آنکه دائم هوس سوختن ما می کرد کاش می آمد و از دور تماشا می کرد؛

تصور می کنی قوی شدی! پوستت کلفت شده! بازم می تونی بزنی به دل ماجرا، بازم می‌تونی جمع کنی همه چی رو، بازم می تونی زخماتو خودت رفو کنی، بازم می‌تونی، بازم می تونی، بازم می‌تونی والله که دیگه نمیشه، این پوست انقدر کلفت شده که مفصل ها دیگه حرکت نمی‌کنه، این درد انقدر زیاده که زندگی کردن عادی یادت رفته، مگه آدم‌ چقدر طاقت داره! هر چند وقت یکبار کنترش صفر بشه و اد از سر شروع کنه، ما قوی نبودیم چاره نداشتیم، ادا قوی ها رو در آوردیم، حالا هم یه سری وقایع پا گذاشتن رو خرخره‌مون نمیذارن نفس بکشیم، یه سری داستانا خار شده تو گلومون نه میره پایین نه میاد بیرون! چی بگم از چی بگم، نمی‌خواد نزدیک من بشینی دردی میشی، برو اونورتر بشین بنده‌ی خدا، برو اونورتر.

خونه داشته باشی و بی خانمان باشی...

روزگار سپری شده مردم سالخورده

لنز طبی چشمم را در آوردم و پوستم را با روغن کرچک و بادکش‌ ماساژ دادم، نخ دندان کشیدم و مسواک زدم، صورتم را برای بار دوم با فوم شستم و آبرسان زدم، مرطوب کننده هم زدم و روغن ترکیبی به مژه و ابرو ها کشیدم، نایت گارد جدید را از قاب درآوردم و شستم و رفتم تا آشپزخانه و دو لیوان آب خوردم و یک لیوان آب به دست در تاریکی راهرو رفتم جلوی کتابخانه و کورمال کورمال یک کتاب نو از بسته‌ی کتاب هایی که همین دو روز پیش پیک آورده بود و‌ تحویل نگهبان داده بود و من فردا صبحش درون کتابخانه چیده بودم برداشتم و آوردم درون تخت، گذاشتم روی بالشم، معمولا کتاب تا پای تخت می آید اما درون تخت نه، چون معتقدم کتاب که همراهم بیرون آمده آلوده شده، یک نفر نهیب زد که مگر همین کتاب نو درون کتابفروشی و چاپخانه دستمالی و آلوده نشده نادان!، کتاب را برداشتم برانداز کردم، ناله برآورد که: بخدا من تمیزم؛ خندیدم گفتم می دانم، حتی اگر یک شی خیلی تمیز در این دنیا باشد تو و دوستانت هستید، پشت چشم نازک کرد و لبخند زد، گذاشتمش روی صندلی کنار تخت، و تقویت ناخن را باز کردم و به ناخن های انگشتان پا کشیدم و یک قلپ آب سرد خوردم و دراز کشیدم، داشتم فکر می‌کردم از صبح هزار کار می‌کنم و هر هزار کار را که تیک میزنم گمان می‌کنم خیلی کار درستم، لیست ها پایانی ندارد و هر روز کمتر وقت دارم برای انجام امور، مدام میدَوَم و‌ کمتر می نشینم و همزمان در صدها جبهه می‌جنگم، بماند که درون مغزم مدام صدای انفجارست، اما از بیرون ساکتم! خیلی ساکت، همین تقویت ناخن را که می‌زدم به ناخن انگشتان پاهایم فکر می کردم چه کسی این همه تکلف به زندگی ما آدم ها وارد کرد! بهتر بگویم چه کسی این همه تکلف وارد زندگی ما زن ها کرد؛ زن بودن یکطرف، مادر بودن یک طرف، انسان بودن هم یک طرف! چه حال خنده داری‌ست از صبح در بیری کلاژی از تمام نظام ها و هنجارهای خود ساخته و قانون های روتین شده دست و‌ پا می‌زنیم تا شب؛ همان تصویر کذایی زجرآور که همین بالا و پایین های فوق الذکر را به زندگی زن امروز دیکته کرده! اما به یک مرد! بعید می‌دانم. به راستی واقعا زندگی یک مرد اینقدر پیچیده است!

