تبليغاتX
·▪•● نارنجدونه ●•▪·

·▪•● نارنجدونه ●•▪·

نارنجی نویسه روزهای من ... برای نوشتی موزون و شایدم ناهماهنگ ! مینویسم ؛فعلا همین

ما دو قلو دار شدیم به همین راحتی  عزیزانه من صبر کنید  عجله نکنید و به ادامه ی ماجرا توجه کنید  خوب دیروز که اتفاق خاصی نیفتاد من صبح که رسیدم نخوابیدم به افتخارم  جیق دست هورا ، رفتم کنار طوطی ها نشستم و کمی بعد دراز کشیدم  به امر مقدسه تماشای طوطی پرداختم  ؛ خوب خودش مهمه که من  نخوابیدم  مگه نه !؟؟ دیگه هیچی اینا هم که هر چی تخمه میخورن هر چی پوسته میریزن بیرون قفس با این که زیرشون پارچه پهنه اما روی فرش و موکت هم میریزه جارو کردم و جاشونو تمیز کردم و براشون شاهی و تخمه ریختم بعدش اومدم یه ابتکار به خرج دادم تو قفسشون تا بهتر تخمه بشکنن آخه واسه تخمه شکستن تکیه گاه لازم دارن اون وقت وقتی نمیتونن توی هوا جایی پیدا کنن روی پشت هم تخمه میشکونن که کلی خنده داره من مرده بودم از خنده کنار قفس  تازه یکیشونم خمیازه کشید که خیلی با نمک شد  بعدش تابشون رو آوردم پایین تر و برای اولین بار چون ارتفاعش کم شد رفتن بالاش و با یه حالتی تاب میخوردن که وااااایدیگه با طوطی ها مشغول شدم تا مومو اومد و براشون شوید آورده بود اونم خوردن دیگه من لباس پوشیدم رفتیم دنبال شلوار و پیراهنی مومو که داده بودیم بدوزن شلوارش که آماده نبود و پیرهنش رو خیاط اصلا برش هم نداده بود من نمیدونم چرا مردم این طوری میکنن مثلا قرار بود برامون ۲۵ آماده کنه !!!!  و منم یه مانتو خریدم که بیشتر جنبه ی تحصیلی داشت توی پیش دانشگاهی و بعدشم رفتیم دنبال کارای دفترچه بیمه من که حاضر نبود چون باید به اسم مومو ثبت میشد ... کلی گشتیم و گشتیم تا رسیدیم خونه  که  دیگه واقعا من خسته بودم و عزم خواب کردم  انقده این موبایل و تلفن خونه و زنگ در صدا خورد که بیخواب شدم و رفتم واسه شام مومو عدس پلو پختم  و گاز رو تمیز کردم و ظرفای سه روز قبل رو شستم  عصرم که مومو رفت سر کار با مینو رفتم رفاه وسایلای سالاد ماکارونی خریدم که بد جور هوس نمودم "یه مدته من هر چی میخوام باید زودی بخورم از یخ در بهشت بگیر که توی هوای تابستون همه جا دیده میشد تا چیپس و آلو خشک و آلبالو و اخته و ... سالادم یکی از اوناست حالا تا چند وقت پیش شک  کرده بودیم من و مومو که نکنه خبریه و خودمون تو باغ نیستیم که با اومدن دخترخاله پریا حل شد   یه چند وقتی هم هست نه آب زرشک اون آقاهه رو خوردیم نه لیموناردشو مومو همش میگه وبا اومده   خطرناکه  من هوس کردم "

امروز صبح قرار بود سه تا چادر دو تا مجلسی یکی هم کرپ معمولی با دوتا سارافون و مانتو ببرم واسه خیاط خانوادگیمون تا بدوزه برام   با مامان هم قرار گذاشته بودم که ساعت ۱۲ و نیم بریم صبح دیگه رسیدم خواب بودم که مومو اومد و اونم گرفت خوابید توی اوج خواب بودم که مومو منو بیدار کرد و شروع کرد

مومو : وااااای مریم خواب دیدم تو دوقلو به دنیا آوردی

من:

مومو : دو گوشی موهاشونو بسته بودن  با پیرهنای ناز و کوتاه واااااای مریم فک کن

من: بعله!

 بعد اتمام حرفای مومو  و دوباره وقتی خواب به سراغش اومد در اقسا نقاط بدنم عروسی و بزم شادی برپا شد  و منم دوباره خوابم برد که یهو ساعت حدودای ۱۱ دوباره مومو بیدار شد بازم خواب دیده بود  منم مثه یه همسر خوب و وظیفه شناس و با حضور پر رنگ در صحنه ی زندگی به تموم خوابش گوش دادم البته توی این خواب دیگه خبری از بچه نبود در عوض با تموم فامیل سوار یه کشتی بودیم که توی آب دریا مدل سورنا بالا و پایین میشد  فک کن چه خوب که یه خواب بود همش !!!

از خیر خواب گذشتم و شروع کردم به لباس پوشیدن که بریم خیاطی مامان هم از اون ور قرار بود بره پیش خیاط تا من برسم ، دیگه ساعت ۱ رسیدم پیش خیاط قبل رفتن هم مومو پرسید چقدر میمونی و کی میای ؟ منم چون فکر میکردم فقط اندازه گرفتنه و کاری ندارم گفتم خیلی زود میام کمتر از یه ساعت ..؛ وقتی رسیدیم اونجا سه نفری حرفمون گل انداخت و تا ساعت ۳ نشستم !رسیدم خونه مومو خواب بود و ساعت سه و نیم ... دیگه تو خواب بهش فهموندم که من رسیدم و ببخش دیر شد تو که ناراحت نیستی مومو هم تو خواب با چشمای بسته گفت  : نه و دوباره خوابید و منم خوشحال رفتم سراغ کارام .... و به امور طوطی ها که شدن مثه یه بچه رسیدگی کردم و بعد تمیز کاری سالن رفتم موهامو اتو کشیدم دیگه مومو که بیدار شد وقتی دید من دارم اتو میزنم یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد و یه کم دراز کشید .. بعدش که بلند شد آخرش حرفه خودش رو زد : وقتی کچل شدی رفتم یه زنه دیگه گرفتم ناراحت نشی ها ...

آخه مومو با اتوی مو و گلت و صاف کننده و تموم چیزایی که بخواد ساختار موی منو تغییر بده متنفره چون میگه موهات مقاومتش رو از دست میده و یهو میریزه اما من که بچه ی جسوری هستم گوش نمیدم  ، آخه تنها چیزی که باعث میشه مش خودش رو نشون بده اتو و سشواره  دیگه هیچی جمعش کردم و تندی لباس پوشیدم و زنگ زدم مینو هم اومد چون وقت آرایشگاه داشتیم مینو هم که موهاشو بلند شده بود تا نزدیکه کمر کوتاه کنه .. حس کردم مومو ناراحته اما به روی خودم نیاوردم ... هر چی حرف زدم ... متوجه شدم شاخکای حسیمون مرتبط به هم نمیشه ... دیگه مینو اومد منم داشتم میرفتم که مومو داشت موهاشو شونه میکرد منم رفتم طرفش و گفتم من دارم میرم کاری نداری فقط بدون نگاه کردن بهم گفت نه برو دیر شد آرایشگاه ... رفتم طرفه در و دوباره دلم طاقت نیاورد آخه ما همیشه موقع خدافسی روبوسی میکنیم و تا دور شدن فرد رونده میمونیم ... رفتم گفتم : ازم ناراحتی که این کار رو میکنی ؟ مومو : نه چه ناراحتی برو دیرت شد!!!

اومدم بیرون و تا آرایشگاه درگیر بودم دیگه موقع اصلاح چون همه با هم  تو آرایشگاه حرف میزدن سر موضوعات روز از فکرش در اومدم  ابروهامم کلا تغییر دادم هشتی و متوسط خودم خیلی خوشم اومد مینو هم موهاشو یه مدل که بی نام بود از تو بوردا انتخاب کرد و کوتاه. از آرایشگاه دوباره رفتیم خونه ی ما و کمی جمع و جور کردیم و رفتیم   خونه ی مامان اینا . تاکسی سوار شدیم بعدش یه ذره بالاتر رفت یه دو تا زنه دیگه هم سوار شدن یکی جلو و یکی پشت و در رو محکم زدن به هم که راننده چون پیرم بود گفت : آرومتر مادر  و اوقاتش تلخ شد و ریز ریز غرغر کردن رو شروع کرد ، دختر جلویی که فکر میکرد پیشه ما ضایع شده بد فرم نگاه میکرد راننده رو  موقع پیاده شدنشون

  راننده گفت : آروم تر در رو ببندین که دختر جلوییه چنان در رو کوبید که من برام سوال شد در چرا کنده نشد ؟؟؟  راننده دیگه از خشمش سکوت کرد و ما که میخواستیم پیاده شیم مینو بیرون ماشین آروم گفت : آروم در رو ببند  منم آروم بستم که یهو بعدش راننده به معنیه تحویل گرفتن برامون بوق زد که من و مینو وسط جاده از خنده ریسه رفتیم و اون جک یارو رو که موقع پیاده شدن از ماشین به راننده میگه پدر سگ خودتی و راننده شاکی میشه میگه من که چیزی نگفتم و یارو میگه حالا که میخوام پیاده شم و خلاصه در رو میکوبم به هم و تو میگی پدر سگ ، یادآوری کردیم

