تبليغاتX
·▪•● نارنجدونه ●•▪·

·▪•● نارنجدونه ●•▪·

نارنجی نویسه روزهای من ... برای نوشتی موزون و شایدم ناهماهنگ ! مینویسم ؛فعلا همین

سلام با کلی حرف برای زدن اومدم ... شما میتونید یه چند هزار خطی حرف های منو بخونید

جمعه صبح حدودای ساعت ۹ به بعد بود که حرکت کردیم بریم کوهپایه اولش من پیشنهاد دادم بریم آبشار که رفتیم و دیدیم دارن جادشو درست میکنن و ماشین رو نیست و برگشتیم بریم یه جای دیگه ... منم اصلا حال نداشتم مثه  مرغای سر کنده همش ولو بودم   تا این که موقع ناهار اومدیم بساط کباب رو راه بندازیم ... گوشتا شیطونی میکردن به سیخ نمیرفتن خلاصه من و بابا و مومو افتادیم به جونشون ...عکساشونو براتون بعدا میزارم ... دیگه ناهار رو تموم نکرده ولو شدم ، بقیه هم بعد ناهار مثه من خوابیدن من و مومو بیشتر از همه خوابیدیم تا ساعت ۶ بعدش حرکت کردیم بریم یه جای دیگه واسه عصرونه ... وسط راه مومو یه جا عسل طبیعی دید که با موم بود که عسل خریدیم و حرکت کردیم دوباره و یه جای بهتر پیدا کردیم حالا اونجا همه دارن کباب میخورن من دارم عسل و کره و چایی تلخ میخورم  خیلی بهم مزه داده بود خوب !!!! دیگه بعد عصرونه حالم بدتر شد تو راه همش روی پای مومو خواب بودم تا این که رسیدیم ؛ از قضا همون غروبه جمعه خواهر شوشو بزرگه با شوهرش و خانواده شوهرش که ۵ نفر میشدن  داشتن می اومدن شمال مومو هم باید میرفت کلید خونشون رو میگرفت و بهشون میداد و .... منم بهش میگفتم منم میام که مومو میگفت نه حالت بده تو برو خونه ی بابت اینا استراحت کن منم میرم دنبال کارم هر چی من بیشتر میگفتم کمتر قبول میکرد ، از  اون اونجایی که اگه شب رو بدون مومو میرفتم خونه ی بابا اینا دلمم براش تنگ بود و نمیتونستم تحمل کنم با لجاجت تموم گفتم نه من خوبم میام خونه دوش میگیرم باهات میام خونتون !

چشمتون روز بد نبینه رسیدم خونه رفتم دوش گرفتم اومدم بیرون تب لرزم شروع شد حالا مومو کجا بود اون بعد من رفت دوش بگیره! همون طوری ل خ ت از  لرزش زیاد رفتم زیر پتو تموم تنم خیس عرق بود....  یه جور خستگیه مفرط توی جونم بود از کوفتگیه بیش از حد خوابمم نمیبرد بدبختگی .... هیچی تا مومو اومد بیرون یالان یالان لباس پوشیدم با تاکسی رفتیم کلید خونه ی مومو اینا رو از خالش گرفتیم بعدش با همون تاکسی زودی رفتیم  دکتر ...

دکتر داشت معاینم میکرد پرسید چه حالی دارم ؟

من: کوفتگی و خواب آلودگیه بیش از حد ... مسکن آوو میگرن مصرف کردم فک میکنم فشارم افتاده  که دکتر پرسید شما  باردار هستین ؟  من : مومو : نه دکتر باردار  نیستن  دکتر : مطمئنید آخه در صورت بادار بودن مصرف این مسکن های قوی برای جنین خیلی ضرر داره  و باید سقط بشه

من و مومو :

هیچی دیگه دکتر برام سرم نوشت ... منم بغضم گرفته بود نمیدونم چم میشد هر دفعه مریض میشم از لحاظ روحی میریزم بهم .... همش گریه میکردم مومو هم قربونش شم هی منو ناز میکرد دیگه بعد نیم ساعت سرم تموم شد و حالم یه کم بهتر شد و رفتیم خونه مومو اینا .. همچینی که کلید انداختیم اومدیم داخل یه بوی خیلی بدی به مشام اومد که من فک کردم آدمی ، سگی ، گربه ای چیزی مرده تو خونه ..."قبل از این یکی از دوستاشون اومده بود با زن و بچش خونه ی مومو اینا مونده بود واسه مسافرت " هیچی من رفتم منشعشو پیدا کنم که یهو مومو صدام زد و رفتیم دیدیم چی ؟؟؟؟!!! فریزر رو زدن خاموش کردن تموم خوراکی های توش فاسد شده و آب فریزر و گوشت و ماهی و مرغ راه افتاده اومده روی فرش و بوی بدی گرفته ... داشتم منفجر میشدم باورتون نمیشه دو تا پلاستیک بزرگه زباله مومو وسایلای فریزر  رو ریخت دور یعنی همشون فاسد شده بودن برکت های خدا ... لجم میگیره از این آدمایی که عرضه ی رفتن به هتل و ویلا و حداقلش مسافرخونه رو ندارن راه می افتن میان مسافرت  .... بیچاره مومو تا نمیدونم چند شب داشت گندشونو مرتب میکرد منم همون طوری با لباس روی تخت خوابم برد .... یعنی بیهوش شدم ....

تا ۶صبح که مومو منو بیدار کرد و خودش رفت حیاط تا باغچه رو آب بده که خواهر شوشو زنگ زد و گفت نزدیکای خونه هستن منم وسایلای  صبحونه رو براشون حاضر کردم و دیگه اونا رسیدن ... داماد رو برای بار اول دیدم اما مادر شوهر و خواهر شوهره  خواهر شوهرم واسه ی عروسیه من اومده بودن بعد مصاحفه و روبوسی و اینا دیگه اومدن بالا و مادر و دختر خوابیدن و سفره رو حاضر کردم مومو و خواهر شوشو و شوهرش و پدرشوهرش صبحونه خوردن ... منم اصلا میل نداشتم رفتم دراز کشیدم ... مومو هم که مرخصی گرفته بود  بعد صبحونه تصمیم گرفتم برم خونه ی خودم و غذا بپزم و بیارم خونه ی مومو اینا که خواهرش چون خسته بود و از راه رسیده بود نمیتونست غذا بپزه براش یه کمکی باشم .... با مومو رفتیم خونه ی خودمون  ... مومو رفت وسایلای نیازم رو بخره منم دیدم اصلا حال ندارم رفتم توی رخت خواب و موبایل رو زنگ گذاشتم واسه ساعت ۱۰ که پاشم غذا بپزم ... مومو هم هی می گفت تو با این حاله مریضت کی گفته براشون غذا بپزی خودشون دست دارن همه چی هم تو خونه هست ... در قسمت اول من به خاطر مومو و در قسمت دوم به خاطر خواهر شوهرم که خسته بود  ابن کار رو میکردم .... دیگه هیچی ساعت ۱۰ نشده بود بیدار شدم و رفتم سراغ کارم قرار بود قیمه بپزم با استانبولی برای ۷ نفرکه حدودا ۱۲ تا برنج شستم و دو قسمتش کردم یکی واسه قیمه یکی هم واسه برنجه استانبولی ... دیگه مومو از خرید اومد البته کمی دیر اما زود گوشتا رو خرد کردم و ریختم بپزن واسه قیمه تنها نگرانیم از این بود که گوشتا اذیت کنن و دیر پز باشن که همین طورم شد تا پختن منو کشتن دیگه  ... مایه ی استانبولی رو هم حاضر کردم و وسطای کار بودم مرضیه زنگ زد و شروع کردیم گپ زدن و بعد یه ربع دیگه حرفو تموم کردم رفتم برنج رو  آبکش کردم و با مایه مخلوط کردم و دم گذاشتم بعدشم برنجه قیمه رو بعد هم مومو که خوابش برده بود رو بیدار کردم خودمم رفتم یه دوش بگیرم بوی غذا از تنم بره مومو هم زنگ زد به خواهرش و دامادش که بیان دنبالمون اونا هم ماشالله بعد کلی وقت سه تایی یعنی خواهر شوهره خواهر شوهرم و داماد و خوده عروس اومدن دنبالمون کلی وسایل بود همه رو باره ماشین کردیم با سه تا قابلمه غذا راه افتادیم همش نگران بودم غذا از دهن بیفته و سرد بشه توی همین درگیری بودم که این سه نفرم سرخوشیشون گرفت سر ظهری رفیتیم پله قدیم  راستش یه کم ناراحت شدم چون هم بی احترامی بود به غذاها هم باعث سرد شدنشون میشد ... حرفی نزدم و دیگه خوده مومو ماجرا رو جمع کرد و اومدیم خونه و من غذاها رو کشیدم در حالی که مادر شوهره خواهر شوهرم ( خو من چکار کنم نسبتشه دیگه !!) همش داشت ازم تشکر و تعریف میکرد ... دیگه سفره آماده شد و همه غذا خوردن منم رفتم توی آشپزخونه . شروع کردم به شستنه ظرفا در حالی که همه میخواستن ازم بگیرن .... منم اصلا اجازه ندادم و تا آخرین دونشو خودم شستم و بعدش عصری قرار شد ما خانوما با مادرشوهر و تازه عروس بریم خونه ی خاله ی داماد که از مکه اومده بود و شب هم ولیمه داشت و ما رو دعوت کرده بودن ... دیگه هیچی چهار نفر عقب نشستیم  و داماد و پدرشم جلو ، مومو هم موند خونه که یه دفعه وقته شام بیاد رستوران !

