در حال حاضر اگر مومو بدونه من به جای درس خوندن دارم پست میفرستم تیکه بزرگم دماغمه
!ولی خب احتیاج به نوشتن دارم و درد و دل گرچه فردا امتحان عروض و قافیه
دارم!!
توی دوران نامزدی که بودیم هی این خونه ی مادر شوهرم اینا پر رفت و آمد بود من یه چیزی میگم شما یه چیزی میشنوی
بین این همه دوست و آشنا و فامیل که خونه ی مادرشوهرم اینا چتر هستن چند نفری مخصوصا روی اعصاب من با چکمه ی میخ دار قدم میزنن
داشته باشین ...
صحنه ی اول:
حدودا دو هفته بعد عروسیمون بود در حالی که همه رفته بودن مسافرت ماه عسل
من و مومو توی خونه ی مادر شوهری اینا بودیم خیره سرمون جیگر گرفته بودیم کباب کنیم و مومو هم تو حیاط داشت مثلا باغچه آب میداد که موبایل مومو زنگ خورد من با دست خونی اینور بدو اونور بدو که مومو بدو گوشیت. دیدیم شماره نا آشناس مومو گفت تو بردار منم برداشتم ؛پشت خط یکی از همسایه های خیلی کنه ی مومو اینا بود که یه دختر نسبتا ترشیده و سن بالاست ! و ۲۴ ساعته خونه ی مادر شوهرم اینا پلاس بودن و هستن و خواهند بود !
من"بله بفرمائید
اون"سلام ببخشید با آقا محمد کار داشتم !
من" شما ؟
اون:مریم جان شما هستین من "ف" هستم با محمد جان کار داشتم
در همین لحظه مومو وقتی فهمید اونه علامت داد بگو نیستم منم از خدا خواسته گفتم : نمیتونن صحبت کنن در حال حاضر بگید کارتون چیه خودم بهشون میگم؟
اون"نه پس خیلی ممنون راجع به دانشگاهم بود بگید بعدا باهام تماس بگیره
و شترق گوشی رو قطع کرد !
منو میبینی
... ماجرا از این قرار بود که این خانومه دانشگاه ثبت نام کرده بود یعنی از مومو خواسته بود براش ثبت نام اینترنتی کنه و حالا یه کار در زمینه اعلام نتایج داشت !
بعدها من هرگز اجازه ندادم مومو برای اون بی
زنگ بزنه و اوشون کارشو با خواهر شوهرم در میون گذاشت و یه جوری خواهر شوهرم کمکش کرد.
صحنه ی دوم:
دیشب اصلا حاله خوشی نداشتم گفتم هم بریم خونه مادر شوهری و هم پرده ای که برای محرم گرفته بودیم رو بهشون برسونیم هم شاید سر دماغ بشم ! رفتیم اونجا ، منم واسه خودم تو لک بودم بد فرم نشسته بودیم و داشتیم مردم غزه رو تماشا میکردیم و هر چند ثانیه یه بار با یه پارازیت میخندیدیم که اوضاع ما گل بود به چمن نیز آراسته شد !
خانم "ف" با ننشون ساعت ۱۰ و نیم شب اومدن شب نشینی اونم با هدف چی؟؟؟ بولوتوث گرفتن ! 
مومو تا دید اونا هستن رفت تو آشپزخونه منم جز یه سلام خشک و خالی اصلا تحویلشون نگرفتم و سر جام نشستم ، حالا از راه نرسیده حرف بولوتوث گرفته دیگه ما رو کشت از اون زمونی که اومد هی در حال گرفتن کلیپ های موبایل من و خواهر شوهر و برادر شوهرم بود منم که اصلا حوصلو نداشتم رفتم پیش مومو اینا که یه سره دیگه نشسته بودن
اصلا هم آدم حسابش نمیکردم گوشیمو دادم دست خواهر شوهرم و از خودشم گرفتم .... حالا وسط ننه جونش بحث راه انداخته که چرا محمد زن گرفته با ما غریبی میکنه و گوشه گیر و خجالتی شده ، خدا میدونه فقط به احترام مادرشوهرم هیچی بهشون نگفتم والله باید دهنمو باز میکردم مشستمشون نفهما رو این دختره هم که چپ و راست محمد جان محمدجان از دهنش نمی افتاد ، جگرمو به خون کشید و رو اعصبام پونز پاشید در حالی که هیچ رقمه قصد ترک کردن خونه ی مادرشوهرم اینا رو نداشتن من و مومو قصد رفتم کردیم به یه خداحافظی کوچیک سریع ترک کردمشون انگاری خودشونم فهمیده بودن من ناراحتم از تو حیاط داشتم با عصبانیت داخلو نگاه میکردم که مادرشوهری خیلی سریع فهیمد !منم خودم سریع جمع و جور کردم و رفتم بیرون

پ.ن: قبل ازدواج به خودم قول داده بودم اگه یه روز دختر ترشیده بشم هرگز به مردای زن دار و پسرای جوون نزدیک نشم 
پ.ن" سردماغی فدای سرتون دیشب دماغمم کنده شد رفتم اونجا!
پ.ن" اومدم خونه خواستم بهش بگم حالم از اونا بهم میخوره دیدم تخصیر محمد چیه اونا دهنشونو باز میکنن و مثل گاراژ نمیبندن ، فقط خدا کنه مادرشوهرم اینا ناراحت نشن و به خودشون نگیرن!
پ.ن: عمری باشه فردا بهتون سر میزنم دوستان شفیقم!
پ.ن: راستی مومو به این جور مهمونای مزاحم و وقت نشناس میگه : خاله شابیزک