تبليغاتX
·▪•● نارنجدونه ●•▪·

·▪•● نارنجدونه ●•▪·

نارنجی نویسه روزهای من ... برای نوشتی موزون و شایدم ناهماهنگ ! مینویسم ؛فعلا همین

چقدر خدا رو شکر کنم بابت بودن در کنار شماها که دوست داشتن رو از روی کامنت گذاشتنتون میفهمم ! چقدر شکرش کنم چقدر ؟!!  قصد نداشتم آپ کنم اما نمیتونم صبر کنم و ببینم این طوری نگرانی به خرج میدین  توی کامنتای خصوصی ! دوستتون دارم و خدای شما رو دوست دارم چون شما رو به من هدیه داده

*من هنوز مادر نیستم ! البته فعلا  نمیدونم شایدم هستم و خودم خبر ندارم  یکی توی کامنتا گفته که این نوعشم یه جور توفیق اجباری هستش خیلی با حال گفته این یارو حالا خودتون پیداش کنید حالم نسبتا بهتره و امروز به معنای واقعی با مومو عاشقی کردیم البته که خدا رو شکر

*امروز صبح بود ! باید میرفتیم آزمایش هورمون و تروئید میدادم اومدم خونه قش کردم رو تخت تازه توی عوالم خواب بودم که مومو زنگید  لباس پوشیدی ؟   

من: نع

چرا؟

من:حالا بیا بهت میگم

چشممو که باز کردم کلید انداخت و اومد  تو خودمو بلند کردم به زور و رفتم توی پاگرد

چرا نمیخوای بیای؟!

من: خوابم میاااااااااد

بدو لباس بپوش ببینم

من و اون هر دو قهقهه زدیم و من افتادم توی بغلش (علتش نامعلوم!)

مومو بریم آزمایشگاه دکتر  "ع"    !    نع  بریم  آزمایشگاه دکتر " ا "  !!!      باشه     درعوض بعدش میریم کله پاچه میخوریم با هم نارنجدونه باشه ؟  اووووووکی

وارد آزمایشگاه که شدیم نا خوداگاه میخواستم عقب عقب برم از بس شلوغ بود ، به سمت پذیرش رفتنم و دفترچه رو از کیفم در آوردم اصلا متوجه دکتر نبودیم هم من و هم مومو داشت پشته پذیرش با یکی حرف میزد تا ما رو دید اومد و دفترچه رو گرفت ! بشینین !!! بعد کلی نوبتمون شد و وقتی قبض جواب رو دیدیم این طوری شدیم  آزمایشم ۲۴ تومن بود که ۱۷ تومنشو خودمون و بقیه رو باید بیمه میداد که به حق آشناییت و پارتی و اینا  کلا رایگان شد !

از آزمایشگاه که اومدیم بیرون مومو گفت خوب حالا ۲۴ تومن رو دستمون مونده باید یه طوری خرجش کنیم رفتیم که کله پاچه بخوریم  که مقصد مورد نظر تموم کرده بود و من پیشنهاد دادم بریم کباب و جگر بخوریم که مومو هی میگفت من هوس کردم کله پاچه ؛ منم میگفتم میدونم اگه نخوری بچت کج میشه  دیگه تو راهه رفتن به جیگرکیه چرکولکی بودیم که یه کله پزی دیدم و لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود گفتم مومو کله پزی  و مومو همچنان  دیگه به دووووو به سمت مقصود! البته شوخی کردم من کله پاچه دوست دارم  اما واقعا هر دومون خیلی داریم چاق میشیم و مومو بیشتر از من  شکمش از کمربندش داره میزنه بیرون من بدم میاد ! جاتون سبز و با طراوت  یییییییک آبگوشت مغزه  مشتی زدیم تو رگ و اومدیم بیرون یه مقدار شیرینی کشمشی داغ خریدیم با این که خلوت بود به عشقه اتوبوس سواری ، اتوبوس سوار شدیم و دیگه سر کوچمون هم کلی وسایل پیتزا خریدیم و خوراکی و خلاصه دخله ۲۴ تومنه سود رو در آوردیم ما کلا جنبه ی  سود کردن نداریم !

 

پ.ن:رشته خشکار نمیدونین چیه ؟! یا نه؟

پ.ن: یه روز نشسته بودیم توی خونه ی مومو اینا و قرار بود که چای و رشته خشکار بخوریم که چایشو خواهر شوشو کوچیکه و رشته خشکارشو مومو قرار بود سرخ کنه بعد کلی زمان مومو اومد با یه بشقاب رشته خشکار که خیلی سرخ شده بود و کاملا قهوه ای شده بود شکرش زده بود بیرون و سوخته بود(به قول لیلی آآآآآآآآآآآآما قابله خوردن بود ! مادر شوهری که یکی خورد  گفت : یه طعمی نمیده؟

مومو: نه بابا تازه است! فقط شکرش زده بیرون!

منم خوردم و دیدم راستکی یه مزه ی شوری داره ! بعد از تحقیقاته به عمل امده و کلی زیر و رو کردنه مومو فهمیدیم موموی جانمون  رفته رشته خشکار رو توی روغن سرخ کردنی مربوط به سیب زمینیه نمکی سرخ کرده و تمومه نمکه روغنه سیب زمینی گرفته به رشته خشکاره شیرین و در نهایت شور شده! آآآآآآآآآآآآآآی خندیدیم

پ.ن: میدونم که باید به یه متخصص دیگه هم رجوع کنم  !

پ.ن: همچنان  یادتون باشه که استاد سمیره عزیزمون  برگشته 

http://handtoohand.blogfa.com/

+ نوشته شده در  جمعه 26 مهر1387ساعت 1:1  توسط خان جون نارنج دونه  | 

از وقتی بچه بودم از بچه خوشم نمی اومد نه اینکه متنفر باشم نه ولی مثه بقیه بچه ها نبودم که بخوام کودکی رو بغل بگیرم و خیلی وابسته باشم تنها زمان های ذوقم یادمه مربوط به ۹ مهر سال ۷۳ بود که مینو به دنیا اومده بود و منه ۷ ساله روی پاهای خودم به لبخند نمایانش نگاه میکردم بعد از اون هیچ بچه ای توی دلم ننشست به معنای واقعی جز مبینا کوچکترین دخترعموم که هنوز هشت ماهشم نشده !

همیشه فکر میکردم بچه رو خدا از تو آسمونا توی شکم مادرا میزاره !! و مادر و پدر یا بهتر بگم زن و مرد هیچ اختیاری در تعداد فرزندان و جنسیتشون ندارند! کاش همیشه همین طوری میموندم ... فکر میکردم خدا موقعی که میخواد اونا رو به دنیا بیاره چسبشونو از آسمون میکنه و اونا می افتن و پایین اما خدا برشون میداره و میزاره توی شکم مادرشون ، وقتی میافتن یه چیزی شبیه ابر اونا رو میگیره و ...