دیگه وسطای روز حسرت بود که مومو زنگ زد و کلی مهربون شده بود و منو خوشحال کرد و گفت بابت این که من دیر کرده بودم و خبر نداده بودم ناراحت شده بود و منم عذرخواهی نمودم و روابط دوباره حسنه شد به میمنت و مبارکی

پ.ن:جمعه مهمون دارم با خودمون ۶ نفریم ... خوابم میاد  باتشکر لطفا وقت برنامتون رو زیاد کنید

پ.ن: یه بار در همین حوالیه درگیریه نی نی دار شدن  داشتیم در مورده ظاهره بچه حرف میزدیم که حرف به موی بچه رسید ؛ من که موهام فره و مومو هم که موهاش مجعده البته مومو معتقده منم موهام مجعده ؛ مومو میگفت که خدا کنه بچمون توی مو حداقل به ما نره خیلی بد میشه یا به عمش بره یا خالش آخه من و مومو تنها بچه ای هستیم که توی خانواده موهامون مجعده خواهر من موهاش لخته خواهرای مومو و برادرشم تازشم همین طوره خلاصه که ما معلولیم

پ.ن:دیروز با سمی گپ میزدم نتایج دانشکده های فنی نیومده بد جوری نگرونه ، کلی هم بد و بیراه به این امتحان سراسری میداد و میگفت هر روز یه چیزیشون اعلام میشه اون وقت از فنی ها چیزی نمیاد!!!

پ.ن: در عوض شنبه و چهارشنبه و پنج شنبه مهمونم. بازم وقت برنامتون رو زیاد کنید با تشکر فراوان

پ.ن: یه سال پیش یه همچین روزایی بود که توی وبلاگ قبلیم نوشتم از یه دختر و پسری که موقع عقدشون بعد نامزدی فهمیدن که گروه خونشون به هم نمیخوره اما امروز داستان رو جور دیگه خلاصه میکنم دختره  به خاطر یه  کارشکنیه قلابی توسط بعضی از افراد شایعه شد که  مریضه واسه همین دوماد پا کشید عقب اما حالا مینویسم که خدا بزرگه و نگاه میکنه به ما : عقد کرده و در معنای واقعی خوشبخته و کسی باهاش همسفره که قدرشو میدونه و براش میمیره  آمین یارب العالمین

پ.ن: هر کی قلبش پاکه به حرمت قلم ، اینجا به صورت مجازی مینوسم که ما رو شبای قدر دعا کنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 0:36  توسط خان جون نارنج دونه  | 

دیشب با ذوقه تموم تونستم تو نت آهنگه صیاده افتخاری رو پیدا کنم و دانلودش کردم ... ریختم توی  گوشی و اومدم برم بخوابم که دیدم گوشی رو میزه بهش نگاه کردم  یادم باشه به مومو بگم براش قاب بخره(قابش شکسته) خطرناکه ممکنه بیفته و ... !!! در کمتر از یه دقیقه از دستم  افتاد و .... !!! صفحش پرید و از کار افتاد ! راسته ها میگن بد به دلتون راه ندین و نفوس بد نزنین !!! چند روز پیشم گوشیه خواهر شوهر بزرگه رو دیدم ال سی دیش شکسته بود البته اون پرتاب شده بود

همون گوشی که مومو برام کادو گرفته بود

صبح اومدم خونه و برای طوطی ها غذا نخریدم و و با لباسای بیرون خوابم برد. مومو مثه همیشه بیدارم کرد ...  بهش گوشی رو نشون دادم زنگ زد و یه راهنمایی بابت تعمیرش گرفت و قرار شد هفته آینده ببردش تعمیر  بهم گفت که برات یه k800 میخرم و اینو تعمیر میکنم و برش میدارم برای خودم .

من:نع! آخه تازه داشتم بهش عادت میکردم  

قرار بود بریم خرید اما خواب آلودگیه وحشتناکه من (نزنید خوب بچه که زدن نداره !!!) باعث شد هر دو بخوابیم  به خودمون میخندمااااااا از بس تنبلیم البت بیشتر من ! خدا وکیلی دسته خودم نیست چشمام به زور باز میشه! فک میکنم تاتی باعث شده من معتاد بشم بو نمیدم بچه ها

وسط خوابمون که یه بار مینو زنگ زد یه بار برادر شوشو  من و مومو هم فحش بود که نثارشون میکردیم آدم که خوابه چیزی حالیش نیست! نه والاه!!

*عصری هم با بابا رفتم یه خدمات تلفن همراه گوشی رو نشون دادم اونم تایید کرد و گفت باید بدیم ال سی دی رو عوض کنن

اما خلاصه بعد از روزهای مدید  و طولانی توی هفته ی آتی سه جا دعوت شدیم البته با خواهر شوشو ها و برادر شوشو ! حالا این هفته که سه شبش شب قدره و یه شبم باید میرفتیم خونه ی مادر بزرگ من باید یه شب بریم خونه ی عمه و دو تا شبم جداگنه بریم خونه ی خاله های مومو  غروب روز شنبه هم چون شوهره خواهر شوشو از شهرشون میاد دیدنه زنش ... بچه ها رو با هم افطاری دعوت کردیم خونه ی ما  از الان خوابم میاد ولی با این حساب ما بیشتر از یه هفته وقت میخوایم نمیشه یه هفته ی ده روزه واسه ما حساب کنین پولش هر چی شد میدیم  به خدا

یه داستان باور نکردنی هم بگم باورتون نمیشه مومو دلش بچه میخواد امروز از ساعتی که اومده بود خونه هی میگفت: فک کن یه بچه کوچولو با یه بلیز حلقه ای و شورت نشسته روی سینه ی  من  منم دارم باهاش بازی میکنم ... من که دیگه داشتم پس می افتادم  هر چی حرف رو حرف می آوردم مومو دست بردار نبود  بهش هر چی دلایلم رو توضیح دادم همچنان ذوق میکرد که پدر بشه خدا به دادم برس ای هوااااااااار ایهاالناس

 

یکشنبه مومو که اومد خونه گفت : مریم کلاف کاموایی نخی چیزی داری بهم بدی؟

من: واسه چی میخوای ؟

مومو:میخوام قفس طوطی ها رو درش رو باز کنم و درشو با نخو ببندم تا بسته نشه  و ولشون کنم تو خونه تا عادت کنن بعدش خودشون برن تو قفس!

من: نه  حالا باشه واسه بعد خونمو کثیف میکنن با صندوق عقبشون

بعد از چند دقیقه که من داشتم چرت میزدم و مومو مفقود الاثر بود!

مومو: مرررررررریم  کو این نخ که گفتم ؟

من: گفتم که باشه واسه بعد خودم بازشون میکنم

مومو: من بازشون کردم خودم

من:

 دوئیدم توی سالن دیدم بعله ... پس بگو چرا صداشونو انداختن توی گلوشون و دارن آواز میخونن رفته بودن بالای پرده ها نشسته بودن ... تندی دره سالن رو بستم که دیگه تو بقیه ی خونه رژه نرن.

من: مومو اینا عمرا برگردن تو قفس چطوری میخوای بگیریشون؟

مومو: به خاطر غذا هم که شده بر میگردن

با مومو نشستیم کف سالن و نگاشون کردیم عین هون دلقک روی لبه ی میل پرده راه میرفتن و بازی میکردن مومو رفت بخوابه ! من موندم که مثلا کارای خارج از عرف از اینا سر نزنه  بعدش فک کنم حدس زدین چی شد ؟؟؟ بعله خوابم گرفت و رفتم بخوابم !روم به دیفار

۵ ساعت بعد مومو هنوز خواب بود بیدار شدم صدای طوطی ها نمی اومد رفتم توی سالن هر چی چشم چرخوندم دیدم صداشون ریز ریز میاد اما خودشون نیستن !!! کلی گشتم تا دیدم سایشون افتاده از پشته پرده رفتن نشستن لب پنجره و عین هون زندانی دارن بیرون رو نگاه میکنن و چپ و راست با هم حرکت میکنن  خیلی منظره جالبی بود !!!  آآآآآآما  تو کتاب راهنماشون نوشته بود که اینا چون شیشه رو نمیشناسن ممکنه به طرفش پرواز کنن و به علت ضریه ی مغزی و شکستگی جمجمه بمیرن وااااااااااااای مومو حالا من چطوری این وروجکا رو بگیرم ... خلاصه با کلی تمرکز و دلشوره رفتم زیر پنجره مستقر شدم تا بگیرمشون اما خیلی سریع متوجه میشدن خسته شدم با همدیگه هم حرکت میکردن ... خلاصه دستمو گذاشتم وسطه پرده ودوتا رو از هم جدا کردم و با پرده دست بردم که بگیرم یکیشونو و انقده پر زد که  چند تا پراش ریخت خودش رو میکوبید به شیشه فک میکرد میتونه فرار کنه خلاصه گرفتمش اما با اون نوک تیزش چنانی دستمو گاز میگرفت که نفسم داشت میرفت دیدم نه من اگه دست ببرم زیر پرده بگیرمش  انگشتامو میکنه با نوکش قفسش رو آوردم جلو و همون طوری که طوطی و پرده توی دستم بود و دستم توی نوکش به هزار تلاش و مشقت فرستادمش توی قفس اما تا دستمو دیدم وحشت کردم تموم دستم و پرده خونی بود ! نوکش پوستم رو پاره کرده بود رفتم دستمو شستم و پرده رو با دردسر تمیز کردم و تا رسیدم به اون یکی دیگه رفتم دستکش آشپزخونه رو دست کردم و اون یکی رو که یه مقدار آروم تر بود گرفتم ...  واقعا که خیلی وروجکن