حالا رسیدیم اونجا هر کی خواهرشوهرم رو معرفی میکرد این طوری میگرفت : عروس و عروسه عروس!

اون عروسه عروس منظورشون من بودماااااا هیچی دیگه زیاد نموندیمو رفتیم واسه رستوارن که مومو جلوتر ازما رسیده بود اونجا جالب اینجا بود که قرار بود ما شام عروسیمونو رو توی همین رستوران بدیم که جور در نیومد و اون شب مدیر  اونجا هم من و مومو رو با هم دید !

بعد شام دیگه من و مومو ازشون جدا شدیم تا بریم عینکه مومو رو بگیریم و بعدش بریم خونه ی پدر بزرگه مومو چون قرار بود خواهر شوشو اینا هم برن اونجا دیگه تا رسیدیم عینک رو گرفتیم  جونمون بالا اومد اینقده که ترافیک بود ....در عوض عینکه مومو کلی بهش میاد و خوشگل شده ... بعدش رفتیم با هم آب زرشک و شیر موز خوردیم و منتظر شدیم که آخرشم اونا خونه ی پدر بزرگه مومو نرفتن ... که موجبات ناراحتی ما و چندین نفر دیگه رو فراهم کردن .... منم کلی وسایل داشتم خونه ی مومو اینا که باید می  آوردیم و هیچ آژانسی سرویس نمیرفت چون ترافیک وحشتناکی بود تازه اصلا تاکسی هم گیر نمی اومد ... تصمیم گرفتیم بریم خونه ی خودمون ... اونجا هم دیگه ولو موندیم من که خوابیدم و مومو آخره شب با خواهرش اینا رفت خونشون و وسایلای منو آورد.

صبح یکشنبه دیگه به زور واسه ناهار یه چیزی حاضر کردم و بعد ناهار یه کم روابطمون حسنه شد و نشستیم فیلم HIT MAN   رودیدیم که وسطاش مومو گفت بریم سی نما فیلمو ول کردیم رفتیم سینما " همیشه پای یک زن در میان است " خیلی فلیم قشنگی بود من که خیلی خوشم اومد. بعدشم رفیتم با موموکالباس سوجو و مخلفات خریدیم و اومدیم خونه شام خوردیمو بعدهم ترانه ی مادری و بعد هم که لالا

صبحش بلند شدم واسه مومو صبحونه حاضر کردم و بعد رفتنش افتادم به جونه خونه و تا ساعت ها شستم و سابیدم و روبیدم کارها که تموم شد چون مومو ناهار سر کار بود و عصر می اومد من رفتم خونه ی مامان اینا و بعده ناهار اومدم   خونه و چایی لیمو خوردیم و بعد هم ادامه ی اون فیلم دیروزیه رو دیدیم و....!

صبح سه شنبه که قرار بود خاله و مامان اینا بیان خونمون ... که افتاد واسه چهارشنبه صبحی و من شب با هماهنگیه مومو مامان و بابا و مینو رو دعوت کردم خونمون شام ....عصری با مومو رفتیم خرید تا رسیدیم نزدیکای خونمون داشتیم شیرینی میخریدیم که مینو زنگ زد و گفت پشت درمونه ساعت فک میکنین چند بود ؟ ۸ و نیم نزدیکه ۹   دیگه تا رسیدیم خونه و رفیتم بالا من تندی شربت درست کردم و با شیرینی بردم واسشون و افتادم تو آشپزخونه که دیگه مایه ماکارونی حاضر شد و با همکاریه مامان ماکارونی دم شد و من ماست و خیار درست کردم ساعت ۱۰ و خرده ای بود شام خوردیم و ...

دیشبم خونه ی آجی مهدیه دعوت بودیم شام که کلی خوش گذشت و گفتیم و خندیدیم و آخره شبم به جای اینکه بریم خونه ی خودمون اومدیم یه کوچه  بالاتر خونه ی مومو اینا الانم من پشت سیستم مامان شوشو اینا هستیم  و تموم شد

پ.ن: کف نمودیم

پ.ن:دیروز رفتم آتلیه سر زدیم گفتن عکسامون تقریبا حاضره باید زودتر بریم انتخاب کنیم چون تا چند هفته ی دیگه کاغذ چاپ گرونتر میشه

پ.ن:مومو جونم واسه ماهگرد عروسیمون برام یه روسریه مجلسیه جیگول خرید

پ.ن: جمعه میرم خونه سمی فیلم عروسیمون رو مچ میکنم هورااااااااااااا

پ.ن: این هفته مومو شب کار نیست و من یه هفته ی دیگه میام خدمتتون با کلی عکس از همه جا راستی من توی پست های قبل عکس اتاقمو گذاشتم بگردین پیدا میکنین بچه ها

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 12:48  توسط خان جون نارنج دونه  | 

 یه مادر شوهر مهربون ، نه  یه مادر مهربون
من نسبت به مادر شوهر شانس آوردم و این کلا خودش برای همگان واضح و مبرهنه ، چون توی این یه سالی که با مامان در ارتباطم نه اون از من کینه داره  نه من از اون ، فقط این قسمت و خواست خدا بود که مامان توی برنامه های خرید و آرایشگاه و عقد و عروسیه پسر بزرگش حضور نداشته باشه و جاش حسابی خالی باشه و خیلی ها به خاطر عدم حضور مامان  از آب گل آلود ماهی گرفتن البته گل آلود که نه چون ما مشکلی نداشتیم
فقط یه عده دچار درد کرم ریزی بودن ... ؛ امروز صبح که خواب بودیم من و مومو گوشیه  مومو زنگ خورد  و مومو گوشی رو جواب داد مادر مومو بود و چون مومو خواب آلود بود
داد دسته من که من جواب بدم ... مامان مهربون تر از همیشه بود کلی قربون صدقم رفت ... راستش یه کم از خودم خجالت کشیدم چون با اون حاله مریضش بهمون زنگ زده بود ولی من ازش حال و احوال نمیگیرم ولی کلا این موضوع رو خوده مومو هم میدونه من توی گپ تلفنی افتضاح آویزونم  هیچ مدل نمیتونم تلفنی گپ بزنم تنها کسی که میتونم باهاش گپ بزنم بدون مشکل موموئه اونم تازه به ضرورت ؛ برای صمیمی ترین دوستام زنگ نمیزنم برای مامان خودمم همین طور .. داشتم میگفتم کلی قربون صدقم رفت حتی این طوری میگفت از راه دور  میبوسمت و بعدش صدای بوس در  آورد الهی فداش شم خودشم جواب اسکنش رو بهم گفت . گفت یه خبر خوش جوابش مثبت بوده و فقط دو تا شیمی درمانیه دیگه مونده بعدش باید عمل بشم خدایی خوشحال شدم بعدشم گفت که بزار من بیام اونجا میفهمی من چه مادر شوهری هستم واستا خوب بشم منم گفتم که خبر از دلت دارم لازم نیست کاری کنی مامان بعدشم گفت که کلی خوشحاله از این که منو و مومو همخونه شدیم و هر روز خدا رو شکر میکنه بابت این اتفاق بعدش دیگه کنار مومو با خنده ولو شدم میگه چی میگین شما دو نفر این همه قربون صدقه ی همدیگه میرین ...

قراره که آخره هفته خواهر شوشو بزرگه رو عقد دائم کنن که یه مدتی بره شیراز خونه ی مادر شوهرش مهمونی بعدشم همه چی داره عجله ای میشه چون قرار بود نوبت بزنن واسه مسجد جمکران که اونجا عقد بگیرن ... واسه همین آخرین مهلت همین پنج شنبه است ... دیگه هم نمیشه که ما بریم واسه عقد چون مومو هم شب کاره هم مرخصی نداره واسه همینم مامان کلی معذرت خواهی کرد که نشد با شما برنامه ریزی کنیم که بیاین ... منم حقیقش ناراحت نشدم چون هم حال مزاجیم خوب نبود هم این که خوشبختیه خواهر شوشوبرام مهمه و همینو هم به مامان شوشو گفتم

روزامون شده فقط خواب اینم  فک کنم تقصیر خواب آلودگیه موموئه که اونم برمیگرده به کارش که شب کاره البته این وضعیت یه هفته در میونه یه هفته شب کاره یه هفته روز کار !

