تبليغاتX
·▪•● نارنجدونه ●•▪·

·▪•● نارنجدونه ●•▪·

نارنجی نویسه روزهای من ... برای نوشتی موزون و شایدم ناهماهنگ ! مینویسم ؛فعلا همین

سلام یوهو همه رفتن باشه whistling!

دوشنبه بود اگه اشتباه نکنم ، محمد فیزیوتراپی داشت ساعت ۳ و نیم منم تند و تند یه چیزی حاضر کردم خورد  اونم حاضر شد بره  قصد داشتم برم بیرون براش عیدی بخرم بهش گفتم  من عصر میرم یه چند تا وسایل هفت سینم که مونده بخرم گفتش بمون فردا صبح با هم میریم  حالا هر چی من اصرار میکردم اونم انکار که دوست نداری با من بری خرید swoon2.gifمنم نخواستم زور کنم گفتم شک میکنه که سر آخر رفت و اسمس داد که برو ولی زود بیا حالا بارون گرفته بود یه باروووونی بود نگو تندی لباس پوشیدم و یه نمونه از ادکلنی رو که سال پیش عید غدیر بهش کادو داده بودن مامان اینا خیلی دوست داشت هندی بود به اسم بلو سیف رفتم متاسفانه  اونجا نداشتن ولی گفت نزدیک به اون داریم که این  ادکلن"lively " رو معرفی کرد منم خریدم رفتم چند تا وسیله هفت سینم رو گرفتم و ویژی اومدم خونه !هنوز خودش نیومده بود منم تندی بساط هویه رو پهن کردم که سفره ی هفت سینم رو نقش کنم  بعد فیزیوتراپی نوبت آرایشگاه داشت البته منم روز قبلش رفته بودم آرایشگاه  کلی لعبت شده بودم واسه خودم دیگه ساعت ۵ شد نیومد ۶ شد نیومد ۷ شد نیومد ۸ شد نیومد منم شونصد بار زندگیدم که تو کجااااااایی خلاصه سرتونو درد نیارم ساعت نزدیک ۹ بود که اومد و دیدم به به چه دسته گلی شده دستشم پر بود  منم سوپ پخته بودم گرم کردم براش ریختم که دیدم داره صدام میکنه رفتم جلو دیدم یه جعبه قلب بزرگ توی پلاستیکه  و میگه من طاقت ندارم تا عید صبر کنم بازش کن. منو میبینی girl_hide.gifهمون قضیه تیتابه   آره دیگه خلاصه قبل باز کردن من دوئیدم تو اتاق و کادوی خودمو بهش دادم اونم اینجوری  منم که دیگه بازش کردم و ذوق مرگ شدم این که یه سرویس نقره بود درست همونی که میخواستم  وای مومو  + این ادکلن"Beauted Amour " که خیلی بوی شیرینی داره  اونم دیگه کادوشو باز کرد البته کادوی من در مقابل کادوی اوشون برگ سبز بود در مقابل درخت  خلاصه انقده ذوق کردم و بوس بوسی  کردیم هموووووووkiss.gifکه نگو کلی خوشحالم کرد کادوی خونم اومده بود پایین ممنونم همسر عسیسم give_heart.gif 

اما حالا که همتون پست  آخر وبتون رو گذاشتین من دلم نمیاد نگاهی به  سالی که گذشت نندازم سال ۸۷ سالی بود که من ۱۹ ساله توش عروس شدم girl_pinkglassesf.gif و با مردی که قبل از اون این ها نمیشناختمش حدودا ۸ ماهیه که دارم زیر یه سقف زندگی میکنم دوست ندارم اینو به ۸۷ بگم اما دلم تاب نداره میخوام بگم که :۸۷ خیلی عذابم دادی خیلی ناراحتم کردی  از ۱۲ ماهت من بیشترت رو به هر بهانه ای اشک ریختم و ناراحت بودم بر عکس سال ۸۶  که من بهش لقب هشتاد و عشق رو دادم تو سال خیلی بدی بودی میدونم ازم ناراحت و دلگیری  اما بدون خوشحالم داری تموم میشی و واسه رفتنت روزشماری میکردم دلم میخواد با رفتن تو و حداقل تا یه ماهه دیگه رفتنمون از این خونه یه فصل جدیدی از زندگیه خودم رو با همسرم محمد آغاز کنم همونیکه همیشه خودم و خودش آرزوشو داشتیم

