DELETE
راستش من اگه یه همچین زنی داشتم زودی طلاقش میدادم ،
والا ننه ، یه سبد پر از لباس چرک و یه عالمه لباس اتو لازم ، ظرف شویی پر از ظرف و خونه پر از آشغالای ریز و درشت و بهم ریخته ، تختی که به همراه اتاق انگاری بمب گزاری شده
چمدونی که بعد سفر هنوز با کلی لباس نیمه ولو افتاده یه گوشه کلی کتاب و سی دی و لباسم کف اتاقه اینا همه در حالیه که آشپزخونه از کثیفی موج میزنه چرکولکا به در و دیوار چسبیدن و ....
کافیه این وسط شوهرت برگرده بگه نمیخوای خونه رو تیمیس کونی ضعیفه و تو میشی :
اینا همه در حالیه که من سعی دارم خونم مثله زنای متولد فروردین و آذر و دی و بهمن و اسفند و شهریور و مرداد و تیر و اردیبهشت و خرداد و مهر
تیمیس باشه ! ولی من یه زن آبانیه شلخته هستم
فک کن یه روزی قرار باشه که توی این خونه صدای ونگ ونگ بچه هم بیاد دیگه
دیگه صحرای شام میشه خونمون !
والا اگه یادتون باشه من داشتم یه کتاب جیران میخوندم وسطش شونصد تا کتاب دیگه هم از درسی تا غیر درسی اومد دستم تا بخونم ، حالا جیران ۷۴۰ صفحه ای هنوز ۱۰۰ صفحش مونده از بازی محبوبم هم Need for Speed™ Most Wanted
حدودا یه black list مونده منم دل ندارم تا این بازی و اون کتاب تموم نشده خونه رو تمیز کنم 
![]()
همون شبی که سمبوسه های پست قبل رو درست کرده بودم مامان اینا خونمون بودن وقتی رفتن مومو نشست پای بازی The Punisher که واسه خودش خوفیه
من دیگه تا ظرفا رو شستم و یه کم هم خونه رو مرتب کردم (به حق چیزای نشنیده
!!) رفتم کنار مومو دیدم داره بازی میکنه من و مینو معمولا خیلی دوست داریم میشنیم بازی های دیگران رو نگاه میکنیم اما یه ۵ دقیقه که به بازی نگاه کردم حس کردم این دلم داره میاد تو دهنم محیطش معمولی بود اما مربوط بود به جنگ جهانی و بازیکن باید با آلمانی ها میجنگید من دیگه رفتم دراز کشدیم تا خوابم ببره دیگه مومو زودی اومد هر چی نشستم و پاشدم حالم بهتر نشد همش احساس سنگینی زیر دلم میکردم
هر چی مومو اصرار کرد بریم دکتر راضی نشدم دیگه حدودای ساعت دو تند و تند به زور لباسمو تنم کرد و راهی دکتر شدیم ، خندم گرفته بود
اصلا نمیدونستم چم شده هیچی دکتر برام نوار قلب نوشت و پرستار دوبار ازم نوار گرفت اولی خیلی مشکل داشت
دومیه بهتر شد
رفتم پیش دکتر پرسید سابقه خانوادگی دارین ؟ منم گفتم به جز مادرم تموم خانوادش بیماری قلبی رو خفیف و غیر خفیف دارن که خلاصه ما رو شوت کرد واسه اکو قلب که به زودی باید برم
غرض از نوشتن این پست هم این بود که بیام با همه وداعی داشته باشم این دمه آخری به مرضامون این یکی هم اضافه شد
ما رو حلال کنید و بین خودتون با هم کنار بیاید یکی رو بفرستین این خونه ی منو تمیس کنه من قلبم نمیکشه ننه من دیگه رفتم استراحت کنم 
پ.ن:دیشب مومو زنگ زده از سرکار بهش میگم کاش اینجا بودی با هم میخوابیدم تو نیستی من خوابم نمیگیره !
مومو میگه: تو میدونی چرا ما به هم میرسیم فقط میخوابیم
راستم میگه والاه ما از ۲۴ ساعت ۱۸ ساعتشو خوابیم ،آخرشم همش این طوری هستیم 
پ.ن:
عجب شکلک خفنیه این !
پ.ن:مموش خانوم تو همچنان فیلتری یه وب جدید بزن بالام جان 
پ.ن:سحربانوی عزیز هم در پست های اخیرش طرز تهیه سمبوسه رو نوشته بود معمولا طرز تهیه سمبوسه یکسانه فقط یکی فلفلش رو زیاد میریزه یکی کم هر موادی از گوشت و فلفل دلمه ای و سیب زمینی و قارچ و غیره میتونید استفاده کنید مهم اینه که چطور توی نون بپیچید که موادش بیرون نریزه موقع سرخ کردن . بازم کمکی خواستین در خدمتم![]()
، دیروز هم برگشتیم این فامیل آقامون هم که ما رو کشت من پشت داشتم براشون لقمه میگرفتم انقده توی این پیچای جاده بد میپیچید که من رسما یاد این آیکن افتاده بودم
الان که فکرشو میکنم خندم میگیره
راستش چیزی رو که باید بابتش خدا رو شکر کنم اینه که توی یه شهر بزرگ زندگی نمیکنم شاید گاهی آدم خسته بشه و به امکانات یه شهر بزرگ نیاز داشته باشه اما آرامش یه شهر کوچیک و یا شاید یه روستا خیلی دوست داشتنی تر از ترافیک های طولانی و پر دود تهران و دیگر شهرهای بزرگه ... به قول خواهر شوهر کوچیکه بودن کنار دریا و چیزی که بهش آب میگن و ساحل خیلی برامون جالبه هر چند که خیلی تحمل هوای شرجی شمال رو ندارن و این هم برمیگرده به خودمون که به هوایی عادت کردیم بوی شور ساحل و دریا یا دود و شلوغی و صدای بوق ماشینا ؟ 

گاهی اوقات اطرافم چیزایی خیلی سریع میگذرن که باورم نمیشه این همه سریع گذر کرده باشن !سال پیش روزای نامزدیمون به همین سرعت گذشتن و باور نکردنی نیست برام که الان سال ۸۷ هم داره به پایان میرسه جدای از این گذشت هفت ماه به همین سرعته و فقط ۵ ماه مونده تا یه سال !
پ.ن:محمد عزیزم فردا ماهگرد هفتمه هفت بوس برای این هفت ماهگی
(بوس از نوع رژی
) ، دوستت دارم عزیزکم ، ماه پیش براش یه ادکلن خریده بودم اومدم بهش بردم بوسیدمش و بهش گفتم سالگرد ششم مبارک
که دیدم محمد داره میخنده
گفتش سالکرد ؟؟؟ من:هاااان ![]()
پ.ن :عکس از چندش بازی با آدامسامون تو راه > * <مادر شوهری دیده بود میگفت ایش این چیه
منم گفتم ماله من نیست ماله محمده 
عکس از بالای شهر قم وقتی رفته بودیم کوه خضر > ×
عکس از سمبوسه دستپخت نارنجدونه > ×
فردا تا ظهر ایشالله راهیه قم هستیم و بعد هم جمکران ، هر چی آرزوی مشهد کردیم انگاری قسمت نشد و حواله شدیم برای خواهر به جای برادر باشه ، باشد که انسان شویم و برگردیم ؛ این روزا کسلی از وجود هر دومون میباره بدتر از همه این دو تا امتحانای اسفنده که هنوز درگیرشونم ، شبا که چشممو میبندم هم به فکرشونم !!!

یه روزایی بود که به سمی میگفتم بزار ازدواج که کردم همیشه با همیم و کلی خوش میگذرونیم ، دیروز توی کلاس به فکرش بودم که آخر کلاس بود بهم زنگ زد و خواست واسه چند تا کار همراهیش کنم قرار گذاشتیم و اومد و یه ۱و نیم ساعتی با هم بودیم براش عارض شدم از دست خودم که قول و قرار روزای مجردی یادم رفته و انقده درگیر روزمرگی و از همه بیشتر خستگی و خواب ! هستم که وقت ندارم به کارای شخصیم برسم چه برسه به عهدهای معهود!
چند وقت پیش داشتم یه خوابی رو برای محمد تعریف میکردم !!! : محمد خواب دیدم یه شخصیت مهمی تو رو عصبانی و ناراحت کرد منم یه فاصله ی طولانی رو دوئیدم تا حقشو بزارم کف دستش بهش که رسیدم انقده زدمش که مرد ! منم فرار کردم آخرشم منو با تانک ترور کردن!![]()
محمد: یعنی شهید شدی؟![]()
من : در راه تو فک کنم !![]()
پ.ن:فعلا خداحافظ همین حالا ...
پ.ن:مموش جان تو برای من فیلتر شدی
پ.ن: این چهار روز این دو تا جونور رو به کی بسپارم ؟
پ.ن: چهار چنگولی بد نبوووووود ، اما مورد توجه بنده ی حقیرتون واقع نشد !
بعدا نوشت : مسلط - مثلت - مصلط - مسلت - و مصلت


no problem
امروز ظهر ساعت یک کلاس داشتم تند و تند یه پلو مخلوط درست کردم و به مومو گفتم تو ناهارت رو بخور من سه میام ، این مومو هم قربونش برم از ارادت زیادش به ما
گفت میمونم منتظرت
ساعت حدوداا ۳:۲۵ دقیقه بود که خوشحال و شادان رسیدم خونه ، حالا تصور کنید یه عدد مومو در حالی که واستاده جلوی در و یه کاغذ گرفته رو سینش و با حالت زار داره نگام میکنه و رو کاغذ هم نوشته :

منم اینطوری
کلاسم تموم شده بود گفتم یه ناهار بی عجله با مومو میخورم بعد قرنی هر چی پرسیدم چی شده حرفی نزد رفتم تو دیدم تموم خونه بوی دود میده و آشپزخونه رو دود تیره کرده تا این که دو زاریم افتاد رو زمین
سرمو برگردوندم دیدم مومو خیلی نادمه بر اعصابم مصلت شدم
و .... دریافتم که غذا سوخته تا نصف دیگ و باز هم مصلت شدم
و فهمیدم که ناهار بی ناهار و باز هم خودم را مصلت نگه همی داشتم
بدین سان ناهار را پنیر روزانه با گوجه و نان لواش بسته بندی خوردندی 
دیشب دلقک(مرده) رو از قفس در اوردم و قلک(زنه) موند داخل
دیگه مرده بودم از خنده با این کاراشون مرده نه دل داشت بمونه نه دل داشت بره دوست داشت تو سالن واسه خودش بچرخه و جولون بده هی میرفت دو قدم این ور تر زنه این طوری
اونم حساب کار دستش می اومد دوباره برمیگشت هی این ور رو نگاه کن هی اونورو این ماجرا چند بار ادامه داشت و منم دیگه مرده بودم از خنده واسشم آینه گذاشتم دیگه بی خیال زنه شده بود و هی به آینه نگاه میکرد و به عکسش نوک میزد
تا اینکه زنه شروع کرد به داد و فریاد
اون بدبخت هم دیگه از کنارش تکون نخورد
پ.ن:چهارچنگولی هم
دیییییدیم
پ.ن: دوست دارم از خستگی بمیرم 
هیچ وقت حتی فکرش را هم نکرده بودم که مرگ چقدر نزدیک است
زیارت سید جواد رفته بودیم و عصر بود و هوا زود تاریک شده بود و مامان نذر مادر بزرگ رو که آش نذری بود ادا کرده بود بعد از اذان بود که راهیه خونه شدیم ، بابا و عمو با هم کورس گذاشته بودن به شوخی ، مامان هر چند دقیقه تکرار میکرد به بابا : علی آروم برو
من و مینو و محمد هم پشت بودیم و من از حال ناخوشی سرم روی پای مومو بود ،توی تموم پیچا صدای خنده ها و حرفا همه و همه حالیم بود گلوم میسوخت و باز مثل همیشه به خودم تلقین میکردم دیگه ساعات و یا دقیقه های آخره اما نه تلقین نبود توی دلم بود و به دلم بود که امشب اتفاقی میافته وقتی مسیرمون از عمو جدا شد وارد جاده ی تاریک و باریک شهری شدیم که مومو و مامان اسمش رو شهر مردگان گذاشته بودن پیچ های خطرناک و تند و تاریک بودن فوق العاده جاده و سرعت بالای ۱۰۰ تای بابا به فکرای من دامن میزد سرمو بلند کردم از روی پای مومو به جاده که سریع از زیر پای تند روی ماشین عبور میکرد و تاریکیش ... بین مومو و مینو بودم و دهانم باز نمیشد که بگم آرومتر دلم شور میزنه ، چشممو بستم و به پشتم تکیه دادم و ....
