وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می‌کند!

آدم‌ها موقع مرگ، همون بزنگای میونِ اتصالِ حیات و ممات به چی فکر می‌کنن! همون لحظه که می‌فهمی دیگه این زندگی تمومه، و همه چیز برات آشکار می‌شه. اصلاً آیا اونقدر مجال و قدرت باقی می‌مونه که به کسایی که دوستت دارن و دوستشون داری فکر کنی!

بگذار و بگذر؛

دلم به سیمِ یاد گرفتن عربی هیچ مدلی وصل نمی شه، به قدر کافی تو سال های نوجوونی برای نفرت داشتن از عربی آماده شدیم و حالا که تا می‌اد قندش رو تو دل‌مون پهن کنه ترسون و لرزون فاصله می‌گیریم ازش. و خب لعنت بر اون نظام آموزشی دری‌وری که چیدن تا تو بهترین سال های عمرمون همه چی بدونیم و هیچی ندونیم!!!

همین عربی با درون نرم و برون خشن، گاهی جوری کلمات رو برام می‌چینه و به خوردم می‌ده که پیش خودم می‌گم صد حیف که من از این زبان بیمناکم! و انگار کلمات فقط با همین زبان نظم می‌گیرن که دیوونه ات کنن!

ادهم شرقاوی نویسنده فلسطینی یه جمله می‌گه قشنگ خودم توش زندگی می‌کنم: «ما فاتَكَ لم يُخلق لكَ و ما خُلِقَ لكَ لن يفوتكَ!» یعنی آنچه را از دست دادی برای تو آفریده نشده و آنچه برای تو آفریده شده است را هرگز از دست نخواهی داد.

چقدر یه مفهوم می‌تونه مثل عسل بچسبه به جونت! خودم رو تو همین دو جمله کوتاه می‌بینم. لازم نیست صدسال با مفهومی، کسی یا چیزی بگذره که دیگه سوگند یاد کنی تو صاحب و از آنِ اون هستی، تو هر قدر هم داشته باشی صاحب نیستی و چیزی از آن تو نیست، بس حالا چی می‌شه که به وقت از دست دادن در سوگ فرو می‌ری! چقدر از این منظر رنجور و ناقصی که نمی‌خوای بفهمی کجای داستانی، دست و پای چی رو می‌زنی!!!

گمون می‌کنم داستان از اونجا شروع شد که گمان کردیم قدمت گرفتن و بالا رفتن عدد روزهای صاحب بودن! مساویه با تا ابد داشتن! و اونجا که روزگار می‌زنه زیر میزِ ریاستت! تازه به خودت میای که نه بابا همچین خبرایی هم نیست! البته و تازه اگه در اون لحظه به خودت بیای! چون معمولا تا به خودت بیای چندین ماه و فصل و سال گذشته...

تنها حرمی که روضه‌خون نمی‌خواد حرم رقیه‌ست؛

تنهایی انسان هیچ وقت تمومی نداره، دردهاش هیچ وقت پایان نداره، زخم‌هاش هیچ وقت کامل و بی نقص خوب شدنی نیست. تو سیاه‌چاله‌ی دنیا انگار تو قیر نیمه سرد و نیمه داغی که وارد شده و گیر کرده و راه خلاصی نیست! هر قدر می‌دوئه کمتر می‌رسه، هر قدر چنگ می‌زنه کمتر نصیبش می‌شه و سفره‌ی سیر شدن و قانع شدنی در کار نیست.

تو این تنهایی و سیاهی و تباهیِ دنیای لعنت شده، دست‌آویزِ بیچاره چیه جز پناهی که شبیه خونه‌ست، سقفی که وقتی زیرشی حالت احسن احواله، با تموم بغضی که داری ولی دلت قرصه. می‌شینی و ماتت می‌بره و‌ به خودت که میای می‌بینی تو تک‌تک زوایای این خونه غرق شدی و کاش هیچ وقت برنگردی به دنیای واقعی.

می‌خوام بگم شما عجیب بنده‌نوازی، و من عجیب نمک گیرتم خانمِ سه‌ساله. ممنون که اجازه دادی ‌ستون های حیاط خونه‌ت تکیه‌گاه خستگی‌هام باشه. ممنون که به عقبه‌ی من نگاه نکردی، ممنون که بی منت و با سخاوت راهم‌ می‌‌دی تو خونه‌ی با صفات.

سلام خانوم ایتها الصدیقه الشهیده ای نوه ی مادر قد خمیده

گنبدتم مثل موهات سفیده...

نباتی سیزده ماه و سیزده روزه؛

ساعت حوالی بیست و سه؛ با گریه نخودی بیدار شده و مثل همیشه تو تختش سرپا ایستاده و لبه تخت رو‌گرفته تا برم سراغش. این بهترین قسمت روز منه، وقتی دلم برای گرمای تنش تنگ شده و هوس آغوشش به سرم زده، این‌طوری که فراخوان میده با تموم جسمم ولو خسته! و زار، تو تاریکی فضا، بدون روشن کردن هیچ چراغی میرم سمتش.

بدن گرم و کوچیکش رو تو قفسه سینه مچاله می‌کنم و سرشو به صورتم می‌چسبونم و جون می‌گیرم. سرِ کوچیکش با موهای نرمش که دیروز پدرش کوتاهشون کرده، شبیه یه مردِ مینیاتوری شده، شبیه یک تکه نبات!

منم مثل همیشه با لیوان آب می‌رم سراغ الباقی داستان، با ولع چند قلپ عمیق آب می‌خوره، این میل عجیبش به آب و تشنگیش منو یاد خودم می‌ندازه. آبش رو می‌خوره و به آنی سرشو رها می‌کنه زیر گردنم درست بالای قفسه سینه و امتداد گردنم، دستم روی سرشه‌ و بدنش رها روی تنم، از لذتی بی وصف لبریز میشم و از این‌که اینجور خودش رو رها کرده دلم ضعف میره. میرم سمت آینه، همون طور که رها تو آغوشمه، تو تاریک روشنِ فضا، بدون عینک با دیدی تار اما ملموس خودمو تو آینه ی روبرو برانداز می‌کنم، این منم زنی در حوالی سی و‌ سه سالگی، با روبدوشامبر ابریشمی سفید با گلای صورتی و شلوار کتانیِ سفید رنگ، و امانتی در آغوش! و این تصویر.

این تصویر که تو آینه می‌بینم نجیب‌ترین و زیباترین قابیه که از خودم در تمام عمرم دیدم. چشم هام رو باز و بسته می‌کنم تا این تصویر تا ابد یادم بمونه، که چقدر باید امانت‌دار باشم و حواسم جمع باشه، که فراموشم نشه، که حسابی و با تمام توانم مراقب این تکه نبات باشم.

فَاللَّهُ خَيْرٌ حَافِظًا ۖ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ

چای من مدت‌هاست یخ کرده؛

لبریز از کلمه‌ام، از حرف، از گفتن... اما مجالی کو!. مجالی نیست و تمام حرف‌هایم درون چاهی در اعماق وجودم مدفون می‌شود، آن روز که چاه لبریز شود...