منم شبا کوچولویی میترسم میام خونه ی بابا اینا صبحم بابا داره میره سر کار منو میزاره خونمون وقتی میرسم خونه انقده خوابم میاد که فقط لباسامو میکنم و شیرژه میرم تو تخت صبح حتی وقت نکردم داروهامو بخورم ... یعنی خم شدم که برشون دارم از خستگی افتادم روی تخت ... بعدشم نمیدونم ساعت چند بود مومو در زد منم رفتم در رو باز کردم و توی همون حالت خواب آلودگی افتادم توی بغلش و دارم ماچش میکنم  مومو هم کم نمیزاره هی ماچ کن هی ماچ کن این وسط از مشتقات دیگه هم بهره میگیره الحمدالله ! منم اصلا پا نمیدم تا مومو لباسشو میکنه من خر و پفم توی هوا سیر میکنه ... بعدش مومو چنانی وارد رختخواب میشه که من هیچی اون پایین حسین زاده(صابخونمون) و زنش هم از خواب میپرن  بعدش هم هی محکم بغلم میکنه تا سنگینیه چشام میرن و منم کم خواب مشم اما بعدش دو تا گوشی و یه ساعت کوکی و گاهی دو تا ساعت کوکی رو زنگ میزاریم ولی فک کنم خودمونو گیر آوردیم چون همشونو خاموش میکنیم ودوباره میخوابیم منم انگاری شب کوه کندم ! هی بخواب هی بخواب ... نگرانم به همین وضع بگذره وای به حالمون این چه زندگیه  همش خواب خواب ... بعدش که ناهار من بلند میشم یالان یالان خودم چون برنج نمیخورم واسه مومو برنج میزارم با کباب لقمه و کمی از کوکوی دیروز   چه سفره ی رنگینی ... بعدشم ناهار و سانس بعدیه خواب شروع میشه تا ۸ شب  خیلی مزه میده خدایی !!!

من برم بخوابم پس

پ.ن: خوب این پی نوشتای من همچون پست قبلی چون مورد داره دخترای مجرد نخوننش مخصوصا این مهندس و حاج ژاله و تاتی  ....  میبینم که همگی از بوس کردن چشم های آسمونیه همسرانه محترم راضی بودن حالا میرسیم به اقسا نقاطه بدن حالا بینی نظرتون چیه ؟  تازه الهه ی جونم جون میگه من بیشتر تجربه دارم از این تریبون ازش میخوایم حتمی ما رو هم با خبر کنه از تجربیاتش

پ.ن:قابل توجه مسافرین عزیز اینجا داره بارون نمیباره میتونید بیاین دیدن!گشتن! خفتن

پ.ن: دیروز بود مامانو برداشتیم بردیم همون آب زرشک معروفه رو مهمونش کنیم از شانس تو زردمون آب زرشک قرمز نداشت زرشکه سیاه آورد اصلا تعریفی نبود  تازشم ما از اون اول فک میکردیم این فروشندهه خارجیه که این مومو تونست از زبونش بکشه بیرون که نه بومیه و همشهری از دست این مومو سنگو به حرف میاره

پ.ن: چند روز پیش توی بغل مومو بودم که شروع کردم به خوندن :

فارغ ز رغیب در کنار محبوب    طومار فراغ بسته هم راز شوند

  خو  بلتم دیگه ! بچه که زدن نداره

 

آپ فوق مربوط به دو روز پیشه که بلاگفامون قاطی کرده بود اینم وقایع این دو  روز :

روز چهارشنبه 

 من یه جا ظرفیه مثلا تموم استیله با ضمانت خریده بودم که فروشندش دقیقا گفت که اگه زنگ زد برام بیار!  حالا خودتون حساب کنید من الان هنوز یه ماه نشده رفتم سر زندگیم و دارم ازش استفاده میکنم جاظرفیه تموم استیلی که ۳۰ تومن پول خورده زنگ زده چی بگم  .... دلم بابت هیچی نمیسوخت که فقط بابت دروغ و ضمانته تو خالیه این فروشندهه دلم سوخت جاظرفی رو برداشتم با مامان رفتیم پیشه مغازه دار اولش جا ظرفی رو گذاشتیم توی ماشین و مثه دو تا خانمه متشخص رفتیم داخل و خیلی متین واقعه رو شرح دادیم پسره هم که حس میکرد هالو گیر آورد گفت : برید بیارید نمیدونست ماشین همین سر پاساژ پارکه ! رفتیم و آوردیم اولش این طوری شد  بعدش شروع کرد با ناخنش ور رفتن که نه این زنگ نیست  یعنی اون لحظه دوست داشتم انقده بزنشم که صداش در نیاد ... پسره ی دروغگوی حرافو رسما تموم جا ظرفی و سینیش اکسیده آهن زده بود روش اما پسره حرف حالیش نبود ... دیدم نخیر نمیشه با این بشر (حیوان) آروم حرف زد که صدامو بردم بالا و گفتم یعنی چی مگه جنسی که بابتش این همه پول خورده یه ماهه باید زنگ بخوره پسره هم کوتاه نمی اومد استغفرالله یه دکتره تو مغازشون داشت خرید میکرد که پسره گفت آقای دکتر شما بگید این زنگه آهنگه ؟ دکتره هم از اونجایی که آشنای خیلی صمیمیشون بود با یه صدای خفه ای در حالی که به زنگ های جا ظرفی دست میزد گفت : زنگه!

که پسره صداشو برد بالا و گفت : این زنگه نه این زنگه !

منم گفتم : پس چی آقا از اثر شیمیایی آب روی فلزات مخصوصا آهن چیزی که باقی میمونه زردسوخته و خشکه بهش چی میگن اکسید آهن دیگه چرا قبول نداری؟

که همین موقع باباشم رسید منم دیگه حوصله جنگ و دعوا نداشتم جا ظرافی رو گذاشتیم توی مغازه و مامان گفت : بخورید این پولارو که حسابی هم خوردن داره ما که راضی نیستیم !

گفتن همین جمله ها کافی بود برای اینکه پدره شروع کنه به مملکت و ملت و دولت بد و بیراه گفتن که نه خانوم تخصیره من و شما نیست تخصیر این مملکته که جنس قلابی میده بیرون منم نه گذاشتم و نه برداشتم و گفتم : آقا مثه این که یادتون رفته شما اون روز موقع فروش این جاظرفی رو به اسم خارجی به ما فروختین ! تخصیر از مملکت نیست تخصیر از زبونه شماست که موقع فروشه جنس قصد گول زدنه مشتری رو داره !

دردسرتون ندم بالاخره پول رو گرفتیم و اومدیم بیرون من یکی از حقم نمیگذرم

روز پنج شنبه

صبح با مومو خوابیدیم تا ظهر بعدشم نسکافه درست کردم (من؟؟!!) و ناهار خوردیم و نشستیم فیلم  "چهل سال مجرد " رو دیدیم که خیلی خنده دار بود  وسطاشم بلند شدیم بریم دکتره مومو ...  با مومو رفتیم  دکتر چشم پزشکی ... مومو هم عینکش شکسته بود هم این که چشمشو آلرژی گرفته بود ... توی مطلب تنها بیمار جوان فقط مومو بود و  یه آقاهه بقیه بیمارا همه پیر بودن  چهار تا پیرمرد و سه تا هم پیرزن ... ! بعدش من و مومو رو کرم افتاده بود  هی میخندیدم و در گوشی حرف میزدیم بعدشم که رفتیم پیش دکتر ... تشخیص دکتر شد که چشم مومو خیلی بهتره فقط آلرژی تا پایان فصل گرما ادامه داره ... بعدشم رفتیم عینکشو سفارش دادیم و با هم رفتیم عمو علی بستنی خوردیم جاتون خالی بعدشم چون هوا گرم بود اومدیم ادامه ی فیلم رو دیدیم و بعدشم که مومو رفت سر کار منم رفتم روی صورتم کرم مو بر گذاشتم سوخت جیگرم ننه  .... ولی الان عاری از هرگونه مویی میباشیم ...

فردا هم داریم میریم کوهپایه ای جااااااااااااااااان  خوش میگذره جای همگی خالی برمیگردم پیشتون  به همین منظور چون شنبه نیستم   اولین  ماهگرد همخونه شدنمونو   مبارک میکنم موموی جیدر طلای من  اولین ماهه کنار هم بودن مبارک

پ.ن: امروز من و مومو دیدیم دره یه کلیسا بازه که از فوضولی رفتیم تو ولی انقده باهامون بد برخورد شد که دممونو گذاشتیم روی کولمون اومدیم بیرون  بی ادبای  لوس

+ نوشته شده در  جمعه 25 مرداد1387ساعت 0:20  توسط خان جون نارنج دونه  | 

سرمو گذاشتم روی سینش و داره نفس میکشه ....

نی نی ؟

-هوم ؟؟؟

میترسی ؟

-کوچولو !