من : مومو دیگه تو خونه ولشون نکناااااااااا

 پ.ن: ما از قالب نارنجی بیزار نیستیم   تکرار کنید بچه ها

پ.ن:فردا میرم آرایشگاه

پ.ن: عید همگی مبارک باشه

پ.ن: تاتی آخر کار خودت رو کردی منو معتاد کردی

پ.ن: الان البته خوابم نمیاد به خدا

پ.ن: امروز یعنی ۲۶ شهریور  من و مومو دوماهه شدیم  هووووووورا

پ.ن: در مورد اون نتایج مرد شناسی (حیوان ناطق ) هم خدمتتون توضیح خواهم داد the soon !!!

*علت گذاشتن اون عکسه بارونم باریدن یه بارون حسابی بود که وقتی ما خواب بودیم بارید و چنان رعد برقایی میزد که نگو  و نپرس

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 0:17  توسط خان جون نارنج دونه  | 

*صبح رسیدم خونه مومو هنوز نرسیده بود نوبت آرایشگاه هم داشت ساعت ۱۰ دیگه خوابیدم بی خیال همه چی فقط قبلش برای طوطی ها تخمه ریختم ... خیلی زیاد تخمه میخورن. دیگه ساعت ۱۲ بود با بوس مومو چشامو باز کردم! ساعت ۱۲ ظهر بود. یه خرده حرف زدیم و دیگه باید میرفت دوش بگیره چون موهاشو کوتاه کرده بود و خرده های مو روی لباسش بود ... بهش گفتم برو حموم خسته ای بعدش بیا استراحت کن و اونم رفت . منم فکر کردم رفته حموم .  یه نیم ساعت بعد صدای گوشیش بلند شد با حالت خواب آلو داشتم پیچ و تاب میخورم تا گوشیشو از کیفش در آوردم و بهش که توی سالن نشسته بود و با تلفن (مامانش) حرف میزد رسوندم . دوباره برگشتم سر جام البته خیلی تعجب کردم انتظار داشتم که حموم باشه ... دیگه بعد کلی دقیقه حرفش تموم شد و از سالن تموم نشده دوباره شروع کرد به گپ زدن ... و با تلفن اومد توی اتاق و روی تخت دراز کشید . داشت با خواهرش حرف میزد... هی بلند بلند میخندید... یه کم موندم نگاش کردم... اما ... دوباره پتو رو کشیدم رو سرم دیگه دوباره حرفش تموم شد ... موندم نگاش کردم یه کم با هم حرف زدیم دوباره گوشی رو گرفت و شماره گرفت داشتم حرف میزدم که وسط حرفام شروع کرد با تلفن گپ زدن ... موندم نگاش کردم با پسرداییش حرف میزد.!!! گوشیمو برداشتم و جواب اسمسای الهه رو دادم و یه ترانه گذاشتم از علی عبدلملکی خیلی خوشم میاد ازش ... صداشم بلند کردم ... بعد چند دقیقه برگشت و گوشیمو از دستم گرفت و خاموش کرد.!!!  بهم بر خورد بلند شدم با موهای ژولیده گوشی رو از دستش کشیدم و رفتم به سمت سالن  اومد منو بکشه و نگه داره در حالی که حرف میزد اما از دستش در رفتم و بی اعتنا رفتم توی سالن.... نشستم کنار طوطی ها و باهاشون حرف زدم ... اما همش ازم میترسن ... هی توی قفس میپرن ... تخمه هاشونو ریخته بودن کفه قفس جمع کردمشون ... و براشون شاهی ریختم و رفتم دستمو بشورم ... رفتم توی تخت فوق العاده خوابم می اومد ... هنوز داشت با تلفن حرف میزد ... پتو رو کشیدم روی سرم و بهش پشت کردم و خوابیدم ... البته خودمو زدم به خواب دیگه حوصلشو نداشتم ... بعده حرفش اومد و پتو رو کشید از صورتم کنار و به روم لبخند زد و بوسم کرد ... و من :  بهش گفتم برو حموم ... موهات میریزه ... بازم به روم لبخند زد ...

گفتم : مگه برات مهمم ... وقتی از سر کار میای با همه هستی غیره من ... ! فک کنم فهمید ولی اومد منو آروم کنه بهش پشت کردم و خوابیدم و گوش به حرف ندادم ... سکوت کرد و رفت حموم...

اومد تا از دلم در بیاره ... ازش به دلم هیچی کینه نمیشینه ... چند روز پیش که ناراحتم کرده بود یه درد حسابیه وحشتناک افتاده بود به شکمش که پیچ میخورد طوری که بهم میگفت حلالم کن ... منم باهاش نفس به نفس اشک میریختم و داشتم خفه میشدم از درد کشیدنش ... میگفت که چون اذیتم کرده من نفرینش کردم و نفرین من گرفتدش ... دیوونه ... دستمو گذاشتم روی دهنش تا ادامه نده ... خدا رو شکر بعد کلی خوب شد .  ... فکر میکنه من نفرینش میکنم وقتی ناراحتم اینو دوست نداره. اومد نازم کرد و عذر خواست ... فراموش کردم  و اومدیم با هم گپ زدیم که بین حرفامون از خستگی بی هوش شد ...

عصری هم رفت سره کار ... که دیگه تموم ظهر رو فراموش کرده بودم ... و اونم از دلم در آورد ... !

*جمعه ای بابا و مینو اومده بودن دنبالم زورم اومد لباس بپوشم واسه همین با یه دامن شلواریه ریون به رنگ قرمز  و فقط مانتو تن کردم اومدم بیرون ... بسی مورد دیدمان تعجب زدگان شهر و دیار قرار گرفتم! از نتایج تنبلی

*کم کم داره دستم میاد تفاوت مردها و زن ها دارم میفهمم که واقعا مردها تموم کاراشون رو توی ذهنشون از هم جدا میکنن و اتاق عشق از اتاق کار جداست واسه همین درکم از رفتاره خودم و مومو بالاتر رفته.

*یه پاتیل پسته گذاشتم وسطه خودم و مینو و مامان و بابا. مامان درست میکنه میزاره دهنه بابا و بابا هم دستش بنده ... من  درست میکنم میزارم دهنه مامان و مینو ...  اما کسی دهن من نمیزاره چون فقط دسته من خالی بود

*اون همسایه بغلیمون بود درست سره کوچمون یه میوه فروشی هم دارن که با قیمتاشون سر میبرن من هیچ وقت نمیزارم مومو ازشون خریده کنه  از اول ماه رمضونی هم تصمیم گرفتن هر روز آش رشته میپزن و توی میوه فروشی میفروشن... اگه در و پنجره هامون باز باشه به طرفه تراس از کله ی سر صدای دیگ و ملاقه و بوی سیر داغ و پیاز داغ میاد و در نهایت نزدیک افطار بوی آش ... من حس میکردم خودشون خیلی وسطن(مفهومیه!) یه روز ظهر داشتم غذای سحری رو درست میکردم و مومو خواب بود ... پنجره ی آشپزخونه هم باز بود یه کم صدای جر و بحث از خونه ی همونا می اومد منم مقادیری حس فوضولیم باد کرد رفتم پرده سالن رو کنار زدم دیدم نشستن توی ایوون و دارن ناهار میخورن دیگه خودم رفتم کنار  دیگه تا من باشم فوضولی نکنم ولی همون روزی که مهمون داشتیم انقده این زن و شوهره با هم دعوا گرفتن و حرفای رکیک زدن که من شرمنده شدم و پنجره های خونه رو بستم تا صدا داخل نیاد اما دیگه انقده خونه گرم بود که مجبور شدم عصر پنجره ها رو باز کنم ...  ... مادره انقده بچه ی سه سالش رو نفرین و داد و فریاد کرد و زدش و جیق زد سرش که میخواستم برم بچه رو به فرزندی قبول کنم اعصبام از این مادر و پدرا بهم ریخت که چرا وقتی نمیتونن حتی گریه به بچه رو تحمل کنن بچه دار  میشن ... الکی نیست که من به مومو میگم ۸ سال دیگه بچه دار بشیم ! والاه

بازم ولادت امام حسن ... خیلی ولادتش رو دوست دارم یه حس خاص دارم نسبت به ۱۵ رمضون .

