تبليغاتX
·▪•● نارنجدونه ●•▪·

·▪•● نارنجدونه ●•▪·

نارنجی نویسه روزهای من ... برای نوشتی موزون و شایدم ناهماهنگ ! مینویسم ؛فعلا همین

 

در عجبم از اطرافیانم و تموم کسایی که میبینم و نمیبینم و میدونم که اینگونه هستن ! Diving راستش خنده داره که از ب  بسم الله گرفته تا نون  پایانه سریال یوسف پیامبر رو دارای عیب میبینن و وقتی هم غروب آدینه است و ساعت ۱۰ همه منتظر  پخش شدن سریال یوسف پیامبر  هستن!

تمام لحظاتی که فیلم داره پخش میشه در حال مسخره کردن هستن ! انگاری خون نقد و انتقادشون به جوشش در میاد ! واقعا نیمدونم چی بگم ؟  اگه واقعا  جناب آقای سلحشور  ریسک کرده و این سریال رو به مرحله پخش رسونده چرا تموم حجم بالای این منتقدین بالفطره حتی به خودشون جرات نمیدن که یه نقد نوشتاری بر  این سریال حالا چه از بعد خوب و چه از بعد بدش داشته باشن ؟!

هیچ اثری  عاری از عیب و ایراد نیست ولی به این نتیجه رسیدم که اطرافم پر از منتقدهای ترسو هستش!

 

 

پ.ن:اگه من کل دروس این ترم رو تجدید بشم  چی میشه ؟!

به مومو میگم اگه من تجدید بیارم بازم دوستم داری  اونم در حالی که بغل دستم داره موست وانتد بازی میکنه با نگاهی سرشار از محبت و صدایی آمیخته با عشق میگه : آخ همسرم من به تو افتخار میکنم

پ.ن: به همین زودی شش ماهه شدیم ؟ موموی من باورت میشه؟

+ نوشته شده در  شنبه 28 دی1387ساعت 0:59  توسط خان جون نارنج دونه  | 

روزای قبل از عروسی رو یادم میاد روزایی رو که نگران خرید جهزیه و تهیه وسایل خونه بودم و میدونم اونقدر قدرت نداشتم که  از نبود حتی یکی از مد نظراتم کوتاه بیام بیشتر وسایل رفاهی و غیره و غیره ... بابا خیلی برای تهیه جهزیم زحمت کشید و از این بابت خیلی ممنونشون هستم و هر بار که از وسایلام استفاده میکنم به جون هر دوشون دعا میکنم  اما 

چقدر رضایت میدادم که بدون وسایل اولیه زندگی کنم ... دلمو پیش کسی که توی وضعیت هایی بدتر بود گذاشتم یا نه !؟

دلم هوای یه زیارت کرده ....  یه کلاغ روسیاه .... هوایی شده بره ....

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 دی1387ساعت 19:21  توسط خان جون نارنج دونه  | 

هنوز یه ماه نشده نشده که جاریمون(زن پسرخاله مومو) وارده فامیل شده خوشم میاد ملت رو داره روی انگشتاش میچرخونه  بعضی ها رو ادب میکنه در حد دکترا  البته کمی هم زیاده روی میکنه  داره حقه منه مظلوم رو میگیره ازشون واسه همین امشب میخوام برم دیدن جاریه گلم ببینم سیاستش در شوهرداری چیه البته ناگفته نماند که من فقط مرده حرفم نه عمل !بابا دلمون کوچیکه من یکی نمیتونم با کسی در بیفتم بخوام هم دلشو ندارم!

منم قصد داشتم که خانواده ی خاله ی شوهر رو با عروس تازهه که جاریم باشه با هم دعوت کنم که دیدم نه استراتژیک جنگی میگه باید تنها دعوت کنم یهو دیدی عروس و مادر شوهر وسطه سفره گرفتن گیس و گیس کشی میزنن شش تا قلم جهزیهمو ناقص میکنن

 

