تبليغاتX
·▪•● نارنجدونه ●•▪·

·▪•● نارنجدونه ●•▪·

نارنجی نویسه روزهای من ... برای نوشتی موزون و شایدم ناهماهنگ ! مینویسم ؛فعلا همین

 

تولدت مبارک  ، نارنجدونه کوچولو

تولد شیرینم را دوست دارم  چون بوی خاطره میدهد !

در ساعت ۹:۵۵ دقیقه بامداد روز ۲۵ آبان سال ۱۳۶۸

 

پ.ن: ممنونم از مادر عزیزم بابت تبریک اول در روز تولدم

حالم خوشه با اینکه حالت تهوع دارم و دلم درد میکنه و دو ساعت پیش دو تا آمپول زدم  ولی بازم خودم رو دوست دارم و امروز خوشگل میکنم و بهترین لباسمو میپوشم ! تولدم مبارک  میرم برای خودم آهنگ تولدت مبارک بزارم .... !

+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت 9:55  توسط خان جون نارنج دونه  | 

روزها میگذرند و من همچنان  به قول   طاهره   عروسه پیره افسرده ام  kolobok، چی بگم والاه چهارشنبه سمی اومد پیشم و کادوی  تولدمو آورد طاهره ی عزیز و خانواده ی عزیزترشون رو هم برای باری جدیدتر دیدیم و مهمون کلبه ی درویشیمون شدن  و از غذایی که من پختم میل کردن kolobokغذاش بد نبود جونه شما  یعنی  اصلا بد نبود در واقع جا داره بگم افتضاح بود !   طاهره ی عزیز هم منو شرمنده کرد و کادوی عروسی و کادوی تولد رو با هم بهم داد  دستش درد نکنه

*نمیدونم طاهره  تو چهرم  چی دید  که گفت :عروس پیر افسرده ؛ ولی فک کنم راستش درک کرد راستی رو  که من خودمم نمیدونم چیه !  واقعا نمیدونم یه چیزی مثه خنثی هستم ! بین خوب و بد ! قرص هایم را نمیخورم  و این روزها حسابی بچه ی بدی هستم ولی در یخچال منزل کلی قیسی(شایدم قیصی!) دارم  و من از مزه ی ملس ناشناخته اش زیر دندان و گوشه انتهایی سمت راست زبانم بد فرم لذت میبرم مگر من از زندگی چه میخواهم جز این لذتهای نوزاد را ! смайлики

در ضمن حس ندارم کامنت بزارم بیشتر وباتون رو خوندم شفیقان!

خدمت دوستان عرض کنم بنده کمیت لنگی دارم در ریاضی و حساب  بدین سبب سال تولدم رو درست حساب نمیکنم بیشتر اوقات  از جناب "بهار" دوست عزیزی که یادآوری فرمودن تا بدانم چند سال دارم و یک وقت خدای نکرده  ثانیه ای اضافی بر عمرم اضافه نشود کمال تشکر و قدردانی را دارم باشد تا برایش جبران کنم !!! راستی جناب  " بهار" از موشکافیت تشکر باید بگم من از خواهر ۵ سال بزرگترم البته اگه بازم کمیت لنگم ضایعم نکنه смайлики

پ.ن(مخصوص!):یکی دیگه از غم های من دیدنه روی نادیده ی توئه مهتاب حال و روزت  از بند بند نوشته هات مشخصه  دوست داشتم خودم میتونستم عشقت رو به تصویر  بکشم برای کسی که باید ببینه اما نمیبینه اما ...  اون کسی که نمیدونم از غرورشه یا نه ... ولی خواسته یا ناخواسته داره تو  ، مهتاب عزیزم خواهر گلم رو اذیت میکنه ....  جناب لطفا به خودتون بیایین من تحملش رو ندارم ..!

 

 

مدتهاست  درگیر مفهوم این بیتم

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب      در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

عزت زیاد

+ نوشته شده در  جمعه 24 آبان1387ساعت 0:44  توسط خان جون نارنج دونه  | 

نمیدونم چرا این دکتره این همه گیره نسبت به حامله شدن من  ...

