تبليغاتX
·▪•● نارنجدونه ●•▪·

·▪•● نارنجدونه ●•▪·

نارنجی نویسه روزهای من ... برای نوشتی موزون و شایدم ناهماهنگ ! مینویسم ؛فعلا همین

توی ساختمونی که من و اوشون "قربونش برم " زندگی میکنیم  سه تا واحد دیگه هستن که بغلیش یه زن ۳۰ و خرده ای ساله است که تنهاست و مجرد ، تا روز امروزم که من نفهمیدم که شاغله یا نه و اصلا چکارا میکنه ؛ پایینم که صابخونه + واحد بغلی که یه مادرپیر که ما دوتا بهش میگیم فرتوت و دخترش زندگی میکنن تا اینجای ماجرا رو دارین حالا ما سه تا دست مستاجر واسه خودمون کلکسیون آرامش و صد البته STAND BY  هستیم  مثلا ما هستیم اون دوتا نیستم اون یکی هست ماها نیستیم  یکی هست ما دوتا نیستیم (فهمیدین چی شد ) گاهی هم اصلا هیچ کدوممون نیستیم ، البته ما دونفر که بودن و نبودنمون فرقی نمیکنه     من هستم اوشون نیست اوشون هست من نیستم اوشن هست من خوابم من نیستم اوشون خوابه  اوشون نیست من نیستم اوشون نیست من خوابم من نیستم اوشون خوابه  گرفتین که چی شد  (نگین نه... به عقلتون شک میکنماا) اگرم که هر دو هستیم یا  داریم میخوابیم یا هم  که .... اومممم  داریم میخوابیم  !

حالا حدودا از قبل عید تا حالا فرتوت و دخترش و این زنه بغلیمون کلا مفقود البقایا هستن دیده نمیشن این بغلیمون گاهی شبا که اوشون شب کاره میدیدم هست و لامپش روشنه من احساس امنیت میکردم راحت میخوابیدم  الان که دیگه یه مدته اصلا چراغشم روشن نیست   من خیلی راحت تر میخوابم از شما چه پنهون نگرانشیم والا هر موقع کم پیدا میشن با هم میگیم نکنه داخل مرده باشن  دیروز ظهرم داشتم میرفتم کلاس که حس کردم خدای نکرده تو راهرو بوی تعفن میاد (داستان تخیلی جنایی اثر آلفرد هیچکاک) نه به خدا راس میگم جالبشم اینجاست که شب قبلش اوشون میگفت برو بهش یه سری بزن حق همسایگی به گردنته منم میگفتم نگران نباش چیزی نیست اگه باشه بوی تعفن میاد چقده من آدم بدی هستم از خودم بدم اومد  آخه بابا دست خودم نیست وقتی حس جوشیدن با کسی رو نداشته باشم نمیتونم بجوشم خب برم خونش مثلا چی بگم ؟ تو ناهار چی بار گذاشتی ؟ من میخوابم بهم مزه میده به تو چی ؟ بگذریم گفتم که گفته باشم

 

اما مسئله جالب و قابل به ذکر این پست اینه که رفتم به وبلاگ دوسته خوبم  "کوچولوی نجیب" یه جمله خیلی قشنگی نوشته بود که من تا به حال اصلا به ذهنمم نرسیده بود ازش اجازه خواستم تا اینجا بزارمش

خوبی مجردی اینه که هر موقع بخوای می تونی خنکی دیوار کنار تختت رو حس کنی

خب حالا برای این که جلوی مجردها کم نیاریم میخوام اگه خواستین متاهل های گرامی یه جمله بدین که به باحالیه جمله ی مذکور خودش رو برسونه okay؟

پ.ن:  اما در راستای مطلب بالا این هم یه لینک جالب برای مجردها :این روتختی مخصوص مجردی !

پ.ن:همچنان این روزها بالاترین آمار وبلاگ من متعلق به جویندگان این عکس و مطلبه :  این لینک نظرتون چیه این پست رو حذف کنم یا ؟؟؟ میترسم یه دفعه تیر فیلتر بخوره تو ملاج وبلاگم !