توی این سال از خیلیها بدی دیدم حرفایی رو بهم زدن و نسبت دادن که قلبم رو تا عمقش سوراخ کرد  منو توبه دادن تا برای خدا کاری نکنم از همه بدتر  از خدا هم دور شدم میخوام با شروع سال ۸۸ روزای نابی رو ببینم که آرزوشونو داشتم  ، سالی پر از برکت و امید هر چند من عید رو دوست نداشتم و ندارم اما امسال با یه نگاهه دیگه به عید نگاه میکنم منتظرم تا بهار بیاد و با خودش ارمغان تازگی بیاره

پ.ن: هنوز خونمو  جارو هم نکشیدم  یعنی میتونم بگم جارو و گرد گیری مونده

پ.ن:پریشب با مینا نشستیم وسط سالن و من کلی تخم مرغ رنگ کردم البته نه نارنجی کلیک

پ.ن:چند روز پیش رفتیم خیر سرمون یه مرکز خرید بارون بود و ما هم چتر داشتیم مومو گفت چتر رو بزاریم تو جا چتری  منم یه نگاهی به اطرافم انداختم دیدم خیلی شلوغه و تازه از هر قشری آدم ریخته و پر از مسافره همه هم دارن چتراشونو میچرخونن میدونم دور از فرهنگ بود اما صلاح ندیدم چتر بره تو جا چتری به مومو گفتم نزار اما گذاشت و دیگه چترمونو ندیدیم  توی اون روز بارونی!!!  میگم ۸۷ بده کیه که گوش بده کلی وسایل گم کردیم خب توش! نحسی سال ما رو گرفته  این آخراش دیگه باید فرار کنیم

پ.ن: سال ۸۸ من بیست ساله میشم نعععععععععععععع غلام pardon.gif

پ.ن:دیروزم رفتیم واسه خواهر شوهرم یه سرویس تیتان خریدیم سوم تولدشه البته مومو سرویس منم از همونجایی که دوست جونامون هستن خرید + سرویس خواهر شوهری که دیروز خریدیم خوشگله؟

پ.ن:برای دیدن عکسا روی عبارت های نارنجی کلیک کنید دوستجونا

پ.ن: راستی دوستای عزیزی که از رفتن طنین جونه وبلاگ http://www.tanin64.blogfa.com/ با خبر بودن مژده بدم که طنین عسیسمون برگشته 

پ.ن:برای دوستان مهربونم همراهان دیدنی و ندیدنی  وبم که میان  و نمیان نظر بدن و هستن و نیستن دوستم دارن و ندارن،  همتونو دوست دارم و براتون احترام زیادی قائلم ساله خوشی رو برای همتون آرزو  میکنم سالی پر از امید و سبزی  ، انشالله که سال نوی همتون مبارک باشه  

همسرانه نوشت : عزیز مهربونم اینجا جاش نیست تا برات بنویسم اما خودت خوب میدونی همیشه برات کجا مینویسم ، خوشحالم که امسالم رو در کنار تو بودم چه خوب چه بد مهم اینه که یه سال نو و پر از امید و فرصت های خوب پیش روی جفتمونه خوشحالم که میتونم لحظه تحویل سال در کنارت باشم  دوستت دارم بابت حضور مردونه ات توی زندگیم kiss.gif سال نوت مبارک عزیزم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 15:3  توسط خان جون نارنج دونه  | 