حالت های تهوع همچنان ادامه داشت طوری که ۲ شب پیش داشتم میمردم ، این دکترم که سرش خیلی شلوغه هر بار باهاش کار داری  کلی باید نق و نوق این منشیش رو بشنوی واسه همین صبحش به مومو گفتم تو زنگ بزن بگو با دکتر کار داری  شاید وصل کرد !  دیگه مومو زنگ زد و گفت:

 مومو :خانوم من یکی از آشناهای خانم دکتر هستم کارشون داشتم

منشی:بگید من انتقال میدم

مومو: کارم شخصیه!

منشی:خب من انتقال میدم!

مومو: گفتم کارم شخصیه

منشی:

و بالاخره گوشی رسید به دست دکی جون و مومو براش حاله منو شرح داد و گفت حالت گیجی و تهوع و خواب آلودگی دارم همش که دکتر گفت: اینا مربوط به هورمونشه برای تنظیم تنبلی تخمدانش درضمن فقط هم تا پایان تموم شدن این دوره ی درمان وقت داره و بعدش باید حامله بشه در ضمن حالت تهوع هم از عوارض قرصه !

حالا مومو قطع کرده منم از دستشویی اومدم  کفه صابون رفته تو چشمم و چشمم میسوزه هی میگم چی شده  هی لبخند مونالیزا تحویلم میده  :

آخرش که بهم گفت مثه اورانیوم غنی شده BOOM "   و     

خودشم میدونه که من زیر بار نمیرم  ؛ واسه همین پیشنهاد داد در اولین فرصتی که ما نداریم () به یه دکتر فوق تخصص دیگه هم مراجعه کنیم تا من معاینه بشم و بازم آزمایش بدم حالا واسه همین یه شب در میون قرصامو مصرف میکنم اونم با کلی غذا و شیر  !شکمم هم به صورت قابله توجهی اومده جلو که واسه همین از اول آذر با خواهر شوهرم میخوام برم کلاس شنا واقعا وقت ندارم دیگه دلم یه استراحت عظیم میخواد باورتون میشه از وسط ماه رمضون چند تا لباس دادم واسه دوخت هنوزم که هنوزه نرفتم واسه پرو  دیگه خیاطه همین روزاست صداش در بیاد بنده خدا از یه طرف دیگه شهر ساحلی رو داره باد میبره عصری میخواستم  بیام خونه  باد داشت منو میکوبوند به دیفار ننه!

پ.ن:میخوام برم معتاد شم اصلا   از دست این زندگی قهوه ای

پ.ن: شنبه کلاس نرفتم البته مومو باعث شد به من چه

پ.ن: مومو امروز زد و سرویس پیرکسمو ناقص کرد ؛ از وسط دو شقه شد یکیشون

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 0:9  توسط خان جون نارنج دونه  | 

تموم وقایعی که نقل میشه  نمیدونم ماله چه روزیه  فقط  محض اطلاع میگم که چیزی گفته باشم اوکی فرندز 

*شوهرم  انقده ضجه موره کرد از درد پا که شنبه نذاشتم بره سره کار منم نرفتم کلاس خوابیدیم تا عصر بعدشم  رفتیم واسه شوهرم   عصا خریدیم حالا با عصا داریم تاتی تاتی راه میایم مومو میگه : :دیگه ما رو با عصایی که من دارم چشم نمیزنن !

من:بعید میدونم

:میخوای برای تو هم یه ویلچر بخرم

من:اهن اهن

: اونطوری دیگه به بدبختیمون نگاه میکنن  تازه من میخوام یه عینک دودی هم بخرم

*انقریبه که همین روزا چاه  نفتی  گازوئیلی  چیزی حموم خونه ما رو مشرف کنه و همچینی سر باز کنه انقده که ... واستین اصلا الان حدودا نمیدونم چقده شده که از توی حموممون بوی نفت و گازوئیل و به عبارتی بنزین میاد! من و مومو هر چی دندون رو جیگر گذاشتیم دیدیم  افاقه نکرد واسه همینم مومو با عصای  مذکورش  رفت سر در صابخونه و ....  و  دیگه بعله  منم این بالا !آخرشم معلوم شد که همه چی زیره سر این پمپ بنزین سره خیابونمونه که چاهش به فاضلاب نفوذ کرده و دیگه اونم بعله!