*یکی زنگ بزنه آرایشگاه واسه این ابروهای پاچه بزیه من وقت بگیره  همچنین برای این صورتم که همین روزاست مثه زمین فوتبال سبز بشه ... من و مومو حس میکنم چشم و هم چشمی داریم در حد چیییییییی خدا وکیلی وقتی من برم حموم و آرایشگاه و به خودم برسم و موهامو اتو کنم و اصلاح کنم و آرایش کنم  و عطر بزنم و لباس خوشگل بپوشم مومو هزار برابر تیپ میکنه و درست برعکس امروز صبح دیدم مومو خوشگل شده صورتشو قشنگ آنکارد کرده بود با موهای کوتاه  افکار خبیثم برخواست دیدم من یه هفته ای است خودمو ول کردم  وجدانم بیدار شد در مورد خودم واسه همین باید دست به کار شم  !البته این حالت برام جالبه و خوشم میاد.! چقده چرت و پرت گفتماااااا.الان ولی دو روزه من این اتوی مو رو از خونمون میارم خونه ی بابااینا که مثلا جیگول کنم اما تنبلی میکنم واسه همینم موهام مثه موهای  جولی ابوت شده  دیشبم همون طوری آرایش کرده بودم شده بودم شبیه مادره زنگوله گوش !

پ.ن: خوشحالم داره تابستون تموم میشه

پ.ن:مومو چند روز پیش برام یه دیوان حافظ خریده که من چون متوجه اثر معنویش نشدم مشعفوم نگردیدم البته خودم ترجیح میدم که لباس کادو بگیرم و کتاب رو خودم تهیه کنم چون من بیشتر دیوان امام رو دوست دارم ... چون وقتی میخونمش باهاش ارتباط برقرار میکنم

پ.ن: تاتی بو میدی دیگه داری شورشو در میاری حق نداری شبا جایی بری بی ادب.

پ.ن: مهندس تو واقعا خجالت نمیکشی میدونی تا عید چند روز مونده که نمخوای آپ کنی

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 0:41  توسط خان جون نارنج دونه  | 

*من و مومو جمعه ی پیش رفتیم سر خاکه مامان بزرگم و بعدش اومدیم بیایم خونه که یه سر رفتیم گل فروشی و یه گلدون گیاهه حسن یوسف  و یه شاخه گل مریم گرفتیم! دیگه اومدیم خونه گلفروشه هم گفته بود که چون مریم سرما رو دوست داره هر چند ساعت اگه بزارینش توی یخچال و توی گلدونش یخ بندازین بیشتر سبز میمونه و دیر پژمرده میشه مومو تا سه شنبه همش این مریمه رو ناز میکرد میذاشتش توی یخچال و هی بوسش میکرد  براش یخ مینداخت منم که این طوری  آخرش بهش حالی کردم دارم حسودی میکنم ! بالاخره یارو مریمه پژمرده شد !

*مهمونام اومدن و رفتن به سلامتی! همه چی خوب بود جز دمای تعجب آسای خونه ی ما !من عادت دارم که مهمونی میرم کار نمیکنم  و بر عکس وقتی مهمون دارم نمیزارم مهمون دست به سیاه و سفید بزنه این سیاست از خونه ی بابا اینا همرامه تا همین الان خونه ی خودم . واسه همین نذاشتم که ظرفا و وسایلای بهم ریخته رو کسی مرتب کنه و به همین خاطر تا ساعت ۳ شب داشتم میشستم و مرتب میکردم و کابینت میذاشتم مومو بیچاره اولش کمکم کرد تا میتونست و گفت تا تو نخوابی من نمیخوابم رفت که فوتبال ببینه جلوی تی وی خوابش برد . دیگه فقط جارو زدن مونده بود که اون وقت شب نمیشد انجام داد تموما تا لنگ ظهر خواب بودم که فقط یادم میاد مومو گفت داره میره سر کاره و رفت. ساعت یک زنگ زد یه چیزی گفت یادم نیست بعدش  دوباره زنگ زد یه چیزی گفت بازم یادم نیست سومین بار زنگ زد گفت یه جفت طوطی گیر آورده بیعانه داده تا عصری بریم بخریم منو میبینی خواب به کل از سرم پرید(آخه مومو یه مدت داشت برام دنبال طوطی میگشت) بعد نیم ساعت مومو اومد از قضا بچه ها هم داشتن از سفر میاومدن خواهر شوشوها و برادر شوشو دیگه رفتیم خونه ی مومو اینا منتظرشون شدیم منم نشستم پای روز حسرت که شب قبل چون داشتم غذا میپختم ندیده بودم که بچه ها رسیدن و ...  خواهر شوشو برام یه قوریه فانتزیه ناز خریده بود و با یه پازل ۳۰۰ تکه  که دنباله هر دوشون بودم دیگه نماز خوندیم و با مومو رفتیم پرنده فروشی و یه جفت طوطی نر و ماده گرفتیم و اومدیم خونه دیگه اذان زده بود نشستیم آب آلبالو و کیک و آجیل خوردیم بعد بزنگاه هم نماز و بعدش روز حسرت و بعدش کلی رشته خشکار سرخ کردم با چای خوردیم و خوابیدیم و بعد هم ساعت ۴ سحری خوردیم و خوابیدیم تا لنگ ظهر و مومو رفت سرکار

بین فواصلی که دیشب سریالا رو نگاه میکردیم سه بار چنان رگباری گرفت که تموم خیابون رو داشت آب میبرد توی تراس که واستاده بودیم بارون میخورد به صورتمون خیلی هم قشنگ بود .. طوطی هامونم خیلی نازن البته هنوز غریبی میکنن و میترسن تخمه خوردنشون خیلی با نمکه  فعلا که دنبال اسم هستم واسشون  اینم عکسشون :

 

اینم از بازی که  به دعوت فوضول خانوم توش شرکت میکنم :

۵ تا از مشاغلی رو که دوست دارم (چه شغلای با کلاسی !!!)

داشتن یه کتاب فروشی
داشتن یه آتلیه عکاسی
داشتن یه  خدمات ارتباطی
داشتن یه  فروشگاه خدمات چاپی
داشتن یه فروشگاه لوزام آرایشی

در ضمن از هیچ شغلی بدم نمیاد چون همشون شریف بیدن

+ نوشته شده در  شنبه 23 شهریور1387ساعت 0:25  توسط خان جون نارنج دونه  | 

آپ میکنم به احترام کسایی که از خوندن خسته نمیشن!

هوا ابریه ....

 تازه اومدم از خونه بیرون ... داره دیگه کم کم هوای زرده  پاییز رو به خودش میگیره... خیلی خسته ام دیشب اولین شبی بود که با مومو وقتی سرمون رفت روی بالش بی هوش شدیم ... یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید  هنوزم خوابم میاد!  خسته شدم از بعده عروسی کلی کار کردیم و دوئیدیم انگار قرار نیست رنگ آرامش رو ببینیم! بعد عروسیه ما هم که دولت هر چی کار داشت محول کرد از انواع کارای اداری تا فرم های اقتصادی خانوار و کوپن و سهام عدالت و ... و تا چند روزه دیگه هم ثبت نامه من! هنورم خوابم میاد!

*شب مهمون دارم ... یعنی بهتره بگم افطار مهمون دارم و شام ... مامان اینا و مهدیه اینا ! حوصله دومی رو ندارم ... یهو ازش زده شدم در حده چی !!! قرار بود اول فقط مامان اینا بیان و من فقط برنج بپزم و مومو بره بیرون کباب بگیره اما دیگه حالا مجبورم خودم غذا درست کنم و محیای افطارم بشم خداییش بعد هر سحر و افطار با اینکه مثه گنجشک غذا میخورم حس انفجار دارم باورم نمیشه !!! تا هم میگم دارم میترکم مومو میخواد ایستک لیمو ببنده به خیکمون  الان هم که بابت مهمونیه شب کمی باهاش بحث داشتم آخه اون گفت مهدیه اینا رو دعوت کنیم ...  برام سخته میزبان کسی باشم  که حوصلشو ندارم ...

*دیروز بعد ساعت کاریه مومو قرار بود من برم محله کارش با هم بریم خونشون کار داشتیم! تصمیم گرفتم لباس بردارم با هم بریم دریا بعد مدتها  از دمپایی تا شلوار اضافه همه رو بار آژنس کردم و راه افتادم ... مومو بعد نیم ساعت اومد و به پیشنهادم لبیک داد و رفتیم دریا یه ساحل دنج و خلوت ... پاچه ها رو بالا زدیم و تا بالای زانو رفتیم تو آب .... مومو همش میگفت کاش روزه نبودیم شنا میکردیم! دوباره اومدیم تو ساحل هنوز یه ربع هم نشده بود که از پلاژهای بغلی چند تا غوله بی شاخ و دم درست مثه گرگهایی که  گوسفند دور از گله دیده باشن سبز شدن  مومو هم داشت مثلا به تشویقه من شن بازی میکرد سرشو بلند کرد نگاه کرد !!! ... بی خیال شد منم همین طور ... با مومو مشغول بودیم که وقتی سر بلند کردیم دیدیم تعدادشون دو برابر شد! که مومو گفت چون اینجا خیلی خلوته بریم خطرناکه .... به سرعت نور ساحل رو ترک کردیم منم با پاچه ی شلوار خیس و ماسه ای تا خونه ی مومو اینا اومدم البته خونه ی مومو اینا به ساحل نزدیکه  خدا میدونه چقده خورد تو حالمون  حالم بهم میخوره از این شهر که نمیتونم با شوهرم دو دقیقه راحت بشینم حتی شن بازی کنم ... از دست این ...

