دوری و مهجوری و دردمندی و بدبختی و ...
حالا کم داستان دارم، این وسط یه طور عجیب و دردآور و سوزناکی دلم هوای جنوب کرده، میگم هوای جنوب کرده و میشنوی، یعنی دلم و روحم جنوبه، چشمامو میبندم، به مشامم بوی دریا میاد؛ دلم میخواد بشینم از شدت دلتنگی زار زار گریه کنم، کاش طی الارض ممکن بود، کاش میشد یه سال از عمرم رو میدادم و الان جنوب میبودم کنار دریا، آخ قلبم پاره شد :( آخه مگه من چند سال عمر میکنم که باید این همه از زادگاهم دور باشم! این دوری خیلی ناجوانمردانه ست خیلی! :((
من مُردم انشالله تعالی منو تو اعماق خلیجفارس دفن کنید؛

+ نوشته شده در جمعه ۱۷ تیر ۱۴۰۱ ساعت 0:0 توسط نارنج دونه
|