سیزدهمین روز اردیبهشت هزارو‌چهارصدو‌سه به دنیا اومدی و حادثه نهم مهر هزاروسیصدوهفتادوسه رو مجدداً بعد از سی سال! برام تکرار کردی!، با اون صورت گرد و موهای مشکی پر پشت! انگار مینای ثانی من بودی که تو راه بیمارستان تا خونه پدری همراهیت کردم، و تو درست مثل مینا دنیامو تکون دادی.

نه روز گذشته رو تقریبا با تو گذروندم بچک! بین تهران و ‌گیلان شناور بودم و از خستگی رو به موت! ولی اومدن تو حادثه ‌ی عجیبی بوده که حتی بعد نه روز هم نمی تونم هضمش کنم!، اصلاً گمان نمی‌کردم خاله شدن این شکلی باشه، دقیقا مثل حس مادری! تو بچه م نیستی ولی نمی تونم «مادر» صدات نکنم! و اصلا چی صدات کنم!؟

دلتنگتم و بوی تنت رو زیر مشامم می‌کشم که شاید نسیم از گیلان تا تهران بوی تنت رو برام بیاره، افسوس که هم نسیم پر مشغله ست این روزهای بهاری و هم دانشمندا بیکار نشستن و برای رفع دلتنگی های ناچار از جبر مکان و دوری و اینا راهی نساختن، جز مخابره عکس و فیلم که خب من بمیرم برای تک‌تک عکس و فیلم هات! مادر که بوی ناب تو رو یادم میاره.

و القصه که بغض و لبخند و آغوش، آروم آروم بزرگ شو، بذار من بهت برسم از این راه دور و قد کشیدنت رو ببینم پاره‌ی تنم، سیدمحمدصادق کوچک ما :)

پ.ن: ساعت درج پست کاملا اتفاقی ۱۳:۱۳ شد و خب :)