یه خمپاره خورده درست وسط برجک راهبردیم؛ میگرن داره نصفم ‌می‌کنه، اهدافم پاره پاره افتاده یه گوشه، چهل روز آنفولانزای قطع نشونده اعصابم رو نموده! در خوف و رجا مثل کِلکی سی و پنج ساله بالا پایین میشم، دلخورم، رنجورم ولی با همه اینا من پُر رو هستم و ابداً از رو نمی‌رم! و نخواهم رفت. این نوشته کاربردش فقط واسه چند سال بعده که برگردم به پشت سر نگاه کنم و خمپاره فعلی رو به یاد بیارم و یادم نره من آدم از میون خمپاره دویدن و ساختن و مین خنثی کردن و تخریب‌چی بودنم!ا ین برجک لاجون رو سرپا می‌کنم و ادامه میدم، من از میون همین خمپاره بارون‌ها همیشه خودمو پیدا کردم، بازم می‌کنم و فرقش این‌بار اینه، من زیر بارش خمپاره منِ جدیدی می‌سازم صد فورجه بهتر از الانِ خودم!

یادت باشه دختر جون به قول رفیقی «تو خودت جادو و معجزه خودتی!»