اولین زن حامله ای رو که بعد از زایمان دیدم ۱۴ سالم بود ، زن عمو کوچیکم که رنگ پریده روی تخت بود و من نمیدونم چرا قبل از دیدنش انتظار داشتم مثل همیشه بشاش و خندان و خوش رو منتظرمون باشه توی کلینیک!!! اولین و آخرین باری که توی بخش زنان و زایمان یه بیمارستان خصوصی رفتم شهریور ۸۷ بود ! و اونجا آخرین مکانی بود که رنج مادر شدن رو به چشم دیدم !

عصر دوشنبه کلاسم ۳و نیم تموم شد و چون از قبل دکتر مخصوصم وقت گرفته بودم به سمت مطلب رفتم .... دکتری که  قبلا به من و مادرم خیلی کمک کرده بود و همچنین دو تا از دختر عموهام رو به دنیا آورده بود ! مثله یه الهه ی پرستیدنی بود برام و اونو خیلی دوست داشتم و تشخیصش برام امر مطلق بود ... نشستم اولین نفر بودم و هنوز دکتر نیومده بود ... تاریخ شناسی باز کردم و شروع کردم به خوندن مطلب بعد نیم ساعت کم کم شلوغ شد و چون نوبتم اولا بود توی اون همه متقاضی ۵و نیم رفتم داخل ... بهش گفتم که چی شده و از چی میترسم که گفت بعید میدونه اما برام یه آزمایش سفارشی سریع پاسخ نوشت و من اومدم بیرون از مطلب خیلی گیج بودم اصلا آدرس آزمایشگاهی که قبلا میدونستم کجاست رو گم کرده بودم ... زنگ زدم مومو بیاد و اونم خیلی زود اومد ... رفتیم آزمایشگاه ساعت یه ربع به ۶ بود ... یه مردی که دکتر بود اومد و ازم خون گرفت و چند تا سوال ازم پرسید و رفت طبقه بالا ... با مومو از آزمایشگاه اومدیم بیرون ... بی هدف قدم میزدیم ... من مسیر رو به دست گرفتم تا یه پارک مومو قبلش برام ساندویچ گرفت ... فک کردم حالش بهتره ... دیدم نه به ساندویچ ها لب نزد و منو تغذیه کرد به زور چند لقمه ای بهش دادم ... پرسیدم اگه جواب مثبت باشه چی؟  تو چی میگی  ؟ ببینیم  دکتر چی میگه ؟  یعنی بمونیم دکتر برامون تصمیم بگیره ؟  نه بابا منظورم این نبود ؟ خوب تو بگو چی ؟ من که میگم سقطش کنیم من نمیتونم الان مادر شم به این سرعت .... سکون و سکوت و سکون !!!!

مومو یه چیزی رو بهم بگو تو اگه بچه نمیخواستی چرا منو اذیت میکردی این مدت ؟

شوخی میکردم بچه چیه ؟ ما هنوز خودمون بچه ایم !!!!  من :

ساعت از ۷ و نیم گذشته و دوباره برگشتیم پیش دکتر ؛ آزمایش به دست ...    جواب منفیه !

من و اون :

چرا مگه بچه نمیخواستین  ؟!!!

نع!

برام آزمایش هورمون و تروئید نوشت و تاکید اکیدی کرد باور نکردی به بچه دار شدن تا ۳ ماه آینده ، به طور کلی با توجه به شواهد و شهود گفت که حتی توصیه نمیکنم تا یک سال صبر کنید چون تمام موردهایی که میبینم و پیشم میان همین مشکل ها دارند بعد از ۱ یا ۲ سال و یا بیشتر دچار کلی مشکل که از جمله ی اون تنبلی رحم و یا بسته شدن لوله است میتونم اشاره کنم! متحیر ! گیج و گنگ! به علت عفونت های پنهان مخربه مخاط روده و سستی لگن و عدم حفظ جنین .... هیچ زوجی نمیتونه بیشتر از ۶ ماه بارداری رو به تعویق بیندازه در غیر این صورت باید خودش رو برای هر چیزی آماده کنه !!!

هنوز آمادگی مادر شدن ندارم ، بغض میخواد خفم کنه این چه ماجرایی بود خدای من ؛ دارم دیوونه میشم .... من اصلا نمیتونم به یه موجود فکر کنم که منو مادره خودش بدونه بخواد از وجوده من تغذیه کنه در بطنه من و از من شیر بگیره و با من بزرگ شه و دامنمو بگیره و بگه مادر ....  مادر  من هنوز کوچولو هستم برای داشتنه یه کوچولو !

 

پ.ن:دلم گرفته قد تموم آسمون  دلم ساله پیش میخواد همین روزا !!!

پ.ن: مفتخرم توی این حالتی که دارم و خیلی هم شاد نیستم شادیه فاوره خودم رو از اومدنه یه دوست قدیمی و عزیز که ما رو برای مدتی تنها گذاشت اعلام کنم اون کسی نیست جز سمیر عزیزمون ؛ با شروعی دوباره در:

 دوستای قدیمی سمیر توی خونه ی جدیدش منتظره همه هست

فست فود خاطرات با نویسندگی استاد سمیر

http://handtoohand.blogfa.com/

 

سمیر جونم خوش اومدی خانوم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 0:53  توسط خان جون نارنج دونه  | 

الان من عصبی ام چون بیش از هزار دوره این Beetle Bomp بی همه چیز رو رفتم اما نمیتونم تا تهش برم !!! بی خیال ...

دیروز صبح که بابا منو برد خونه هنوز مومو نیومده بود ، فجیع خوابم می اومد رفتم پتوی اضافی ور داشتم هوا هم بارونی شیرجه تو خواب،دیگه وقتی چشم باز کردم مومو بغلم کرده بود و منو چلونده بود به عبارتی  دیگه خوابیدم تا ساعت ۱۲ بلند شدم تند و تند عدس پلو بار گذاشتم(تازشم تو یخچال یه نون بربری تازه دیدم که فهمیدم مومو صبح خریده بود تا با هم صبحونه با نون تازه بخوریم اما چون من خواب بودم بی خیالش شده بوده خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم ) ، و تندی نمازمو خوندم و مومو رو بیدار کردم و با هم ناهار خوردیم از فریزر هم سویا در اوردم واسه شام تا ماکارونی درست کنم که مومو گفت من میخوام شام درست کنم !منم هر چی پرسیدم نگفت چی !!!  آخه تا به حال بعد عروسی من اجازه نداده بودم مومو نه غذا بپزه نه ظرف بشوره چون خیلی وسواسم توی این کارا دیگه هیچی کلی سفارش و پند و اندرز دادم و تندی پیش به سوی کلاساهیچ حسی هم نداشتم چون کلاسا دو هفته قبل شروع شده بود و من همیشه از این حالت متنفرم که بعده همه برسم دیگه هیچی ، بعد کلاس هم قرار بود مومو بیاد دنبالم بریم خونه ی مامانش اینا تا مامان اینای من بیان دیدن مادرشوشو دیگه مومو اومد و تندی تندی  با اتوبوس رفتیم خونه ی مومو اینا ... دیگه اونجا یه کم نشستیم مامانم اینا اومدن و یه ساعتی نشستن و برای عروسیه ما هم که یکی از دوستای مامانه مومو فربرقی آورده بود بعد سه ماه! دیگه من با مامان اینا رفتم خونه ببینم مومو چه کرده تو خونه و هم اینکه لباسا رو که توی تراس پهن کرده بود بردارم تا بارون نگرفته ! رسیدم خونه دیدم آب سیب و لیمو گرفته برام گذاشته یخچال Heart Smileو گاز رو تمیز کرده و جارو زده و مایه ی استانبولی پخته در حالی که نصف روغن رو خالی کرده بود تو غذا چون نرسیده بوده ماکارونی بپزه گوشت ولوبیا در آورده از فریز و مایه ی رو اماده کرده و به خاطر خالی نبودن عریضه با برنج عدس پلوی ناهار که توش عدس بوده مخلوط کرده دیگه مردم از خنده ....مومو هم از اون ور رفت سر کار

