به وقتِ راهروهای تاریکِ یک بیمارستان، در دلِ نیمه شب؛
به مفهوم درد فکر میکنم؛ یک دردهایی دارد از ذهنم پاک می شود که دوست ندارم پاک شود، فراموش کردنش باب میلم نیست ، از همان دردها که هر بار حسش کردم از عمق جانم ناله زدم اما این دردها عزیزترین بودند؛ در عوض یک دردهایی دارد در ذهنم ثبت می شود که نباید! اما آنقدر ماندنی شده که با کاردک! بی خیالی و اصرار هم بی خیالِ جانم نمی شود، قطره قطره دارد خرجم میکند، ذوب میشوم و بی دفاع ترینم ... تسلیم و بی دفاع.
حالا از یک جایی به بعد گمان میکنی رشته مودت پنهان و آشکار همه چیز در این دنیا از دلت منفصل که نه انگار شُل شده؛ دلت به از دست دادن نیست اما وقتی دنیا با بندهای دلت بازی میکند خندهات می آید! که ای روزگار چه بازی ها داری؛ چه چشمه ها رو می کنی، چه حساب ها بر قدرت نداشتهی ما کردهای!

وقتی زندگی یکبار میزند زیر میز و همه چیزت را دگرگون می کند دیگر شاید مارگزیده باشی؛ اما در عین حال مار گزیده ای هستی که تا پای مرگ و زندگی یکبار قمار روزگار نابودت کرده؛ و چه باکی از آن که یکبار همه زندگیش دگرگون و نابود شده!! در لحظه زیستن بهتر حتی به قیمت از دست دادن شیرین ترین دارایی ها؛ مگر نه این ست که از ابتدا تا انتها در این دنیا به خُسرانیم و تمام!!! حالا که گیر افتاده ایم در فصل امتحانات عجیب و مراقبین امتحان اجازه پلک زدن هم نمیدهند؛ دنیا عجیب سر بازی دارد، عجیب....