نباتی سیزده ماه و سیزده روزه؛
ساعت حوالی بیست و سه؛ با گریه نخودی بیدار شده و مثل همیشه تو تختش سرپا ایستاده و لبه تخت روگرفته تا برم سراغش. این بهترین قسمت روز منه، وقتی دلم برای گرمای تنش تنگ شده و هوس آغوشش به سرم زده، اینطوری که فراخوان میده با تموم جسمم ولو خسته! و زار، تو تاریکی فضا، بدون روشن کردن هیچ چراغی میرم سمتش.
بدن گرم و کوچیکش رو تو قفسه سینه مچاله میکنم و سرشو به صورتم میچسبونم و جون میگیرم. سرِ کوچیکش با موهای نرمش که دیروز پدرش کوتاهشون کرده، شبیه یه مردِ مینیاتوری شده، شبیه یک تکه نبات!
منم مثل همیشه با لیوان آب میرم سراغ الباقی داستان، با ولع چند قلپ عمیق آب میخوره، این میل عجیبش به آب و تشنگیش منو یاد خودم میندازه. آبش رو میخوره و به آنی سرشو رها میکنه زیر گردنم درست بالای قفسه سینه و امتداد گردنم، دستم روی سرشه و بدنش رها روی تنم، از لذتی بی وصف لبریز میشم و از اینکه اینجور خودش رو رها کرده دلم ضعف میره. میرم سمت آینه، همون طور که رها تو آغوشمه، تو تاریک روشنِ فضا، بدون عینک با دیدی تار اما ملموس خودمو تو آینه ی روبرو برانداز میکنم، این منم زنی در حوالی سی و سه سالگی، با روبدوشامبر ابریشمی سفید با گلای صورتی و شلوار کتانیِ سفید رنگ، و امانتی در آغوش! و این تصویر.
این تصویر که تو آینه میبینم نجیبترین و زیباترین قابیه که از خودم در تمام عمرم دیدم. چشم هام رو باز و بسته میکنم تا این تصویر تا ابد یادم بمونه، که چقدر باید امانتدار باشم و حواسم جمع باشه، که فراموشم نشه، که حسابی و با تمام توانم مراقب این تکه نبات باشم.
فَاللَّهُ خَيْرٌ حَافِظًا ۖ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ
