سلام با کلی حرف برای زدن اومدم ... شما میتونید یه چند هزار خطی حرف های منو بخونید 
جمعه صبح حدودای ساعت ۹ به بعد بود که حرکت کردیم بریم کوهپایه اولش من پیشنهاد دادم بریم آبشار که رفتیم و دیدیم دارن جادشو درست میکنن و ماشین رو نیست و برگشتیم بریم یه جای دیگه ... منم اصلا حال نداشتم مثه مرغای سر کنده همش ولو بودم
تا این که موقع ناهار اومدیم بساط کباب رو راه بندازیم ... گوشتا شیطونی میکردن به سیخ نمیرفتن خلاصه من و بابا و مومو افتادیم به جونشون ...عکساشونو براتون بعدا میزارم ... دیگه ناهار رو تموم نکرده ولو شدم ، بقیه هم بعد ناهار مثه من خوابیدن من و مومو بیشتر از همه خوابیدیم تا ساعت ۶ بعدش حرکت کردیم بریم یه جای دیگه واسه عصرونه ... وسط راه مومو یه جا عسل طبیعی دید که با موم بود که عسل خریدیم و حرکت کردیم دوباره و یه جای بهتر پیدا کردیم حالا اونجا همه دارن کباب میخورن من دارم عسل و کره و چایی تلخ میخورم
خیلی بهم مزه داده بود خوب
!!!! دیگه بعد عصرونه حالم بدتر شد تو راه همش روی پای مومو خواب بودم تا این که رسیدیم ؛ از قضا همون غروبه جمعه خواهر شوشو بزرگه با شوهرش و خانواده شوهرش که ۵ نفر میشدن داشتن می اومدن شمال مومو هم باید میرفت کلید خونشون رو میگرفت و بهشون میداد و .... منم بهش میگفتم منم میام که مومو میگفت نه حالت بده تو برو خونه ی بابت اینا استراحت کن منم میرم دنبال کارم هر چی من بیشتر میگفتم کمتر قبول میکرد ، از اون اونجایی که اگه شب رو بدون مومو میرفتم خونه ی بابا اینا دلمم براش تنگ بود و نمیتونستم تحمل کنم با لجاجت تموم گفتم نه من خوبم میام خونه دوش میگیرم باهات میام خونتون
!
چشمتون روز بد نبینه رسیدم خونه رفتم دوش گرفتم اومدم بیرون تب لرزم شروع شد حالا مومو کجا بود اون بعد من رفت دوش بگیره! همون طوری ل خ ت از لرزش زیاد رفتم زیر پتو تموم تنم خیس عرق بود....
یه جور خستگیه مفرط توی جونم بود از کوفتگیه بیش از حد خوابمم نمیبرد بدبختگی .... هیچی تا مومو اومد بیرون یالان یالان لباس پوشیدم با تاکسی رفتیم کلید خونه ی مومو اینا رو از خالش گرفتیم بعدش با همون تاکسی زودی رفتیم دکتر ...
دکتر داشت معاینم میکرد پرسید چه حالی دارم ؟
من: کوفتگی و خواب آلودگیه بیش از حد ... مسکن آوو میگرن مصرف کردم فک میکنم فشارم افتاده که دکتر پرسید شما باردار هستین ؟ من :
مومو : نه دکتر باردار نیستن دکتر : مطمئنید آخه در صورت بادار بودن مصرف این مسکن های قوی برای جنین خیلی ضرر داره و باید سقط بشه
من و مومو :
هیچی دیگه دکتر برام سرم نوشت ... منم بغضم گرفته بود نمیدونم چم میشد هر دفعه مریض میشم از لحاظ روحی میریزم بهم .... همش گریه میکردم مومو هم قربونش شم هی منو ناز میکرد دیگه بعد نیم ساعت سرم تموم شد و حالم یه کم بهتر شد و رفتیم خونه مومو اینا .. همچینی که کلید انداختیم اومدیم داخل یه بوی خیلی بدی به مشام اومد که من فک کردم آدمی ، سگی ، گربه ای چیزی مرده تو خونه ..."قبل از این یکی از دوستاشون اومده بود با زن و بچش خونه ی مومو اینا مونده بود واسه مسافرت " هیچی من رفتم منشعشو پیدا کنم که یهو مومو صدام زد و رفتیم دیدیم چی ؟؟؟؟!!! فریزر رو زدن خاموش کردن تموم خوراکی های توش فاسد شده و آب فریزر و گوشت و ماهی و مرغ راه افتاده اومده روی فرش و بوی بدی گرفته ... داشتم منفجر میشدم باورتون نمیشه دو تا پلاستیک بزرگه زباله مومو وسایلای فریزر رو ریخت دور یعنی همشون فاسد شده بودن برکت های خدا ... لجم میگیره از این آدمایی که عرضه ی رفتن به هتل و ویلا و حداقلش مسافرخونه رو ندارن راه می افتن میان مسافرت
.... بیچاره مومو تا نمیدونم چند شب داشت گندشونو مرتب میکرد منم همون طوری با لباس روی تخت خوابم برد .... یعنی بیهوش شدم ....
تا ۶صبح که مومو منو بیدار کرد و خودش رفت حیاط تا باغچه رو آب بده که خواهر شوشو زنگ زد و گفت نزدیکای خونه هستن منم وسایلای صبحونه رو براشون حاضر کردم و دیگه اونا رسیدن ... داماد رو برای بار اول دیدم اما مادر شوهر و خواهر شوهره خواهر شوهرم واسه ی عروسیه من اومده بودن بعد مصاحفه و روبوسی و اینا دیگه اومدن بالا و مادر و دختر خوابیدن و سفره رو حاضر کردم مومو و خواهر شوشو و شوهرش و پدرشوهرش صبحونه خوردن ... منم اصلا میل نداشتم رفتم دراز کشیدم ... مومو هم که مرخصی گرفته بود بعد صبحونه تصمیم گرفتم برم خونه ی خودم و غذا بپزم و بیارم خونه ی مومو اینا که خواهرش چون خسته بود و از راه رسیده بود نمیتونست غذا بپزه براش یه کمکی باشم .... با مومو رفتیم خونه ی خودمون ... مومو رفت وسایلای نیازم رو بخره منم دیدم اصلا حال ندارم رفتم توی رخت خواب و موبایل رو زنگ گذاشتم واسه ساعت ۱۰ که پاشم غذا بپزم ... مومو هم هی می گفت تو با این حاله مریضت کی گفته براشون غذا بپزی خودشون دست دارن همه چی هم تو خونه هست ... در قسمت اول من به خاطر مومو و در قسمت دوم به خاطر خواهر شوهرم که خسته بود ابن کار رو میکردم .... دیگه هیچی ساعت ۱۰ نشده بود بیدار شدم و رفتم سراغ کارم قرار بود قیمه بپزم با استانبولی برای ۷ نفرکه حدودا ۱۲ تا برنج شستم و دو قسمتش کردم یکی واسه قیمه یکی هم واسه برنجه استانبولی ... دیگه مومو از خرید اومد البته کمی دیر اما زود گوشتا رو خرد کردم و ریختم بپزن واسه قیمه تنها نگرانیم از این بود که گوشتا اذیت کنن و دیر پز باشن که همین طورم شد تا پختن منو کشتن دیگه ... مایه ی استانبولی رو هم حاضر کردم و وسطای کار بودم مرضیه زنگ زد و شروع کردیم گپ زدن و بعد یه ربع دیگه حرفو تموم کردم رفتم برنج رو آبکش کردم و با مایه مخلوط کردم و دم گذاشتم بعدشم برنجه قیمه رو بعد هم مومو که خوابش برده بود رو بیدار کردم خودمم رفتم یه دوش بگیرم بوی غذا از تنم بره مومو هم زنگ زد به خواهرش و دامادش که بیان دنبالمون اونا هم ماشالله بعد کلی وقت سه تایی یعنی خواهر شوهره خواهر شوهرم و داماد و خوده عروس اومدن دنبالمون کلی وسایل بود همه رو باره ماشین کردیم با سه تا قابلمه غذا راه افتادیم همش نگران بودم غذا از دهن بیفته و سرد بشه توی همین درگیری بودم که این سه نفرم سرخوشیشون گرفت سر ظهری رفیتیم پله قدیم
راستش یه کم ناراحت شدم چون هم بی احترامی بود به غذاها هم باعث سرد شدنشون میشد ... حرفی نزدم و دیگه خوده مومو ماجرا رو جمع کرد و اومدیم خونه و من غذاها رو کشیدم در حالی که مادر شوهره خواهر شوهرم (
خو من چکار کنم نسبتشه دیگه !!) همش داشت ازم تشکر و تعریف میکرد ... دیگه سفره آماده شد و همه غذا خوردن منم رفتم توی آشپزخونه . شروع کردم به شستنه ظرفا در حالی که همه میخواستن ازم بگیرن .... منم اصلا اجازه ندادم و تا آخرین دونشو خودم شستم و بعدش عصری قرار شد ما خانوما با مادرشوهر و تازه عروس بریم خونه ی خاله ی داماد که از مکه اومده بود و شب هم ولیمه داشت و ما رو دعوت کرده بودن ... دیگه هیچی چهار نفر عقب نشستیم
و داماد و پدرشم جلو ، مومو هم موند خونه که یه دفعه وقته شام بیاد رستوران !
حالا رسیدیم اونجا هر کی خواهرشوهرم رو معرفی میکرد این طوری میگرفت : عروس و عروسه عروس!
اون عروسه عروس منظورشون من بودماااااا
هیچی دیگه زیاد نموندیمو رفتیم واسه رستوارن که مومو جلوتر ازما رسیده بود اونجا جالب اینجا بود که قرار بود ما شام عروسیمونو رو توی همین رستوران بدیم که جور در نیومد و اون شب مدیر اونجا هم من و مومو رو با هم دید
!
بعد شام دیگه من و مومو ازشون جدا شدیم تا بریم عینکه مومو رو بگیریم و بعدش بریم خونه ی پدر بزرگه مومو چون قرار بود خواهر شوشو اینا هم برن اونجا دیگه تا رسیدیم عینک رو گرفتیم جونمون بالا اومد اینقده که ترافیک بود ....در عوض عینکه مومو کلی بهش میاد و خوشگل شده ... بعدش رفتیم با هم آب زرشک و شیر موز خوردیم و منتظر شدیم که آخرشم اونا خونه ی پدر بزرگه مومو نرفتن ... که موجبات ناراحتی ما و چندین نفر دیگه رو فراهم کردن .... منم کلی وسایل داشتم خونه ی مومو اینا که باید می آوردیم و هیچ آژانسی سرویس نمیرفت چون ترافیک وحشتناکی بود تازه اصلا تاکسی هم گیر نمی اومد ... تصمیم گرفتیم بریم خونه ی خودمون ... اونجا هم دیگه ولو موندیم من که خوابیدم و مومو آخره شب با خواهرش اینا رفت خونشون و وسایلای منو آورد.
صبح یکشنبه دیگه به زور واسه ناهار یه چیزی حاضر کردم و بعد ناهار یه کم روابطمون حسنه شد و نشستیم فیلم HIT MAN رودیدیم که وسطاش مومو گفت بریم سی نما فیلمو ول کردیم رفتیم سینما " همیشه پای یک زن در میان است "
خیلی فلیم قشنگی بود من که خیلی خوشم اومد. بعدشم رفیتم با موموکالباس سوجو و مخلفات خریدیم و اومدیم خونه شام خوردیمو بعدهم ترانه ی مادری و بعد هم که لالا 

صبحش بلند شدم واسه مومو صبحونه حاضر کردم و بعد رفتنش افتادم به جونه خونه و تا ساعت ها شستم و سابیدم و روبیدم کارها که تموم شد چون مومو ناهار سر کار بود و عصر می اومد من رفتم خونه ی مامان اینا و بعده ناهار اومدم خونه و چایی لیمو خوردیم و بعد هم ادامه ی اون فیلم دیروزیه رو دیدیم و....!
صبح سه شنبه که قرار بود خاله و مامان اینا بیان خونمون ... که افتاد واسه چهارشنبه صبحی و من شب با هماهنگیه مومو مامان و بابا و مینو رو دعوت کردم خونمون شام ....عصری با مومو رفتیم خرید تا رسیدیم نزدیکای خونمون داشتیم شیرینی میخریدیم که مینو زنگ زد و گفت پشت درمونه ساعت فک میکنین چند بود ؟ ۸ و نیم نزدیکه ۹
دیگه تا رسیدیم خونه و رفیتم بالا من تندی شربت درست کردم و با شیرینی بردم واسشون و افتادم تو آشپزخونه که دیگه مایه ماکارونی حاضر شد و با همکاریه مامان ماکارونی دم شد و من ماست و خیار درست کردم ساعت ۱۰ و خرده ای بود شام خوردیم و ...
دیشبم خونه ی آجی مهدیه دعوت بودیم شام که کلی خوش گذشت و گفتیم و خندیدیم و آخره شبم به جای اینکه بریم خونه ی خودمون اومدیم یه کوچه بالاتر خونه ی مومو اینا الانم من پشت سیستم مامان شوشو اینا هستیم
و تموم شد 
پ.ن: کف نمودیم 
پ.ن:دیروز رفتم آتلیه سر زدیم گفتن عکسامون تقریبا حاضره باید زودتر بریم انتخاب کنیم چون تا چند هفته ی دیگه کاغذ چاپ گرونتر میشه
پ.ن:مومو جونم واسه ماهگرد عروسیمون برام یه روسریه مجلسیه جیگول خرید 
پ.ن: جمعه میرم خونه سمی فیلم عروسیمون رو مچ میکنم هورااااااااااااا
پ.ن: این هفته مومو شب کار نیست و من یه هفته ی دیگه میام خدمتتون با کلی عکس از همه جا راستی من توی پست های قبل عکس اتاقمو گذاشتم بگردین پیدا میکنین بچه ها 


.... میبینم که همگی از بوس کردن چشم های آسمونیه همسرانه محترم راضی بودن حالا میرسیم به اقسا نقاطه بدن حالا بینی نظرتون چیه ؟ تازه الهه ی جونم جون میگه من بیشتر تجربه دارم از این تریبون ازش میخوایم حتمی ما رو هم با خبر کنه از تجربیاتش
دستمو با بتادین شستم و ناهار استانبولی پختم.
دلم میگیره وقتی میبنم یه کسی مثه فلفل بانویی توی این روزا یه مشکلات بدی براش پیش میاد که میخواد هر چه زودتر عروسی بگیرن و بره ... خدا به همه در دوران نامزدی صبر بده !
من اومدم
روز جمعه ای قرار بود من و مومو بریم شهر شادی و بعدش بریم سی نما ۱۰ رقمی رو ببینیم که خاله جونم ما رو دعوت کرد پاگشا ... مومو بهم گفته بود که قرارمون رو بهم نزنم اما من دوست داشتم پاگشای دوتایی رو تجربه کنم ... واسه همین فقط تونستیم عصری بریم سی نما و بعدش دیگه رفتیم سمبوسه خوردیم
البته بد مزه بود
کلی حرص خوردم ...بعدشم که در رابطه با من و مومو هوا یه کمی رگبار بهاری و رعد برقی گرفت
اصل ماجرا وقتی شروع شد که من هم باید ناهار درست میکردم هم گوشت رو پاک میکردم و چرخ میکردم هم سبزی پاک میکردم ... اون روز من چی درست کردم اصلا یادمم نیست
دیگه مردم و زنده شدم مومو هم ساعت ۴ رفت دنبال کارای اداریش ... و منم ۷ دوش گرفتم و رفتم آرایشگاه و توی آرایشگاه با استقبال همگی مواجه شدم و دوباره خاطره ی عروسی برام زنده شد (راستش خنده داره اما من همش خواب تموم صحنه های عروسیم رو میبینم انقده عروسیم قشنگ بوده برام که بازم میخوام
!!!) زهره خانم میگفت داماد خوشش اومد ؟؟ من گفتم بعله گفت مامان چی ؟ گفتم بعله گفت مهمونا چی ؟ گفتم وااااااااای زهره خانم راستش من فقط .واسه خودم نظره خودم مهمه از نظر خودمم ماه شده بودم عروسی شدم بودم جیگر(راس میگم خوب 
و بعدشم ساعت ۱۱ با مینو رفتیم پیاده روی و بعدشم رفتیم از این دستگاهای بدنسازی که تو پارک ها هست مثه جک و جونور شیطونی کردیم ... و آخرشم خیس آب برگشتیم خونه ! راستی عصرشم با مومو اومدیم یه فلیم زبان اصلیه مثلا ترسناک ببینم بازم برق قطع شد 
ننه جون
پذیرایی ناقص شده بود آرایش عروس اصلا بهش نمیخورد چون لاغر بود بعدشم عروس با هیشکس سلام و علیک نکرد 
! ... من بازم عروسی میخوااااااااام 
من اومدم ... یوهو خوبید شماهاااا منم خوبم به قول برو بچ متاهلی داره بهم میسازه جونه خودم
... ! چند روز دیگه بگذره به همین منوال من شهید میشم!
دلم خیلی شسکت البته کمی هم مشکوک شدم به مومو
! هیچی تا رسیدم خونشون دیگه مردم و زنده شدم ! حالا توی دستم پلاستیک آب میوه و آب معدنیه یه دستمم کیف نمیتونم در رو باز کنم هی با خودم کشتی گرفتم مگه میتونستم در رو بکشم چون شستمم سوخته بود بدتر میسوخت
زنگ زدم به مومو اون هی راهنماییم کرد این کار رو بکنی باز میشه و اون کار بکنی باز میشه دیدم هیچ فایده ای نداره دارم تو کوچه با اون بند و بساط کولی وارم ضایع میشم ناجور به مومو گفتم من میرم خونه ی آبجی مهدیه* بعد که اومدی بهم بزنگ من میام خونه ! 

تقصیرمنه مگه نه والاه اصلا بگو یه ذره بی خیال این حرفا همین که اومدم رو غنیمت بدونین یهویی دیدین رفتم و نیومدم
اولا یه سلام متاهلانه به همه ی دوستان شفیق و عزیز و دوما بگو علیک سلام رفیق گل
راستش بد جوری فرو رفتم توی این حس متاهلی 


واسه همین من دسته گلمو بهش دادمو و شوشو هم ساعت یازده و ربع تندی رفت سراغ وسایلا که خدا رو شکر باز بود و گرفتشون ... خونه ی ما کاملا تغییر کرده بود تخت من و مینو جمع شده بود مبلا رو حرکت داده بودن خونه رو تزیین کرده بودن و اتاق عقد رو هم آماده کرده بودن که البته فقط چیدمان سفره مونده بود که من رسیدم تا نظر بدم ... خاله جونم کلی کمک کرد و تا نزدیک یک موند باهامون سفره رو چیدیم کلی خندیدن و من نمیدونم چرا مصنوعی میخندیدم ... خاله از مش موهام خیلی تعریف کرد و کلی بوس بوسیم کرد و بعدشم سفره کلی اذیتمون کرد ... ساعت ۲و نیم بود که کف اتاقم ولو شدم البته قلبش سرویس و حلقه و کفش و کیفمو آماده کردم واسه فردا ....
خوشم اومد چون همیشه دخالت توی کار آرایشگر نتیجش میشه یه عروس زشت و تموم عیار