سلام

قصد آپ کردن نداشتم تا امروز چندین بار صفحه ارسال مطلب رو باز کردم و بستم و نمیدونستم چی بنویسم ، اما حالا احساس میکنم احتیاج دارم که بنویسم ، دارم فکر میکنم چقدر اسفند ماه زود به اینجا رسید فقط ۸ روز مونده تا سال نو ، با محمد چند روز پیش رفتیم یه تنگ کوچیک و سه تا ماهی گلی خریدیم  نزدیک خونمون بود خیلی شاد بودیم با هم ... منم سبزه گذاشتم یه کوچولو جوونه زدن از بقیه کارای هفت سین هم هیچ کاری نکردم ، نمیدونم چرا این طور شده این ماه کلی دکتر رفتیم و تحت درمان بودیم دو بار من و چند بار هم محمد ، حس میکنم برکت و نعمت  از زندگیمون خیلی دور شده  هم سلامتی و هم حوصله ... ، هوای زندگی  خیلی ابری و بارونی میشه و زودم  کنار میره sad.gif قصد داریم امسال واسه عیدی بچه های فامیل مدادرنگی و مداد شمعی و این جور چیزا بخریم با دفتر فک کنم خیلی بهتر از پول باشه حداقل واسه بچه ها خوب نیست که از سن خیلی کم با مفهوم بی ارزشیه پول آشنا بشن ... سوم فروردین هم تولد خواهر شوهر بزرگه است فعلا که قراره براش یه سرویس تیتانیوم بخریم اگه تصمیم عوض نشه رفتیم پیش دوست جونمون و انتخاب کردیمش روی تموم تیکه هاش مرواریدای درشت داره خیلی ناز بودن girl_hide.gifانقده دوست دارم خودمم بخرم آخه من از طلا خوشم نمیاد باورتون نمیشه اصلا طلا به خودم آویزون نمیکنم جز النگوها که توفیق اجباریه  منم سرویس میخوام ! یه نفر برام بخره لوفا  دوست جونمون رو به بهتون معرفی کنم ، اوممممم راستش ما دو نفر و البته محمد بیشتر روابط عمومیه خیلی پر جنب و جوشی داریم هر مکانی و فروشگاه و مغازه ای میریم سریع با یارو رفیق میشیم همین الانشم کلی آشنا داریم که بعد عروسی باهاشون دوست و آشنا شدیم و به تموم این افراد میگیم دوست جون  البته ناگفته نماند بیشتر دوست جونای ما خانوم هستن !!!! خدا کنه دوست جونمون که نقره فروشه به مومو پیشنهاد بده واسه منم یه چیزی بخریم  هر چند من که توقعی ندارم فقط یه کم بیشتر از بقیه بانوان دوست دارم کادو بگیرم

تو همین هفته هم شنبه یه امتحان حیاتی داشتم که نرفتم و ندادم و عوضش جمعه ای خواهر و برادر محمد رو دعوت کردم خونمون و تا فردایی شام نگهشون داشتم  ،وایی ننه چقده مهمون داری به مدت طولانی سخته هر چند من باهاشون این حرفا رو ندارم ولی در کل که نمیتونم بی خیالشون شم بعدش کلی خوابیدم شب اولش هم پیراشکی درست کردم یه مقدار خمیرش رو خودم درست کردم که خیلی خوب در اومد موقع درست کردن مایه اصلی خمیر یهو همزنم  خراب شد  شوهره رو فرستادم بره دو چونه خمیر نونوایی بگیره هر چند بیشتری خمیر خودم رسید اما وقتی داشتم با خمیر نونوایی درست میکردم یادم رفت بینشون آرد بریزم و همشون به هم چسبیدن و یه مقداریش خراب شد در کل به نظر جمیع مسلمین این جینگولک بازی ها چیه همون سمبوسه  خیلی  با حالتره والا نیشخند

راستش هیچی بدتر از این نیست که یه آشپزخونه ی فوق فسقلی داشته باشی و اون وقت خواهر شوهرت هم بخواد ظرف بشوره  من تموم این مدت بعد عروسی نذاشتم هیچ کس تو آشپزخونم دست به سیاه و سفید بزنه حتی برادر شوهرمم فهمیده با این حال وقتی میخواد سفره جمع کنه میاره میزاره پشت در آشپزخونه

تو این مدت هم که این دو تا پرنده ها رسما زده به سرشون گاهی میخوام به سیخ بکشمشون نیشخندشوخی کردم بابا من دلم نمیاد جدیدا یاد گرفتن تا در تراس رو باز میکنم وقتی میبینن باد میاد و پرده تکون میخوره از ذوقشون چنان از فیها خالدونشون  جیق میکشن که بیا و ببین تو عکس زیر میتونید ببینید که در گوشه تصویر جیق زنان  ازشون عکس گرفتم.