هیچی نیست ... نترس

و دستشو میزاره از پشت روی کتفمو و منو به خودش میچسبونه و آروم میشم با تپش قلبش.

 

ما در اوج شلوغی  تنهاییم

یه چیزی میگه که دله آدم بد جور میسوزه  من و اون در کنار هم ... غم هستیم برای خیلی ها ... خیلی غریب و تنهاییم ... خیلی ... ! هیچ عروس و دومادی این طور نیستن ... ولی یه حقیقته از آمیخته شدن هیچ دردی به من نمیرسه  چون من واقعا دوستت دارم .. چون تو منو دوست داری ... چون ما واقعا تنهاییم ... تنها

 

پ.ن: راستش بعدش دیگه نمیترسم راس میگم !

پ.ن: اگه خواستم براش بمیرم دیگه اینجا رو من نمینویسم ! باشه ؟

پ.ن:بوسیدن چشمای یه شوهر خیلی بانمکه !!!  متاهل ها امتحان کنن لطفا!

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 0:10  توسط خان جون نارنج دونه  | 

جمعه صبح که چشم باز کردم توی بغل مومو بودم ... خیس عرق... اونم خواب  ... خونم مثه همیشه گرم بود!  و درست مثه شکم گاو درهم و شلوغ ساعت حدودای هشت بود ... یادم اومد که دیشب تا ۵ صبح بیدار بودیم !  تایتانیک با تموم صحنه های وحشتناک غرق شدن(فکرای ناجور موقوف!) با تموم استرس هایی که همیشه از تماشای این فیلم منو میگیره در کنار مومو ! همیشه عاشق لحظه های غرق شدنش هستم اما هم عاشقم هم میترسم ! مومو چشماشو باز کرد و نگام کرد! تلفن زنگ خورد مینو بود و گفت کی میایی؟  ... لعنت به این هفته های نبوده  مومو که مجبورم خونه به دوش بشم چرا این مومو شب کار میشه گاهی ... !توی بغل مومو همون طوری خیس عرق خوابم برد و حس کردم مومو بغلش رو سفت تر کرد ... !

 ساعت ۱۱ و نیم  چشم باز کردم و بازم مومو بیدار شد ! ... دیگه باید میرفت سر کار ... یه کمی شوخی و خنده کردیم و بعدش یه کم جدی ابراز وجود کردیم و من چقد این لحظه های بیرون ریزیه روانی رو دوست دارم  ... مومو بیدار شد بره سرکار منم عدس پلوی تو یخچال رو گرم کردم نشستیم کفه پاگرد با مومو خوردیم و مومو رفت سره کار !

به مینو زنگیدم که دیر میام میخوام خونمو تمیز کنم ! به خونه که نگاه کردم اعصابم بهم ریخت ! از اتاق شروع کردم به جمع و جور کردن ملافه ها رو ریختم ماشین و کشوها ریختم به تمیز کردن و تمومشونو تمیز کردم !... بعدشم سالن و جاروکشی این پرزهای فرش و موکت به خاطر تازگی خیلی در میاد و من همش دارم جارو میکشم اما روی وسایل پرز میشینه همش ! ساعت ۴:۴۵ بود که کارم تموم شد ! خیس عرق رفتم دوش گرفتم .. حموم رفتن هم که مثه یه ریسک شده یا برق قطع میشه یا آب انقده تند تند سرمو شستم که یهو بلایی نازل نشه ! بعد دوش هم شال و کلاه  و رفتم خونه ی مامان اینا.

شنبه صبحه امروز : بابا منو میرسونه خونم ... هوا نم نم بارون داره ، وقتی بارون میبنم عصبی میشم تموم هفته ی قبل رو منتظر بارون بودم که وقتی مومو خونه است با صدای بارون کنارش به خواب برم اما نیومد ! و حالا (الان داره خودشو میترکونه از بس داره میباره)داره همچنان میباره ! رسیدم خونه و ملافه ها رو روی تخت کشیدم و تصمیم گرفتم که دورشو به خوش خواب سنجاق کنم تا هر صبح مجبور به مرتب کردنش نشم ... ؛ وسطای کار مومو میرسه ، مثه همیشه باهام روبوسی میکنه ... زیر کتری رو روشن میکنم ... میاد میشینه و فیلم و عکسای محل کارشو نشونم میده و خودش چند تا کارش رو میکنه صبحونه حاضره و جلوی تلویزیونیم ... فیلم پدرخوانده میزاره و حسابی ذوق داره که پیداش کرده ... ، هیچ حوصله ندارم از یه طرفم خوابم میاد ... بعد صبحونه میخوابیم تا ظهر!

از خواب که بیدار شدم  گوشی زنگ نزده بود و وقت ناهار درست کردنم هم گذشته ! گوشی رو نگاه کردم تخلیه شارژ شده بود! دهکی ... میرم دنبال کارام نمیدونم چی شده رفتم توی سالن و دیدم  ... "ما بعد چیدن جهاز کارتن یخچال و ماشین لباس شویی رو با پلاستیکشون دیگه وقت نکردیم جمع کنیم همین طوری ول کردیم توی تراسمون " دیدم که دو تا بچه گربه به حالت جالبی روی هم افتادن و توی پلاستیکا لولیدن  تندی دوئیدم دوربین آوردم عکس بگیرم تا پرده ی تراس رو از فاصله ی یه متریه گربه زدم کنار یکیش بلند شد  چه حسی ! تصمصیم گرفتم بگیرمشون چون خیلی وقته به گربه دست نزدم نزدیکه ۹ ماه! از طرف تراس اتاق رفتم توی تراس سالن و تا رسیدم دیدم اون یکی گربهه رفته  و اون یکی مست خوابیده ، انگاری مرده دست  گذاشتم روی شکمش ببینم نفس میزنه یا مرده ... زنده بود ؛ از قسمت شکم بلندش کردم همون طوری خواب بود توی هوا یه کم تکونش دادم بیدار شد و خواب آلود منو نگاه کرد و بعد ۵ ثانیه چشماش چنانی درشت شد  و شروع کرد به جیق زدن که نگو نپرس ، خودشو از زیر خم میکرفت میخواست دستمو گاز بگیره منم اصلا ول کن نبودم  که یه دفعه یه چنگ محکم زد به مچه دستم و من ولش کردم  رفتم داخل حالا درگیرم با خودم که سارس از گوشت گربه است یا از پنجوله گربه دستمو با بتادین شستم و ناهار استانبولی پختم.

اینم عکسه دوتا گربه من همونی رو که خوابه گرفتم تو دستم

 حذف

 

*خیلی حساس شدم نمیدونم چرا همش به مومو میپرم ... حوصله ندارم و کسلم نمیدونم دلم چی میخواد ولی همش به مومو گیر میدم و همش گریم میگیره ... مخصوصا وقتی مومو میخواد بره سر کار  همین حالا هم برای شاد شدن روحیم بعد مدت ها تکه ی اجرای کنسرت یانی توی آمریکا رو که تموم افراد گروهش با هم کَل میندازن و پشت هم میزنن رو پلی کردم خیلی دوستش دارم !

*نمیدونم چرا درست از صبح بعد عروسی این همه معدم نفخ میکنه

*دوران نامزدی " چه چندش"  دلم میگیره وقتی میبنم یه کسی مثه فلفل بانویی توی این روزا یه مشکلات بدی براش پیش میاد که میخواد هر چه زودتر عروسی بگیرن  و بره ... خدا به همه در دوران نامزدی صبر بده !

بازم عکسایی که گرفتم کیفیت نداره اما چاره ای نیست میزارم  براتون

 حذف

پ.ن: یه چیزی میخوام بگم که نمیتونم بگم اما میخوام بگم در کل ؛  دارم میترکم

پ.ن: ۱۰ تا روزه ی قضا دارم کی بگیرم من

پ.ن:تاتی بو میدی اونم فتیر خیلی هم لوسی

پ.ن:مهندس و پرپر و باغبون شما سه تا بی معرفتا کجایین مثلا قدیمی هستین

پ.ن: سمیه  من چه تغییری کردم آیا

پ.ن: برای خالی نبودن این پست از عریضه اینم از دندونک محبوبه همگان:

+ نوشته شده در  شنبه 19 مرداد1387ساعت 23:21  توسط خان جون نارنج دونه  | 

عید همگی مبارک باشه ایشالله  و سلام  من اومدم

کلی هم حرف دارم برای گفتن از این یه هفته که نیومدم ... خوب شروع کنم از کجااا اوممممم از همون جمعه  روز جمعه ای قرار بود من و مومو بریم شهر شادی و بعدش بریم سی نما  ۱۰ رقمی رو ببینیم که خاله جونم ما رو دعوت کرد پاگشا  ... مومو بهم گفته بود که قرارمون رو بهم نزنم اما من دوست داشتم پاگشای دوتایی رو تجربه کنم ... واسه همین فقط تونستیم عصری بریم سی نما و بعدش دیگه رفتیم سمبوسه خوردیم البته بد مزه بود بعدش هم رفتیم واسه ی خونه خودمون دوباره حاضر شدیم و با مامان اینا رفتیم خونه ی خاله اینا که البته اصلا خوش نگذشت با حضور این عروسه خالم چی به آدم میچسبه که مهمونی بچسبه  ... .... البته از بخت بد وقتی اومدیم خونه یه جنگ بین مومو و  آقای صابخونه در گرفت فجیع اونم سر این آب که چرا نمیاد طبقه بالا چرا پمپ رو نمیزنه ...  کلی حرص خوردم  ...بعدشم که  در رابطه با من و مومو هوا یه کمی رگبار بهاری و رعد برقی گرفت ! که همون شب حل شد ... فردایی صبح که بلند شدم مومو خواب موند! منم بلند نشده بودم براش صبحونه درست کنم  خو من چکار کنم خودش میره سرکار میخوره ... عوضش ساعت ۹ از خواب بلند شدم و رفتم بازار از سبزی و بادنجون و سیر بگیر تا گوشت و سیخش رو خریدم و خیلی مامان اومدم خونه اصل ماجرا وقتی شروع شد که من هم باید ناهار درست میکردم هم گوشت رو پاک میکردم و چرخ میکردم هم سبزی پاک میکردم ... اون روز من چی درست کردم اصلا یادمم نیست  آهااااااان خوراک لوبیا درست کرررررررردم محشر فقط بیش نمک بود بازم  دیگه بعد ناهار افتادم به جونه سبزی پاک کردمش و دیگه شد عصر بعد اونم که دیدم نا ندارم برم سراغ گوشت شام خوردیم و بی هوش افتادم   البت توی این هاگیر واگیر زنگ زدم واسه ی فرداییش  آرایشگاه هم نوبت گرفتم !

فردایی صبح هم زدم بیرون نمیدونم واسه چی اما کار داشتم زودی هم برگشتم خونه افتادم به جونه گوشت همزمان سبزی رو هم شستم و گوشتم خرد میکردم ... ناهارم همون غذای دیروزی رو به خرد مومو دادم و دیگه تا خوده ۵ عصر سبزی ها رو خرد کردم و گوشت ها رو چرخ و بسته بندی  دیگه مردم و زنده شدم مومو هم ساعت ۴ رفت دنبال کارای اداریش ... و منم ۷ دوش گرفتم و رفتم آرایشگاه و توی آرایشگاه با استقبال همگی مواجه شدم و دوباره خاطره ی عروسی برام زنده شد (راستش خنده داره اما من همش خواب  تموم صحنه های عروسیم رو میبینم انقده عروسیم قشنگ بوده برام که بازم میخوام  !!!) زهره خانم میگفت داماد خوشش اومد ؟؟ من گفتم بعله گفت مامان چی ؟ گفتم بعله گفت مهمونا چی ؟ گفتم وااااااااای زهره خانم راستش من فقط .واسه خودم  نظره خودم مهمه از نظر خودمم ماه شده بودم  عروسی شدم بودم جیگر(راس میگم خوب  قربونه خودم برم من !)دستتون حسابی درد نکنه ... و هی تعریف و تمجید بود که روانه ی من میشد که خودت  خوشگل بودی و اینا .... ابروهامو نازک تر کردم آخه خودم دوست داشتم عروسیم زیاد تغییر نکنم یه دفعه ای ... واسه همین ابروهام یه کم کلفت تر از حد معمول بود ... ابروهامو هم رنگ کردم و موهامم مرتب کردم و چون خیلی پر پشته قیچی تو خالی زدن برام تا پفش بخوابه ... ساعت ۹ بود دیگه کارم تموم شد و دیدم چون مومو زنگ نزده حتما کارش تموم نشده خودم عزم خونه کردم چون از آرایشگاه تا خونمون فقط دو تا کوچه راهه البته بماند که کوچه ی آرایشگاه خیلی تاریک بود و من سوت زنان کوچه رو رد کردم هیچی دیگه رفتم خونه و دیدم بعله خونه خااااااموشان مومو نیومده ... دست به کار شدم و زیر غذا رو روشن کردم  و رفتم سراغ خودم لباس جیگمل پوشیدم و آرایش کردم ناناس  جوری که مومو اومد فک آرایشگر برام آرایش کرده   کلی هم از ابروهای جدیدم خوشش اومد ... بعدشم دیگه شام خوردیم و لالا !

دوشنبه هم ناهار  کوکو سبزی درست کردم که بازم بیش نمک شد  اما مومو تا آخرین دونش رو خورد و اومدیم مثه بچه ی آدم فیلم سنتوری رو که مومو ندیده بود ببینم که زرتی اولای فیلم برق رفت و ما هم خوابیدیم ... بعدشم به زور بیدار شدیم و رفتیم بیرون که دی وی دی پلیر و تلفن و آنتن و اتو مو واسه من بخریم ... که شد ساعت ۱۰ شب و رفتیم خونه ی مامان اینا شام و من دیگه از فرط خستگی بی هوش شدم و نتیجش شد که چفت گلوبندم خراب شد چون باهاش خوابیدم

سه شنبه فقط یادمه که برای شام کتلت بادنجون درست کردم که دیگه بیش نمک نشد و بعدشم ساعت ۱۱ با مینو رفتیم پیاده روی و بعدشم رفتیم از این دستگاهای بدنسازی که تو پارک ها هست مثه جک و جونور شیطونی کردیم ... و آخرشم خیس آب برگشتیم خونه ! راستی عصرشم با مومو اومدیم یه فلیم زبان اصلیه مثلا ترسناک ببینم بازم برق قطع شد

چهارشنبه هم ناهار عدس پلو پختم اما مومو دیر اومد و وقتی اومد تا ساعت ۸ خوابید ! ما هم مثلا قرار بود بریم برای تولد بابا براش کادو بخریم (تولد بابایی بیستمه که ما به دلایلی ۱۷ گرفتیم ) زدیم به دله خیابونا و بعد کلی گشتن براش یه پیراهن جیگمل خریدیم  دیگه ساعت نزدیک ۹ بود که قرار شد بریم شهر سبز شکمی از عذا خارج کنیم که  همون دوست مامان توی پست قبل با شوهرش خوردن به تورمون و ما رو خواستن برسونن از قضا هم مومو برگشت گفت میریم خونه ی مامانش اینا که اونا هم مسیر رو اوکی کردن که ما رو برسونن حالا هی من دارم مومو رو نیشگون میگیرم پشت ... تنه میزنم ... که یهوویی مومو گفت : دستتون درد نکنه ما قبل خونه رفتن باید بریم پیش فلان دوستم کار داریم  که نیش من تا بنا گوش باز شد این جوری و به این ترتیب پیچوندیمشون و رفتیم شکمممممممبعدشم شب رفتیم خونه ی مومو جونم اینا شب همون جا موندیم و صبح مومو رفت سر کار ... منم با کلی بند و بساط اومدم خونه ی خودمون که توی راه دو تا دعوا دیدم ... ! رفتم دیگه با لباسا و وسایلای مخصوصی دوباره راه افتادم واسه خونه ی مامان اینا چون قرار بود عصرش بابا رو غافلگیر کنیم و براش تولد بگیریم خودمونی...  عصر هم یه عروسی دعوت بودیم دیگه تا اومدم بیرون دوباره سر خیابونمون یه دعوای دیگه دیدم داشتم روانی میشدم  جون به تنم نبود رسیدم خونه ی مامان اینا و کلی گفتیم و خندیدم و دیگه من راه افتادم برم کیک رو بگیرم و شمع ! که یه ساعت بعد با یه کیک نارنجی رنگ جیگر برگشتم!

کف کردم  ننه جون

هیچی بعدشم دیگه اول مومو اومدو  بعدش بابایی بعده ناهار بابا رو به طرز جالبی غافلگیر کردیم و کلی مسخره بازی و دست و آواز راه انداختیم ! که برای بابا دو تا پیراهن یه دمپایی راحتی و یه ادو توالت در اومد  که البته پیراهنی که مامان برای بابا گرفته بود سایزش بزرگتر بود و برعکس پیرهن من و مومو تن نمای باحالی شده بود نگو ! واسه همین من و مومو همش میخوندیم 

 ماله ما قشنگتر  ماله ما قشنگتر

بعد اونم رفتیم عروسی که نگم چه خبر بود خیلی بهتره ... یخ !  هیچی عروسیه خودم نمیشه نه ولی خدا وکیلی  بد  داغونی بودا تعداد مهمونا زیاد بود و تالار کوچیک ! همه سرپا بودن البته ما نشسته بودیم پذیرایی ناقص شده بود آرایش عروس اصلا بهش نمیخورد چون لاغر بود بعدشم عروس با هیشکس سلام و علیک نکرد  مینو هم دیده بود  به من میگفت : تو پس چرا توی عروسیت این همه مردمی بودی ! ... من بازم عروسی میخوااااااااام

 

 

اما عکس  عکسای زیر به ترتیب دسته گله عروسیم .. اون آب زرشک طبیعی که گفتم خیلی عالیه (البته جمعه ای رفتیم لیمونارده طبیعیشم خوردیم ای خدا محشر اگه میشدا واسه ی همتون میفرستادم بخورین بفهمین چی میگم همین لیوان پر از آب زرشک توش پره از هسته ی لیموی طبیعی و تازه بود و خنک )اون دوتا گلم گلایی هستش که مومو توی این هفته برام خریده!جیگرکم روشون کلیک کنید بزرگ میشن . عکس از اتاقمم گرفتم امروز دیدم اصلا کیفیت نداشت دوباره تلاش کنم ببینم چی میشه ! باشه

 

 

 

 

 

پ.ن: دیروز توی بازار چپ وراست بچه کوچیک و نوزاد میدیدم هی به مومو نشون میدادم و نازشون میکردم  بعدش به مومو گفتم : منم بچه میخوام  نمیشه !

که مومو گفت :  ببین اینا امشب میتونن کار دستمون بدن                        

پ.ن: من واقعا عذر میخوام ایشالله جبران کنم حضور همه ی  دوستا  رو  وبلاگاتونو میخونم اما وقت نمیشه نظر بدم خدایی ... خودتون دیگه منو ببخشید

پ.ن:مومو جووووووووونم عاچختم جیدر عچیچم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 22:13  توسط خان جون نارنج دونه  | 

*سلاااااااااام  من اومدم ... یوهو  خوبید شماهاااا منم خوبم به قول برو بچ متاهلی داره بهم میسازه جونه خودم فقط زیر چشام کمی کبود شده نمیدونم چرا فک کنم از کتکایی هستش که مومو  تیغی بهم میزنه  آهان راستی یادم رفت بگم من از این به بعد شوشو رو  مومو تیغی صدا میکنم  قربونش برم من

*ننه بگم از خونه داری براتون که هفتصد جای بدنم رو سوزوندم  جای سالم فقط صورتمه که خدا نکنه بسوزه  اولش که اومدم پیاز خرد کنم  انگشت شستمو با چاقو بریدم اونم عمیق ... اما چاره ای جز ادامه دادن نداشتم فرداییش اومدم که آب جوش رو خالی کنم توی دیگ برای برنج بخار زد اون یکی شستمو هم سوزوند  همین جوری دو تا شستمو تکون میدادم از سوزش که با تیغه ی مولینکس زدم شستمو پاره کردم که واویلا ... !  چند روز دیگه بگذره به همین منوال من شهید میشم! مبارکه ایشالله !

خوب بگم براتون از روز دوشنبه که یادم نیست چی شد  اما خوب من ناهار قرار بود قیمه بپزم کشتنی خودم قیمه پختم مامان  فقط کمی رب و نمکش زیاد بود باور کنین فقط کمی !بعدشم دیگه  مومو تیغی  عصری خوابید منم چند تا از جورابای  مومو  و ظرفا رو شستم و لباسای مو مو رو اتو کشیدم و بعدشم رفتم کنار مومو ولو شدم که مورد لطف و مرحمت اوشون واقع شدم و در بغلشون کمی لولیدم و البته نه این که هوا گرمه من از بغل گریزونم ! بعدشم دیگه با مومو توی همون تخت کمی محاسبات مالی و اعتباری نمودیم و بعدش دیگه مومو گفت که فردا میخواد با مهدی  بره ر ش ت هی گفتم چرا به من گفت به تو چه؟  دلم خیلی شسکت البته کمی هم مشکوک شدم به مومو  همین طوری روی تخت ولو موندم مومو هم شروع کرد لباس پوشیدن بره سر کار ... اصلا حوصله نداشتم دیگه مومو داشت واسه خودش میوه برمیداشت دنبال پلاستیک میگشت هی میگفتم فلان جاست نمیتونست پیدا کنه آخر خودم رفتم دادم دستش و بعدشم دیگه نمیدونم چی شد گریه کردنم شروع شد  مومو هم هی مردونه باهام رفتار میکرد میگفت باید قوی باشی چیزی نشده که  !!! ای بابا منو میبینی !بعدشم هی شونه ی منو میگرفت فشار میداد و سرمو میگرفت بالا  منم بیشتر گریه میکردم .... تکیه دادم به دیوار نشستم ... هی مومو میگفت گریه نکن من بیشتر گریه میکردم !!! خودمم نمیدونم چرا ولی از دهنم هی در می اومد به مومو میگفتم دلم برات تنگ میشه نرو سر کار !!! ولی مطمئنم اون لحظه نیاز به نازکشی داشتم تا رفتار خشن مردونه ! هیچی مومو رفت و آخرشم نگفت چرا فردا میخواد با مهدی بره ر ش ت ؟!

مومو کلید خونه ی مامانش اینا رو داد بهم و قرار شد فردا ظهر که کارش با مهدی تموم شد بره غذا بگیره و بیاد خونه ی مامانش اینا بخوریم ! چون همه اهل خونه رفتن قم ! ما هم یه جورایی برای سرکشی میرفتیم اونجا ! فردایی شد و من صبح راه افتادم برای خونه ی مامان مومو ... انقده ترافیک بود که نگو هیچم پلاک های داخل شهری نبودن همشون مسافر بودن مخصوصا پلاک نمره ۱۶ ! هیچی تا رسیدم خونشون دیگه مردم و زنده شدم ! حالا توی دستم پلاستیک آب میوه و آب معدنیه یه دستمم کیف نمیتونم در رو باز کنم هی با خودم کشتی گرفتم مگه میتونستم در رو بکشم چون شستمم سوخته بود بدتر میسوخت  زنگ زدم به مومو اون هی راهنماییم کرد این کار رو بکنی باز میشه و اون کار بکنی باز میشه دیدم هیچ فایده ای نداره دارم تو کوچه با  اون بند و بساط کولی وارم ضایع میشم ناجور به مومو گفتم من میرم خونه ی آبجی مهدیه*  بعد که اومدی بهم بزنگ من میام خونه !

خدا روشکر که خونه ی آبجیم نزدیک بود یه کوچه بالاتر از خونه ی مومو اینا ! رفتم دیدم ای داد زنگای مجتمع انگاری برقش قطعه و زنگا جا به جا شده هیچی اومدم تو سایه و منتظر شدم که یهو یکی از همسایه هاشون اومد و من باهاش اومدم داخل دیگه جونه به نفس رسیدم خونشون و دیگه شوهر آبجی هم داشت میرفت بیرون و ساعت ۱۲ تازه آبجی داشت صبحونه میخورد  شربت آورد و نشستیم به صحبت و تا نزدیکای یک و ربع دیگه مومو زنگ زد گفت بیا من اومدم ! دلم کلی باز شده بود میل نداشتم دیگه از آبجی جدا شم تندی خدافسی کردم و رفتم خونه مومو اینا دیگه مومو خیلی ریلکس  با یه  حرکت کلید رو چرخوند و در رو باز کرد !

بساط ناهار رو آماده کردیم و نشستیم به خوردن که مومو گفت من یه چیزی برات خریدم دلم طاقت نداره صبر کنم بعدا بهت  بدم  واستا برم بیارم تندی رفت توی اتاق و منم داشتم ذوق مرگ میشدم که مومو با یه پلاستیک خیلی کوچولو اومد داشتم میمردم از فضولی که چی خریده که  مومو گفت : ببخشید من وقت نکردم کادوش بگیرم منم گفتم عیبی نداره بابا (خودتو عشق است)تا خوده مومو از توی یه پلاستیک یه ram  reader بود  و دوتا بازی Hitman و GTA   در اورد منو میبنی  مثه ماست وا رفتم ... تشکر کردم و شروع کردم به خوردن غذا مومو هم همین طور ! مومو گفت خوشحال نشدی ... من گفتم : چرا ولی در صورتی که گوشیم مدلش بالا بود و کامپیوتر توی خونه ی خودمون داشتیم! مومو هم گفت خوب آره ، من قبل اینکه خونه بسازم زنگشو میخرم  کم کم غذامونو خوردیم و موضوع رو فراموش کردیم ! بعدشم دیگه رفتیم توی اتاق قبلیه مومو که کامپیوترش رو که توی جعبه بود در بیاریم بچینیم ... منم یاد کتابای خواهره مومو افتاده  بودم  که باید براش میفرستادیم بی خودی رفتم به سمت کشوی خواهرش و روی میز دیدم یه پلاستیکی هست که توش جعبه ی کادو پیچ شده هست و کنارش یه قاب گوشیه  بی توجه به هر چیزی به مومو گفتم این چیه ؟؟ وایییییی مومو نکنه این کادوی عروسیمونه که بازم فرستادن اینجا بچه ها یادشون رفته به من بدن ؟؟؟ مومو هم گفت شاید!!!

تندی از پلاستیک درش آوردم و کادوشو باز کردم و از خوشحالی یه جیغ زدم پریدم مومو رو بغل کردم و ماچ کردم که فهمیدم گوشی رو مومو کرفته بود برای من میخواست اذیتم کنه الهی قربونش برم من یه گوشیه نوکیا مدل ۳۲۵۰ جیدر برام خریده بود  انقده خوشحال و شوکه شد م که نگو !

بعد اونم دیگه مومو رفت بخوابه منم سیستم رو وارسی کردم و نشستم توی گوشیه ناسم آهنگ و عکس ریختم !

*مامانی یه دوست داره که دو تا دختر داره که سناشون تقریبا با من و مینو یکیه ! یکی متولد ۷۰ و یکی متولد ۷۳ هستن ! دختر بزرگه از اون عشق بازیگراس !  حدودا یکی دوسال پیش عشقه محمدرضا گلزار بود و کلی باهاش درگیر بود ... تا این که به مرور زمان از گلزار به علت این که ... دل کند و شد عشقه پوریا پورسرخ ... این وسط کی این ماجرا رو میدونست !!! فقط من و مینو و خواهرش ! چند وقت پیشم از طریق مینو مطلع شدم خواهر کوچیکشم عشقه حامد کمیلی هستش !

توی عروسیه من یکی از همسایه های ما به دوست مامانم گفته دختر بزرگتو نامزد کردی ؟ دوست مامانم با خودش درگیر ! به مامان میگه برو ازشون بپرس به خاطر چی یه همچین سوالی کرده ؟

ما به مامان امشب میگفتیم برو بهش  یه دستی بزن بگو دخترت رو با پوریا پورسرخ (نامزدش) توی خیابون دیده بوده واسه همین پرسیده که مینو برگشت گفت: نه برو بگو دختراتو با حامد کمیلی و پوریا پورسرخ توی خیابون دیده !!!بعد چند دقیقه سکوت مینو گفت : نه برو بگو نوه هاتو توی خیابون دیده

 

پ.ن: آبجی مهدیه طی یه سفر معنوی که با شوهرش همراه بود با ما یعنی من و مامان همسفر شدن و ما بعد اون سفر خیلی دوست شدیم و رفیق جوری که مامانه منو مامان صدا میکنه منم اونو آبجی صدا میکنم !

پ.ن: همگی منو  ببخشید واقعا وقت نمیکنم به دوستا سر بزنم

پ.ن: راستی عیدتونم مبارک باشه

پ.ن: مومو تیغیه گلللللللللم  میدونی که عاچختم

پ.ن: بندر تا چند روز دیگر از حضور مسافران تابستانه منفجر خواهد شد  به خداااااااااا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 0:13  توسط خان جون نارنج دونه  | 

      

میدونین چیه   اینجا یه جمعی میخوان منو بزنن ؛ خوب من چیکار کنم  هان  تقصیرمنه مگه نه والاه اصلا بگو یه ذره بی خیال این حرفا همین که اومدم رو غنیمت بدونین یهویی دیدین رفتم و نیومدم اولا یه سلام متاهلانه به همه ی دوستان شفیق  و عزیز  و دوما بگو علیک سلام رفیق گل راستش بد جوری فرو رفتم توی این حس متاهلی  روزی دوبار ماشین لباس شویی روشن میکنیم و طناب تا طناب لباس پهن میکنم خرید میکنم و غذا میپزم جارو میزنم و لباس اتو میکنم میخوابم و چرت میزنم  میرم آب زرشک لیتری میخورم  میرم مهمونی  میرم ماه عسل  میرم تهران  میرم تهران سر   ولی وقت نمیکنم برم پیشه شاباجی

اگه حوصله دارین که میدونم دارین  چون همتون هی پیامک میدین آپ کن  منم مینویسم خوب پس تحمل کنییییییییییید !!!

 و فردای روز عروسی من و شوشو فک کنم حدودای ۱۰ بود ز خواب برخسبیدیم  که بریم سفره عقد و لباس پاره پاره ی منو پس بدیم به مزون (از مزایای داشتن مزون آشنا همینه که لباسو جر میدین و بعدش میبرین پس میدین تازشم ۱۰۰ تومن تخفیف میگیرین !)رفتیم خونه ی مامانم اینا ، الهی بمیرم انگاری صد سال بود ندیده بودمشون  دلم تنگشون بود البته نا گفته نباشه بابا اومد دنبالمون هوا هم انقده گرم بود که نگو آخه روز عروسی من هیچی گرمم نبود انگاری روز بعدش داشت هوا تلافی میکرد ! هیچی دیگه رفتیم خونه و وسایلا رو بار ماشین کردیم و  البته فقط لباسا رو سفره غم عظیمی بود  کی می خواست از اون پله ها بالا بره هیچی رفتیم لباسو دادیم و رفتیم خونه ی شوشو اینا و فامیلاشونو بازم زیارت کردیم ! چند تا از کادوهای منم بعد رفتن من رسیده بود خونه ی شوشو اینا که لطف کرده بودن کاغذ کادوهاشو جر داده بودن هیچ دور هم انداخته بودن که من اصلا نفهمیدم اونا رو کی داده ؟؟؟!!! فک کن ؟ تازه خواهر شوهرمم نمیدونست کی اینا رو داده !!!!!!!

به شوشو حالی کردم که بریم و رفتیم واسه سفره عقد با مینو سفره رو بار ماشین کردیم این بار و مینو نشست تو ماشین و من و شوشو کلی پله رو بالا و پایین کردیم و همشو به مقصد رسوندیم بعدشم رفتیم  خونه ی ما تا کادوی مادر زن سلام رو برای مامان بردارم  بعد هم شوشو ما رو برد یه جای دبش که جدیدا من و شوشو کشف کردیم آب زرشک طبیعی میده تووووووووپ اصلا رنگ نداره ولی در عوض خوشمزه است و تازه میفهمم چون طبیعیه  رنگ نداره !!! وای جیگرمون حال اومد فک کنین یخ رو میشکنه میریزه توش که خودش کلی خنکش میکنه چون یخای حبه ای یا قالبی اصلا خنک نمیکنه من تجریه کردم  .... ناهار رو خونه ی مامان اینا خوردیم و عصری بازم به خاطر شوشو مجبور شدم بریم خونشون ... ! تموم ۲ ساعت رو به خاطر شوشو توی جمعی که هیچ دوست نداشتم نشستم و درست موقع شام به شوشو اسمس دادم بریم خونه که شوهر خالش ما رو رسوند و ما اولین غذامون رو که سالاد  الویه بود و مادر زن داده بود خوردیم البته با کمی دلخوری !!!

دیگه حوصله ندارم بگم از روزای گذشته  فقط بدونین که مامان از کادوش خیلی خوشش اومد!

ما یه دو روز هم رفتیم قم !!! حیف که دوست داشتم بریم مشهد اما به خاطر کار شوشو نشد ! چون مرخصی نداشت ... در عوض قم هم یه بار زیارت رفتیم اونم شب اما من رسما داشتم زبونم رو میخوردم از تشنگی و گرما !!!  خیلی گرمه قم ای هوااااااااااااااااااار اونجا هم یا با مادر شوشو و شوشو داشتیم گپ میزدیم و میخندیدم و یا با خواهر شوشو ها و خاله ی شوشو و دختر خالش حرف میزدیم ... در غیر این هم زیر باد پنکه و کولر آبی میبودیم !!  خدا اون ساعت رو هم نمی آورد که برق قطع میشد رسما مثه مرغ حلقم کف میکرد از گرما  قم خیلی بیشتر از شمال برقا قطع میشد روزی نزدیک به ۵ ساعت

بعدشم دیگه خیلی تندو تند جمعه شب از قم رفتیم تهران و با اندوه فراوان از عدم دیدار خیلی ها تهران رو ترک کردیم  !!! ولی همه به کنار ما یه سفر  دونفره کردیم برای اولین بار در تاریخ

بگم از زندگی متاهلی و در کنار شوشو بودن که از همه رنگه هم خوبه هم بد ، گاهی حس میکنم خوابم و گاهی کلی فرو میرم توش اما بشنوید از شوشو که هنوزم گنگه و گیج و باور نکرده ما همخونه شدیم !!! و اینم توی روال عادیه زندگیمون تاثیر گذاشته !!! خدا کنه ما زودتر بفهمیم کجاییم!!!

بگم از غذاهایی که پختم یادم نیست چه روزایی اما اولین بار مرغ و پلو   و دومین بار هم عدس پلو پختم بقیشو متفرق بودیم !فردا هم قراره  قیمه درست کنم  هیچی هم بلد نیستم  احتمالا فردا یه نفر به ملکوت اعلا میپونده حالا جالب این جاست شوشو دقیقا دست گذاشته روی همون غذاهایی که من حتی یه بارم نپختم  خورشت قیمه ، فسنجان ، قورمه سبزی بععععععله!

