دکوپاژ درد!
صدای رعد و برق میاد اما بارونی نمیباره، چقدر شبیه اردیبهشت نوزده سال قبله امسال!، رمان می خوندم و رعد و برق میزد و بارون و مریم درونم تو هجده سالگی چه می دونست چه چیزایی انتظارش رو میکشه. تنهایی، خونهی روشن، صدای دسته کلید از اون سمت در آپارتمان میاد اما هرگز دری باز نمیشه، همین الان رعد بزرگتری زاده شد و خاموش شد، گریه میکنم مثل مریم پنج ساله تو سال هفتادوسه، بهمن هفتادوسه، خیابان طلوع، بندرعباس، تو شیب خیابون، زانوهای بابا رو بغل کردم و منتظرم و زار زار گریه میکنم، نگاهم میکنه و با چشماش نوازشم میکنه مثل همیشه و با تمام قوا دخترک قد بلندش رو به آغوش میکشه، کف پاهام میرسه به چهارسر رانش و این یعنی دخترک پنج سالهی قد بلندش لابد سنگینم هست، گریه میکنم و بغلم میکنه، گریه میکنم و ... نگفتم بهت امروز قلبم رو از دست دادم، بین ایستگاه های مترو افتاد لابد، دنبالش نگشتم، دیگه نیازی هم نداشتم بهش، اونقدر قلبم فشرده شده بود که از اون چیزی باقی نمونده بود، گریه میکنم، زار میزنم و کائنات اونی که باید رو ازم دورتر میکنه... قلبم فشرده بود از تنگ احوالی و دلتنگی، گریه می کنم و بیا بهت بگم دیشب خواب دیدم، مامان داشت میرفت و اون کیف کوچکم رو هم با خودش میبرد، تکه دارچین داخل کیف رونگاه کرد و پرسید چکارش کنم، گفتم ببرش با خودت، اونم برد، دارچین هنوزم تو کیفمه اما تو خواب با مامان ازم دور شد، بازم رعد به دنیا اومد... دارم گریه میکنم اما من قول دادم و لعنت به خوشقولی! نمیخوام شریف و خوش قول بمونم، میخوام عهدبشکونم و از قفسم فرار کنم، دارم گریه میکنم
مریم پنج ساله روبروی من ایستاده و ناله و گریه مریم سیو چهارساله رو تماشا میکنه و خب ... میگه گریه کن، زندگی همینه، بخوای و نشه ، بخوای و نشه، بخوای و نشه، حداقل چیزی که داری، اشکه، بریزش، اشک بریز تا میتونی، اشک نریزی چکار کنی...
پ.ن: متن فاقد هرگونه ارزش نگارشی، ویرایشی و ادبیاتی ست، فقط بالا آوردن کلماتیست که روی دلِ ذهنم مانده بود، همین.