     

پ.ن: فیلم کنستانتین رو دیدم واااااااای برو بچ آخره هر چی فیلم ترسناک بود

پ.ن: اون مسافرتی که قرار بود  شوهرم بره  بهم خوردش

پ.ن: مموش جان من اصلا نمیتونم وبت رو باز کنم

پ.ن:دو شب پیش با خواهر شوهرم نشستیم تایتانیک دیدیم laugh1.gif

پ.ن:شوهرم حالش خوب نیست برم  از کی تا حالا خوابیده  بمیرم الهی  دعا کنید دوستان خدافس

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 22:18  توسط خان جون نارنج دونه  | 

از عنوان پست قبل مثل اینکه خیلی ها گول خوردن خب خدا رو شکر منم قصدم جز این نبود شوخی کردم ولی یادش افتادم موقع نوشتن ،امشب اگه ننویسم دلم قلمبه میشه!امروز نوبت دکتر داشتم واسه اکو قلب  راستش من که تا به حال این جور کارا نکرده بودم نمیدونستم چطوریه اما چون نوار قلب رو فک میکنم همگی دادن و دیدن چطوریه یه کمی ترسیده بودن واسه اونایی که انجام ندادن بگم که توی نوار قلب یه مایع ژله ای رو به مچ دست و پا میزنن و چند تا گیره ی فلزی بهشون وصل میکنن سر سینه رو همین طور و چند تا پستونک های سیم دار روش وصل میکنن دیگه خودتون حساب کنید واسه خانوما چه شکلیه

دفعه اولی که پرستاره زن بود من این فرمی شده بودم وقتی گفت لباستو بالا بزن ! حالا امروزم که رفتم با اینکه پرستاره آشنا بود و منشی هم کلی سفارشمون رو کرده بود اول یه نوار قلب گرفتن ازم بعدش تو نوبت نشستم حالا به مومو میگم فک میکنی اکو چه شکلیه ؟ نکنه این بار دکتر باید اکو بگیره و اکو هم شبیه نوار قلبه swoon2.gif مومو گفت من نمیدونم برو از منشی بپرس هیچی منم به خودم اجازه ندادم از ترسش چیزی بپرسم دیگه یهو منو صدا کردن منشی هم چون فامیل مومو اینا بود دیگه بهم گفتن لباسای بالاتنتو کاملا در بیار(الانه دیگه وبم فیلتر بشه ! laugh1.gif) بهم چند برگ دستمال کاغذی دادند و گفتن روی پهلوت پشت به دستگاه دراز بکش منم دیگه طاقت نیاوردم از منشی پرسیدم که دکتر منو میبینه اونم خواست منو آروم کنه گفت نه روت ملافه میندازم منم دقیقا همین جوری don-t_mention.gif خیالم راحت شد خلاصه که دکتر اومد و یه کم سوال اینا پرسید مومو هم نشسته بود روی صندلی کنار تخت و  هی مسخره بازی در میآورد نیشخند

خلاصه دکتر یه چیزی  شبیه یه ... Begging نمیدونم شبیه چی بود گذاشت زیر قفسه  سینه درست جایی که قلبم بود مثلا ،حالا منم روی یخ مومو هم مثلا قصد داشت آرومم کنه هی پامو فشار میداد که از استرس یخ بسته اون وسیله هر چی بود اونقدر روی قفسه ی سینم نوک تیزش فشار آورده بود که دیگه طاقت دردش رو نداشتم خلاصه سرتونو درد نیارم با اینکه دکتره همسن پدر بزرگم بود  اما خلاصه حرف منشی درست نبود و به عبارتی  ملافه کیلو چند ؟! البته من از اون اولم گفتم اون دکتر اولیه  نمکشو زیاد کرده بود والله من خدا رو هزار بار شکر هیچ مشکلی ندارم بعد کلی خرج اکو این جور چیزا دکتر گفت چیزی نیست مومو هم از نگرانیش قربونش برم همش سوال میپرسید ،فقط ضربان قلبم یه کمی نا میزون میزنه که گفت اینم عادیه مردم اکثرا همین طورن نیشخند حالا تو این همه هاگیر واگیر کارای من برام ورزش رو تجویز کرد تا کسلی و افسردگیم که در نهایت تشخیص داد مثلا ، بر طرف بشه ! البته خنده دار ترین قسمتش اینه بود که وقتی دستگاه داشت ضربان قلبم رو پخش میکرد یه طورایی شبیه ناله ی قورباغه بود  ازیه طرف درد اون ماسماسک از یه طرفم صدای قلبم نمیدونستم بخندم یا گریه کنم فک کنم توی قلبم قورباغه زندگی میکنه !!!

امروز سر راهمون گذرمون به یه مشاور املاک خورد من پیشنهاد دادم شرایط اجاره ای رو یه نگاه بندازیم یه دونه رو دیدم که به شرایطمون خیلی بیشتر از بقیه نزدیک بود از خوشحالیش به مومو نشون دادم و ذوق کردم dance3.gifکه یهو تا مومو نگاش کرد گفت خط های روشو ندیدی؟  اون مورد حذف شده بود و به اجاره رفته بود و من دقیقا این طوری شدم feeling beat up یه جورایی خیلی خسته شدم از شرایط فعلی خدا خودش کمک کنه اگرم همین روزای سخت موموی مهربونم  رو نداشتم که با حوصله و صبوری در کنارم باشه قطعا میمردم  خدایا بابت این مرد مهربون ازت ممنونمgive_heart.gif

وقتی دلقک و قلک قهر کنن

 

اینم وقتی قلک رو میبرم چراگاه victory.gif

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 0:31  توسط خان جون نارنج دونه  | 

راستش هر وقت شوهر خواهر شوهرم ح میاد شمال ما یه جورایی درگیر میشیم ، قضیه هم خیلی ساده است همه قصد میکنن که من و مومو و خواهرش و شوهرش رو با هم دعوت کنن !  حالا این ماجرا رو اینجا داشته باشین تابستون رو به یاد بیارید که تموم افراد درجه یک خانواده ی مومو  ق م  بودن و ما تک و تنها توی ا ن ز ل ی بودیم یه جورایی هیش کسی نمیگفت حتی حالتون چطوره توی تموم سه ماهه بعد عروسی کسی ما رو خ ر هم حساب نمیکرد  بمونه که چقد من اون روزا غصه میخوردم همیشه غصم از این بود که مگه ما چند بار ازدواج میکنیم  اما بعد اینکه خواهر شوهرم و بچه ها از ق م اومدن همیشه ی خدا  وقتی شوهرش میاد از ش ی ر ا ز دیدنش ما مسئله داشتیم که باید همزمان با اونا میرفتیم مهمونی و مثلا پا گشا swoon2.gif البته من با خواهر شوهرم و شوهرش هیچ مشکلی ندارم(خیلی هم خواهر شوهرمو دوست دارم !) و این سو تفاهم نشه اما خب ناراحتیم از اینه که ما هم آدمیم و باری برای  خودمون شخصیت داریم !

اینو تا اینجا دارید  دیگه !

یکی از عادت های مومو اینه که وقتی مهمونی یا عروسی دعوته حتما باید سر وقت چه بسا زودتر هم اونجا حاضر باشه منم خدا وکیلی از اون زنایی نیستم که سه روز طول بکشه لباس بپوشم و تیپ بزنم girl_hide.gifتموم این مدت رو سعی کردم که با مومو همراه باشم تا به موقع بره و بیاد همین چند روزه گذشته بود که بازم  داماد مومو اومد و دوست مادر شوهرم ما رو دعوت کرد خونشون به همراه خواهر شوهرم اینا  البته این بار اولین باری بود که من به خونه ی اونا میرفتم جو خونشون ندیده برام سنگین بود! sad.gifواسه همین به مومو و خواهر شوهرم گفتم که حتما این بار رو همزمان بریم مهمونی (یکی از عادتهای این خواهر شوهر جونم و شوهرشون اینه که در خونسردی دست شلمان رو هم از پشت بستن whistling همیشه تو مهمونی ها خیلی دیر میرسن ! و مومو خیلی کم راضی میشه باهاشون هم قدم بشه برای مهمونی رفتن چون خیلی طول میکشه تا حرکت کنن مثلا یهو پیش میاد نیم ساعت قبل رفتن به مهمونی چرت میزنن و یا میخوابن فیلم نگاه میکنن و غیره .... حالا داشته باشین مومو عمرا راضی بشه باهاشون بریم هزمان مهمونی ، معمولا هم وقتی اونا دیر به مهمونی میرسن سیل متلک هاست که از سوی مومو به سمتشون جاری میشه  )مومو از غروبش گفت که باهاشون نریم و منم با ناراحتی رفتم لباس پوشیدم و تو راه هم قرار رفتن به مهمونی رو با اونا به هم زد تلفنی و ما هم تا بانک نزدیک خونمون پیاده رفتیم تا مومو پول بگیره از عابربانک؛ خلاصه این وسط بارون خیلی نم نم میبارید مومو هم چتر گرفته بود بالا سرمون منم :  خونه هم این بودیم  آخه تموم حرف حساب من این بود یه بارم شده واسه خاطر من دیر تر بریم این مهمونی رو تا خواهر شوهرم بیاد و من اونجا غریبی نکنم  حالا وسط راه هی لج کردم و گفتم نمیخواد بالای سرم چتر بگیری اونم گوش نمیداد منم شاخکای بدجنسیم بلند شده بود و هی میگفتم نمیخوام و جامو عوض میکردم  دیگه مومو تسلیم شد و چترشو بست خدا به سر کافر نیاره تا بست بارون تند شد حالا نه من حرفی میزنم نه اون دست برداره و چتر همچنان بسته ما داریم خیس میشیم و مردم خیره خیره ما رو نگاه میکنن چرا ما شدیم پت و مت بارون تنده چتر بسته رو تو دستمون داریم دیگه من چتر رو گرفتم از دستش خودم باز کنم که تا بازش کردم تاکسی گیرمون اومد و من  با چنگال آب خوردم !

