درب قابلمه رو برمیدارم و دارم پشت تلفن باهات صحبت می‌کنم، چاقو! رو‌ میبرم بین سیب زمینی و هویج و مرغ! هم میزنم و بیرون میارم و زردچوبه رو از کشو میکشم بیرون و مثل همیشه یک عالمه می ریزم تو غذا و دوباره با چاقو! هم میزنم و به این فکر می کنم ... وسط حرفات به این فکر می کنم که چقدر این غذا رو دوس داری! و تماس مون تموم میشه.

تو کاسه استیلِ براقِ بزرگِ نو، نخود سبزها، تخم مرغ رنده شده، مرغ ساطوری شده و خیارشور پوره شده منتظر عملکرد من نشستن، شیشه سس رو خالی می کنم رو سرشون و از توی دیس بغل دستم سیب زمینی و هویج پوره شده رو با دست خالی می کنم تو کاسه و دوباره سس و نمک و فلفل؛ دارم هم میزنم که سر و کله‌ش پیدا میشه، «بذار من‌ هم بزنم»، «بذار خودم هم بزنم» ، تا میرم سمت شیرآب و دستمو میشورم میبینم که قاشقش گیر کرده لای پوره ها و قدرت نداره قاشق رو‌ نجات و بده و‌ دستشم سسی شده، انگشتای سسی شده رو میبرم تو دهنم، میگه نمی تونم سفته ، میگم بله باید تلاش کنی، میگه این چیه میگم الویه میگه الویه میخوام بخورم میگم چشم و شروع می کنم به هم زدن و تصویر تو جلوی چشم هامه! الویه تو کره ی مریخ هم بپزم تو جلوی چشمامی!، زیر زودپز آبگوشت رو خاموش می کنم و دو قاشق مایونز شارژ می کنم تو مواد و بازم هم میزنم و میگه من میخوام الویه بخورم میگم «چشـــم، خوشحالم که الویه میخوای!» یه ظرف و قاشق کوچیک میارم و‌ میکشم براش و در حالی که به میز آویزونه قاشق میزنه و با لذت میخوره! بعد سه روز غذا نخوردن!، بهش میگم میدونی کی الویه دوست داره! میگه کی! میگم خاله مینــــا. به کاسه استیلِ براقِ بزرگِ نو نگاه می کنم و چهره ت داره با ولع منو میپاد! که کاسه رو بدم لیس بزنی و انگشت بکشی!

ظرف درب دار میارم و الویه رو توی دو تا ظرف میکشم و کاسه استیلِ براقِ بزرگِ نو مونده برّوبرّ منو نگاه میکنه! میگه «چه کسی منو لیس میزنه!»

میگم نمی دونم! کسی نیست! ... به دوری فکر می کنم به دلتنگی، به «تو» ، به بزرگ شدنمون، به این حیات عجیب و غریب مون!.

الویه ش رو خورده و رفته پایین از میز و‌ قد یه قاشق الویه مونده تو ظرفش، قاشق باقی‌مونده رو میذارم دهنمو و ظرف کثیف رو میذارم تو ظرفشویی، بیرون بارون میباره! و عجیب عین انزلی میباره! دیوانه باران!، دیروز می گفتی داره بارون میاد اونجا و ... کاسه استیل رو با انگشت تمیز می کنم و لیس میزنم، به ظرفای درب دار نگاه می کنم که پر از الویه س و یه نفر گلومو چنگ میزنه! کاش فاصله مون قد یک کوچه بود، زیر این بارون بدون چتر بیام برات الویه بیارم و برگردم... و تو رو نگاه کنم که با اون شکم بزرگ هفت ماهه نشستی با نون بالا سر الویه و با ولع و لذت لقمه میگیری.

دردت به سرم، نبینم اشکاتو... که خب می بینم و زمین‌گیرم.... داره میشه سی سال! داشتنِ تو رو میگم! سی ساله دارمت و خب اگه بخوام سخن کوتاه کنم «وای به اون روزگاری که توش تو خواهرک من نبودی! و من تک بچه بودم...»