لنز طبی چشمم را در آوردم و پوستم را با روغن کرچک و بادکش‌ ماساژ دادم، نخ دندان کشیدم و مسواک زدم، صورتم را برای بار دوم با فوم شستم و آبرسان زدم، مرطوب کننده هم زدم و روغن ترکیبی به مژه و ابرو ها کشیدم، نایت گارد جدید را از قاب درآوردم و شستم و رفتم تا آشپزخانه و دو لیوان آب خوردم و یک لیوان آب به دست در تاریکی راهرو رفتم جلوی کتابخانه و کورمال کورمال یک کتاب نو از بسته‌ی کتاب هایی که همین دو روز پیش پیک آورده بود و‌ تحویل نگهبان داده بود و من فردا صبحش درون کتابخانه چیده بودم برداشتم و آوردم درون تخت، گذاشتم روی بالشم، معمولا کتاب تا پای تخت می آید اما درون تخت نه، چون معتقدم کتاب که همراهم بیرون آمده آلوده شده، یک نفر نهیب زد که مگر همین کتاب نو درون کتابفروشی و چاپخانه دستمالی و آلوده نشده نادان!، کتاب را برداشتم برانداز کردم، ناله برآورد که: بخدا من تمیزم؛ خندیدم گفتم می دانم، حتی اگر یک شی خیلی تمیز در این دنیا باشد تو و دوستانت هستید، پشت چشم نازک کرد و لبخند زد، گذاشتمش روی صندلی کنار تخت، و تقویت ناخن را باز کردم و به ناخن های انگشتان پا کشیدم و یک قلپ آب سرد خوردم و دراز کشیدم، داشتم فکر می‌کردم از صبح هزار کار می‌کنم و هر هزار کار را که تیک میزنم گمان می‌کنم خیلی کار درستم، لیست ها پایانی ندارد و هر روز کمتر وقت دارم برای انجام امور، مدام میدَوَم و‌ کمتر می نشینم و همزمان در صدها جبهه می‌جنگم، بماند که درون مغزم مدام صدای انفجارست، اما از بیرون ساکتم! خیلی ساکت، همین تقویت ناخن را که می‌زدم به ناخن انگشتان پاهایم فکر می کردم چه کسی این همه تکلف به زندگی ما آدم ها وارد کرد! بهتر بگویم چه کسی این همه تکلف وارد زندگی ما زن ها کرد؛ زن بودن یکطرف، مادر بودن یک طرف، انسان بودن هم یک طرف! چه حال خنده داری‌ست از صبح در بیری کلاژی از تمام نظام ها و هنجارهای خود ساخته و قانون های روتین شده دست و‌ پا می‌زنیم تا شب؛ همان تصویر کذایی زجرآور که همین بالا و پایین های فوق الذکر را به زندگی زن امروز دیکته کرده! اما به یک مرد! بعید می‌دانم. به راستی واقعا زندگی یک مرد اینقدر پیچیده است!

راستش این روزها بسیار میدوم برای کسب کردن، و این ها همه با لذت است و بی اجبار، خودم می‌خواهم تمام این الف تا ی دویدن را! اما امروز داشتم فکر می کردم این همه دویدن باعث شده کمتر از پنجره به بیرون نگاه کنم و در زندگی سرک بکشم! و از شما چه پنهان گمان می کنم دارم زندگی را زیر آفتاب ظهر مرداد ماه ذبح می کنم و جان دادنش را تماشا می‌کنم! کاش از خودم دو نسخه داشتم، یکی حسابی کار می کرد و می دوید و دیگری حسابی می‌زیست و لبخند می‌زد و در آغوش می‌کشید!

به قول محمود دولت آبادی که الحق قصه زندگی من هم همین است:

آن جا یک قهوه خانه بود.

اما ننشستیم به نوشیدن دو تا استکان چای.

چرا؟

دنیا خراب می شد اگر دقایقی آن جا می‌نشستیم

و نفری یک استکان چای می‌خوردیم؟

عجله،

همیشه عجله...

کدام گوری می‌خواستم بروم؟

من به بهانه رسیدن به زندگی،

همیشه زندگی را کشته ام...

عکس‌نوشت: سال پیش همین روزها، مینا عکس را بیخبر از من برداشته و خب دوستش دارم

عنوان نوشت: اسم کتابی از محمود دولت آبادی