صبوره
از این لابی بیزار بودم، اغلب همیشه به خاطر نبودن برق تاریک بود، نورگیرم نداشت و این ماجرا رو تاریک تر میکرد، اما به طرز عجیبی از طبقات دیگه خنک تر بود. همیشه خلوت بود اما مواقعی هم شلوغِ شلوغ.
وقت هایی که از تهران میهمان می اومد ویلا، روی میز همیشه پر از میوه و شیرینی بود، حتی همین الانم دقت کنی روی میز پر از خوراکی ست. شیرینی ها بیش از حد شیرین بودند و چای های درون فلاسک ... در واقع چای نبود آب جوش بود یا چای کیسه ای بی خاصیت، به قول مادرِ بابا، بشور بپوش... باقلواهاش رو دوست نداشتم طعم سرشیر قوی و چربی داشت، اصلا آنجا در آن کشور، همه چیز به طرز عجیبی exaggerated بود، همه چیز غلو شده و بیش از حد بود، بوها، طعم ها، صداها، حتی حس ها.... یک شیشه پاک کنی بود برندش یادم نیست ازش بیزار بودم! آنقدر بوی قوی داشت انگار سم سوسک باشد!!! همیشه هم در ویلا رسم بر این بود این شیشه شوی رو میزدن به میزها و بعد سفره یکبار مصرف پهن می کردند که باد سفره ها رو نبره! روز اول یادمه بوش تا وسط مغزم رفته بود و میگرنم روشن شده بود!!! و حالا خنده دار است که دلم حتی برای بوی آن شیشه شوی نخراشیده و نخواستنی هم تنگ شده!
حالا دلم برای این لابی تنگ شده، عجیب و جنون وار؛ من دلم برای وجب به وجب ویلا تنگ شده! دلم برای آخر شب ها که از راه رسیدنی لابی شلوغ بود و سرم را پایین میانداختم و بی توجه به آدم ها می رفتم طبقه ی بالا تنگ شده، ویلا همیشه پر بود از آدم هایی که فقط برای کار آمده بودن، اما عجیب شبیه خانه بود! سروصداها، بوی غذا، صدای لباس شویی، کفش های جلوی در، جا لباسی های توی حیاط، استخر، رختکن، راه پله، آسانسور همیشه خاموش از نبود برق! آخ... گاهی دل تنگی قلبت را مچاله می کند، تمام سلول هایم دلتنگ صبوره ست، صبوره ای که الان ماه هاست سوت و کور و خلوت ست. فکرش رو هم نمی کردم روزی اینقدر دلتنگ همه چیز باشم، هرگز تصور نمیکردم، هرگز.

و فکرش رو نمیکنی من ساعت ها به این عکس ساده و جزییاتش نگاه کنم! عکسی که یکهو درون پوشه واتساپ پیداش کردم و شبیه ش رو دیگه ندارم...