ما دو قلو دار شدیم به همین راحتی
عزیزانه من صبر کنید عجله نکنید و به ادامه ی ماجرا توجه کنید
خوب دیروز که اتفاق خاصی نیفتاد من صبح که رسیدم نخوابیدم به افتخارم
جیق دست هورا ، رفتم کنار طوطی ها نشستم و کمی بعد دراز کشیدم
به امر مقدسه تماشای طوطی پرداختم ؛ خوب خودش مهمه که من نخوابیدم
مگه نه !؟؟ دیگه هیچی اینا هم که هر چی تخمه میخورن هر چی پوسته میریزن بیرون قفس با این که زیرشون پارچه پهنه اما روی فرش و موکت هم میریزه جارو کردم و جاشونو تمیز کردم و براشون شاهی و تخمه ریختم بعدش اومدم یه ابتکار به خرج دادم تو قفسشون تا بهتر تخمه بشکنن آخه واسه تخمه شکستن تکیه گاه لازم دارن اون وقت وقتی نمیتونن توی هوا جایی پیدا کنن روی پشت هم تخمه میشکونن
که کلی خنده داره من مرده بودم از خنده کنار قفس
تازه یکیشونم خمیازه کشید که خیلی با نمک شد
بعدش تابشون رو آوردم پایین تر و برای اولین بار چون ارتفاعش کم شد رفتن بالاش و با یه حالتی تاب میخوردن که وااااای
دیگه با طوطی ها مشغول شدم تا مومو اومد و براشون شوید آورده بود اونم خوردن دیگه من لباس پوشیدم رفتیم دنبال شلوار و پیراهنی مومو که داده بودیم بدوزن شلوارش که آماده نبود و پیرهنش رو خیاط اصلا برش هم نداده بود
من نمیدونم چرا مردم این طوری میکنن مثلا قرار بود برامون ۲۵ آماده کنه !!!! و منم یه مانتو خریدم که بیشتر جنبه ی تحصیلی داشت توی پیش دانشگاهی و بعدشم رفتیم دنبال کارای دفترچه بیمه من که حاضر نبود چون باید به اسم مومو ثبت میشد ... کلی گشتیم و گشتیم تا رسیدیم خونه که دیگه واقعا من خسته بودم و عزم خواب کردم
انقده این موبایل و تلفن خونه و زنگ در صدا خورد که بیخواب شدم و رفتم واسه شام مومو عدس پلو پختم و گاز رو تمیز کردم و ظرفای سه روز قبل رو شستم
عصرم که مومو رفت سر کار با مینو رفتم رفاه وسایلای سالاد ماکارونی خریدم که بد جور هوس نمودم
"یه مدته من هر چی میخوام باید زودی بخورم از یخ در بهشت بگیر که توی هوای تابستون همه جا دیده میشد تا چیپس و آلو خشک و آلبالو و اخته و ... سالادم یکی از اوناست حالا تا چند وقت پیش شک کرده بودیم من و مومو که نکنه خبریه و خودمون تو باغ نیستیم که با اومدن دخترخاله پریا حل شد
یه چند وقتی هم هست نه آب زرشک اون آقاهه رو خوردیم نه لیموناردشو مومو همش میگه وبا اومده خطرناکه
من هوس کردم "
![]()
امروز صبح قرار بود سه تا چادر دو تا مجلسی یکی هم کرپ معمولی با دوتا سارافون و مانتو ببرم واسه خیاط خانوادگیمون تا بدوزه برام
با مامان هم قرار گذاشته بودم که ساعت ۱۲ و نیم بریم صبح دیگه رسیدم خواب بودم که مومو اومد و اونم گرفت خوابید توی اوج خواب بودم که مومو منو بیدار کرد و شروع کرد
مومو : وااااای مریم خواب دیدم تو دوقلو به دنیا آوردی ![]()
من:![]()
مومو : دو گوشی موهاشونو بسته بودن با پیرهنای ناز و کوتاه واااااای مریم فک کن![]()
من:
بعله!