ساله پیش یه برف سه متری ا ن ز ل ی   بارید که واقعا همه وحشت کردن دو روز پیش بود داشتم آشپزی میکردم یهویی دیدم بیرون داره برف میباره Capricornغروبش برف تندتر و ریز می بارید من هم از ترس ریختم تو مغازه هر چی تونستم خوراکی برداشتم و نون و لبنیات مومو میگفت بابا مگه میخواد قحطی بیاد !؟ منم عین اون این پیرزنای خرافاتی  میگفتم تو نمیدونی که برف میاد کمبود غذا میشه اینجا آفریقا میشه تازه باید بری نفت بگیری خلاصه اون شب کلی خرید کردیم بماند که  قبلش هم رفتیم کلی لباس گرم و پوتین و اینا گرفتیم

صبح روز بعد : در حالی که صدای چیک و چیک آب شدن برفا می اومد و آفتاب کل اتاق رو از پشت پرده ها نارنجی کرده بود از خواب بلند شدیم  

مومو:

من:

 

 

پ.ن:تموم دیروز و امروز کمین کرده بودم این دلقک و قلک داشتن بیسکوئیت میخوردن ازشون فیلم و عکس گرفتم براتون بزارم مومو زده همشونو حذف کرده الله اکبر!

پ.ن:چهار تا امتحان دادم یکی از یکی خراب تر  کل عمرم باید بشینم پاسشون کنم

پ.ن:به همگی بازی Need for Speed™ Most Wanted  رو پیشنهاد میکنم تهشه

+ نوشته شده در  شنبه 14 دی1387ساعت 18:22  توسط خان جون نارنج دونه  | 

در حال حاضر اگر مومو بدونه من به جای درس خوندن دارم پست میفرستم تیکه بزرگم دماغمه!ولی خب احتیاج به نوشتن دارم و درد و دل گرچه فردا امتحان عروض و قافیه دارم!!

توی دوران نامزدی که بودیم هی این خونه ی مادر شوهرم اینا پر رفت و آمد بود من یه چیزی میگم شما یه چیزی میشنوی بین این همه دوست و آشنا و فامیل که خونه ی مادرشوهرم اینا چتر  هستن چند نفری مخصوصا روی اعصاب من با چکمه ی میخ دار قدم میزنن  داشته باشین ...

 

صحنه ی اول:

حدودا دو هفته بعد عروسیمون بود در حالی که همه رفته بودن مسافرت ماه عسل من و مومو توی خونه ی مادر شوهری  اینا بودیم خیره سرمون جیگر گرفته بودیم کباب کنیم و مومو هم تو حیاط داشت مثلا باغچه آب میداد که موبایل مومو زنگ خورد من با دست خونی  اینور بدو اونور بدو که مومو بدو گوشیت. دیدیم شماره نا آشناس مومو گفت تو بردار منم برداشتم ؛پشت خط یکی از همسایه های خیلی کنه ی مومو اینا بود که یه دختر نسبتا ترشیده و سن بالاست ! و ۲۴ ساعته خونه ی مادر شوهرم اینا پلاس بودن و هستن و خواهند بود !

من"بله بفرمائید

اون"سلام ببخشید با آقا محمد کار داشتم !

من" شما ؟

اون:مریم جان شما هستین  من "ف" هستم با محمد جان کار داشتم

در همین لحظه مومو وقتی فهمید اونه علامت داد بگو نیستم منم از خدا خواسته گفتم : نمیتونن صحبت کنن در حال حاضر بگید کارتون چیه خودم بهشون میگم؟

اون"نه پس خیلی ممنون راجع به دانشگاهم بود بگید بعدا باهام تماس بگیره

و شترق گوشی رو قطع کرد ! 

منو میبینی  ... ماجرا از این قرار بود که این خانومه دانشگاه ثبت نام کرده بود یعنی از مومو خواسته بود براش ثبت نام اینترنتی کنه و حالا یه کار در زمینه اعلام نتایج داشت !

بعدها من هرگز اجازه ندادم مومو برای اون  بی  زنگ بزنه و اوشون کارشو با خواهر شوهرم در میون گذاشت و یه جوری خواهر شوهرم کمکش کرد.

صحنه ی دوم:

دیشب اصلا حاله خوشی نداشتم گفتم هم بریم خونه مادر شوهری و هم پرده ای که برای محرم گرفته بودیم رو بهشون برسونیم هم شاید سر دماغ بشم ! رفتیم اونجا ، منم واسه خودم تو لک بودم بد فرم نشسته بودیم و داشتیم مردم غزه رو تماشا میکردیم و هر چند ثانیه یه بار با یه پارازیت میخندیدیم که اوضاع ما گل بود  به چمن نیز آراسته شد ! خانم  "ف" با ننشون ساعت ۱۰ و نیم شب اومدن شب نشینی اونم با هدف چی؟؟؟ بولوتوث گرفتن !