دوشنبه عصری مومو رفت کلوپ فیلما رو پس بده منم داشتم غذای سحر رو آماده میکردم تا افطارم فقط یه ساعت بود مومو وسط اون همه کاره من هی پیامک میداد که برات سورپریز دارم ببینی کف میکنی من فک کردم رفته کادو خریده اما بعدش دیدم با عقل جور در نمیاد چطوری ؟ توی کمتر از یه ساعت ...  قرار بود افطارم بریم پیشه مامان اینا .... من تند لباس پوشیدم مومو گفت من با ماشین میام تو زود بیا پایین زیر برنجم که خاموشیدم مومو کلید انداخت توی دستش یه قاب بزرگ بود

من: این چیه دیگه ؟     سورپریزه .... قاب خریدی برام ؟؟؟؟ مومو:عکسا رو گرفتم!

من هم که یهو قبض و روح شدم از خوشحالی ... هر چی هم کردم اجازه نداد عکسا رو ببرم خونه مامان اینا ببینم!!!!  واسه همین شب بعد افطار زودی اومدیم خونه  محشر شدن البته با کمی عیب ولی عکس بزرگمون عالی بود قابشم خوشگله دوستش دارم

هوا آفتابی شد

پ.ن:دوست ندارم ازم ناراحت باشی ولی دوست دارم تو دیگه حداقل منو درک کنی! چرا اینقدر جدول حل میکنی ....؟ تو موموی منی مگه نه آقا؟

پ.ن: به زودی به همتون سر میزنم ...

پ.ن: خنده داره منی که همیشه از بچه بدم میومد بد هوا داشتن یه بچه رو کردم ...

پ.ن: حس میکنم اوضاع روحیم خوب نیست ... باهاتون موافقم  آهنگ وبلاگم یه جورایی خاصه ! به زودی کدشو در اختیار دوستایی که میخواستن میزارم  فعلا  یا علی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 9:36  توسط خان جون نارنج دونه  | 

*امروز مامان واسه سالگرد مامان بزرگ غذا پخت کرده بود ... من و مینو  هم مسئول پخش غذای همسایه ها شدیم و بقیه رو مامان و بابا با ماشین بردن واسه پخش ... ! خدا بیامرزدت  مامان بزرگ

*چی بگم که امروزم جز خواب کاری نکردم   ! الان سه روزه میخوایم بریم با مومو خرید کلی کنیم واسه خونه اما همش میخوابیم و نمیریم جالب اینجاست تا مومو میرسه خونه هوا بارون میگیره حالا فک کنین رخت خوابه خنک و پنجره های باز اتاق و پرده ها که با وزش باد و نسیم اینور و انور میرن دیگه کی حال داره بره خرید من که بی هوش افتادم تا خوده ساعت ۳ عصر بعدشم فقط به خاطر دیدن روز حسرت بلند شدم و بعد دیدنش شال و کلاه کردم که برم خرید کنم و بعدش برم خونه مامان کمکش ! یه پنکک خریدم که تو زرد از آب در اومد  و جنسش خوب نیست احتمالا قلابیه والله من از مارک  Ever Sheen   راضی هستم .. برس ابرو میخواستم که ضروری هم بود و مقادیری جوراب و غیره ... شهر پرنده پر نمیزنه اصلا انگار نه انگار یه هفته پیش یه همچین روزی خیابونا قفل بودن ... فقط مقادیری پلاکه نمره ۹۱ توی شهر زیاده ماله کجاست این نمره ؟ آیا؟

*خوشبختانه یا بدبختانه ما بعد عروسی خوب فامیلا رو شناختیم ... ! حس میکنم که نه فامیلای من و نه مومو هیچ کدوم نمیتونستن ببینن ما میخوایم ازدواج کنیم و در کنار هم زندگی !  آخه بعد عروسی به جز عده ی قلیلی کلی آدم پاگشا که هیچی ما رو به سلام و علیک هم نگرفتن البته مومو براش مهم نیست این موارد اما من اینو یه توهین میدونم  ... چند وقت پیشم مومو میگفت بیا همشونو با هم دعوت کنیم خونمون !!!!!!!

شما بودین یه همچین کاری میکردین اونم من که مقادیری دست پختم تعریفیه   فک کنم به این مورد میگن چوب کاری مفرط!  بی خیال حالا من که مخالفتم رو اعلام کردم و قصد پا گذاشتن  تو خونه ی کسی ندارم  تا اطلاع ثانوی جز بزرگترا مثلا فردا شب با مامان اینا افطاری میریم خونه ی مامانه بابا ! میدونین چرا نمیتونم فراموش کنم این موضوع رو چون من یکبار عروس  و مومو یکبار دوماد شدیم و دیگه فینیش!

زندگی خوبه و میگذره البته منکر سختی ها و پستی و بلندی هاش نمیشم! من و مومو به رقم مشکلات ریز و درشتی که برامون پیش اومد دوران نامزدی جالبی نداشتیم اما خیلی با هم حرف زدیم توی ۸ ماه نامزدی کاملا خودمون رو برای همدیگه تشریح کردیم ... از هر دری سخنی مربوط بود به تموم وجودمون ! حالا هم درست مثه یه زن و شوهر که ۵۰ ساله با هم زندگی کردن داریم زندگی میکنیم ! گاهی من و مومو بحث میکنیم اما توی بغل همدیگه !!!   گاهی بعد دعوا همدیگه رو میبوسیم و میخوابیم !!!! ما زندگی میکنیم در کنار هم نه در مقابل هم  راستش این اواخر هر چی بیشتر اطرافیانم رو میشناسم متعجب تر میشم !  من حس میکردم همه ی مردم اطرافم  عاشق هستن و زندگی میکنن ... اما این فکر اشتباه منو مدتیه درگیر اطرافیانم کرده! همه الزامن با عشق ازدواج نمیکنن و من  اینو میدونم  اما حس میکردم اگه قبل ازدواج عشقی نبود بعدش حتما محبتی هست! اما اینم نیست نه در همه اما در بعضی ها ! وقتی یه زن تعجب زده میشه از این که مامانه من توی دهن شوهرش میوه میزاره یا این که بهش محبت میکنه و در جواب میگه : مگه من مادره شوهرم هستم که بهش محبت کنم ؟!!!

به وضوح فهمیدیم که در حضور این زن  که در کناره زندگیه خودش چیزی به اسم عشق نداره و نمیبینه در صورت محبت به همدیگه چشم میخوریم واسه همین از مومو فاصله گرفتم  هنگام حضورش و مومو هم با سیاست تموم رفتار کرد ! وقتی که دید مومو برای من یه عروسکه خرگوش خرید طوری که انگار یه ماجرای باور نکردنی رو دیده باشه چشماش درشت شد و با حسرت منو نگاه کرد راستش من خودمو گم کردم و سرمو از بی تکلیفی من باب نگاهش انداختم پایین اما مومو خوب جوابی داد : برای دختره همکارم خریدم !  با این همه بازم ما چشم خوردیم و بعدشیه جورایی بینمون شکر آب شد اما بازم باید بیشتر احتیاط کنیم کسی که عاشق نباشه با دیدنه عاشقا به نقطه ی ذوب میرسه!

پ.ن: میدونم از این چندبند آخر چیزی نگرفتین اما ... بی خیالش اگه فهمیدین هم که چه بهتر مواظبه عشقتون و زندگیتون باشین ...  تو رو خدا اگه مطلبو گرفتین برام بنویسین که نظرتون چیه !؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387ساعت 0:15  توسط خان جون نارنج دونه  | 

 * سال پیش ماه رمضون رو خیلی دوست داشتم حس و حال خیلی قشنگی داشت اما امسال نمیدونم چرا یه طوریه ؟!!!

*واسه دختر خالم خواستگار اومده ... از من یه سال کوچیکتره ... جالبه که داماد سید هستش اونم طباطبایی درست مثه مومو  ! در صورت تایید باید بره ق م زندگی کنه  و این افتضاحه! خودش که میلش نیست بوش میاد که من باید قانعش کنم و باهاش گپ بزنم همیشه توی این مدل بحث ها یادمه که ضایع شدم ... بی خیال.