بعد اتمام حرفای مومو و دوباره وقتی خواب به سراغش اومد در اقسا نقاط بدنم عروسی و بزم شادی برپا شد
و منم دوباره خوابم برد که یهو ساعت حدودای ۱۱ دوباره مومو بیدار شد بازم خواب دیده بود
منم مثه یه همسر خوب و وظیفه شناس و با حضور پر رنگ در صحنه ی زندگی به تموم خوابش گوش دادم البته توی این خواب دیگه خبری از بچه نبود در عوض با تموم فامیل سوار یه کشتی بودیم که توی آب دریا مدل سورنا بالا و پایین میشد
فک کن چه خوب که یه خواب بود همش !!!
از خیر خواب گذشتم و شروع کردم به لباس پوشیدن که بریم خیاطی مامان هم از اون ور قرار بود بره پیش خیاط تا من برسم ، دیگه ساعت ۱ رسیدم پیش خیاط قبل رفتن هم مومو پرسید چقدر میمونی و کی میای ؟ منم چون فکر میکردم فقط اندازه گرفتنه و کاری ندارم گفتم خیلی زود میام کمتر از یه ساعت ..؛ وقتی رسیدیم اونجا سه نفری حرفمون گل انداخت و تا ساعت ۳ نشستم
!رسیدم خونه مومو خواب بود و ساعت سه و نیم ... دیگه تو خواب بهش فهموندم که من رسیدم و ببخش دیر شد تو که ناراحت نیستی مومو هم تو خواب با چشمای بسته گفت : نه و دوباره خوابید و منم خوشحال
رفتم سراغ کارام .... و به امور طوطی ها که شدن مثه یه بچه رسیدگی کردم و بعد تمیز کاری سالن رفتم موهامو اتو کشیدم دیگه مومو که بیدار شد وقتی دید من دارم اتو میزنم یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد و یه کم دراز کشید .. بعدش که بلند شد آخرش حرفه خودش رو زد : وقتی کچل شدی رفتم یه زنه دیگه گرفتم ناراحت نشی ها ...
آخه مومو با اتوی مو و گلت و صاف کننده و تموم چیزایی که بخواد ساختار موی منو تغییر بده متنفره چون میگه موهات مقاومتش رو از دست میده و یهو میریزه
اما من که بچه ی جسوری هستم گوش نمیدم ، آخه تنها چیزی که باعث میشه مش خودش رو نشون بده اتو و سشواره
دیگه هیچی جمعش کردم و تندی لباس پوشیدم و زنگ زدم مینو هم اومد چون وقت آرایشگاه داشتیم مینو هم که موهاشو بلند شده بود تا نزدیکه کمر کوتاه کنه .. حس کردم مومو ناراحته اما به روی خودم نیاوردم ... هر چی حرف زدم ... متوجه شدم شاخکای حسیمون مرتبط به هم نمیشه ... دیگه مینو اومد منم داشتم میرفتم که مومو داشت موهاشو شونه میکرد منم رفتم طرفش و گفتم من دارم میرم کاری نداری فقط بدون نگاه کردن بهم گفت نه برو دیر شد آرایشگاه ... رفتم طرفه در و دوباره دلم طاقت نیاورد آخه ما همیشه موقع خدافسی روبوسی میکنیم و تا دور شدن فرد رونده میمونیم ... رفتم گفتم : ازم ناراحتی که این کار رو میکنی ؟ مومو : نه چه ناراحتی برو دیرت شد!!!
اومدم بیرون و تا آرایشگاه درگیر بودم دیگه موقع اصلاح چون همه با هم تو آرایشگاه حرف میزدن سر موضوعات روز از فکرش در اومدم ابروهامم کلا تغییر دادم هشتی و متوسط خودم خیلی خوشم اومد مینو هم موهاشو یه مدل که بی نام بود از تو بوردا انتخاب کرد و کوتاه. از آرایشگاه دوباره رفتیم خونه ی ما و کمی جمع و جور کردیم و رفتیم خونه ی مامان اینا . تاکسی سوار شدیم بعدش یه ذره بالاتر رفت یه دو تا زنه دیگه هم سوار شدن یکی جلو و یکی پشت و در رو محکم زدن به هم که راننده چون پیرم بود گفت : آرومتر مادر و اوقاتش تلخ شد و ریز ریز غرغر کردن رو شروع کرد ، دختر جلویی که فکر میکرد پیشه ما ضایع شده بد فرم نگاه میکرد راننده رو
موقع پیاده شدنشون
راننده گفت : آروم تر در رو ببندین که دختر جلوییه چنان در رو کوبید که من برام سوال شد در چرا کنده نشد ؟؟؟
راننده دیگه از خشمش سکوت کرد و ما که میخواستیم پیاده شیم مینو بیرون ماشین آروم گفت : آروم در رو ببند
منم آروم بستم که یهو بعدش راننده به معنیه تحویل گرفتن برامون بوق زد که من و مینو وسط جاده از خنده ریسه رفتیم و اون جک یارو رو که موقع پیاده شدن از ماشین به راننده میگه پدر سگ خودتی و راننده شاکی میشه میگه من که چیزی نگفتم و یارو میگه حالا که میخوام پیاده شم و خلاصه در رو میکوبم به هم و تو میگی پدر سگ ، یادآوری کردیم ![]()
دیگه وسطای روز حسرت بود که مومو زنگ زد و کلی مهربون شده بود و منو خوشحال کرد و گفت بابت این که من دیر کرده بودم و خبر نداده بودم ناراحت شده بود و منم عذرخواهی نمودم
و روابط دوباره حسنه شد به میمنت و مبارکی
پ.ن:جمعه مهمون دارم با خودمون ۶ نفریم ... خوابم میاد
باتشکر لطفا وقت برنامتون رو زیاد کنید
پ.ن: یه بار در همین حوالیه درگیریه نی نی دار شدن داشتیم در مورده ظاهره بچه حرف میزدیم که حرف به موی بچه رسید ؛ من که موهام فره و مومو هم که موهاش مجعده البته مومو معتقده منم موهام مجعده ؛ مومو میگفت که خدا کنه بچمون توی مو حداقل به ما نره خیلی بد میشه یا به عمش بره یا خالش
آخه من و مومو تنها بچه ای هستیم که توی خانواده موهامون مجعده خواهر من موهاش لخته خواهرای مومو و برادرشم تازشم همین طوره خلاصه که ما معلولیم 
پ.ن:دیروز با سمی گپ میزدم نتایج دانشکده های فنی نیومده بد جوری نگرونه ، کلی هم بد و بیراه به این امتحان سراسری میداد و میگفت هر روز یه چیزیشون اعلام میشه اون وقت از فنی ها چیزی نمیاد
!!!
پ.ن: در عوض شنبه و چهارشنبه و پنج شنبه مهمونم. بازم وقت برنامتون رو زیاد کنید با تشکر فراوان
پ.ن: یه سال پیش یه همچین روزایی بود که توی وبلاگ قبلیم نوشتم از یه دختر و پسری که موقع عقدشون بعد نامزدی فهمیدن که گروه خونشون به هم نمیخوره اما امروز داستان رو جور دیگه خلاصه میکنم دختره به خاطر یه کارشکنیه قلابی توسط بعضی از افراد شایعه شد که مریضه واسه همین دوماد پا کشید عقب اما حالا مینویسم که خدا بزرگه و نگاه میکنه به ما : عقد کرده و در معنای واقعی خوشبخته و کسی باهاش همسفره که قدرشو میدونه و براش میمیره آمین یارب العالمین 
پ.ن: هر کی قلبش پاکه به حرمت قلم ، اینجا به صورت مجازی مینوسم که ما رو شبای قدر دعا کنه

یادم باشه به مومو بگم براش قاب بخره(قابش شکسته) خطرناکه ممکنه بیفته و ... !!! در کمتر از یه دقیقه از دستم افتاد و .... !!! صفحش پرید و از کار افتاد
! راسته ها میگن بد به دلتون راه ندین و نفوس بد نزنین !!! چند روز پیشم گوشیه خواهر شوهر بزرگه رو دیدم ال سی دیش شکسته بود البته اون پرتاب شده بود 
!!!) باعث شد هر دو بخوابیم 

امروز از ساعتی که اومده بود خونه هی میگفت: فک کن یه بچه کوچولو با یه بلیز حلقه ای و شورت نشسته روی سینه ی من منم دارم باهاش بازی میکنم ... من که دیگه داشتم پس می افتادم
بهش هر چی دلایلم رو توضیح دادم همچنان ذوق میکرد که پدر بشه خدا به دادم برس ای هوااااااااار ایهاالناس 




) هم خدمتتون توضیح خواهم داد the soon !!!