مومو تا دید اونا هستن رفت تو آشپزخونه منم جز یه سلام خشک و خالی اصلا تحویلشون نگرفتم و سر جام نشستم ، حالا از راه نرسیده حرف بولوتوث گرفته دیگه ما رو کشت از اون زمونی که اومد هی در حال گرفتن کلیپ های موبایل من و خواهر شوهر و برادر شوهرم بود منم که اصلا حوصلو نداشتم رفتم پیش مومو اینا که یه سره دیگه نشسته بودن اصلا هم آدم حسابش نمیکردم گوشیمو دادم دست خواهر شوهرم و از خودشم گرفتم .... حالا وسط ننه جونش بحث راه انداخته که چرا محمد زن گرفته با ما غریبی میکنه و گوشه گیر و خجالتی شده ، خدا میدونه فقط به احترام مادرشوهرم هیچی بهشون نگفتم والله باید دهنمو باز میکردم مشستمشون نفهما رو این دختره هم که چپ و راست محمد جان محمدجان از دهنش نمی افتاد   ، جگرمو به خون کشید و رو اعصبام پونز پاشید در حالی که هیچ رقمه قصد ترک کردن خونه ی مادرشوهرم اینا رو نداشتن من و مومو قصد رفتم کردیم به یه خداحافظی کوچیک سریع ترک کردمشون  انگاری خودشونم فهمیده بودن من ناراحتم از تو حیاط داشتم با عصبانیت داخلو نگاه میکردم که مادرشوهری خیلی سریع فهیمد !منم خودم سریع جمع و جور کردم و رفتم بیرون

پ.ن: قبل ازدواج به خودم قول داده بودم اگه یه روز دختر ترشیده بشم هرگز به مردای زن دار و پسرای جوون نزدیک نشم 

پ.ن" سردماغی فدای سرتون دیشب دماغمم کنده شد رفتم اونجا!

پ.ن" اومدم خونه خواستم بهش بگم حالم از اونا بهم میخوره دیدم تخصیر محمد چیه اونا دهنشونو باز میکنن و مثل گاراژ نمیبندن ، فقط خدا کنه مادرشوهرم اینا ناراحت نشن و به خودشون نگیرن!

پ.ن: عمری باشه فردا بهتون سر میزنم دوستان شفیقم!

پ.ن: راستی مومو به این جور مهمونای مزاحم و وقت نشناس میگه : خاله شابیزک

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 17:29  توسط خان جون نارنج دونه  | 

