پنج روزه که گوش سمت راست کیپ شده و صدام توی قابلمه می‌پیچه و به گوشم می‌رسه. مدام گمان می‌کنم تو جاده‌ی کوهستانی می‌رونم سمت دامنه و مدام دهانمو با قدرت آرواره!!! باز می‌کنم تا رها شه این گرفتگی سگ‌پدر!. هر سه ساعت یکبار قطره رو لای کف دستم شِیک و وارم!! می‌کنم و دو قطره می‌چکونم داخلِ کار!. یه سوت ریز و ملایمی، ممتد صداش میاد تا بصل النخاع!!! ، بماند که از یه درد عجیب و غریب رفت سمت کیپ شدن، از اون دردا که مایل باشی گوش‌ت رو بکنی بندازی سطل آشغال. بماند که با خوردن آنتی بیوتیکای فیل‌افکن! از درد عوارض به خودم پیچیدم، بماند که الان دو ماهه که درد و درد و درد دست از سرم برنداشته... بماند که این شبا خواب های شیرینی می‌بینم که دلم نمی‌خواد صبح از بستر خارج بشم و چشمام رو به هم فشار میدم که دوباره الباقی خواب رو ببینم، همه‌ی اینا بماند، اما امشب که تو شلوغی صداها داشتم تو این آینه ی کثیف خودمو برانداز می‌کردم یه نفر زد رو شونم و گفت: هیچ خبرت هست که داری رویاهاتو زندگی می‌کنی!

گفتم راس میگیا!!! طول کشید که بفهمم اما تو رویاها هم درد و توقف و رخوت هست، تو رویاهای مطلوب هم قدرت خروج از موقعیت نیست، تو جرات داری یا نداری فرقی نداره، می‌مونی و ادامه میدی، شایدم دستاتو بالا میبری و میگی: «تسلیم»!