از خدا دمپایی نخواه!

گاهی چرخه‌ی کائنات زندگیت  اینطوریه که از طرف خدا یه سینی میگیرن جلوت که توش همه چی هست ، از ریز تا درشت ، از کوچیک تا بزرگ ، از ذلت تا عزت، از درد تا شفا و ... دردسرت ندم هر چی که تو این عالم پیدا و جا میشه و جا نمیشه خدا برات چیده و آماده کرده تا جا بده و مهیا کنه ... و تو چیکار می‌کنی! تو راست میری یه دمپایی قهوه‌ای پلاستیکی! رو از وسط شاه‌نشینای با عزت و جلال! برمیداری میذاری پرِ شالت! جوری که صدای دِهِکی گفتن کائنات هم میپیچه تو عالمِ معنا که [این بنده وات د فازشه!!!] هر چی اصرار و بفرمای مجدد میزنن بهت که ای بابا بفرما از شاه‌نشین مستفیض شو! خودت خودت رو ذلیل میکنی! و الا و للله که من همین دمپایی بسمه!.

سینی تا ابد زیر دستت نیست! و کائنات منتظر نمی‌مونه ببینه چقدر به دمپایی قهوه‌ای جونت عشق و کشش! داری؛ سفره‌ی بزرگِ خداوند جمع میشه و میره و تو می‌مونی و دمپایی‌جان! و اونجاست که می‌زنی به سرت که ای داد چه کردم با خودم! چقد حقیر و کم‌نشین و کم‌بین و کوچک بودم، چقدر خلایق هر چه لایق بودم ... ! همین جاهاست که داری تو سرِ خودت میزنی و انگشت میخایی که این چه خبطی بود مرتکب شدی ای فقیرِ مادرزاد! ...

[چون سلیمان قدر دل اکنون نمی دانی که چیست
آن زمان انگشت می خایی که بی خاتـــــــم شدی]

گاهی هنوز داغی و قربون اون دمپایی کذایی که محکم گرفتی تو بغلت میشی که یکی پس گردنی میزنه بهت و دمپاییت میفته از دستت... از تو سینی یه مُلکِ عزت میدن دستت و دمپایی رو میذارن تو سینی و میرن ...

حقِ اینجا رو فقط حیدرِ یغما [خشتمال نیشابوری]  خوب جمع کرده و میگه (من که سیر نمیشم از خوندنش):

گوهر از سنگ است، ما دُرّ گرانش کرده ایم
او چنین بودست اوّل ما چنانش کرده ایم
لعل زیبای بدخشان پاره سنگی بیش نیست
ما ز غفلت زینت تاج شهانش کرده ایم
فاش تر گویم: عروس چرخ جر یک ذرّه نیست
ما، بلند آوازه خورشید جهانش کرده ایم
سقف زیبای فلک را، در شب یلدای تار
ما ز نور دیدگان اخترنشانش کرده ایم
من نمی نالم ز جور آسمان، زیرا که ما
این کلاه تنگ را، خود آسمانش کرده ایم
هیچ موجودی نبودی تا نشان از ما نبود
هر چه را باشد نشانی، ما نشانش کرده ایم
ای که گفتی: هست یغما را ریا سر تا به پا
از ریا پاک است او، ما امتحانش کرده ایم

دوش در خوابم در آغوش آمدی؛

و قسم به اولین آغوش در میانه تاریکی و روشنی و حین خواب‌آلودگی بعد از روزها حملِ رنجِ دلتنگی..

چون تو پیدا آمدی چون آفتاب؛

مدیونِ دلتنگی هستیم، مدیونِ فراغ و جدایی، مدیونِ ندیدن ها، مدیونِ دوری، مدیونِ مهجوریِ مدام؛ تا آنجا که هر چه که داریم از احساساتِ خوب و عمیق از دلِ همین هاست. همین ها ما را بزرگ کرد و قد کشیدیم، همین ها قدر بخشید و داشته ها را به رُخمان زد؛ که اگر نبود درگیر روندی عبث و خطی و تکراری بودیم به نام عادت!
و روزی همین عادت قاتل‌مان میشد و تمام! گورنشین می‌شدیم و بس. پس زنده باد دلتنگی و غمِ شیرینِ دوری ها و دور شدن‌ها.

وای عجب تا غرق این دریا شدم

بانگ می‌دارم که استسقا خوش است

ز اشتیاقت روز و شب عطار را

دیده پر خون و دلی شیدا خوش است