خیلی سال قبل با مینا عادت کرده بودیم به لالایی خوندن با کام بسته، و بدون کلمات، صدا از عمق حلق و‌ کام بسته خارج میشد و عجیب دلچسب بود، هم شنیدنش هم تکرار کردنش، صدای لالایی رو ضبط می‌کردیم و تو سکوت آخر شب تو اتاق پخش می‌کردیم، شبای عجیبی بود؛ همون شبایی که محمد شب‌کار بود و من خونه بابا اینا می اومدم و تو اتاق مینا رو تخت دو نفره می خوابیدیم، حوالی ساعت شش امروز فیلمی رو دیدم که فارغ از موضوع خودش با لالایی بدون کلمه ش قلاب انداخت و روح منو از اون روزا کشید بیرون.

گیِرمو دل تورو گومِس رو تا همین شش ساعت پیش نمی‌شناختم! و حالا مثل کنجد! درون دریایی عسل فرو رفتم! هزارتوی پن با چگالی بالا منو درون خودش کشید، دوستی که دیشب این فیلم رو بهم معرفی کرد خودش از بهترین هاست که بهترین رو بهم معرفی کرد و عجیب مدیونش شدم برای دوم بار؛ باید اینطور بگم، گاهی قلاب نیاز داری برای گیر کردن، گاهی می‌خوای دهنتو مثل ماهی بسپاری به قلابی که تو رو از ورطه‌ای بیرون بکشه که مدت‌ها درونش اسیر شدی... هزار توی پنِ گیرمو دل تورو گومس مکزیکی با این اسم عجیب غریبش منو از ورطه عجیببی بیرون کشید و حالا قلاب تو دهن نشستم تو آستانه صبحی که جادویی شده و هیچی مثل قبل نیست، راستش می‌ترسم حرکت کنم که مبادا جادوی این اثر از من بریره کف اتاق! و خب بیشتر می ترسم برم فیلمای بیشتری از این کارگردان ببینم و قلابم جدا بشه؛ خوب می‌دونم اتصال این قلاب کوتاه مدته و باید تا قلاب وصله حواسم باشه؛ اما خب این همون لحظات فرو رفتن کنجدی تو دریای عسله، وقتی در عسل فرو میری گوش‌هات کیپه، صداها گنگه، چشمات ماته و قلبت با ریتم خیلی خیلی کُندی می‌زنه، به این غرق شدن ادامه میدم و امیدوارم زنده بمونم؛ اینجا و اینجا کلیک کنید و موسیقی جادویی این فیلم رو بشنوید، چقدر خوشبخت بودم که این صبح این‌طوری شروع شد... قلاب در دهان.