آبان که میاد...
الان پنج سالی میشه آبان که میاد من دیگه هیچجا نیستم، تمام جسم و روحم راهی میشه سمت قزوین و خب آخ از قزوین و حال و هوای چلهی پاییزش. بهارش هم دیدم اما پاییزش یه داستان دیگه ست. سال نود و شش چند روز مونده بود به بیست و هشت سالگی... و حالا چند روز مونده به سی و سه سالگی و باز دلم عجیب حوالی قزوین و مسجد جامع و آب انبار و چهلستون و سعدالسلطنه میچرخه! و حالا دیگه فکر میکنم این فقط دل من نیست که آبان میره سمت قزوین، انگار خودِ قزوین هم آبان ماه که میشه دلش هوای نارنجدونه میکنه...

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۳ آبان ۱۴۰۱ ساعت 3:9 توسط نارنج دونه