بابا برامون مرغ گرفته بود قرار شد مامان در بیاره تا من درستش کنم منم که خیلی زرنگ تا به حال مرغ پاک نکردم  گذاشتم فردا ببرم بدم بیرون برامون درست کنن

امروز صبح  که اومدم خونه چون با مومو هماهنگ کرده بودم نون تازه بگیره تا صبحونه بخوریم دیگه چایی دم کردم و نشستم به خوندن فلسفه  هیچی نشده اونم شانسه منه همه میخوان امتحان بگیرن این هفته دیگه همونطوری روی کتاب خوابم برد بیدار شدم مومو پشت در بود در رو باز کردم یه کم جلف بازی در آوردیم از خودمون و بعدش دیگه میز رو آماده کردم و صبحونه خوردیم  و شیرجه تو تخت واسه خواااب وای بارون میاومد زیر پتو خیلی گرم بود و خواب چسبید و یه کم عشقولی شدیم و بعدش نفهمیدم کی هر دومون بی هوش شدیم   دیگه نزدیکای ۱۲ بود که به خودم اومدم مومو داشت با اف اف صبحت میکرد و میگفت : سلام سمی  خانوم و اینا ... دیگه تا به خودم اومدم مومو گفت : سمی داره میاد بالا   من :  هیچی  توی همون عمق خواب گیجگیجکی بلند شدم از خواب و تا رسیدم جلوی در سمی  در رو کند  حالا در رو بازکردم به داخل اومدن اونور داره ریسه میره  میگم چیه ؟ میگه خودتو دیدی  منم تقریبا  این طوری بودم  البته ژولیده ها دیگه کارت نامزدی داداشش رو داد و رفت منم دیگه رفتم با مایه ی دیشبی که دستپخت مومو بود غذا پختم و تند و تند کارامو کردم و به طوطی ها غذا دادم بدبختا بیماری اعصاب گرفتن تا منو دیدن یکیشون سوار تاب شد و تند و تند تکون داد خودشو و اون یکی هم زیرش نشست دیگه همون طوری بالای سر قابلمه چند تا قاشق خوردم و تندی لباس پوشیدم و رفتم کلاس ، مومو اومد دنبالم و اینجا بود که کلامون رفت تو هم ، مومو بهم گفت جلوی در مدرسه بمونم تا بیاد دنبالم منم دیدم در مدرسه رو دارن تخته میکنن نم نم اومدم سر کوچه بعد یه دقیقه مومو رسید یه کم اخمالو شد که چرا اومدم سر خیابون و منم دلیلش رو گفتم

 بعدش مومو گفت که توی خونه چیزی جا نذاشتی من هر چی فکر کردم یادم نیومد خیلی درگیر شدم که مومو گفت حلقه عروسی رو منم برای اولین بار دلیلی که موجه بود رو ارائه دادم و دیدم مومو قبول نمیکنه دلیلم رو چند بار تکرار کردم اما گوش نداد منم معذرت خواهی کردم و سکوت (آخه این مدرسه از لحاظ امنیتی سابقه ی خوبی نداره واسه همین هر چی چیز مهم تو کیفم داشتم خارج کردم و طلاهای اضافی رو در آوردم واسه اینکه دردسر هم نشه حلقمو گذاشتم خونه)

و رفتیم به مرغ فروشی که من پیشنهاد داده بودم  تا مرغ رو ببریم مرغ فروش بی شعور هم چون مرغ رو از اون نگرفته بودیم برامون خرد نکرد هنوزم پشیمونم چرا دهنمو روش باز نکردم دیگه رفتیم یه جای دورتر یه مرغ فروشیه دیگه که آشنای مومو بود و برامون درست کرد و تازه هیچی هم نگرفت توی راه برگشت هم بازم یه موضوع دیگه پیش اومد که بدتر شد اوضاع بازم تقصیر من نبود مومو چون سرماخوردگیش با این که داشت داروهاش رو مرتب مصرف میکرد بازم خوب نشده بود و عصبی بود واسه همین منم سکوت کردم تا خونه توی تاکسی خوابم گرفته بود سرمو گذاشتم روی صندلی که مومو دستشو انداخت پشتم و راستم کرد تا سرم درد نگیره و رسیدیم خونه یه کم خوب شدیم با هم مومو رفت دراز کشید منم غذا رو گرم کردم که با مومو یه کم حرف زدم خودش متوجه اشتباهش شد بعدش عشقولی شدیم و منم  رفتم دو تا گریپ فروت گنده اوردم و پر پر کردم با هم خوردیم و مومو رفت نمازشو خوند و منم بلدرچینی که مامان واسه مومو داده بود رو گرم کردم  و شام خوردیم منم فتیر خوابم میاومد واسه همین شیت شدم گفتم میخوام امشب خونه تنها بمونم  مومو گفت مطمئنی گفتم آره دیگه زنگ زدم مامان اینا دنبالم نیان .

دوباره مامان اینا تماس گرفتن که مطمئنی میتونی شب بمونی ؟ منم بادی به غبغب انداختم و گفتم چرا که نه ! میتونم و خوبم میتونم

بعدش نزدیک رفتن مومو شد یه کم ترسیدم و بی حوصله شدم از تنهایی که گفتم : مومو به نظرت من برم یا بمونم ؟ مومو هم گفت تو که زنگ زدی گفتی نمیای

من: یه کم دیگه بازم برم خونه ی مامان اینا  و مومو :  دو تایی غش کردیم از خنده و زنگ زدیم واسه مامان اینا و من از خنده نتونستم بگم دیگه مومو گوشی رو گرفت و گفت حالا قطع کرده بهم میگه : تو که جرات نداری تنها بمنی چرا قوپی(درست نوشتم؟) در میکنی

پ.ن: هوس خرید خرگوش به سرم زده  بخرم بزارم وره دل طوطی ها

پ.ن: تو کلاس بچه ها بهم میگن شبیه  فریده زن مسعودم  توی روز حسرت یا خیلی خوشگلم یا خیلی زشت دیگه حتما

پ.ن: اوضاع خدا رو شکر بهتره یه مدت مومو کم حوصله شد به دلایل مختلف اما امشب همه چی خوبه