با صدای جیق مامان و مینو بود که چشمم سراسیمه باز شد موتور سوار رو دیدم که حرکتش درست جلوی شیشه ماشین بود و صدای کشیده شدن خط ترمز و پیچ گردش یه چپ و ضربه خوردن موتوری به سپر جلو ... غیب شدن موتور و خوردن موتوری به شیشه و کاپوت جدا و در نهایت منحرف شدن ماشین به خارج جاده ی تاریک و زمانی که موتوری دیگه پیدا نبود و شدت جیغ مامانو مینو که مامان میگفت یا سید جواد سکوت بابا و محمد و ... و کج شدن ماشین و در آخر توقفش میون شاخه های خیس و گلی... بابا و محمد به سرعت پیاده شدن و هراسون در پاسخ مامان که میگفت موتوری زنده است ؟ دره طرفه خودم رو به سختی باز کردم و جیق زدم و که صدای موتوری اومد و ... که زنده بود .
. و اون آدما از کجای شهری که ما گفتیم شهر مردگانه اومدن به کمکه ما از کجا به این سرعت رسیدن خدایا ما رو ببخش .... کمکمون کن
و حالا که یاد میارم چه لحظات عجیبی بود دیروز دقیقا همین لحظات ...
توی اون تصادف سخت هیچ کدوممون چیزیمون نشد و موتوری حتی خون از دماغش نریخت و من که هنوز هم متعجبم از اونی که اون بالا مرگ و نفس رو آفریده...
پ.ن: خدای من بابت زندگی دوباره خودم و خانوادم و اون موتوری شکرت
اون جاریمو که گفتم یادتونه ؟ آره همون هفته پیش با شوهرش دعوتش کردم خونمون
تا نفس در سینه داشتیم غیبت کردیم
میدونم خیلی نامردانه بود اما داشتیم میترکیدم جالب اینجا بود که دلمون از نقاط مشترکی ضعف مینمود! عصرشم با هم فیلم عروسی رو نگاه کردیم راستش فیلم عروسی رو من خودم میکس کردم و کلی هم لذت بردم این طوری تمام نقاطی رو که یه عده مشغول کرم ریزی بودن حذف کردم
این طوری میدونم هر وقت فیلمم رو نگاه میکنم دیگه ناراحت و عصبانی از کارای بعضی ها نمیشم ؛ در کل فیلم عروسیمون شبیه یه برنامه مستند شده که همه حتی خواهر شوهرامم کلی حالشو بردن
از بحث دور نشم سرویس قهوه خوری بالا رو هم از جاری کادو گرفتم منم بهش یه سرویس دیگ چدن دادم با درب شیشه ای خودم که خیلی خوشم اومد، بعدش با هم رفتیم بازار روسی و کلی چیز میز خریدم
مومو هم حسابی حال داد هر چی برداشتم گفت بخر منم که عاشق خررررررررررید
از جمله خریدام یه بسته مداد شمعی بودم که مدتها بود تصمیمشو داشتم اینم از مداد شمعی من میخوام با مومو بشینم نقاشی کنم 

همیشه وقتی تو خونه با مومو تنهاییم یا من آویزونشم یا اون آویزونمه (مثه کوآلا
)امروز عصر مهمون داریم: برادر شوهرم ، خیلی مزه میده مومو واسه خودش سرگرمه
با داداشش میگه و میخنده و من دارم واسه خودم کار میکنم ، البته این همیشه هم خوب نیست اما فکرم به این افتاد که چقد بچه داشتن قشنگه مومو با پسرش خوش باشه و بگه و بخنده و من گاهی چشممو به اونا بدوزم
راستش از وقتی نامزد بودیم مومو بهم گفته بود که اسم طاها رو دوست داره ، منم واسه همین علاقه مند این اسم شدم اون روز بود بهش میگفتم : مومو من فقط یه بار زایمان میکنم همش یه بچه، مومو میگفت نه
میگفتم خب پس بزار اسم دو تا شونو من انتخاب کنم میگفت باشه من اسم دخترو انتخاب میکنم میزارم بهار تو اسم پسرو انتخاب کن بزار طاها ![]()
من: 

پ.ن: مثل سال پیش ولنتاین برای من و مومو خالی از هر خاصیتی هست چون روز عشق هر روزه!
پ.ن: این مدت "زن دوم ، سرعت ،هنکاک،افسانه ۱۹۰۰، دیدار ، شکلات ،دار و دسته ی نیویورکی" رو دیدیم
به قول معروف به ما میگن اکتیو 
پ.ن: چارچنگولی میخوام
مومو و داداشش دارن اسلحه مرگبار ۴ میبینن
پ.ن:


