نشسته‌ام در قرینه ای از زمان که هیچوقت فکرش را هم نمی کردم؛ نشسته‌ام  در آخرین روزهای انتظاری شیرین که انتخابش دست خودم نبود، خدا از پشت سر هُلم داد. تصور کن از شنا هیچ نمی‌دانی و نابلدی، تصور کن سال ‌ها آموختنش را به تعویق انداخته‌ای، تصور کن آن‌قدر نابلدی که اولین شیرجه آخرین شیرجه است، همین‌قدر ناشی!. حالا ناغافل خدا هُلت بدهد درون این اقیانوس که انتهایش تا تمام عمر درگیرت می‌کند! همین قدر درگیر؛ تا آخرین لحظه‌ی حیات.
تویی که فصل های زندگی مادام در تسخیر خودت بود هم اکنون تسخیر شده ای در فصلی که فکرش را هم نمی کردی این قدر زود از راه برسد، ثانیه ها و برنامه ها ، حتی فکرهایت دیگر آزاد و رها نیست و در ساده ترین تعبیر تو صاحب هیچ چیز از اکنون ت نیستی!
من شاکی نیستم؛ ماه هاست بُهت مرا برداشته و ترس دارم، اما شاکی نیستم، و حالا بیش از هر چیز با تمام ترسی که دارم معتقدم خدایی که مرا هُل داد در این اقیانوس بهتر از هر کسی بر احوالم آگاه‌ است و می‌داند این فصل چقدر به دردم خواهد خورد؛ فصلی که رشدش درد دارد و حتی سایه اش هم در عین سوزندگی، شیرین و ملس است.
تسلیم شدم به خواسته اش که او خدای حقیقتِ «وَمَا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلَّا يَعْلَمُهَا» است؛ چه پناهی جز او و چه نگاهی جز نگاهش تامینم کرده و خواهد کرد.

خودت دستم را بگیر در شیرین ترین فصلِ سخت زندگیم
فصل سبزی های مداوم و عنوان های قشنگ

در پس زمینه ملودی »جاده یک‌طرفه» استاد لاچینی پخش شود؛‏هیچ‌وقت از کارهای مرحوم پاشایی قطعه‌ای گوش نکردم اما  تک‌نوازی پیانو «جاده ‌یک‌طرفه» استاد لاچینی یک‌ سال است گوشم را نوازش کرده، به شنیدنش عجیب می ارزد.