پ.ن: دیگه خاله پری داره اعصابمو میریزه بهم میرم دکتر

پ.ن:چند روز پیش توی یه سی دی گلچین رپ که ماله خواهر شوشو بود یه ترانه بود از محسن چجوری وای مردم از خنده  با من برقصو خودتو بهم بچسبون موهاتو بکن پریشون ... که در همین قسمت دختره میگه : چجوری اینجوری  گذاشته بودمش مومو اومده بود خونه کلی جلف بازی در آوردم و مومو هم فیلتر کرد سی دی رو   البته خودشم کلی خندید

ت: من ترانه  مریم پاییزی رو دوست دارم برام بخونید آخه من تقریبا وسط پاییز به دنیا اومدم ۲۵ آبان

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مهر1387ساعت 0:54  توسط خان جون نارنج دونه  | 

هنوز برای این که برای هم معمولی بشیم زوده 

episod:1

نشستیم سر سفره کنار بچه ها توی خونه ی مومو اینا ، سر سفره به جز غذای اصلی باقلا خورشت (غذای محلی شمال) هم هست !!!! مومو دست میبره و به ریختن واسه خودش و میگه : مریم از وقتی ما  عروسی کردیم تو به من غذای محلی نمیدی هااااا  همش غذای گوشتی میخوریم

من:لبخند در کمال خونسردی !!

غروب همان  روز در منزل خودمان!

مومو: شام چی داریم 

من: هنوز خودمم نمیدونم

مومو: خب پس تا من میرم بیرون میام ، یه غذای خوشمزه گوشتی بپز

من:  اه  وووووم

episod:2

شنبه ظهر  بود که مومو  گفت :من هوس قورمه سبزی کردم چرا درست نمیکنی ؟

من: باشه واسه هفته بعد برم سر فرصت سبزی بخرم و درست کنم

مومو: چرا هفته بعد همین هفته برو

من:  ....   ....... ........ باشه درست میکنم همین هفته

مومو: مرسی

یکشنبه صبح سبزی توسط بانوی جوان خانه یعنی من  خریداری شد  از قضا  همون روز هم قرار بود که نخود پلو با گوشت پخته شود که یه نوع غذای محلی بود از کرمانشاه و قرار بود از روی مجله ی سر آشپز پخته بشه حالا نمیدونم چی شد که اون غذا تبدیل شد به لوبیا چیتی و گوشت  سبزی به امان خدا رها شد برای فردا اونم توی سینی کف مطبخ خانه !

یکشنبه صبح پاک نشد
 یکشنبه ظهر پاک نشد .
  یکشنبه عصر پاک شد و رفت داخال یخچال تا فردا شسته شود 
 دوشنبه صبح شسته نشد
دوشنبه ظهر شسته نشد
 دوشنبه عصر شسته نشد
دوشنبه غروب شسته نشد! 

سه شنبه صبح و ظهر و عصر و غروب هم شسته نشد ! 
چهارشنبه  هم صبح و ظهر شسته نشد  اماااااااااااا  عصر خیس شد و غروب شسته شد
پنج شنبه صبح  در یخچال بود  ظهر هم در یخچال بود اماااااااا  بالاخره خرد شد و برای ناهار اولین قورمه سبزیه تاریخ توسط نارنجدونه  بانوی خانه طبخ گردید

ناهار سر میز  ؛ مومو : خوشمزه شده اوممممممممم 

episod:3
تو خونه ی مومو اینا در حضور مادره مومو ؛ حرف از غذا و پخت و پزه ....

مومو خطاب به مادرش : این دختره که اصلا به من غذا نمیده بخورم تو خونه

مادره مومو: آره از اون شکمت که از کمربند داره متورم میشه معلومه

من و مادر مومو

episod:4         چیه منتظر چهارمی هستین تموم شد بابا

*چند شب قبلم مومو هوس آب هویج کرده بود هویج خرید و با هم نشستیم به آب هویج گرفتن بعدش یه سیب رو آب گرفتیم و با آب لیموی تازه که دستی گرفته شده مخلوط کردم محشر شدپیشنهاد امتحانشو میدم

 

پ.ن: خاله پری دو هفته است نیومده  یعنی کجا مونده من میترسم

پ.ن:دیشب رفتیم رفاه و کلی  خرید کردیم   به قول الهه  رفاه خونم اومده بود پایین خیلی به آرامش رسیدم مزه میده خب

پ.ن:رفته بودیم بازار همش توی دست اینو و اون بچه میدیدم و یا جلوی پامون بچه ها میدوئیدن مومو میگفت : اینا کی تخم ریزی کردن حالا جوجه ها در اومدن

هنوز برای این که برای هم معمولی بشیم زوده 

انشالله اگه مشکلی نباشه من از شنبه سر کلاسای عقب افتاده پیش  حاضر میشم آخه یه سال درسو گذاشتم کنار ، حالا هم از کلاسا عقبم و به صورت شبانه میخوام بخونم... اونم رشته انسانی ! تنها مشکلم عربیشه  که توی مخم نمیره و قصد رفتن نداره !!! این روزا هوای خونمون همه مدله بوده و هست ... نمیدونم چرا این طوری شدیم ولی میخوام قوی باشم و بگم من و مومو یه کم با هم نساز شدیم   در عین حال که واسه هم میمیریم ! از دلتنگی که نمیتونیم تحملش کنیم !!! وقتی ظهر از سر کار میاد و اونقدری همو محکم بغل میگیریم که استخوونامونم درد میاد اما بعدش ... یه کم تقصیره منم هست شایدم بیشتر از یه کم نمیدونم شایدم اصلا  استرسم راجع به هر موضوعی از بعد ازدواج زیاد شده ، در عوض همش تند و تند کمبود محبتم قلبمه میشه !  من دوام میخوام ... بی خیال از دست کسی کمکی بر نمیاد ...  نه میخوام بگم خواهشا نشنیده و ندیده حساب کنین ... گاهی خوبم و گاهی بدم نمیدونم چرا این طوری شدم شدیدا دلم عشقولی شدن میخواد .... مومو هم این روزا شرایط کاریش خوب نیست و نمیتونه ساپورتم کنه البته خیلی صبرش زیاد تازه مریضم که شده سینوساش باز ریخته به هم  و همش مصرف دارو داره  خدای من روحیم بد طوری تضعیف رفته  ... نشنیده بگیرید!!!

+ نوشته شده در  شنبه 20 مهر1387ساعت 0:8  توسط خان جون نارنج دونه  | 

چند هفته قبل که رفته بودیم خونه ی عمه ی مومو ، مومو یه عالمه فیلم و سی دی برداشت آورد از اونجا خونه ی خودمون ، چند تا زبان اصلی و چند تا هم زیر نویس دار ...       ، توی هفته ی گذشته فیلم kill bill  رو گذاشت و منم نشستم پاش فیلمش جالب نبود برام فقط چون آخرای سی دی اولش دختره رو زنده به گور میکردن هیجان داشت و دختره هم خودشو نجات داد در حالی که توی تابوت بود  سی دی دو این هفته بعد چند روز نشستیم به نگاه کردن  به جرات میتونم بگم خشن ترین صحنه ی عمرم رو دیدم که دختره وسط یه صحنه چشمای یه دختره ی دیگه با انشگت و با سرعت در اورد ... !!!