*دیروز ناهار رفتیم خونه ی مادر شوهری  ساعت حدودا ۲ و نیم رسیدیم اونم در حالی که من ساعت ۴ کلاس داشتم (آخه قبلش داشتیم most vanted بازی میکردیم با مومو اولش هی اون میگفت مریم پاشو  دیر شد من بلند شدم اون نشسته بود و من میگفتم پاشو دیر شد نیشخند) یعنی فقط رفتیم و من تند تند ناهارمو خوردم و رفتیم مومو منو رسوند کلاس و خودش دوباره برگشت حالا اونجا که رسیدیم قرار شد مومو واسته تا من بهش بگم چه ساعتی بیاد دنبالم منم سه طبقه رفتم بالا  دیدم کلاس ساعت ۵ تموم میشه تندی زنگیدم به مومو که برو ساعت ۵ بیا اما اعتبارم به گفتن این جمله نکشید و وسط حرفم تمومید این دقیقا زمانی صورت داد که صبح همون روز مومو هم اعتبارش تموم شده بود دیگه هیچی تندی دوئیدم باپوتین  پاشنه های ۷ سانتی به سمت پایین که کله پا شدن همانا و گره خوردن همانا حالا فدای سرت اینهمه با تمام غرورم هم بلند شدم میدوئم به مومو برسم دیگه به هر سختی بود خودم رسوندم پایین اما کوچه خالی بود  خلاصه اون روز به هر بدبختی بود مومو رو خبردار کردم که بیا دنبالم اونم کی ؟ مومو که قربونش برم در حالت عادی کلی طول میده تا برسه بهم منم که دیگه چیز لازم شده بودم (این واقعه برمیگرده به اوایل ازدواجمون که مومو یه روز بهم گفتتو چرا اینقده کم میری دستشویی ؟   من : خوب نیازی ندارم دیگه !  ؛ این شد همانا این شوهره ما رو چشم زد گلاب به روی انورتان ما روزی شصدهزار بار در بیت اخلا به سر میبریم !)حالا منو بکشی نمیتونم برم دستشویی عمومی  کلی با ایش و پیش دیدم نه چاره ای نیست قراره که بترکم ، خلاصه رفتم دستشویی !!! در همین اثنا بود که به واقعیت تلخی پی بردم آن هم چلاق شدن بود انگشت شصت پای راستم خیلی درد میکردبا همون پا دیگه مومو اومد و رفتیم بازار منم هی پامو مثله چلاقا میکشیدم و همه با نگاه حسرت و دلسوزانه منو نگاه میکردن هر چی به مومو گفتم کفش بگیر گوش نداد منم تهدیدش کردم که من میرم به جات پالتو میگیرم گفت خب بخر منم که این ژولی رفتیم پول بگیریم که عابر بانک خدا بیامرز کارت منو قورت داد ! رو قبضشم نوشت به دلیل مسائل امنیتی!!! هیچی با کارت مومو پول گرفتیم رفتیم پالتوی جینگولاس  خریییییییییییییییدم بعدشم رفتیم شارژ گرفتیم واسه گوشی هایمون و رفتیم خونه غذای شونصد روزه پیش رو به خورد مومو دادم  مومو بیچاره هم این طوری حالا هر چی تعارف ر ش ت ی میزدم برات غذا درست کنم با ناباوری میگفت نه من سیرم   منم که این طوری  غذا رو خوردیم و رفتم نشستم سر most vanted دیگه مومو اومد هی میگفت بده من رد کنم  ازم میگرفت بازی میکرد  منم نمیتونستم در حضورش بازی کنم استرس منو میگرفت!البته هنوزم انگشت شصت پای راستم درد میکنه

*قبلا گفته بودم که شوهر خواهرشوهری هم متولده خرداد یادتونه مثله مومو ! جمعه که من و خواهرشوهری داشتیم آماده میشدیم واسه جشن عقد، مومو و شوهره خواهرش داشتن hit man نگاه میکردن که وسطش مومو رفت پیپ و توتون آورد و دوتایی کشیدن  و حالا نکش کی بکش تموم خونه بوی تنباکو گرفته بود من و خواهر شوهری هم این ژولی هر چی ما حاضر شدنمون بیشتر طول میکشید اونا هم بیشتر پیپ چاق میکردن دیگه رفتیم جشن و برگشتیم دوباره خونه ی ما که وسایلاشونو بردارن  توی این بین دوباره شوهره خواهر شوهری پیپ چاق کرد حالا فک کنید خواهر شوهری نشسته کناره شوهرش بعد شوهرش به طریقه با اصالتی پیپ تو دسشته خواهر شوهری رو بغل کرده و داره میکشه و هرچند لحظه یکبار میده دست مومو اونم میکشه و دودش رو حلقه ای میده بیرون و دوباره میده دسته دامادش   و خواهر شوهری لبخند ژکوند میزنه تو بغلش و من تو نگاهش عمق فاجعه رو مبینم و بهش میگم:ای خواهر  تو هم مثه من سرنوشت تیره بختی داشتی  !

*در مورد پست قبلم باید  عذر بخوام اما واقعا یه جور شرایط روحی ناخوشی داشتم ! نمیتونم بگم چطوری چون هم قابله توصیف نبود و نیست و هم اصلا دوست ندارم یاد آوریش کنم !

اینم از دیوونه های خونه ی ما   دلقک و قلک توی خونه ی خودشون

پ.ن: برای طنینه عسلی ؛ طنین شامبوس گامبولویه من قربونت بشم تولدت مبارک   ده تای   ده تا   تولدت مبارک باشه

پ.ن:از شنبه امتحانام شروع میشه

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 دی1387ساعت 0:56  توسط خان جون نارنج دونه  | 

Daisypath Anniversary Years Ticker Daisypath Vacation Ticker