میگم لابد روی صبر نداشته ی ما حساب ویژه ای کردی که خواستی این روزا رو ببینیم نوکرتم، ما نزده می رقصیم، ما روضه نخونده گریونیم، ما دست نزده مچاله شدیم، ما مهجوریم، ما صغریم، ما درمونده ایم!. ما خیلی وقته کم آوردیم. تا کجا این امتحان ادامه داره! ما حیرون دنبالِ درب خروجیم، ما ننوشته مشروطیم! دیگه چقدر باید ببینیم؛ به خودت قسم دیگه تاب و توانی نمونده، دیگه از این سخت‌تر بشه چی می‌خواد بشه. من همیشه هر وقت و هر جا خیلی سختم شده تو این حیات بی خیر و ثمرم، نفسمو حبس کردم و صدا زدم «یا صاحب صبر»، الان دیگه اونقدر کم آوردم که تاب کمترین حرکتی نیست، قحط‌سالی امیده، تا کجا می‌کشم نمی‌دونم ولی نذار بی کس و بی امون رها شم. بودن تو این جغرافیا، نفس کشیدن تو این خاک، دیدن این روزا، این سیاهی، این فریاد و اشک، این خشم و ترس ، این چپاول امید، این نامردمی‌ها، این ناجوانمردی ها ... تحمل اینا دیگه خیلی سخت شده. بیا دست بذار رو دلمون آروم بشیم، بیا صاحب‌مون رو بفرست، بیا به دادمون برس، ما بیچاره تر از اونیم که بدونیم باید چکار کنیم، چیکار کنیم که بدونیم مرز باریک خیر و شر این روزا چیه و کجاست، رحم کن بهمون، بدون رحم تو همه جا پر از یه سیاهی غلیظه و ما غرقیم در این سیاهی بی انتها.

عکس نوشت: عکس رو به وقتِ طلوع سیزدهمین روز مهر برداشتم، منِ عکاسی نفهمِ عکاسی ندوست! بدون اندکی فیلتر! بعد از یک شب خیلی سخت!!؛ بیا بذار فکر کنیم باز میشه این در، صبح میشه این شب ...