دیگه تا چند دقیقه مسخ بودم     مومو هم    ....   : تازشم بعدش میدونین چکار کرد چشم رو در حالی که رگ و مویرگ بهش آویزون بود انداخت زیر پاش لگد کرد   البته دیگه   the End

یه روزم از این هفته رو رفتیم تیغ زن رو دیدیم به معنای واقعی من که چیزی نفهمیدم تازه ما سانس آخر رفته بودیم خیلی خلوت بود ۱۰ تا صندلی بشمر از سمت چپه ما برو پایین  دو نفر دیگه داشتن  >>>   دیگه کم کم فکر میکردم باید بریم قابله ای چیزی بیاریم  بچه ی خانم رو به دنیا بیاره  تا آخرش دیگه من کلافه شدم   البته مردم از خنده

روزای قبل از عروسی بود یادمه ، مومو از یه همکارش فیلم گرفته بود  به اسم " و اینک آخر الزمان " ساخته ی  مل گیبسون خودش دیده بود و حتی اجازه نداده بود دو تا خواهرا و یه برادرش ببینن !!! من فک میکردم همش  شاید زیر ۱۸ باشه به قول شماها  اما کاش زیر ۱۸ بود خواهر  وسطای این هفته بود که مومو صبح از سر کار   زنگ زد گفت که لباس بپوشم میاد دنبالم بریم منطقه آزاد ، منم اطاعت امر  لباس پوشیدم مومو اومد خونه و گفت که توی عمل انجام شده قرار گرفته قراره با یکی از همکارای زنش که مجرده بره منطقه آزاد واسه همین چون دوستای مومو قرار بود بیان دنبالش مومو اومده بود منو ببره که زنه جلوی سه تا مرد معذب نباشه هیچی دیگه رفتیم تا منطقه آزاد و مومو اینا کارای اداریشونو انجام دادن و کارت اعتباریشون رو هم که صادر شده بود گرفتن و اومدیم خونه اما من نمیدونستم مومو قبلش که بریم فیلم مذکور رو اورده بود گذاشته بود خونه منم ندیده بودم دیگه شبش اومد و با کلی مسخره بازی فیلمو گذاشتیم ببینیم  البته دیگه شب بود ساعت ۱۲ به بعد ... اولای فیلم بیشتر میخورد جالب نباشه اما بعد یع نیم ساعتی مهره های اصلی وارد شدن  و واقعا من تا پای جون دادن پیش رفتم  صحنه هاش پر بود از استرس یه فیلم بود که عکسش همین بالا گذاشتم تمومش همین طوری سرخ پوستا هستن  البته سرخ پوست که نه انسان های نخستین هستن ولی  ... نمیگم براتون اگه گیر آوردین حتما ببینین  ...  حالا تصور کنین مومو قبلا دیده این فیلمو  هر چی میپرسیدم حالا چی میشه  اصلا نمیگفت   ... میگفت :  میبنی میفهمی !!!! دیگه چون ۲ ساعت و خرده ای بود یه مقدارش موند واسه دیروز   ، دیروز من رفتم بعد کلی تنبلی پیش دانشگاهی ثبت نام کنم که موکول شد واسه امروز بعدشم که مومو وقت دکتر پوست و مو داشت واسه  موهاش رفتیم  ر ش ت و  بعدش رفتیم خرید   من کیف خریدم  و ژاکت و بعد رفتیم فروشگاه کتاب چون پایانه داشت کلی کتاب و فلیم و برنامه  خریدیم تازشم من کتاب جیران رو گرفتم که خیلی دوست داشتم  و خیلی ریلکس انگاری به خر تیتاب دادن از کارت پایانه حساب کردیم ...  خوشمون اومده بود در حد چی بعدشم رفتیم نیک جاتون خالی شکمی از عذا در اوردیم  توجه کردین آدم وقتی خسته است و کلی راه رفته غذا چقدر بهش میچسبه Chef گرسنم شد بعدش که شب اومدیم خونه مومو منو دق داد تا بزاره بقیه فیلمو ببینم تموم فیلمایی که گرفته بود یکی یکی چک کرد و بعدش فیلمو گذاشت حالا کلی هیجان دارم فیلم رسیده بود به جاهای  باریک زده فیلمو نگه داشته منم این طوری   بززززززززن دیگه

آخرشم تموم شد  خداییش حتما بگیرید نگاه کنید

پ.ن: من به همتون هفته ی آینده سر میزنم دوست جونای من

پ.ن:فاطمه جونم قربونت شم  مامان شدنت  یه دنیا مبارک به خدا خیلی خوشحال شدم

پ.ن: امروز یازدهمین ماهه نامزدیه من و مومو مباشد لی لیییییییییییییییییییی

پ.ن:زیر ۱۸ ساله ها حالشو ببرید

پ.ن: اینم عکسه غذایی که از روی مجله سر آشپز درست کردم  و کادویی که مامانه مومو برام خریده بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 10:46  توسط خان جون نارنج دونه  | 

 همچین الکی الکی از این آیکن خوشم میاد من !!! به حول و قوه ی  الهی شب کاریه این هفته تموم شد و موموی آزاده ی من به  آغوش خانه برمیگردد برای ۷ روز و ۷ شب (میگم خوشم میاد واسه همین کاراشه دیگه قشنگ توی توصیف چهرم کمکم میکنه!!!)

اون عکس بالا هم ماله اینکه که من الان با یه بلوز نارنجی درست همین طوری جیق  پشت سیستم هستم بعد مدت ها مثله آدم لباس پوشیدم آخه یا باید ن ا ف مبارک در بیاد موقع این ور اونور کردن یا کمر  (میبینم یه عده داشتن به این مطلب رشک میبردن !!!بیا ... !)

به سلامتی هم این سریالای توت خشکیه شبکه های ایرانی تموم شد ، داشتم فکر میکردم چرا انتهای تمومه سریالایی که عطاران توشه عروسیه ! بعدش نگاه کردم دیدم باید یه جوابم برای خوب تموم شدنه روز حسرت و مثل هیچکس  هم پیدا کنم !!! ولی عاقلانه که نگاه میکنم چیزی جز سرخوش بودن جماعت ایرانی نمیبینم خداییش که ماها خون گرمیما  !!!  چه ربطی داشت  چقدر ما ایرانی ها دوست داشتنی هستیم  عشقه هر چی ایرانی   بچه مرشد   بشمووووووور   بازم ربطی نداشت نه!!