پ.ن:   والا !

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 0:15  توسط خان جون نارنج دونه  | 

روزهای عجیبی شده در وبلاگستان

عده نه چندان کمی از دوستان روی آوردن به پرشین بلاگ برای درج پست های خصوصی و این میون خیل عظیم کامنت دهندگان و دوستان وبلاگی که خود را بد فرم محق میدانند ، شاکی از عدم دریافت پسورد هستن من که همش دارم میخندم   این چند روزه  به قول گفتنی  باید منه  بنده  رو میگم ؛ باید بشینم  سر سنگینیم وقتی بهم کسی پسورد نمیده نپرم توی کامنتینگ یارو هر چی میتونم بارش کنم که چی ؟

 

چرا به من تو  پسورد ندادی

 

 بعععععععععععععععععععععله   خدا پدرت را بیامرزد خب اگر میخواست همه ببینند و بخوانند که دیگر خصوصی اش نمیکرد و از این بوم بلاگفایی فراری نمیشد

 

پ.ن:سوغات لینکی  : برای بهار چه لباسی بخریم؟     

پ.ن:اون موضوعی که بهش اشاره داشتم خانوادگی بود که در خودمان خرد کرده بردیمش از یاد!     به بیت الخلا سپردیمش  والا!

پ.ن:مهربان خدا بابت خواسته سومی که مطرح نشد ولی استجابت گرفت ممنونم

پ.ن: راستش میخواستم بدانم کسی هست از پرشین گیگ به ما دعوت نامه بدهد آخر پسورد آنجا را هم گم نموده ایم  آیا کسی هست مرا یاری دهد؟

+ نوشته شده در  جمعه 28 فروردین1388ساعت 0:43  توسط خان جون نارنج دونه  | 

فکر نمیکردم  این همه دوستت داشته باشم وقتی که میباری  شادم میکنی  حالا میفهمم بارون یعنی چی  تو یکی از بهترین های خدایی ، خدایا  شکرت که مهربونیت همیشه ما رو شرمنده کرده شکر که داریم  خدایی مثل تو رو تا ما  رو این طوری شرمنده کنه ... خدامون  رو شکر ....
 
 
 با نسیم دلکش سحر
چشم خسته تو بسته میشود
بی تو ، در حصار این شب سیاه
عقده های گریه شبانه ام
در گلو شکسته می شود ....                  فریدون مشیری
 
 
 
پ.ن:دوستان عزیز فعلا کسی قصد مادر شدن ندارد   اون بحث ها هم برای توجه اذهان عمومی به یک زوج واترقیده بود  البت واقعی بودا
 
پ.ن: یه چیزایی به گوشم رسیده  دیشب که کلی ناراحتم کرده نمیدونم اگه نتونم فراموش کنم میام اینجا مینویسم ...
 
پ.ن: خرید مجازی
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 9:21  توسط خان جون نارنج دونه  | 

 
دیشب بعد کلی هر  و کر رفتیم تو تخت که یهویی پدر بچه ها بغلمون کرد و بوسیدمان
من :
اوشون: خیلی خوشحالم که دارمت
من: واسه چی؟
اوشون: چون تنها نیستم
من :(اومدم بگم هیهچ کس تنها نیست خدا رو همه دارن ) هیچ کس تنها نیست ....
(اوشون بلافاصله گفت)
اوشون: همراه  اول
دیگه ریسه میرفتیم   هر دومون
 
بعدش صحبت اسم بچه شد همیشه میگه که :
اسم پسرمونو  من میزارم سید طه  اسم دخترمونو تو انتخاب کن بزار بهار سادات  بعدا  اینم منم اون موقع  کلی خلاصه زدمش میگه  خب باشه تو دختر سوممون رو بزار   سارا   بعدشم 
 
