تنها حرمی که روضهخون نمیخواد حرم رقیهست؛
تنهایی انسان هیچ وقت تمومی نداره، دردهاش هیچ وقت پایان نداره، زخمهاش هیچ وقت کامل و بی نقص خوب شدنی نیست. تو سیاهچالهی دنیا انگار تو قیر نیمه سرد و نیمه داغی که وارد شده و گیر کرده و راه خلاصی نیست! هر قدر میدوئه کمتر میرسه، هر قدر چنگ میزنه کمتر نصیبش میشه و سفرهی سیر شدن و قانع شدنی در کار نیست.
تو این تنهایی و سیاهی و تباهیِ دنیای لعنت شده، دستآویزِ بیچاره چیه جز پناهی که شبیه خونهست، سقفی که وقتی زیرشی حالت احسن احواله، با تموم بغضی که داری ولی دلت قرصه. میشینی و ماتت میبره و به خودت که میای میبینی تو تکتک زوایای این خونه غرق شدی و کاش هیچ وقت برنگردی به دنیای واقعی.
میخوام بگم شما عجیب بندهنوازی، و من عجیب نمک گیرتم خانمِ سهساله. ممنون که اجازه دادی ستون های حیاط خونهت تکیهگاه خستگیهام باشه. ممنون که به عقبهی من نگاه نکردی، ممنون که بی منت و با سخاوت راهم میدی تو خونهی با صفات.
سلام خانوم ایتها الصدیقه الشهیده ای نوه ی مادر قد خمیده
گنبدتم مثل موهات سفیده...