راستش این روزها بسیار میدوم برای کسب کردن، و این ها همه با لذت است و بی اجبار، خودم می‌خواهم تمام این الف تا ی دویدن را! اما امروز داشتم فکر می کردم این همه دویدن باعث شده کمتر از پنجره به بیرون نگاه کنم و در زندگی سرک بکشم! و از شما چه پنهان گمان می کنم دارم زندگی را زیر آفتاب ظهر مرداد ماه ذبح می کنم و جان دادنش را تماشا می‌کنم! کاش از خودم دو نسخه داشتم، یکی حسابی کار می کرد و می دوید و دیگری حسابی می‌زیست و لبخند می‌زد و در آغوش می‌کشید!

به قول محمود دولت آبادی که الحق قصه زندگی من هم همین است:

آن جا یک قهوه خانه بود.

اما ننشستیم به نوشیدن دو تا استکان چای.

چرا؟

دنیا خراب می شد اگر دقایقی آن جا می‌نشستیم

و نفری یک استکان چای می‌خوردیم؟

عجله،

همیشه عجله...

کدام گوری می‌خواستم بروم؟

من به بهانه رسیدن به زندگی،

همیشه زندگی را کشته ام...

عکس‌نوشت: سال پیش همین روزها، مینا عکس را بیخبر از من برداشته و خب دوستش دارم

عنوان نوشت: اسم کتابی از محمود دولت آبادی

هیولا نفس می‌کشد؛

احساس می‌کنم روزها و ماه‌های پیش رو آبستن حوادث بزرگیه؛

Pan's Labyrinth

خیلی سال قبل با مینا عادت کرده بودیم به لالایی خوندن با کام بسته، و بدون کلمات، صدا از عمق حلق و‌ کام بسته خارج میشد و عجیب دلچسب بود، هم شنیدنش هم تکرار کردنش، صدای لالایی رو ضبط می‌کردیم و تو سکوت آخر شب تو اتاق پخش می‌کردیم، شبای عجیبی بود؛ همون شبایی که محمد شب‌کار بود و من خونه بابا اینا می اومدم و تو اتاق مینا رو تخت دو نفره می خوابیدیم، حوالی ساعت شش امروز فیلمی رو دیدم که فارغ از موضوع خودش با لالایی بدون کلمه ش قلاب انداخت و روح منو از اون روزا کشید بیرون.

گیِرمو دل تورو گومِس رو تا همین شش ساعت پیش نمی‌شناختم! و حالا مثل کنجد! درون دریایی عسل فرو رفتم! هزارتوی پن با چگالی بالا منو درون خودش کشید، دوستی که دیشب این فیلم رو بهم معرفی کرد خودش از بهترین هاست که بهترین رو بهم معرفی کرد و عجیب مدیونش شدم برای دوم بار؛ باید اینطور بگم، گاهی قلاب نیاز داری برای گیر کردن، گاهی می‌خوای دهنتو مثل ماهی بسپاری به قلابی که تو رو از ورطه‌ای بیرون بکشه که مدت‌ها درونش اسیر شدی... هزار توی پنِ گیرمو دل تورو گومس مکزیکی با این اسم عجیب غریبش منو از ورطه عجیببی بیرون کشید و حالا قلاب تو دهن نشستم تو آستانه صبحی که جادویی شده و هیچی مثل قبل نیست، راستش می‌ترسم حرکت کنم که مبادا جادوی این اثر از من بریره کف اتاق! و خب بیشتر می ترسم برم فیلمای بیشتری از این کارگردان ببینم و قلابم جدا بشه؛ خوب می‌دونم اتصال این قلاب کوتاه مدته و باید تا قلاب وصله حواسم باشه؛ اما خب این همون لحظات فرو رفتن کنجدی تو دریای عسله، وقتی در عسل فرو میری گوش‌هات کیپه، صداها گنگه، چشمات ماته و قلبت با ریتم خیلی خیلی کُندی می‌زنه، به این غرق شدن ادامه میدم و امیدوارم زنده بمونم؛ اینجا و اینجا کلیک کنید و موسیقی جادویی این فیلم رو بشنوید، چقدر خوشبخت بودم که این صبح این‌طوری شروع شد... قلاب در دهان.

