راستش این روزها به اعداد تقویم هیچ نگاه نمی‌کنم

بگذار شر بهار کم شود

بگذار تابستان تشریف سه ماهه اش را ببرد

بگذار راه را آب و جارو کنم

بعدتر عطر خاک برخیزد

من منتظرم آبانی شاید بی حادثه‌ام!

امروز خانمی در خاروبارفروشی از من پرسید، من عینک ندارم،این شیر انقضا دارد، نگاه کردم و گفتم لابد دارد تا سیزدهم نوشته دارد، گفت نه ندارد! امروز دوازدهم خردادست و فردا منقضیست، گفتم ببخشید من از تقویم بی خبرم؛ گمان می کردم امروز پنجم ششم خرداد باشد

حالا گمان کن آبان بیاید، من ندانم، تو نیایی و یک پاییز حسرت بماند بر دلم