شب‌ست، همه شش نفر دیگر در این خانه خوابند و من بیدارم، نشسته‌ام در نشیمن و فکر می‌کنم، قدرت به بستر رفتن را ندارم، امشب سر شب یکهو حس کردم تمام نشخوارهای اگزیستانسیالم که در روانکاوی سال نود و هشت دود شده بود و رفته بود هوا، به یکباره برگشتند و مرا در حالی که پای سینک ظرف می‌شستم از پشت در آغوش کشیدند، یکهو به خودم لرزیدم و آن ها همه در من ته نشین شدند، و حالا از بامداد فردا عجیب می‌‌ترسم و هیچ علاقه ندارم بخوابم و فردا که باید خیلی زود برخیزم، پس از پنج سال دوباره آن ها را ببینم که در بسترم به من زل زده اند و می‌گویند ما نشخوارهای اگزیستانسیالت هستیم و خب کاش هرگز صبح نشود.

تمام این پاییز مثل یک پلک زدن گذشت، نشسته‌ام به عبور مضحکش نگاه می‌کنم، به سی ساله شدن پاره‌ی تنم، خواهرکم، به سی و پنج سالگی خودم، به دردهای مگو، به زود رسیدن چیزهای عجیب، به کودکان چهل پاره! ، به توان معلول خودم، به دستم توی پوست گردو، به یخ کردنم، به کاسه چه کنم‌ چه کنمی که وقتی این بچه‌ها را نگاه می‌کنم به دست دارم! به ریخت مضحک خودم، به مغز مضحک تر خودم، به اینکه هیچ وقت این قدر از خودم بیزار نبودم! و من چقدر سیب زمینی و بی اثرم، وقتی که این بچه ها مثل برگ‌ گل هر روز و هر روز پر پر می شوند! تکه تکه می شوند!

فکر می‌کنم من هر شب با دیدن این بچه ها پتانسیل دارم خودکشی کنم! میل عمیقی از فروپاشی در من رخ می‌دهد! اما اما اما عجیب تر اینکه این دیدن ها دارد مرا از درون می لرزاند تا بسازد، چگونه هم می پوسم و هم می‌رویم!

چطور این دو ادغام شده!!! چطور با از درون متلاشی شدن به ساختن می‌رسم! راستش تنها جواب من، همین خون های پاک و کوچک ست که به ناحق ریخته شده و منِ هیچ تر از هیچ باید نگهبان ناچیزی باشم برای ققنوس شدن این خون ها از درون قتلگاه تا آسمان، آخ که چقدر کلمه ها معلولند این روزها، چقدر لالم و‌ پر حرفم، چقدر بیچاره‌ام و مستحقم، چقدر درمانده ام و مدیرم! چقدر راه گم کرده‌ی راه بلدم!!!