خلاصه من یه اسم پیشنهاد دادم که به دلایلی اینجا نمیتونم بگم اسم دختره و من خیلی خوشم میاد بهش گفتم اینو بزاریم اونم شروع کرد بازم شوخی که مردم نمیتونن تلفظ کنن به جای ... میگن ... که دوباره خندیدیم
این وسط منم همش مثه بچه لوسا  قهر میکردم و منتظر نازکشی بودم و بسی حال میداد
 
آخرشم خودش میگفت بزاریم فسفر
 
 
 
پ.ن: هوا بسیار بسیار سرد شده دیشب با دو تا لحاف خوابیدیم  وای خواب تو این هوا خیلی مزه میده  تازه کلی هم بارون باریده  راستی خبر خوش دیگه قراره از این خونه بریم یوهو خدا رو شکر
 
پ.ن: امروزم تولد آبجی گلم سمیراست که از ابتدایی باهم رفیق بودیم 
 قربونت شم سمیرای گلم تولدت مبارک
به همین مناسبت امروز یکسری کلاس های صبح  رو پیچوندیم میخوایم  عصر بریم دیدن سمیرا (زمان کلاس ها رو دارید دیگه !) دیشب رفتیم براش کادو بخریم با اوشون  من یه تابلو  سرامیکی که البته میگن از جنس ام دی افه انتخاب کردم با یه کتاب از عرفان نظر آهاری به اسم "نامه های خط خطی " دیگه اومدیم خونه من اومدم کادوشون کنم مگه اوشون کتابه رو میداد میگفت نمیدم ماله خودمه تا وسطاش تند و تند خوند هر چی میگم ول کن حالا میریم بعدا میخریم میگفت نه
خلاصه به زور راضی شد ولی واقعا کتاب خوبی بود آخه ما هم یه نگاهی انداختیم
 
نتیجه اخلاقی داستان: هدیه های خریداری شده برای تولد را خودتان استفاده نکنید
امروزم میخوام کوفته ریزه درست واسه ناهار  برم توی آشپزخونه دیگه خداپچ
 
به سمیر نوشت: عزیزم راستش یه کم محیط وبلاگ نویسی امنیتش رو از دست داده ، وقتی میام و میبینم دوستایی که سال ها رو باهاشون گذروندی تموم مدت داشتن دروغ مینوشتن  اعصابم میریزه بهم و حالم از هر چی وبلاگ نویسیه بهم میخوره  هر چند دوست دارم سبک وبلاگ نویسی خودم رو عوض کنم تا راحت تر باشم و اینو اینجا نوشتم تا دوستایی که برای وبلاگ ناچیزم وقت میزارن بدونن که من چه قصدی دارم ولی  در کل ممنونم از حسن محبتت و میگم بهت که نگران نباش چیزه خاصی نیست
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 13:3  توسط خان جون نارنج دونه  | 

وقتی عرصه ها تنگ تر از آن میشود که به چشمت هم اعتمادی نداری !
وقتی که دوست داری  بیشتر احساس  امنیت کنی و اجازه نمیدهند !
وقتی که دیگر مجبور میشوی...  این میشود راهی برای  یک حفاظت و حفظ غیرت و ناموس مگر نه ؟
ما که مرد نیستیم  معنای این کار ها رو بفهمیم ولی حتما نیاز  است بلی حتما نیاز است
 
 
 
 
پ.ن: منتظر پست بعدی امروز باشید.
 
بی خیال حسش نبود باشد برای بعدا
این عکس زشت هم بهارانه ریشه خودتان  میخواستید نارنجدونه را باز نکنید با اون ریختش
+ نوشته شده در  شنبه 22 فروردین1388ساعت 18:9  توسط خان جون نارنج دونه  | 

چند قانون از زندگیه  ، بازی که محدثه منو دعوت کرده منم تهدیدی شرکت کردم آخه خودش گفته دیگه اگه شرکت نکنم منو تو کوچه گیر بیاره میزنه  ... ولی شما که میدونید جرات نداره !