! از نتایج تنبلی
از اول ماه رمضونی هم تصمیم گرفتن هر روز آش رشته میپزن و توی میوه فروشی میفروشن... اگه در و پنجره هامون باز باشه به طرفه تراس از کله ی سر صدای دیگ و ملاقه و بوی سیر داغ و پیاز داغ میاد و در نهایت نزدیک افطار بوی آش ... من حس میکردم خودشون خیلی وسطن(مفهومیه
!البته این حالت برام جالبه و خوشم میاد.! چقده چرت و پرت گفتماااااا.
واسه همینم موهام مثه موهای جولی ابوت شده 
!من عادت دارم که مهمونی میرم کار نمیکنم
و بر عکس وقتی مهمون دارم نمیزارم مهمون دست به سیاه و سفید بزنه
که دنباله هر دوشون بودم دیگه نماز خوندیم و با مومو رفتیم پرنده فروشی و یه جفت طوطی نر و ماده گرفتیم و اومدیم خونه دیگه اذان زده بود نشستیم آب آلبالو و کیک و آجیل خوردیم بعد بزنگاه هم نماز و بعدش روز حسرت و بعدش کلی رشته خشکار سرخ کردم با چای خوردیم و خوابیدیم و بعد هم ساعت ۴ سحری خوردیم و خوابیدیم تا لنگ ظهر و مومو رفت سرکار 
الان هم که بابت مهمونیه شب کمی باهاش بحث داشتم
مومو هم داشت مثلا به تشویقه من شن بازی میکرد سرشو بلند کرد نگاه کرد !!! ... بی خیال شد منم همین طور ... با مومو مشغول بودیم که وقتی سر بلند کردیم دیدیم تعدادشون دو برابر شد! که مومو گفت چون اینجا خیلی خلوته بریم خطرناکه .... به سرعت نور ساحل رو ترک کردیم منم با پاچه ی شلوار خیس و ماسه ای تا خونه ی مومو اینا اومدم البته خونه ی مومو اینا به ساحل نزدیکه 
دوستش دارم



) ساعت چند بود ۱۲و ربع مهمونا هم دو نفر بودن از فامیلای مومو قرار بود تا یه ساعت دیگه خونمون باشن واسه ناهار حالا ما کجا بودیم این سره شهر خونه ی مومواینا
از همه مهمتر زمان بود که نداشتم !بعدش زیر شکمم درد میکرد داشتم میمردم از گرما ... !راه افتادیم و من استارت رو زدم به غر غر هر چند موموی بیچاره تقصیر نداشت اونم در عمل انجام شده قرار گرفته بود آخه این مهمونا از یه شهره دیگه اومده بودن و مامان مومو خبر داشت که اومدن شمال اما ما نمیدونستیم دیگه رفتیم سر راه مرغ گرم گرفتیم که یخ نداشته باشه و تموما ۴۵ دقیقه طول کشید تا رسیدیم خونه تلفن زنگ خورد که مهمونا آدرس میخواستن برای خونمون !!! من تندی برنج خیسوندم و مرغا رو گذاشتم بپزه


من واقعا فک نمیکنم جایی عکسه بزرگ دیواری رو اشانتیون بده فک کنم تا یه هفته ی دیگه حاضر باشن جوووووووووووووونم بی صبرم که ببینم بازم

