از ما به مهربانی یاد آرید؛ اگرچه کمتر از این نقل ها مهربان بوده ایم
اگر روزگار مجال میداد، اگر کوکش عقب و جلو میشد، اگر توان سفر در زمان میسر بود، به گذشته ها، به گذشته تر ها، به خیلی نزدیک و خیلی دورترها، اگر آغوشم جا داشت و فراخ تر از این بود که هست، اگر توانش میسر بود، با تمام سختی و ناتوانی و حتی تو بگو مشقتش، یک پایم را درون یک کفش می کردم که مهربان تر از آنچه بودم و هستم باشم؛ مهربان تر از تصورهای ممکن، مهربان تر از موجودی که در گذشته بودم... خیلی مهربان تر از توانِ کم و کوچکم....
گذشته ها گذشت، آینده نیامده و حال در چنگ اکنون نفس نفس میزند؛ چشمانت را فشار بده و مجدد باز کن، حالا هر قدر در توانت هست و دلت کَرَم میکند؛ مهربان باش، مهربانتر باش؛ به قول حمید مصدقمان که:
از ما چنان که باید و شاید
کاری نرفته است
اینک که پای رفتنمان نیست
بی تاب و بی توان
یعنی که تاب نیست،
توان نیست
هنگام برگذشتنمان نزدیک
دیگر زمان ماندنمان نیست
تنها
چشم امید ما به شما مانده ست...
گر ابرهای تیره سفر کردند
و نور روشن فردا را دیدید
از ما به مهربانی یاد آرید
از ما که در تمام شب عمر
در جستجوی نور سحر پرسه می زدیم

در خاطر آرزوی ما را
بسپارید
از ما به مهربانی
یاد آرید!