 

توی مهمونی به ترتیب چهار تا زوج بودن   یکیشون صابخونه و شوهرش  یکی هم پسرش و عروسش یکی هم خواهرشوهرم و شوهرش   و یکی هم من   و شوهرم  حالا این وسط خواهر شوهرم از دست شوهرش  ناراحت بود چون شوهرش قبلا یه موردی رو پیش آورده بود که باعث شده بود اون ناراحت بشه  عروس صابخونه و پسرشم که لام تا کام با هم حرف نمیزدن و این طوری بودن  (قبل شام البت ) من و مومو هم که معرف حضوریم با هم سر و سنگین بودیم البته بیشتر من چون مومو هی چراغ سبز میداد و منم پا نمیدادم  نشستیم سر میز شام این وسطم مرده  صابخونه برگشت گفت ترشی رو بخورینا عروسم س درست کرده خیلی خوشمزه است   زن صابخونه در حالی که نگام میکرد با نگاهی آمیخته با غیض پنهانی به من لبخند و سپس چشمک زد ! تو دلم دیدم : ای دل غافل همه امشب با هم دعوا دارن بزن بزن نشه خوبه  من که کنار مومو بودم   اونای بقیه هم همین طور  به جز خواهرشوهرم  و همین سوژه بود واسه خودش!

 

و بعد از شام آقایون همچنان به هم نان قرض میدادند و همسران همچنان با مردان خود سرسنگین بودند!  

 

 

موقع خداحافظی با خواهر شوهرم داشتم ابراز همدردی میکردم از اینکه شوهرش و مومو هر دو متولد ماه خرداد هستن و میخندیدم  به شوخی که زنه صابخونه و عروسشم جویای مورد شدن و من گفتم :

میدونید چیه آخه من و خواهر شوهرم همدردیم شوهرامون هر دو خردادی هستن !  girl_to_take_umbrage2.gif

زن صابخونه با کمی تفکر چند لحظه موند و گفت : چه جالب  شوهره منم خردادیه ! ؛  عروسش  بلافاصله بعد مادر شوهره گفت خوب م(شوهرش) هم خردادیه!

 

پ.ن:از  نظر من که خیلی جالب بود! خلاصه علت نان قرض دادن ها را فهمیدیم نیشخند

پ.ن:سوخاری ماهی کیلیکا  به همراه یه تزیین معلول برای خالی نبودن عریضه  ×

پ.ن: آخر هفته آتی شوهرمون یه سفر زیارتی و سیاحتی داره به همراه همکاران به مناطق جنوبgirl_cray.gif ، هرچند که اولین سفر بعد از عروسیه و برام سخته ازش  یه  چند روزی دور باشم اما خب سفر خوبیه من خودم قبلا رفتم انشالله بهش خوش بگذره!

پ.ن:کلی غر غر داشتم توی قسمت اول که بی خیال انگار قسمت نبود بنویسم ! برم بخوابم!

پ.ن: دعا کنید یه خونه ی خوب برامون پیدا بشه قصد داریم از اینجا بریم به یه خونه ی بهتر تو رو خدا دعا کنید دعاااااااااا کنید دیگه  دعا کن ای بابا

پ.ن: فردا نوبت دارم واسه اکو قلب Heart Smile!

+ نوشته شده در  شنبه 10 اسفند1387ساعت 0:19  توسط خان جون نارنج دونه  | 

Daisypath Anniversary Years Ticker Daisypath Vacation Ticker