گرگ و میش صبح بود، هنوز آفتاب نزده بود، طبقه رو عوض کردم و از کلی راهرو‌ رد شدم و به نمازخونه ای رسیدم که از امنیتش می ترسیدم؛ راهروها خلوت بودند؛ بیش از حد خلوت، نه خدماتی نه پرستاری، فقط سکوت و سکون. دروغ چرا کل مدت دو رکعت نماز می ترسیدم کسی پشت سرم وارد نمازخونه بشه و فکرش هم بهمم می ریخت، اینکه بعدش باید چکار کنم!!! ، نمازم که تموم شد دست کردم توی جیب های پاکتی مانتو و به سرعت از راهروها رد شدم و رسیدم به آسانسور، مرداد ماه بود و هوا بیرون شرجی و گرم بود، حتی اون وقت صبح! اما تو بیمارستان سرمایی بود که دلت میخواست زیر هفتا پتو بخزی و بی هوش بشی.

رسیدم به لابی پیش از بخش جراحی، رفتم پشت پنجره به بیرون نگاه کردم، هوا روشن تر بود اما بازم خبری از خورشید نبود، به پارکینگ بیمارستان نگاه کردم، به ماشینای منظم پارک شده، به تردد ماشینای خیابون روبروی بیمارستان ، به نورهای محوطه، به ماشینی که آروم داشت میون ماشینای دیگه پارک می کرد، یهو لرزم گرفت، دستمو تو جیب ها مچاله کردم و برگشتم سمت درب اتوماتیک بخش جراحی، جلوی درب آبسردکن بود، خواستم آب بخورم اما لیوانم همراهم نبود، لیوان یکبارمصرف هم مثل همیشه انتخاب من نبود، رفتم تا اتاق، با پیچوندن آروم و بی صدای دستگیره وارد اتاق شدم، خواب بود، نور کمی از بالای تختش صورتش رو روشن می کرد، رسیدم به بالای سرش نگاهش کردم، خوابیدنش خوشحالم کرد، چون معلوم بود درد گذاشته بعد ساعت ها چشماش رو ببنده؛ رفتم سمت کیفِ جینم و از داخلش لیوان فلزی تاشو رو برداشتم و پاورچین از اتاق زدم بیرون، رسیدم پای آبسردکن و دو لیوان آب خوردم و آب خوردن همانا و سردی آب که رسید به معده م لرز و ضعف توامان پیچید تو وجودم، خدمات غذا با ترولی مخصوصش، پر سر و صدا وارد اتاق ها میشد و صبحانه ها رو پخش می کرد؛ کاش الان نره تو اتاق؛ اون تازه خوابش برده!!! غذاها رو تو اتاق می برد و ساعت پنج و نیم صبح با صدای بلند اهالی اتاق ها رو صدا می زد: فاطمه پیردیر‌.... تنها کسی بود که از صدای بلندش تو اون وقت صبح و وسط بخش جراحی پرهیز نداشت؛ صبحونه رو با شدت گذاشت رو میز و رفت؛ و عمه چشم هاش رو باز کرد ‌‌‌... 

خواستم از درد و درد کشیدن بنویسم؛ نمی دونم چرا یاد عمه افتادم؛ یادِ دلتنگی، یاد نبودنش، یاد اون‌گرگ و میش تلخ تو مرداد نودوهفت. دردها رو چیدم دور تا دور خودم و بهشون زل زدم، نمی دونم کدوم بدتره، بعضیاش حتی گفتنی نیست، نمی دونم برای کدوم چاره کنم، برای کدوم طلب مجال و فرصت و برای کدوم بی خیال بشم؛ وسط این دردها یه چیزی هست شبیه درد قد کشیدن؛ من این درد رو هیچ وقت تو نوجوونی تجربه نکردم؛ نمی دونم چه شکلیه؛ الان اما درد قد کشیدن داره نابودم میکنه؛ درد رشد! این درده هم درده هم نعمت، که وقتی تموم شه میخوام نتیجه اش رو با گریه و خنده به بغل و نفسش بکشم، قراره با نام عزیزش بیاد و روشنی بیاره؛ تو این تاریک ترین روزهای زمین؛ و من نشستم منتظر رسیدنش، درست همینجا و همین روزایی که نمی دونم چه وقت از راه میرسه اما میرسه. 

راست می‌گفت سرشب؛ می‌گفت خدا درجه شعله رو برامون چرخونده تا تهش و زیاد کرده تا حسابی بپزیم؛.... به قول مولانا که حاصل عمرم سه سخن پیش نیست خام بدم پخته شدم سوختم. ... دقیق حکایت این روزهای ماست.