 داشتیم  ویکی پدیا  رو  زیر رو میکردیم به  موزه های  لوور  و واتیکان که بر خوردیم خیلی با حال بود  با دیدن شاهکارهای نقاشی چون  دومینیک آگوست اینگرس  پی بردم که جناب لئوناردو داوینچی چقدر شریف هستند که نقاشی های ناموسی نمیکشند مثلا همین مونالیزا  خانومو  ببینید تو رو خدا حیا از چشماشون میریزه در عوض  اثرهای جناب   دومینیک آگوست اینگرس    مایه ی  شرمه خواهر   رفته واسه من     حمام عمومی  و کنیز زیبا کشیده     معلومه بچه هیزی بوده

دیروز مومو اومده نماز بخونه همیشه الا و بلا وسط اتاق باید بخونه ! من داشتم  دوخت و دوز میکردم  یه دفعه صدای جعبه موزیکال بلند شد مومو درشو بلند کرده و داره منو نگاه میکنه سرمو انداختم پایین به کارم ادامه دادم ... چند لحظه بعد هی درشو باز کرد هی بست صبرم لبریز شد نگاش میکنم داره کارش ادامه میده بهش میگم : الان مینو این کار رو کرده بود زنده نبودا

میره سر سجاده  دوباره برمیگرده باز میکنه ، بر میگرده سر سجاده نگاش میکنم قیافش آدمو میخندونه  مثه این پسر بچه های شیطون که میخوان همبازیه دخترشون رو اذیت کنن نیشش بازه و هی کارشو تکرار میکنه دیوونه ی دوست داشتنیه من

مادرشوهری هم دیشب اومد قبل رفتن رشته و خشکار خریدیم  و به پیشنهاد من ۱۰ تا اسکمو ی چرکولکی  بردیم خونه همه ذوق کردن بعد سلام و علیک اینا افتادن به جون اسکمو یه ربع بعد لب همه شده بود سرخه گلی  حتی شوهر خاله ی مومو  ... مادرمومو خیلی لاغر شده ، موها و ابروهاشم همه ریخته ... دیشب یه ذره حالش خوب بود قبل شام یهو حالش بعد شد و حساسیت داروها افتاد به جونش ... از حس بدی که بهم از  درد کشیدنه یه نفر  دست میده اصلا توی اتاقش نرفتم دوست داشتم از خونه فرار کنم ... نمیدونم چی بگم ولی من اصلا صبر ندارم در موقع بلا و بیماری و مشکل ... خدایا خودت رحم کن

پ.ن: امروز یه مقدار اس ام اس فرستادم اینور اونور تموم اد لیستم  شک کرده بودن داستان های باورنکردنی انگاری دیدن  من خسیس نیستما فقط حوصله اس ام اس بازی ندارم

پ.ن: دیگه دارم Beetle Bomp  رو از رو میبرم از بس بازی کردم

پ.ن:یه ماهنامه آشپزی گرفتم ؛ میخوام تو این هفته کلی غذا و شیرینی خوشمزه بپزونمماهنامه و مجله آشپزی  خیلی بهتر از کتابه آشپزیه چون غذاهاش به روزه

پ.ن: امروز کلی لباس شستم و تا کردم و خارت و خورتهای خونه رو جمع کردم  منو تشویق کنید

پ.ن: من که به این ها  میگم جوجه دایناسور   نگاه کنید ، کلیک لطفا  

پ.ن:   بسی خجالت بابت عکس بالا  ، من بی ادب نیستما

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 0:56  توسط خان جون نارنج دونه  | 

جلو نویس جدید :

یه اس ام اس  که امشب شنیدم و نوشتنش خالی از لطف نیست :

به علت استقبال روزه داران عزیز  ماه رمضان  یک ماه تمدید شد  

 

*آخرین باری که مامانه مومو رفت ق م پیشه خواهرش برای درمان اول اردیبهشت بود ،اون موقع هنوز معلوم نبود من و مومو کی بهم میرسیم توی این مدت چندین بار شیمی درمانی شده و فردا بعد از ۵ ماه و ۹ روز میاد خونه !!! دله همه براش تنگ شده مخصوصا بچه ها ... برای مومو سخت بود که حضور تنها قیمش رو توی عروسی نبینه ، فک کن نه پدر باشه نه مادر ... یکی از حسودی هایی من به تموم عروسا اینه که روز عروسی مادرشوهرم نبود تا منو ببوسه و بهم تبریک بگه ... حالا داره میاد بعد این همه مدت هر چند کمتر از یه ماه میمونه و دوباره میره تا عمل بشه .... خدا خودت شفاشو بده ... نمیدونم چرا این سواله تکراری رو میپرسم اما ... اما چرا خدا همیشه دوست داشتنی ها رو مریض میکنه؟؟؟ چرا ؟؟؟

خوب با حسابه اینکه مادرشوهری فردا بیاد یه هفته ی سرتاسر شلوغی و مشغله پیش رو داریم چون مومو هم روز کاره  اوممممم یه خبری امروز بعد از حدود یه هفته دلخوری ها و هوای خاکی که وجود داشت از بین رفت مومو با دو تا شاخه گل اومده بود خونه خوشحالم بابت این موضوع !!!البته سو تفاهم نشه ما یه هفته تموم جنگ نداشتیم این موضوع در پس زمینه بود.

خودشم میدونه در گاهی مواقع غرور بی حد و حدودش که خیلی هم منو ناراحت میکنه زیاده آقا اما چه کنیم دیگه  این دله صابمرده ی من خرابه یاره

امروز صبح داشت ازم معذرت خواهی میکرد ... به جای هر حرفی گفتم  سعی کنه غرورش رو بزاره کنار  وقتی هم دیگه لوس میشه تو رختخواب پشتش رو به من میکنه و میگه : من بچه میخوام

اون وقت دیگه اینم منم که ...   و اونم از مواضعش کوتاه نمیاد  و بعدش دوباره هوا ،آفتابیه  ، میدونین چیه دوست دارم بدونم واقعا دلش بچه میخواد !!!!  یا نه فقط میخواد با من شوخی کنه !!!  خلاصه که فعلا بچه موضوع داغه زندگیه ما شده همین

*امروز صبح آفتاب در اومده بود  شییییییر ما فک میکردیم توی کویر لوت هستیم  اما هوا سرد بوداااااا  هیچی دیگه دو تا پتو انداخته بودیم رویمان و در بستر بسان پستاندارن  خفته بودیم که حوالی ساعت ۳ بارش شروع شد ... مومو صبح که اومده بود این زبون بسته ها  ... طوطی ها رو میگم گذاشته بود توی تراس و در تراسم باز بود .... عصری که بلند شدیم حیونکی ها شده بودن طوطیه آبکشیده  به من چه خوب مومو گذاشته بود !!! بعدش من تموم سالن رو که پر شده بود از تخمه و شاهدونه و یه چیزه دیگه که غذای این زبون بسته هاست جارو زدم   و کلی تمیز کاری کردم  هر کی بیاد توخونمون فکر میکنه ماه رمضونی ما دوتا کافریم همش تخمه میشکونیم   خلاصه که اینم اوضاعی شده واسه خودش البته مومو هم همچین ساده ازش عبور نمیکنه

گوشی رو ورداشت و زنگ زد به جناب کشاف همونی که پرنده رو ازش خریدیم بعد کلی قطع کرده میگه ما یادمون رفته بود باید باهاشون  حرف بزنیم تا این طوری وحشی نباشن (آخه اینا تا ما رو میبینن خودشون به قفس میکوبن و کولی بازی خلاصه به راهه !!)