در همین راستا من یه روز داشتم از کلاس میاومدم با تموم بار و بندیلم رفتم بوگیر حموم گرفتم و مقادیری نان باگت و شیرینی کشمشی و توی شلوغیه واویلای  غروب کلی منتظر ماشین شدم و بعدش سوار تاکسی شدم بین خودمون بیمونه جدیدا  یه رفتار پیرمردونه بلت شدم که  وقتی میشینم تاکسی با راننده  کلی غر غر میکنم راجع به تموم مسائل از شلوغی خیابون  تا محکم بسته شدنه در تاکسی توسط مسافرای گرام  همچینی که نشستم تاکسی راننده که مرد پیری  هم بود  گفت :

- ای بابا همه ریختن تو خیابون چه خبره انگار ....خیابونا رو بستن ...

من:اصلا هم معلوم نیست چکار دارن فقط بلدن راه بندون کنن

اوشون:معلومه شما هم هر روز این مسیر کار دارین دلتون کلی پره

من : no  talk

یه خانومه نشست پشت و گفت  چراغ برق پیاده میشم، منم که جلو نشسته بودم راننده درست مقصده خانومه که چراغ برق بود نگه داشت اما کسی پیاده نشد که راننده دوباره حرکت کرد ،یه ده متر جلوتر زنه گفت مرسی آقا راننده رو میبینی   همچینی که زنه پیاده شد دهنش رو باز کرد که دیگه من نفهمیدم  کجا پیاده شدم و چی گفتم

دیگه رسیدم که خونه، خونه نگو  گورستان بود مومو خواب بود و تمومه  لامپا خاموش منم که دیگه ار خستگی داشتم میمردم فففففففک کن من صبح ساعت ۶ از خواب بلند شم درس بخونم عصرم نخوابم تا ۱۱ شب !  دیگه مومو رو بیدار کردم واسه شام میخواستم بندری درست کنم دیدم مومو ناهارشو نخورده رفتم ناهارشو گرم کردم با هم یه کم خوردیم بعدشم یه کم عشقولی شدیم و تلویزیون دیدیم که مومو رفت چایی آورد با شیرینی خامه ای درست وسط لحاف تشک نشستیم خوردیم(آخه یه چند شب بهمون مزه داد روی زمین خوابیدیم  دیگه روزا تشک رو جمع نمیکردیم همون طوری وسط حال پهن بود چی ؟ خودم میدونم حسن کچلم از رو بردیم )دیگه تلویزیون داشت یه مستند راجع به واقعه ی  طبس نشون میداد خیلی باحال بود تازشم یه عالمه از این کشتی ها گرفتیم  البته یه مقدار با خشانت بیشتر هر کی اون کی رو گاز میگرفت برنده بود مسلما مومو از من گنده تر همش پیروز میشد منم تا میدیدم دارم میبازم هی آخ واخ میکردم که انگاری یه ضربه بدفرم به دستم خرده بعد مومو منو ول میکرد و منم میپریدم گازش میگرفتم   بعدش دیگه من وسطاش داشتم از خواب  بی هوش میشدم ... که مومو منو خوابوند و خودش رفت بندری درست کرد منو که بلند کرد یکسره رفتم پشت میز و دو تا و نیم ساندویچ بندری خوردم  بعدم شیرجه رفتیم تو رخت خواب و آآآآآآی خوابیدیم  که کلی بهم مزه داد ... تا شب بود وسطای خواب بلند شدم دیدم کلی عرق کردم و خیسه آبم خیلی حالمم بد بود رفتم دستشویی ... بعدش تا اومدم بخوابم که یهووو حالت تهوع و انقده دیگه جاتون خالی اوق زدم که البته این مومو بیدار نشد که نشد تا من خودمو لوس کنم دیگه خوابیدم تاصبح !