این تن، اندک جایی برای زیستن؛

خب شش ساله شد، هیولای زیر پوستم شش ساله شد، درست همین امروز!؛ همون هیولایی که منکرش میشم اما هست، بذار بهتر بگم زیر پوستم هیولایی نفس می‌کشه که منِ امروز بعد از مدت‌های مدید به این هیولا خو گرفته، هیولا حرف های عجیبی میزنه، فکرهای عجیبی داره، خلق و خوی عجیب تری داره، اوایل با تعجب نگاهش می‌کردم و می‌گفتم پاشو از من بیا بیرون، اما حالا خودمم می‌شینم کنار دستش و همزمان با هم چای می‌نوشیم و معاشرت می‌کنیم،

شش سال پیش همچین روزی بود! لارو! این هیولا با حادثه تلخی در نیمه شب یازده مرداد نودوهفت رفت زیر جلد من و اندک اندک این هیولا رشد‌ کرد و امروز بسیار بالغ شده، عمر هیولاها مثل ما آدم‌ها نیست، هر یک‌ سال از عمر اونا برابر با ده سال عمر ماست و هیولای درون من الان شصت سالشه!، شاید بپرسی چرا ده سال! چون هیولا تموم اونچه برای رشد و بالندگی نیاز داره از درون تو برمیداره، اون قلب و روح و مغز تو رو میجوره و مثل یه دزد هر چه لازم داره یه نسخه کپی می‌گیره برای خودش! خنده ات گرفت نه!؟ اون می‌گرده تو دالان های وجودت و تجربه زیستی‌ت رو مثل آبمیوه با نی هورت می‌کشه تو شکم بزرگش که هرگز سیری پذیر نیست!، هیولای درونت میره تو قلعه اراده‌ت و میشینه روی صندلی فرماندهی و همین میشه که به خودت میای میبینی برای کثافت بودن و به لجن کشیدن چه پشتکاری داری! دیگه خبر نداری هیولاست که بر مسند فرماندهی نشسته.

از وقتی هیولا در منه، زیست عجیبی رو تجربه کردم، هیچ روزی از این شش سال شبیه روزای قبلش نبوده که هیولایی در من نبود، شش ساله من به خودم توی آینه نگاه می‌کنم و سعی‌ می کنم خودم رو بشناسم!

شش ساله من خودم رو گُم کردم و هویت پاره پاره م رو دستم گرفتم و می‌چرخم، جهان بزرگ و شلوغه، منم در سمتی از گوشه های این جهان مجنون و مولف! خودِ تیکه پاره‌ام رو به دوش می‌کشم و تو این شلوغی من حتی ذره ای نیستم برای دیده شدن، برای بررسی شدن، برای به زندگی برگشتن، فقط می‌دونم پوستم درد می‌کنه، اون نقطه ای که هیولا هست درد می‌کنه و من می‌دونم رو به نابودیم، هیولا هر سال، ده سال رشد می‌کنه و من به پایان خودم بسیار نزدیکم، بسیار نزدیک. پر از کلمه‌ام اما مغزم یاری نمی‌کنه...

عکس نوشت: شش سال پیش با شلوار جغدی، همون موقع که لارو هیولا تازه رفته بود زیر پوستم