من: تو رو بگو دیگه چقد بهت بگم جلوشون حرفای رکیک نزن باهاشون ملایم باش  البته خوب یه مقدارش اضافات بود و من همه رو نگفتم !!!

 

عید فطره نارنجدونه  بی نوااااا

به عبارتی من بی خانمانم چون مومو که سره کاره من نمیدونم خونه ی مامانم اینا برم یا مامانش اینا چون خوده مومو مطمئنا ۵ شنبه صبح میره مادرش رو ببینه ... خونه خودمونم من شب تنها نمیمونم    تازشم بهم گفته میخواد بعد از قرار داده این خونه بریم نزدیک محله کارش خونه بگیریم که من اصلا اون محل رو دوست ندارم  با این حساب حالا من کجا برم هووووووومممم؟

نهم شده دیگه بعله تولده  مینو میباشد هوا هم باااااااارونی منم تنبل و خواب آلو کجا خونه ی گرمو و رختخوابه نرمو  ول کنم برم بازار  دیگه یکشنبه البته با مومو رفته بودم ر ش ت  یه کم گشتیم منم یه سووتر(سویشرت) پسرونه ی پیازی براش پیدا کردم خیلی خوشگل بود قیمتشم خوب بود مرده میگفت دخترا هم میپوشن که مومو گفت نه  خوب نیست ... بازم گشتم اما دیگه سایزه مینو گیرم نیومد که مومو گفت بریم ا ن ز ل ی خودمون بهتره جنساش (جسارت نشه البت !)

امروز مثلا قرار بود برم اما بازاری که میخواستم برم خرید یه کم محیطش خفن بود ترسیدم تنها برم واسه همین قراره فردا با  مامان برم ؛؛ البته مامان حالش خوب نیست ممکنه بازم تنها برم باید یه هدیه ی دیگه هم انتخاب کنم از طرف مامان هم بخرم گاوم زائید من همین موردم به زور انتخاب کرده بودم  ای خداااااااااا

پ.ن: به سلامتی توتی جونمون هم زائید نوبتی هم باشه نوبته آبجی عسل بانوئه !!!

پ.ن:دنبال یه تنوع هستم واسه زندگیم با مومو یا یه چیزی مثله سورپریز برای مومو    شما میگید چی؟

پ.ن:یه ماه روزه داری بر همه میمون   و عیدتونم پیشاپیش مبارک باشه هووووووووورا Flower

پ.ن:از سرشبی همش دارم Beetle Bomp  بازی میکنم خیلی فاز میده جونه شما

پ.ن: عاشقه اینم   چون زیاد تجربش میکنم معمولا !

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مهر1387ساعت 0:31  توسط خان جون نارنج دونه  | 

 شرمنده از حضور ورزشکاران(اخلاق ورزشکاری!) محترم نیشمان را تا بنا گوش باز میکنیم  خوب بریم سراغ هفته ی آخر تابستونی که گذشت ....  جمعه چشم مبارک را در حالی از هم گشودیم که در رختخواب در کنار مینو بودیم و ساعت ۱۰ صبح بود  فارغ ز تمام زندگی خوابی بود ملس و شیرین که یک دفعه یادمان آمد ما امشب ۴ نفر مهمان داریم  در همین اثنا بود که خواب بسان چی از بینی مبارک به خارج گریخت  بعله دیگه تند و تند لباس پوشیدم و بابا منو رسوند خونه منم مثه کولی ها نه اینکه پنج شنبه رفته بودیم لباس مومو رو گرفته بودیم و خرید هم کرده بودم همه رو برده بودم خونه مامان اینا ... کلی ساک و پلاستیک به دست از پله ها چپلکی رفتم بالا وفتی رسیدم جلوی در دیدم ای دله غافل کفش مومو نیست ساعت ۱۰ صبحه چرا مومو از سر کار نیومده  دلم یه جورایی شوریده شد تندی کلید انداختم اومدم تو دیدم مومو تو تخت خوابیده  رفتم جلوتر نزدیک تخت داشتم نگاش میکردم که یهو با صدای بچگونه ی خودمون گفت : سلام حالت شطوره که من از شدت هیجان و دلتنگی و با نمک بودن مومو در اون لحظه شیرجه زدم توی بغلش و با مومو غش غش میخندیدیم ... تا ساعت ۲ مثه مرغ سر کنده در حالی که یه ساعت به یه ساعت بلند میشدم و یه کاری میکردم خوابیدم دیگه تا ۲ دیدم داره دیر میشه  بلند شدم

اتاقمون کفش پر بود از لباسای من  میز توالت و میزپاگرد پر بود از وسایل و بالش و ملافه هایی ولو در کف سالن و میز اتو یه طرف ولو و کلی کتاب و روزنامه و سی دی هم پلاس  خونه واقعا کثیف بود ظرف شویی هم پر از ظرف  از آشپزخونه شروع کردم برای شام سالاد ماکارونی و عدس پلو میخواستم درست کنم عدس و مرغ  گذاشتم بپزه . ماکارونی پختم و ظرفا رو شستم و برنج شستم واسه شام و پیاز خرد کردم واسه عدس پلو در عین حال هم داشتم اتاقمون رو جمع میکردم یه جوری که مومو بیدار نشه یهو تلفن زنگ خورد تندی برداشتم تا مومو بیدار نشه سمی بود : خبر داد که دانشگاه قبول نشده  خیلی ناراحت شدم ... دیگه ساعت نزدیکه ۵ بود که مومو هم بیدار شد نماز خوند و رفت خرید کنه برام زودی اومد و بعدش خواست به من کمک کنه منم حسابی از خجالتش در اومدم با هم یه کم تغییر دکور دادیم و کل سالن رو جارو کشید و بعد مرتب کردن کلیه بخش شرقیه خونه دوباره رفت پایین کرایه صابخونه رو داد  و رفت تا نون و زولبیا بامیه و میوه بخره  بازم تا رسیدنه مومو مایه ی عدس پلو حاضر بود دیگه تندی مواد سالاد رو حاضر کردم تا مومو رسید دیگه با هم دیگه سالاد رو درست کردیم و مومو میوه ها رو شست و با هم چیدیم و بعد من اتاق رو تندی جمع کردم و مومو با سرعت نور جارو کشید و بعد من رفتم دوش گرفتم  ولی  ساعت ۷ بود همه چی حل بود الا کتکت برای افطاری که هنوز مایشو حل هم نگرفته بودم زودی مایشو ریختم تو ظرف با تموم مشتقاتش و دستکش دادم مومو تندی برام حل گرفت و من همزمان توی دو تا تابه روغن داغ کردم و نیم ساعته کتکت ها رو آماده کردم  البته دیر اومدن خواهر شوشو اینا هم خودش عامله خیر بود ساعت ۸ چای رو که ریختم مهمونا رسیدن