صبح روز بعد از ا س ت ف ر ا غ  (آخر چندشم من)

من: مومو من دیشب استفراغیدماااااااااااااااااااا ()

مومو: جدا

من: اهوم

مومو در حالی که داره دست میکشه رو شکمم : پس داریم نی نی دار میشیم

من:نخیییرم اصلنشم تازشم  اینا ماله اون بندریه دیشبته معلوم نیست چی پختی رو دل کردم

*چند روز پیش آفتاب بود دره تراسو باز کردم این قلک و دلقک رو گذاشتم توی تراس حیوونکی ها هوا بخورن براشون آب و دونه و تخمه گذاشتم و رفتم توی اتاقه خودمون درس بخونم وسطای درسم دیدم صداشون بد فرم رفته بود بالا  ترسیدم نکنه گربه بهشون حمله کرده باشه تندی رفتم تو حال چی دیدم خدای من یا کریم  واسه خودش اومده بود توی سالن داشت قدم میزد الهی قربونش برم من  این دو تا لوس ها هم  قلک و دلقکو میگم بی جنبه شده بودن و حسودی در میکردن!

پ.ن: نمیدونم چرا ولی خیلی هاتون از این که من ۱۹ سالمه تعجب کردین؟ البته دیگه دارم ۲۰ ساله میشم

پ.ن:مومو میگه نه برام تولد میگیره نه کادو چون خودم جشنو بهم زدم !

پ.ن:رفته بودم آزمایش هورمون و تروئیدمو نشونه دکترم بدم ، ازم پرسید چی شد میخواین بچه دار بشین یا نه ؟ منم گفتم نه چنانی حق به جانب ناراحت شده بود که بیا و ببین

+ نوشته شده در  شنبه 18 آبان1387ساعت 0:22  توسط خان جون نارنج دونه  | 

قبل از به پایان رسیدنه  امروز  یادآور میشم که  سال پیش  یه همچین شبی   در ساعت ۲۲:۳۵ دقیقه من و اون  به همدیگه محرم  شدیم  باید  بگم چه زود گذشت و سخت اما

" سخته شیرینی بود " 

+ نوشته شده در  جمعه 17 آبان1387ساعت 22:56  توسط خان جون نارنج دونه 

حکایتی است بس عجیب روز زن  هنوز دخترم  و روز دختر  زن هستم ! و سرم در هر مورد کلاهی بزرگ را پذیراست !!!(تبریک برای روز دختر البته برای دخترای اصیل!)

نارنجدونه الان از یه مهمونی ۴۸ ساعته در خانه ی مادر شوهرش برگشته! سه شنبه خواهر شوهرم زنگ زد و گفت نمیای پیشمون !؟ از اونجایی هم که هوای خونه ی من و مومو مقادیری ابری بود و منم کلی درس زده شده بودم با این معلمای هیچی  ... اوکی دادم و تندی وسایلای شخصیمو جمع کردم و به شوهره تفهیم کردم یا میای یا میرم (البته نه به این خشانت !)بعدشم با ساکم رفتم مدرسه و بعد کلاسام شوهره اومدم دنبالم و منو برد خونه ی مادرشوهرم  خودشم شب کار بود رفت سر کار!از همون غروب سه شنبه تا دیروز کلی بهم خوش گذشت واسه همین زمانشو یه شب دیگه هم تمدید کردم دیروزم با خواهرشوهرا رفتیم خرید بعد هم مثه شب گذشته تا ساعت ۴ صبح بیدار بودیم اما دیگه امروز از ۴ صبح تا ۴و نیم عصر امروز خواب بودیم کله خونه ! برادرشوهری اومده بود دیده بود این طوری شده بود کسی هم تحویل نمیگرفتیم تازه مومو هم صبح اومد از سرکار کنارمون آرمید و بخفت! البته با پای ضرب دیدش  ...