*یه اتفاق که خیلی ازش راضی نیستم از عروسی به بعد مومو که مرضیه رو دیده بد جوری بهش حساس شده و میگه نباید برم خونشون امروز گفتم میخوام دوستامو یه شب دعوت کنم افطاری برگشت گفت : به جز مرضیه نمیتونم با مرضیه قطع ارتباط کنم مخصوصا حالا که هر دو متاهل هستیم ... خدا کنه مومو نظرش برگرده بی خود و بی جهت نسبت بهش حساس شده

پ.ن :مرض تند آپی منو گرفته ... با عرض پوزشHello خدانگهدار

پ.ن: مرضیه یکی از دوستای صمیمیه منه !

 چقدر تیتراژ  سریال "مثل هیچ کس " قشنگه درست مثله " میوه ممنوعه " یادش بخیر
ساله پیش :   میشه خدا رو حس کرد ....

بعدا نوشت :

خدا میخوام شکرت کنم بابت این ۵۰ روز آرامش میخوام دورت بگردم و بگم خیلی ماهی و مهربون مثه تو کسی ندیدم آخه تو خدای خوبه منی ... ۵۰ روزه آرومم در کنارش و اینو مدیون لطف و مهربونیه دستای گرمه تو میدونم یادته همیشه میگفتم حس میکنم که پشت ما راه میایی و صدای قدم هات رو میشنوم از پشتمون بازم همین طوره بازم توی سختی های این زندگی کوچیک و نوپا بازم توی هر مشکلی که میبینم زودی راهی برای چاره پیدا میشه نزدیک میبینمت ... خدا میبینمت من  .... خدای مهربونم همیشه ی همیشه میدونم که با منی و بازم همیشه شرمنده از بدیهای همیشگیم ... میخوام خودمو غرق کنم توی آغوشه مهربونت و بگم یه بار دیگه اومدم توبه کنم و شکرت کنم .... خدایا کمکم میکنی ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 22:11  توسط خان جون نارنج دونه  | 

روزا که مومو تو خونه روزه است من همینجوریش غذا بخور نیستم واسه مراعات حالش هیچی نیمخورم (البته اشتها ندارم .. زیر چشامم بدجور گود افتاده واسه همین عدم اشتها !!! چکار کنم  دارم زشت میشم ؟؟) امروز مثلا قرار بود صبح که از سرکار اومد با هم بریم خرید کنیم  بابا من رسوند خونه ساعت ۸ بود مومو ساعت ۹ قرار بود بیاد یه کم به تخت نگاه کردم چشام سنگین شد بدون باز کردن پنجره ها مانتو شلوارمو کف اتاق انداختم و شیرجه زدم تو تخت  بسان خرس قطبی خوابیدم  ساعت نمیدونم چند بود دیدم یکی داره پاشنه در رو از جا در میاره سلانه سلانه رفتم طرف در دسته کلیده خودم  پشت در بود مومو میخواست کلید بندازه نمیشد داشت در میزد در رو باز کردم و هر دومون نمیدونم چرا اما زدیم زیر خنده و من به صورت سیخ افتادم تو بغلش مومو به زور کفششو در آورد اومد تو منم اصلا قش بودم انقده خوابم می اومد شکلمو کردم شبیه گربه شرک در حالی که مومو داشت لباسشو در میآورد گفتم :میشه امروز نریم خرید ؟خوابم میاد ؟؟!!!!

مومو هم بی معطلی : باشه .          همون باشه کافی بود بدون درنگ پریدم زیر پتو مومو هم پنجره ها و در تراس رو باز کرد و رفت حموم منم بی هوش فقط یادمه ۴۵ دقیقه بعد به هوش اومدم که مومو از حموم اومده بود بیرون و بارون سیل آسا میبارید کلی صدای با حالی راه انداخته بود ولی خوب شد نرفتیم خرید والله موش آبکشیده میشدیم !

دیگه مومو که اومد بخوابه مثلا داره ساعت کوک میکنه اما خواب بی خواب از ساعت ۱۱ تا ۴ عصر داشتیم تو تخت فقط حرف میزدیم  یه حقیقت تلخ : ما دوتا خیلی پرچونه ایم  از هر دری سخنی گفتیم خیلی هم بهمون چسبید بعدش من رفتم سراغ سحریه مومو عدس پلو بار گذاشتم و کتلت درست کردم واسه افطارش که یهویی گوشم به قلقلک افتاد و تندی دوئیدم تو اتاق که گوش پاک کن بردارم تا یه دونه از جعبش برداشتم مومو هم جعبه و هم خوده گوش پاک کن رو از دستم قاپید !اول یه کم تعجب کردم بعدش تازه یادم اومد مومو با گوش پاک کن هیچ میونه ی خوبی نداره! و همین کافی بود برای یه کشتی فرنگیه تموم عیار  تلاش کردم از دستش بگیرم اما خیلی پر قدرت تر بود حدودا ۵ دقیقه تموم روی تخت درگیر بودم باهاش دو تا دستامو گرفته بود پشت و قفل کرده بود من نمیتونستم تکون بخورم ... تا این که یه دفعه جیق زدم و گفتم آی پام آی پام پیچ خورد محمد برو کنار که یه لحظه مومو ولم کرد و من از دستش جعبه رو گرفتم و دوئیم توی سالن و صدای خندم تموم خونمو برداشته بود مومو هم کم نیاورد و دویئد دنبالم و منو گرفت و سعی کرد جعبو رو ازم بگیره حالا هی من میخندم این وسط از تموم ابزارهایی چون قلقلک . نیشگون . و گاز  استفاده میکردیم تا این که دوباره جعبه رو ازم گرفت حالم گرفته شده بود عرق کرده بودم و گوشمم بدجوری قلقلکش گرفته بود دوباره دوئید توی اتاق و باز کشتی شروع شد جعبه رو انداخت توی یقه ی زیر پیرنش و با دو تا دست منو مهار میکرد منم از رو نمیرفتم  دیگه هیچی بعد حدودا ۱۰ دقیقه جعبه رو گرفتم ازش و سریع یکی کردم تو گوشم

طوطی

شنبه  همین هفته که با مومو رفته بودیم برای کارای اداری منطقه آزاد یه پسر بچه تو ماشین بغل دست مومو نشست که روی دوشش یه طوطی نشسته بود خدا میدونه چقده من خندیدم و هیجان زده  از دیدن این صحنه  منباب همین موضوع قراره مومو برام طوطی بخره اونم یه جفت نر و ماده

 

توصیف خودم یعنی نارنجدونه

من مریم که در حال حاضر ۱۸ سال و ۹ ماه سن دارم در ۲۵ آبان ماه به دنیا اومدم البته در بندرعباس اما برخلاف تموم هم وطنام هیچ شباهتی به جنوبی ها ندارم ... پدر و مادرم هردو شمالی هستن و من فرزند اول یه خانواده چهار نفره هستم یه خواهر که ۷ سال ازم کوچیکتره! صورت گرد و پوست روشن اولین مشخصه ای هستش که در چهره ی من جلب نظر میکنه و بعد اون لب گوشتی و چشمای قهوه ای نا محسوس  با لپایی که همیشه توی دست این و اونه و دارن محکم میکشنش  ابروهای خیلی پری ندارم که بعد از اصلاح خودشو هماهنگ صورتم نشون میده درست بین دو تا ابروهام یه خال کوچیک هم دارم که خودم دوستش دارم  و یه خال کمرنگ بالای لبم ... موهای مجعد که وقتی سنم کم بود خیلی فر بود ! رنگ موهام ؟؟ خودم که مشکی میبنم اما بقیه میگن خرمایی! یه بینی هماهنگ با صورت که خدا رو شکر باهاش مشکلی ندارم و عملی هم نیست  قدم نسبتا بلنده اما جوونه دیلاقی نیستم وزنمم ۷۰ کیلو کاملا لاغر به نظر میام و از هیکلم راضی هستم چون همه میگن متناسبه میتونم بگم گونه های برجسته و تو چشمی دارم که با یه کمی آرایش خودشو بد فرم نشون میده  تاج ابروهای بلندی دارم که جزو جدانشدنیه صورتمه و  به ابروهام نمای زیبایی بخشیده به شرطی که همیشه مرتب باشه و کوتاه و بلند نباشه  شیطونم اما نه در هر جمعهی . حساسم اما نه خیلی . مهربونم تا حد خیلی زیادی که خودمم گاهی شاکی میشم . حسودم نسبت به اموال و والدین و همسرم . تا حدودی خسیسم و میتونم بگم نه از کسی چیزی میگیرم نه میدم!(خو چیه مگه !) ساده ام و کینه ای نیستم اما دیر رضایت به گذشت میدم . تنبلم و خواب آلو اما از کثیفی و شلختگی بیزارم . خود جوشم و مردمی و یه روابط عمومی خیلی قوی دارم . اعتماد به نفسم فوق العاده است و توی جلب نظر استادم . دلم خیلی کوچیکه و وقتی ناراحت و خوشحال بشم بیشتر گریه میکنم . خدا رو دوست دارم اما خیلی اذیتش میکنم . سعی میکنم بنده باشم تا بنده نما اما لغزش هم دارم پوشش چادر و حجاب یکی از عضو های ثابت زندگیه من و حجاب رو برای دیگران ندارم فقط خدا و خودم . پایبند به اصل خانواده و متنفر از سفر که برمیگرده به همون تنبلی . بیش از حد مراعتگرم و دله نه گفتن به خواسته های دیگران رو ندارم و حاضرم بمیرم اما نمیخوام کسی ازم دلخور باشه          همین  

 

پ.ن: از این پسره پویا کم توی ترانه ی مادری کشیدیم بازم شبکه سه برنامه داره   چندش!

