر حد و اندازه‌ای بی شک بی واسطه ترین حالت ارتباط با خدا برات متصور میشه! و حالا چطور جرأت داری با خرده شیشه رفتار کنی!!! وای بر من اگر خلقِ دوپای خدا رو چهارپا فرض کنم؛ وای بر من.

دویدنِ روزها!

زندگی می کنم این روزها؛ چُنان غلیظ که انگار غرقم در مفهومش و چُنان رقیق که انگار هیچ نیست! و تمام این غیبت ها پر بود از حرف هایی که مجالی نبود تا ثبتش کنم و همچنان در فضای درون ذهنم صدای ماشین نویسی می آید و ذهنم با دیدن هر مفهومی ساعت‌ها گپ و دردودل دارد! دریغ از گوشی شنوا...