*یادتونه که میگفتم که شوهرم سایه ی سرم پدر بچه هام و نور چشام  ! می رفت فوتبال! خوب باید عرض کنم که دیروز  توی همون فوتبال زد و خودش رو در ناحیه ی پا دچار ضرب کرد و حالا ۵ روز طول درمان داره

۱۷ آبان ماهه ساله پیش رو کسی یادش نیست ! همچنین ۱۰ آبان سال پیش! سال پیش یه همچین روزایی بود که در دهمین روز آبان  طاهره عزیزم با فاطمه زهرا کوچولو و طیبه جان و خانواده گلشون  اومدن پیشمون و من همیشه از قدمه خیرشون توی شهرمون آگاه هستم که درست بعد از ۷ روز من و سیدمحمدطاها در تاریخ ۱۷ آبان نامزد کردیم ! در ضمن قرار بود که عروسیه ما توی تاریخ ۱۰ آبان یعنی همین فردا باشه اما جلوتر افتاد از تاریخ ولادت حضرت معصومه  منتقل شد به روز ولادت مولا علی توی تیرماه همین تابستونی که گذشت حالا که دارم نگاه میکنم میبینم که من و سید  چقدر بزرگ شدیم  از اون روزا تا الان چقدر بهمون روز گذشته و کلی تجربه کسب کردیم توی این یک سال!

 

مینویسم برای یه دوست عزیز که خودش میدونه کیه !

حال دارم میگم حالا که کلی حس میکنم بهتر فکر میکنم حالا که توی  این زندگی سه ماهه فهمیدم که خیلی از واقعیت ها اون طوری نیستن که ما توی دنیای مجازی میبینیم! باید خیلی خلاصه بگم که توی زندگی هیچ زن و شوهری نیست که دعوا و تلخی و عدم تفاهم نباشه چون اگر هم نباشه دیگه تفاهم و خوشی معنا نمیگیره ؛ خیلی از بچه های وبلاگیه مثل مثل من و بقیه ممکنه فقط خوشی ها رو به تصویر بکشیم اما یه عده دیگه درست مینویسن  از کلماتی که حتی توی درگیریهاشون با همسراشون دارن ! پس یک کلام ننوشتن و ظاهره شاد مبنی بر  شادیه تام نیست ! زن و شوهر رو خداوند مایه ی آرامش همدیگه قرار داده اما ممکنه که گاهی هم این دریا طوفانی بشه و دیگه آروم نباشه این عشقه که توی وجودمون هست و باید  رشدش بدیم و به بالش و تکاملش کمک کنیم پس همیشه نظاره گر نباشیم بلکه خودمون هم نگارنده باشیم !  ممنونم از همه  !

پ.ن: به طنین خانومه جنابه عسلی وبت چرا باز نمیشه دخمل !Cell Phone

پ.ن:ساناز عزیز  منو به بازی زیر دعوت کرده

اگه نامرئی بودم، کجا می‌رفتم و چی کار می‌کردم؟

پس جا داره که از همین تریبون بگم که من خیلی فوضولم  و خیلی عادت دارم همه جا سرک بکشم مطمئنا بهترین کاری که میتونم انجام بدم سرک کشیدن توی شهر پر آشوبه حالا چرا گفتم پرآشوب آخه بعد اتمام اون Beetle Bomp بازیه GTA Vicecity Mafia رو شروع کردم که خیلی رو اعصابمه اما توی شهر گشتن و هر کاری کردنش بهم بد فرم حال میده اونم توی شهر پر آشوب

پ.ن: توی چند روزه مهمونی هم با بچه ها فیلم zealotry  and    assumption  که میشه همون غرور و تعصب فکر کنم Lost the Threadرو نگاه کردیم که فوق العاده دخترونه و قشنگ بود!خیلی احساسی و عشقولی بود حال یه چیز جالب بگم هم موموی من و هم شوهره خواهرشوهرم که اوشون هم سید هستن! متولد خرداد هستن ! و عجب هایی و انگشت  هایی بر دهان هستن از این طالع متولدین این ماه  که البته خواهر شوهره من خیلی فمنیسم هستش که این موردش رو من هم تاثیر میزاره حالا قراره که ما این دو نفر آقا رو ببندیم به صندلی تا این فیلم رو که هیچم دوست نمیدارن نگاه کنن ؛جالب اینجاست که وقتی بیشتر از ۵ ساعت من با خواهر شوهرم باشم سپاهی میشیم فوقالعاده در مقابل آقایون مخصوصا مومو!که واسه همین همیشه مومو میگه شما رو نباید با هم تنها بزارم خطرناکید و بعدش این طوری میشه  !و  ما  که احتمالش هست بریزیم سرش به همراه  چند تن دیگر !خلاصه که ماجرایی هست واسه خودش در حد کمیک استریپ  برادر شوهرم  اگه یادتون باشه که منو صدا میکرد خاله   یادتونه؟ خوب اون برمیگرده میگه خاله وقتی میخواد بیاد خونه ی ما باید دم در بگه اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

پ.ن: در جواب به خیلی از دوستان باید بگم که من سه ماهی هست که ازدواج کردم و تا ۱۵ روز دیگه ۱۹ سالم میشه من دیپلم فنی دارم و در حال حاضر تغییر رشته دادم به انسانی و پیش میخونم!