پ.ن:تاتی کی گفته من میگم میخوابیم تو فکرای بد کنی بچه  دهکی

پ.ن:مهندس خیلی بی وفا شدی بگم بهت

پ.ن: هوا خنک شده 

پ.ن: میخوام موهامو رنگ کنم مش بهش نساخته رنگ پیشنهاد بدین لطفا فقط شرابی نباشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 0:6  توسط خان جون نارنج دونه  | 

جمعه سمی اومد پیشم ناهار ... قیمه پلوم به معنای واقعی شده بود خمیر  حرفی واسه دفاع از خودم نداشتم سمی هم ۴ تا قاشق بیشتر نخورد شانس سمی نمیدونم چرا این طوری شد بعدش نشستیم به دیدن فیلم عروسی که واااااااای من دوباره هوس عروس شدن کردم ... بعد هم ساعت ۶ رفتیم سینما و به جای "پای یک... "   فیلم مضخرف انعکاس رو دیدیم و اومدیم خونه ساعت ۹ بود !

شنبه قرار شد من و مومو با هم روزه بگیریم بعدش ... خیره سرم اومدم روزه بگیرم که دختر خاله پری سر رسید بساط روزه ی ما جمع شد شب خونه مامان اینا بودم با مومو جایی که دوست بودیم و قرار میذاشتیم قرار گذاشتیم ۸ صبح درد شکم و کمر امونم رو گرفته بود ولی به مومو که رسیدم حقیقتش خوب شدم راه افتادم با مومو که کلی کار اداری داشت و تا ساعت ۱۲ توی خیابونا بودیم پول آتلیه رو هم پرداخت کردیم و قرار شد بریم خونه ی مومو اینا یه مدارکی رو برداریم اونجا دیگه من زنگ زدم به مامانه مومو ببینم حالش چطوره که افتادیم به گپ و بعدش خالشم اونجا بود و گپ زدم باهاش و ییهویی در همین اثنا گوشیه مومو زنگ خورد و مومو بعد صحبت حالیم کرد که مهمون داریم اول فک کردم یه جایی قراره خودمون بریم مهمونی خوشحال شدم (انگاری به خر تیتاب دادن )!!!بعدش فهمیدم نخیر ما خودمون مهمون داریم(آدم با چنگال آب بخوره اما این طوری خفت نخوره)  ساعت چند بود ۱۲و ربع  مهمونا هم دو نفر بودن از فامیلای مومو قرار بود تا یه ساعت دیگه خونمون باشن واسه ناهار حالا ما کجا بودیم این سره شهر خونه ی مومواینا حس کردم مغزم ترک برداشت ... فک کنین نه برنج خیسونده بودم نه مرغ و گوشتی بیرون از فریزر بود تا یخش باز شه  از همه مهمتر زمان بود که نداشتم !بعدش زیر شکمم درد میکرد داشتم میمردم از گرما ... !راه افتادیم و من استارت رو زدم به غر غر هر چند موموی بیچاره تقصیر نداشت اونم در عمل انجام شده قرار گرفته بود آخه این مهمونا از یه شهره دیگه اومده بودن و مامان مومو خبر داشت که اومدن  شمال اما ما نمیدونستیم دیگه رفتیم سر راه مرغ گرم گرفتیم که یخ نداشته باشه و تموما ۴۵ دقیقه طول کشید تا رسیدیم خونه تلفن زنگ خورد که مهمونا آدرس میخواستن برای خونمون !!! من تندی برنج خیسوندم و مرغا رو گذاشتم بپزه به سرعت نور هم سالن و اتاقا رو جمع کردم و ظرفای دیروز رو شستم من آروم شده بودم اما مومو داغ کرده بود زنگ زد به مادرش و شروع کرد به صحبت که چرا   نگفتین فلانی اومده شمال و مریم سرش و شکمش درد میکنه که البته خدایی من ناراحت شدم که چرا با اون زنه بیچاره دعوا گرفته! با لباسای بیرون بودم و حتی وقت نکردم تا ۵ عصر که مهمونا رفتن لباسامو در بیارم ... مومو که روزه بود منم چون مهمونامون هر دو مرد بودن معذب بودم بدون مومو بشینم باهاشون سر یه سفره قرار شد که بگیم منم روزه ام آخه منم اون روز نیت روزه داشتم که بهم خورددیگه ساعت ۲ و نیم گذشته بود که غذا آماده شد مرغ و سیب زمینی و گوجه سرخ کرده با سس و برنجش و سایره مخلفات   بهترین چیزی بود که باید با سرعت نور آماده میکردم مهمونا هم که همون ساعت یک اومدن ... دیگه من یکسره تو آشپزخونه بودم و بساط چای و میوه و شربت و ... تا که مهمونا رفتن و مومو ازم تشکر کرد و گفت سر بلندم کردی منم واقعا خوشحال شدم که مومو خرسند شد  بعدش زنگ زدم واسه مامانا اول مامانه مومو و سعی کردم از دلش در بیارم که دیدم نخیر مومو خیلی خرابکاری کرده بعدش به مامانه خودم زنگ زدم و کمی حرفیدم و بعد رفتم مومو رو مجبور کردم که زنگ بزنه و از مامانش معذرت خواهی کنه ! البته گرما و تشنگی و روزه هم به مومو فشار آورده بود و مزید بر علت شده بود

دیگه مومو در اوج خستگی خوابش هم نمی اومد شبکارم که بود هیچی نشستم به دیدن فیلم عروسی و کلی یاد اون روز کردیم و عشقولی شدیم و مومو منو ناز کرد و بوس کرد .... خوابش برد خلاصه ... منم رفتم ترتیب کارارو دادم و آشپزخونه رو مرتب کردم و برای مومو غذای سحرش رو آماده کردم یادم رفت بگم غذایی که در اوج خستگی و درد و ناراحتی و استرس درست کرده بودم محشر شده بود برنج خیلی خوب پخته بود من که خودم خوشم اومد باید به خودم جایزه بدم

امروز

امروزم که مومو روزه بود منم که اصلا غذا بخوره معامله نیستم همش خوابیدیم با هم . ساعت ۱ بلند شدم مومو هم خواب بود یه دوتا لیوان نوشابه خوردم ناشتا با کلوچه! بعدش دیگه رفتم توی تخت مومو که اصلا خوابه خواب بود ... آلبوم آوردم و عکسای تولد بابا رو آلبوم زدم وبعد دراز کشیدم و نگاه کردم ... عکسای نامزدی ... عکسای یه روز مونده بود به عروسی از من و مومو چونم چسبیده بود به آلبوم و یه ذره مومو رو توی عکس نگاه میکردم یه ذره کنارمو وقتی که خواب بود !!!! بازم خوابیدم.

ساعت ۵ بیدار شدم دوباره رفتم در یخچال رو باز کردم نگاهی انداختم دو تا سیب ترش و یه بسته آلبالوی خشکه صادراتی و یه ظرف زغال اخته ... ولو شدم وسطه سالن و تلویزیون رو روشن کردم ... اه این آنتم رو هم که مومو نصاب نیاورد نصب کنه  فقط شبکه سه مثله آدم میگیره ! والیبال میبینم و همشون رو میخورم و تا ته دلم ترش میشم و لذت میبرم ازشون و میرم کنار مومو دراز میکشیم ... انقده ورجه وورجه میکنم تو تخت و هی بوسش میکنم و گازش میگیرم که بیدار میشه ! تو چشاش نگاه میکنم و هی دلم قندکی میشه و بهش میگم : اگه من بمیرم تو چکار میکنی ؟؟؟             خودمم نمیدونم چرا اینو پرسیدم ییهویی اومد !!!

مومو: چرا پرسیدی ؟

من: همین جوری به خدا !

مومو: شما زنا هیچ چیز رو الکی نمیپرسین ؟ تو دوست داری من چکار کنم ؟

من: خوب نمیدونم . واسه مرده که فرقی نمیکنه!

مومو: نه خوب بگو تو چی دوست داری؟ با توجه به شناختی که از من داری من چکار میکنم ؟

من: نمیدونم خوب بستگی به شرایط داره کی باشه بچه داشته باشیم یا نه  سن تو قدر باشه ...

مومو : فک کن همین حالا !!!

من در حالی که بغض از نگاه توی چشای مومو گلوم رو بسته و نمیزاره نفس بکشم با لبخند از عدم نمایش اشک بهش میگم : فرقی نمیکنه هر زمان من مردم تو باید زن بگیری.