- دروغ نگو تا دورغ نشنوی

- تا کسی سه بار صدات نکرده  جوابشو نده (به اسثنا یه نفر )

- سعی کن اعتماد افراد رو در دیدار اول جذب کنی والله دیگه نمی تونی !

- به دوستات محبت کن ولی  بیش از حد اعتماد نکن

- هر کی هر  چیزی داره خدا بهش بیشتر بده (مگه نه؟)

- حسادت نکن و دروغ نگو (با تمام قوا )

- روزی سه لیوان شیر بخور  البته نه یارانه ای

- توی قلب همه جا پیدا کن و در آسایش باش با قانون  محبت !

- سعی کن با یک نفر کنار بیای !

- هر شب کل روزت رو چک کن و بعد پرینت بگیر

- خوب باش تا دیگران خوب باشن

حق الناس به گردنت باقی نمونه یه وقت !

 دوستانی که علاقه مند به شرکت در بازی فوق هستند منو هم با خبر کنند تا از قانون های زندگیشون با خبر بشم   من هم  سمیر - طنین عسلی - طنین مهربون - ساناز - مستانه -سحربانو -

فلفل بانو  و تموم نیلوفر های لینک من رو دعوت میکنم بقیه دوستان منو ببخشن هر کی دوست داره بگه من اسمشو اضافه میکنم

 

شاید  ساده لوحی  شاید ....

نمیخوام کلمه یا سخنی بگم  تا خدای نکرده کسی رو ناراحت کرده باشم اما ... یه عده گاهی با احساسات  آدم بازی میکنند و میرند یه دوست خوب که من بهش ارادت خاصی ندارم  حرف خوبی  میزنه همیشه افراد و اشخاص جدید  درد سرهای جدیدی رو به دنبال دارند ... همین افراد امروز کارهایی رو میکنند که آدم از هر چی دوستی هست حالش بد میشه بازی کردن با احساسات کلی نویسنده و خواننده وبلاگی که ساعت ها با این نوشته ها ارتباط برقرار میکنند اصلا درست نیست ! بماند که خیلی ها رو این دوستی ها حساب دیگه ای رو باز میکنند ... خلاصه اعتماد کردن چیز عجیب و مشکلی شده

-----

راستی با اینکه از وقتش خیلی گذشته و نشد سیزده بدر بپرسیم ازتون  دروغ سیزده شما چیه؟

من:نارنجدونه ۳ ساله از ایران با تشکر برنامتون خوبه وقت برنامنوتو زیاد کنید دروغ سیزده من اینه که والا تصمیم گرفتم در سال ۸۸ کمتر از سال های پیش بخوابم (خودت دورغ گویی تازشم)

پ.ن "پیشنهاد این روزها برای دیدن فیلم :اخراجی ها ۲ میباشد

 

همسرونه ی من :یه نفر هم این روزا حسابی کم حوصلگی ها و نق نق های منو خوب تحمل میکنه ازش از طریق همین تریبون تشکر میکنم  بهش میگم که کشته ی مرامت داش لوتی  داری منو که از خجالتت در میام منو رو سفیدم میکنی همیشه  بسیووووووور بسیووووووووور  متشکرم

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 0:1  توسط خان جون نارنج دونه  | 

اینم عکس سفره هفت سین من و آقامون که  دورش سالمون رو نو کردیم

ملالی نیست در این سال نو جز دوری شما دوستان عزیز و شفیق kiss.gif زودی بیایید و وبلاگهایتان را به روز همی نمایید  من هم عرضی ندارم دوست داره شمار نارنجدونه ی  بهااااااری give_heart.gif

پ.ن: اینم عکسای عیدی هامون که توی پست قبل یه عده  به علت مشکل سایت نتونستن ببینن

عیدی های من  1  2

عیدی مومو 1

+ نوشته شده در  شنبه 8 فروردین1388ساعت 16:54  توسط خان جون نارنج دونه  | 

Daisypath Anniversary Years Ticker Daisypath Vacation Ticker