پ.ن: فردا رو میخوام کوفته بپزم و کلی خوش بگذرونم با مومو البته موموی مریضم خدا کنه خوب شه زودتر خیلی درد داره

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 22:47  توسط خان جون نارنج دونه  | 

... (surprise)! جنبه سوپ ریز ریز رو نداره

*به امید روزی که بلاگفا و آقای شیرازی   جایی را که دلهایمان باز کرده خورد و خمیر نکند  آقای شیرازی با زبون خوش این کد گزاری نظرات رو بردار !

*چشم همه خاله زنک های محترم و غیر محترم و نیمه محترم روشن خاله پری روشن فرمودن و اومدنHelloبه همین مناسبت دیگه هیچی!

 

گوشی رو برمیدارم زنگ بزنم به ننه ی گرام حال و احوال کنم از تنبلی و .... به شماره های از قبل گرفته شده دست میبرم تا شماره ی ننه را از آن ها بیام و الکی ۷ رقم را شماره نگیرم و خودم را خسته و ملول نکنم  

معصومه!

مومو  به معصومه زنگ زده بودی ؟  اهووووووم   چرااااااااااا میخواستم حالشو جویا شم !

زهرا !!

مومووووووو    به زهرا هم زنگ زده بودی ؟!   اهووووم   چرااااااا  ............  !!!(بنفش کماکان)

سمی

موموووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو            به سمی هم زنگ زده بودی؟!   اهووووووم

چراااااااااااااااااااا(پیرو مشغول به کار شدنه سمی در یک آموزشگاه رانندگی! ...) میخواستم قیمت آموزش رو بگیرم تو رو بفرستم بری کلاس رانندگی !

منو؟

:اهووووووووووووووم

بعد از ۵ دقیقه ( تو این فاصله من که رفته بودم   دستشویی !)

بگووووووووو دیگگگگگگگه!

 آخه من چرا شماره ها رو پاک نکردم!!! بابا میخواستم برات تولد بگیرم !

۲۵ روزه دیگه ؟

آره دیگه از الان داشتم برنامه میچیدم

توی ذهنتون آهنگ کارتون آنه شرلی رو تصور کنید منم توی جشن تولدم  ترجیحا ملودی هپی برتدی!

نع !

چرا!

وضعیت اقتصادیمون اجازه نمیده (ما زیره خط فقر زندگی میکنیم!)  خیلی دوست دارم بگیریم  اما نمیشه  چون  برآوردهای مالی و اقتصادی من حاکی از اینه که نمیتونیم تولده دلخواهه منو بگیریم

این ماجرا ۳ روز ادامه داشت و  در آخر من برنده شدم و تولد بی تولد ! البته هنوزم مشخص نیست

پشت پرده: من توووووووووووولد میخواااااااااااااااام

 