اونقدر عالی بود و سرم خلوت که حالیم نشد اما نمیدونم چرا خسته بودم شام هم که حاضر شد و سفره رو چیدم و درکمال ناباوری برنجم عالی در اومده بود سالاد ماکارونی خیلی خوشمزه شده بود حالا خوب بود مومو میگفت سالاد درست نکنم خودش بیشتر خورد همه کلی سالاد خوردن و از عدس پلو کمتر ... برادر شوهری گفت : من دوست دارم بخورم بازم اما نمیتونم  رفت عقب و دیگه نخورد بعد چند دقیقه این جمله از دهن شوهره خواهر شوهری و خوده خواهر شوهری و مومو هم در اومد و ما کلی خندیدیم به این تشابه حالتی واسه همین مومو میگفت یه کم بشینیم غذاهامون ته نشین شه دوباره بخوریم   بچه ها برام یه ظرف سوپ پایه ای مخصوص شمع وارمر هم کادو آورده بودن که خیلی خوشم اومد یه طرح دیگشم داشتم اما بزرگتر این اندازش خیلی خوب بود

ساعت ۲ شب بود که دیگه مهمونا رفتن ... داشتم از خستگی میمردم اما مومو جونم منو به زور بیدار نگه داشت با هم اعمال احیا رو انجام دادیم و بعد نماز صبح خوابیدم تخت  

چشم که باز کردم با صدای باز شدن در  فهمیدم مومو از سرکار برگشته یعنی من از بعد اذان خوابیده بودم تا وقتی مومو رفته بود سر کار و برگشته بود  دیگه بازم خوابیدم و عصرش زود بلند شدیم افطار خونه ی عمه مومو دعوت بودیم اول ما رسیدیم دیگه منتظر شدیم دیدیم قوم شوهر که دیشبم خونه ی ما دیر کرده بودن بازم دیر کردن ما شروع کردیم اون شبم به خاطر عقب بردن ساعت تا ۲ نشستیم و رسیدیم خونه ساعت ۳ بود ... کادوی پاگشا هم من و هم خواهر شوهری بلور میوه خوری گرفتیم و آقایون هم هر کدوم یه پارچه پیراهنی ... انقده دیگه بلور میوه خوری دارم نمیدونم چکار کنم

 سه شنبه غروبی بعد افطاری هر دومون هوس کباب کردیم حالا شب قدر بعید میدونستیم جایی باز باشه دیگه زدیم بیرون به امید کباب  ... کبابی نزدیکه خونمون که بسته بود رفتیم یه جای دیگه که خوشبختانه باز بود و  کلی جگر و چربی و گوشت زدیم به بدن و بعدش رفتیم آب زرشک و بعدشم ملچ و مولوچ جاتون خالی برگه ی آلو خریدیم با سس انار و آلو  دیگه رفتیم خونه ی مومو اینا من طاقت نیاوردم توی راه خوردمشون مومو هم خوشش اومد خیلی خوشمزه بود نه خیلی ترش و نه شیرین من میخواااااااااااام ... دیگه خونه مومو اینا رسیدیم اونجا دختر خاله ی مومو بود یه کم نشستیم منم یه کم با بچه گربه ی کوچولویی که جدیدا آوردن بازی کردم و دیگه اومدیم خونه ... دیگه دوشنبه رو جدا جدا احیا گرفتیم مومو توی اتاق   منم توی سالن ...

چهارشنبه هم دعوت بودیم خونه ی خاله بزرگه مومو که بعد افطار و شام من و خواهر شوهری ظرفا رو شستیم و دیگه بعد شام داشتم حرف ترشی و ترشک و لواشک میزدم با خواهر شوهری که دخترخالهه شنید و گفت چرا زودتر نگفتین و رفت برامون ترشک آلوی خونگی آورد من دیگه خودمو کشدم از بس خوردم نه این که توی روستا زندگی میکنن همه چی رو خودش درست میکنن موقع اومدن هم کلی ماست محلی به همراه یه سطل از همون ترشک بهمون دادن  جوووووونمی  بعدش همش منو اونجا اذیت میکردن که قبل عروسی هم ترشی دوست داشتی یا نه بعد عروسی علاقه مند شدی

دیروزم خونه ی یه خاله ی دیگه ی مومو دعوت بودیم ... بعد افطاری من و مومو و پسرخالشو و زنش رفتیم بیرون ... آقایون کلی پیاده شدن  ... بعد هم رفتیم خونه ی یکی از فامیلای مشترکمون که دیگه تا برگشتیم ساعت ۱۱ بود بازم خیلی خوش گذشت بیشتری ها سنامون به هم نزدیک بود کلی مسخره بازی و خنده داشتیم از یه طرفم دختر خاله ی مومو حامله بود و تازه با خبر شده بودیم ما همش اذیتش میکردیم بازم خونه رسیدیم ساعت ۳ بود تا اذان صبح هم نشستیم فیلم عروسیه عمه ی مومو رو دیدیم که ماله ۵ سال پیش بود کلی خندیدیم  از دست مسخره بازی های فیلمبرداره گاگولشون ... و بعد اذان صبح خوابیدم

اینم friendeshtayin همون گربه که گفتم خیلی لوسه و با نمک خودش میره توی کفش برادر شوهری میخوابه

جمعه هم با سمی و مینو رفتیم سینما .  فیلم قرنطینه رو دیدیم خیلی قشنگ بود.

*هوای بارونی شروع شده ... هوا در حقیقت سرد شده و باورتون میشه که خونه ی کوره من و مومو شده مثه یخچال  من نمیدونم  شما بگید یعنی این ۱۴۰ تومنی که هر ماه تقدیم جناب صابخونه میکنیم حلاله یا حروم ؟ ما بابت تو سرما بودن داریم بهش پول میدیم یا گرما بودن ؟؟؟

پ.ن: نهم تولده مینو میباشد چی بخرم ؟

پ.ن: دلم زیارت مشهد میخواد دعا کنید مومو براش مرخصی جور شه

پ.ن: دوشنبه هم یه گرد و خاک اساسی صورت گرفت که اگه اینجا نمینویسم واسه اینه که نمیخوام شما ازین  گرد و خاکا خدای  نکرده خاکی بشین البته عامل این گرد و خاک یه عامل بیرونی بود متاسفانه البته یه مدتیه که خیلی به هم میپریم شما چی فک میکنید من فک میکنم که ما تفاهم نداریم

پ.ن: بامداد روز جمعه .. مومو  بیشتر بیهوشه تا باهوش اونم از خواب و من منتظرم بغلم کنه و بعد بخوابه  ... در نهایت مومو خوابیییییییید  خودم بغلش کردم و خوابیدم   جمعه صبح  من خوابم توی اون اوووووووووووووج  مومو عشقولی شده !!! به صد هزار گونه ی عشقولی بغلم میکنه  واقعا راسته که میگن اون چیزی رو میخوای همون موقع به دست نمیاری چون یکی باهات هم ریتم نمیشه !!! اینو چه کسانی میگفتن راستی ؟ شاید بهتره از این ضرب المثل بهره ببریم :

گهی زین به پشت و گهی پشت به زین       

+ نوشته شده در  شنبه 6 مهر1387ساعت 21:54  توسط خان جون نارنج دونه  | 

Daisypath Anniversary Years Ticker Daisypath Vacation Ticker