یک پیرزن عربی بود نمکی‌طور، نشسته بود همین بغل دستم، منم خیلی ترش‌رو! اصلاً یادم نیست چرا! ولی یادمه روزهای زیادی بود تُرش و نارس بودم! و اون روزم تو اوج احوال، نشسته بودم اینورتر، حواسش پی من بود و یک کلماتی می‌گفت که انگار می خواست حواس منو جلب کنه، چند دقیقه اصلاً حواسم نبود با منه! نگاهش کردم دیدم با منه! نمی دونم چی گفت و لبخند زد با اینکه نفهمیدم چی میگه به نمک صورتش خندیدم! اونم خندید! اونقدر شیرین بود که یادمه اون تُرش احوالی من رو قشنگ شست و برد! و بعدشم یه شکلات داد دستم؛ از این شکلاتای با طعم مصنوعی! پر از مواد افزودنی فضایی! که وقتی بخوری تُرش میکنه سر دلت! منم نخوردم اما خب عجیب اینکه تُرش کردنم هم خوب شد!!!


گاهی اینطوریه بعضیا ذات‌شون قند داره، بدون اینکه حتی زبونشون رو بفهمی میان میشینن وسط دلت و حالتو بهتر می‌کنن... خدا کنه جز این دسته باشم! همیشه همینو خواستم ولی نمی‌دونم چقدر همین بودم!

مکان نوشت: صحن درب حیاط ورودی مقبره ابن عربی، تو جبل قاسیون دمشق.
عکس نوشت: کاش خودش توی عکس معلوم بود،
الان شکم برد که پیرزن بود یا پیرمرد! (یا حضرت حافظه)
عکس همین طور ادیت خورده و رویایی دستم رسیده، خودم دخیل نبودم.

*عنوان، شعری از حمید مصدق، خدایش بیامرزد