خلاصه یکی از آشناها تونست به شوهرمون تفهیم کنه که داری چاق میشی موموی ما هم تصمیم گرفته  زین پس با بر و بچز همکارشون شنبه و چهارشنبه بره فوتبال سالن  بقیه روزا هم استخر  دیگه اعصاب ندارماااا کسی طرفم نیاد منم که خودم تا سه شنبه کلاس دارم دکترمم گفته داری چاق میشی خانومه نارنجدونه  منم به احتمال باید برم یه کلاسی کوفتی چیزی که استخر در صدرشون قرار داره  ؛پس منو و شوهرم که کی همدیگه رو ببینیم  خووووووووووب      ، فیلم دعوت رو رفتیم دیدیم خیلی با حال بود ولی نمیدونم چرا اخیرا تموم فیلم های ایرانی به سمت اپیزود بندی پیش میرن  فیلم chair  رو هم دیدیم البته مومو نصفه بعدش درست مثل این بچه مهدکودکی ها بلند شد بره کلاس فوتبال منم عین گربه چکمه پوش دنبالش بودم و میگفتم نمیشه نری با هم فیلم ببینم که گفت : نه دیگه خانوم تو باید منو دلگرم به رفتن کنی نه اینکه بگی نرم ببین مگه تو شوهر چاق دوست داری؟  من : آره   مومو : آآآره   من : نه بابا  باشه برو! دیگه مومو رفت منم نشستم فیلمو دیدم  تنهایی خیلی مسخره بود ! یه شبم فیلم spite  رو دیدیم  مثلا ممنوع بود برای زیر ۱۸ اما خیلی مسخره بود یه شبم رفتیم  واویشکا چرکولکی با سیر خوردیم  یه شبم رفتیم جیگر خوردیم  ، تو خونه ی ما که سالاد ماکارونی به سرعت میگ میگ خورده میشه سه روز چرخید

*دوشنبه ای رفتم آرایشگاه اولش که خلوت بود بعدش یه زنه نسبتا سن بالا اومد که خیلی هم گنده دماغ بود من  کاره بندم تموم شده بود و منتظر زهره خانم بودم واسه ابرو که این خانومه زهره خانومو به حرف گرفت ... حالا حرف از چی بود زنه یه جای دیگه تو شهرستان مث اینکه رفته بوده تتو کرده بود که اصلا یارو معلوم نبوده کی بوده که سوزن سرپلاک که یه چیزه شخصی هستش رو به زنه نداده بود برای ترمیم و پاک کردن حالا اومده بود که تتوشو پاک کنه قبلا هم که یه تتوی دیگه کرده بود اون زنه اصلا تتو قبلی رو پاک نکرده بود و اومده بود روی همون یه ابروی دیگه کار کرده بود فک کنین زنه چهارتا ابرو داشت دیگه هیچی اومده بود کلا تتوشو پاک کنه نرخشو که پرسید زهره خانم گفت من اگه کاره خودم باشه ۳۰ تومن پاک میکنم الان چون کاره یه نفر دیگه است و برام سخته شما هم وسایلای شخصی نداری ۶۰ تومن میشه زنه هم الا و بلا میگفت من ۳۰ تومن آوردم قبول کن و برام پاکش کن هیچی هم تو کتش نمیرفت کلی عصاب همه رو تو آرایشگاه ریخت بهم و حرفشو ثابت کرد و این شد که زهره خانم روی ابروی من خوب کار نکرد  البته خدا رو شکر قابل درست کردنه ؛ مرده شور اون زنه و ابروشو ببرن با اون تتو کردنش  زنکیه ی اجوزه

پ.ن: بخاری دار شدیم به سلامتی بسوزه برامون

پ.ن:Beetle Bomp رو تموم کردم حالا چی فقط یه پیام داد که شما تمومش کردین !

پ.ن:پدره بچه هامون واسه ماهگرد سوم ازدواج که جمعه پیش بود یه دسته گل گرفته بود که من خودم کفیدم و زین تریبون از حسن عشقولانگیه اوشون تشکر به عمل می آوریم

پ.ن:امروز بود که خونمو گند گرفته ! و بازهم امروز بود که به عنوان یک زن خانه دار  احساس وظیفه کردم ؛ و این شد که خونه ی گند گرفته رو کردمش دسته ی گل

پ.ن: این هفته رفتیم واسه قلک و دلقلک یه خونه خریدیم و گذاشتیم تو قفسشون باورتون نمیشه خودشونو کشتن واسه غذا خوردن هم بیرون نمیان از صبح تا شب توی اون خونه ی یه وجبی نمیدونم چکار میکنن انقده سر و صدا میکنن که نگو  فک کنم همین روزاست که سه تا بشن مومو میگه : چقدر بی جنبه هستن اینا !

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 آبان1387ساعت 0:41  توسط خان جون نارنج دونه  | 

Daisypath Anniversary Years Ticker Daisypath Vacation Ticker