مومو: دروغ نگو ! زن ها حسود تر از این حرفان بعد مرگشونم نمیتونن رقیبی رو ببینن

من: نه به خدا منو با بقیه مقایسه نکن بعد من فرقی نداره من که چه بخوام و نخوام دستم کوتاهه از دنیا. تو  باید زن بگیری    حق نداری تنها بمونی

- دستو انداخت دوره کمرم و منو به خودش چسبوند ... به معنای واقعیه مفهوم این که اشک برای اومدن اجازه نمیگیره  رو درک میکنم . بدون اینکه بفهمم و بخوام اشکم میریزه روی گونه هام .... و مومو زمزمه میکنه دره گوشم .... بعده تو هیچ کس برای من نیست تو تنها زنی که واسه من هستی  ... بعد تو هیچ وقت ازدواج نمیکنم ....

..

..

...

تا آخرش کلی از مرگ همدیگه گفتیم و گریه کردم و اشک ریختم ...

پ.ن:مهمونانمون که اومدن من و مومو داشتیم با هم از یخچال یخ در می آوردیم (نه اینکه خیلی سنگینه !) بعدش یکی از مهمونا مثه اینکه شروع کرد با تلفن صحبت کردن با زنش مکالکه اینطوری بود :      خوب خانوم   ....  احوالتون که خوبه انشالله ؟ 

در این بین من فک کردم با منه باصدایی که از پاگرد به سالن برسه بلند گفتم : مرسی  تشکر

اون گفت : چه خبرا دیگه؟

من گفتم: سلامتی

حالا این وسط مومو داره کنارم بال بال میزنه میگه داره  با تلفن حرف میزنه    من اصلا حالیم نمیشه پیش خودم میگم این مومو چرا  نمیزاره من با مهمون حرف بزنم  تا دوزاریم افتاد  کلی باهاش حرف زدم   دوزاری هم توسط همسر گرام جا افتاد و کلی تو آشپزخونه خندیدیم که من کبود شدم ولی خوشبختانه صدای من به مهمون نرسیده بود و نفهمیده بود  ای بابا حکایتی شد خلاصه!

پ.ن: بازم بگید : 

تصورتون از نارنجدونه از لحاظ چهره و رفتار و باطن چیه ؟؟؟

من آخره هفته خودم رو از هر لحاظ شرح میدم.

فعلا شب بخیر و خدافس

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 0:51  توسط خان جون نارنج دونه  | 

تصورتون از نارنجدونه از لحاظ چهره و رفتار و باطن چیه ؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 9 شهریور1387ساعت 0:37  توسط خان جون نارنج دونه  | 

سلام ، اعتراف کنید دلتون برام تنگ شده بود   د اعتراف کنید دیگه ای بابا باشه توی دلتون نگه دارید ولی از من گفتن دلتون میگیره ها از دوریه من  الان من یک عدد نارنجدونه هستم که دچار اختلال در کلیک موس و همچنین کار با این خلقت هزاره ی اطلاعات شده ... داستانش زیاد پیچیده نیست موس سیستم مومو کلیکاش جابه جاست واسه چپ دستا ... من یه مدت با اون کار کردم حالا با موس سیستم خودم نمیتونم کار کنم  همش بر عکس کلیک میکنم ... خوب از هر چه بگذریم سخن من خوش تر است ...  این هفته که گذشت من رسما کلافه شدم هم گرم بود هم شلوغ بود هم اینکه ... هیچی  خدا شاهده دارم روز شماری میکنم این تابستون تموم شه یه شب من و مومو بریم خلوت توی این پارک ساحلی بشینیم و از نسیم دریا بهره ببریم از دست این مسافرای گرام باورتون میشه اصلا ماشینای داخلی توی شهر نیستن همش پلاک های خارج استان هستن ... تازشم دور از جنابتون خیلی هاشون بی ادب هستن  ... کاریش نداریم بی خیال اما واقعا تا زمانی که مسافرا هستن بدون ماشین شخصی کار آدم راه نمی افته از کل هفته چیز زیادی یادم نیست ... دوشنبه ای با مامان اینا و آبجی مهدیه و شوهرش و مومو کلا رفتیم شهرک بازی  خیلی خوش گذشت یه جاهایی هم داشتیم سکته میکردیم سر فنجون پرنده که نشستیم مومو داشت قش میکرد و من این طوری بودم  سر کشتی سورنا هم من داشتم قش میکردم مومو این طوری بود   .... واقعا کشتی وحشتناک بود مخصوصا من و مومو و آبجی و شوهرش نشسته بودیم تو قله  وااااااااااااااااااااای  شوهر آبجی هم که اصلا رنگ به رو نداشت میرفت بالا فرید میزد یا حسین من هم خندم گرفته بود هم گریه از ترس بعد  هم که من و مومو از بقیه جدا شدیم ترین هوایی سوار شدیم من خیلی  دوس دارم بعدشم دو سری صندلی پرنده سوار شدیم من دوست داشتم رنجر هم سوار شیم که همه منصرفم کردن  بعدشم که اومدیم خونه یه طوفان مهیب بین ایشون و اوشون رخ داد که تا فردا صبح ادامه داشت سر یه چیزای الکی اونم ... ! بعدش فردایی من رفتم واسه مومو ادکلن خریدم که تا همین الان هم نمیدون اسمش چیه با یه عطره " کول واتر " که هر دوشون خیلی خوش عطر هستن مومو هم کلی خوشش اومد و کمی ابرهای تیره رفتن کنار بعدش اون روز تازه واسه مومو ذرت بو داده درست کردم یعنی در واقع ذرت رو به چوسه آقای فیل مبدل کردم  بعدشم ناهار مورد علاقه ی مومو رو که عدس پلوئه  پختم و کلی مومو جونمو خوشحال کردم بعد ناهار ولو شدیم و خوابیدیم ... تازه چشمامون گرم شده بود که از شدت سر و صدای این بچه های خونه بغلی از خواب پریدم  هی چند بار بلند فریاد زدم الله اکبر .... ای خداااااااااا ... دیدم نخیر افاقه نمیکنه بلند شدم پرده ها رو زدم کنار چنانی پنجره ها رو با کوبش به همه بستم و تا بستن پنجر های بعدی  اینقده جملات رکیک از دهنم با فریاد خارج کردم که بچه ها رسما لال شدن!!!!!! البته پشیمونم نیستم چون از اون روزی که اومدیم توی این خونه ی لعنتی از هیچ چیزش لذت نبردیم  گرمه مثه کوره ... دلگیره مثه دیوونه خونه ... پر سر و صدا مثه آهنگری  این خونه بغلی هم که اصلا معلوم نیست چند تا خانوار توش زندگی میکنن ای بابا هیچی دیگه بعدش مومو یه کم منو با تعجب نگاه کرد فک کنم داشت به این فکر میکرد که با چه هیولایی عروسی کرده   دیروزم که مامان اینا و آبجی مهدیه و مینو و شوهرش و بابا اومدن تهران و بعدش قم و بعدشم جمکران دیروزم رفته بودن خونه ی عمه لیلا ... که بهم زنگم زدن  مومو چون مرخصی نداشت ما  نشد باهاشون بریم اینجا هم مومو یه سرمای وحشتناک داره میخوره دیروز براش یه سوپ دبش درست کردم خدایی خوشمزه بود ولی بیش تر از یه بشقاب نخورد در عوض همشو خودم خوردم البته باید بگم که مومو میونش با سوپ و غذاهایی که با نان سرو بشه خوب نیست واسه همین من از ترسش نمیتونم برنج نپزم ... داریم روز به روز عریض تر میشیم خوب  دیروز غروبی هم رفتیم آتلیه وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای  عکسامون محشر شدن بچه ها  عالی تر از عالی  اول قرار بود ۲۵ تا عکس انتخاب کنیم ... فک میکنین چند تا شد  ۵۰ تا  حالا من هی داشتم تعدادشونو کمتر میکردم تا از اون ۲۵ تا بیشتر نشه مومو هی عکسای تکی از  من رو گلچین میکرد منو میبنی هی هر چی بهش تذکر میدادم حواسش نبود  تازشم  عکس بزرگمون رو که میخواستیم قاب کنیم واسه اتاق خوابمون رو بهمون اشانتیون داد جلال به افتخارش  من واقعا فک نمیکنم جایی  عکسه بزرگ دیواری رو اشانتیون بده   فک کنم تا یه هفته ی دیگه حاضر باشن جوووووووووووووونم بی صبرم که ببینم بازم

فردا همه سمی داره ناهار میاد پیشم مومو هم که سر کاره تصمیم دارم قیمه پلو درست کنم ...بعدش میخوام دوباره برم سینما :همیشه پای یک زن در میان است " رو ببینم  چون سمی ندیده باهاش برم ... دیگه هم همین ... دوست دارم به همگی سر بزنم اما خداییش وقت ندارم ایشالله این هفته جبران کنم

پ.ن:همین الان هوس شیر داغ کردم

پ.ن:برم که کار دارم ننه خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااافس

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 12:57  توسط خان جون نارنج دونه  | 

Daisypath Anniversary Years Ticker Daisypath Vacation Ticker