 بگم از گرمیه هوا بگم که خونمون  مثه کوره شده  خیلی گرمه و شما هیچ رقمه به اندازه ی گرماش پی نمیبرید  دارم میسوزم بابا میگه چون خونتون این طوریه و طبقه ی دومه واسه همین زمستون هم سرد میشه  اصلا به جهنم سرما رو چاره است گرما رو نه !

به یاد جوراب پشمیه خودم که دلم هواشو کرده

واقعا خواهر شوشو نامزد کردااااااا  ففففففففففففک کن  خودمم باورم نمیشه دسته گلم چه کرده ؟ خدا کنه حال مادر شوشو هم خوب بشه .... هر چند تموم اون چیزایی که قبلا میگفتم داره به حقیقت گره میخوره  یادتونه میگفتم حالا همه فک میکنن من چه عروسیم که بین شیمی درمانیه مادر شوهرم دارم عروسی میگیرم ... ! بی خی خی ...!

امروز صبح رفتم روی تراس بند بزنم که لباسا رو پهن کنم ... ماشالله تراس هم مثه دریاست تنگ و دراز !!! تازه موقع رفتن  توی تراس هم باید شصت تا لباس بپوشی از بس توی دیده !!! داشتم طناب میزدم که همسایه ی بغلی اومد توی تراسش و شروع کردبا سر و صدا کردن نظره منو جلب کنه من یه نگاه اجمالی انداختم و دیگه پا ندادم اما همون یه نگاه کافی بود !!! زنه از حموم اومده بود با موهای خیس و یه من ش.و.ر.ت مردونه ی خیس و پر از آب داره با منم سلام و علیک میکنه که ایشالله خوشبخت شی و خوبی و فلان که پا ندادم  یه جواب تند دادم و طناب رو کشیدم تا ته تراس و رفتم تا جلوش نباشم  هیچ علاقه ای به برقراری ارتباط با این همسایه ندارم !!! درگیرن !!!

یک ربع بعد اومدم لباسا رو پهن کنم دو تا دختره بچه ی فینگیلی که لوس بودن و چندش بودن از سر و کولشون میباره چسبیدن به پنجره و خودشون رو تا کمر آویزون کردن و زول زدن به من  جوری که من فک کردم  شاخی چیزی در آوردم !! خیلی جالب بود که به هر بهونه ای می اومدم توی تراس انگاری کن دارن تلویزیون میبینن زول میزدن به من!!! منم که دیکتاتور اصلا بهشون محل ندادم (چقده من مردمی هستم !!!)

در حال حاضر هیچ عکسی ندارم ارایه بدم جز عکس سفره عقدمون که فقط همینه  باورتون میشه من زیاد عکس ندارم از عروسی و مجلس و عقد و حتی با  بابا و مامان

اینم عکس سفره عقدمون

 

پ.ن:درگیرم و وقت ندارم منو ببخشید نمیام براتون کامنت بزارم فک کنم وبلاگم کم کم داره read  only میشه  الانم خونه ی مامانم اینا هستم !

پ.ن: همه ی دوستای جدید و قدیم منو ببخشن بابت کم لطفی هام نظر همه رو دوست دارم

پ.ن: شاباجی طاهره ایشالله بزنگم برات این روزا خدایی وقت ندارم

پ.ن: شوشو یه جمعه در میون خونه است و میتونه با من باشه ... جمعه ی آینده هم برنامه ریزی هست که پسرخالم میخواد ما رو شام بیرون دعوت کنه اما شوشو برنامه ی رفتن به لاهیجان رو ریخته چکار کنم ننه رفتن یا نرفتن مسئله این است

پ.ن: بستنی خیلی بدی دلم برات تنگ شده بی وفا

پ.ن: مهندس و پرپر شماها رو هم دارم حسابی این باغبون زهرا کجاست

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 0:12  توسط خان جون نارنج دونه  | 

سلام  انا شرمنده  انا بیچاره  انا عرووووووووووووووووووووس  انا لوس  

  و من عروس شدم

چهارشنبه ۲۵ تیرماه

از صبح با شوشو مثه مرغای سر کنده توی مغازه ها دنبال کادوی مادر زن سلام بودیم  هوا هم وحشتناک گرم بود ... هیچی هم نخریدیم به جز شمع وارمر برای شمعدونای خنچه عقد و شمع های بلند نقره ای برای شمعدون های خودم و جوراب واسه لباسم و ... (دیگه یادم نمیاد !) ظهر شوشو منو گذاشت خونه و رفت خونشون ... عصری ساعت ۵ اومد دنبالم با پسرداییش که رفتیم خنچه رو بگیریم و همین که رفتیم یه گلدون خوشمله کریستال و ۱۰ تا شاخه ی مصنوعیه گل نرگس هلندیه ناز که مامان هم کلی دوست داشت  گرفتیم واسه مادر زن سلام  حالا تو ماشین هی شوشو مسخره بازی در می آورد و ما رو میخندوند حالا رسیدیم مزون  مزون طبقه ی چهارم بود  و سفرمونم پایه هاش همه مجسمه داشت و سنگین بود رفتیم بالا بیچاره شوشو و پسرداییش با هم کلی وسایل بلند کردن منم فقط دو تا پایه دستم بود  دیگه مردیم تا سفره رو به پایین رسوندیم ! تازشم پایین ساختمون مزون جای پارک نبود یه کوچه بالاتر پارک کرده بودیم  بعدشم دیگه اومدیم خونه ی ما و خنچه رو گذاشتیم و با شوشو رفتیم خونه مامانش اینا موقع رفتن  پسرداییش رانندگی کرد گواهی نامه هم نداشت البت! من و شوشود هم پشت! من یه سی دی شاد گلچین کرده بودم اونو گذاشتیم و عین دیوونه ها  شوشو همش دست میزد  کلی سرخوش بازی در آوردیم تا خونشون! اونجا هم قرار بود بریم بادکنک و تور بخریم واسه اتاق عقد که ماشین بهمون دیر رسید و بعدش یه قضایایی شد که تعریفی نیست چند تا از فامیلای شوشو اینا منو اونجا دیدن مامانه شوشو هم اصلا نشد بیاد شمال حالش خوش نبود ... از برخورد فامیلای شوشو دلم داشت میترکید سوار ماشین که شدیم نزدیکه ۱۰ بود ماشین حرکت نکرده بغضم ترکید و هق هق گریه میکردم ، اصلا هم دست خودم نبود شوشو هم داشت میرد از ترس هی می گفت چی شده و من حرفی نمیزدم تا این که پارک کرد و من حرف زدم و خالی شدم ... بعدشم شوشو گفت مهم من و توییم و منو قانع کرد و ما آخرین شب مجردیمون  رو بعد گریه های من توی خیابون گذروندیم در حالی که صدای آهنگ تا آخرشم بود و شوشو فرمون رو ول کرده بود و دست میزد و منم با گریه میخندیدم  رفتیم توی خیابونی  که توش تالارای عروسیه زیادی هستش کلی ماشین عروسم دیدیم اونجا این  آهنگو همش  میخوندیم 

حالا حالاحالا  حالا هااااااااااااااااااااا   همه دستا به بالا

با این ساز و کمونچه  بخونیم همه یالا

حالا حالاحالا  حالا هااااااااااااااااااااا   همه دستا به بالا

به این عروس و دوماد بگین هزار ماشالله  

 به لبخند عروس گل نشسته    خدا روی سرش ستاره بسته  ...

 منم شبه قبلش به هزار زور  عروس مهتاب رو  دانلود کرده بودم که تکه تکه شده بود  اونو خیلی من دوست داشتم همش پلی میکردم حالمونو می گرفت

 

ای عروس مهتاب ای مستیه می ناب    امشب با صد تا بوسه دومادوووووووو دریاب

یه جفت چشم سیاه و  یه حلقه ی طلایی   یه فرش یاس و الماس   دلی که شد فدایی

آره من مسته  مستم   با این عهدی که بستم

پیشه اون آینه ی  چشمات  آآآآآآآآآی نپرس از من کی هستم       

 

بعدش دیگه شوشو منو رسوند خونه تازه اومدیم کارهای فردا رو چک کنیم که یهویی یادش اومد که ظرفای یکبار مصرف رو یه تعدادیش رو که سفارش داده بود نبرده هتل  واسه همین من دسته گلمو بهش دادمو و شوشو هم ساعت یازده و ربع تندی رفت سراغ وسایلا که خدا رو شکر باز بود و گرفتشون ... خونه ی ما کاملا تغییر کرده بود تخت من و مینو جمع شده بود مبلا رو حرکت داده بودن خونه رو تزیین کرده بودن و اتاق عقد رو هم آماده کرده بودن که البته فقط چیدمان سفره مونده بود که من رسیدم تا نظر بدم ... خاله جونم کلی کمک کرد و تا نزدیک یک موند باهامون سفره رو چیدیم کلی خندیدن و من نمیدونم چرا مصنوعی میخندیدم ... خاله از مش موهام خیلی تعریف کرد و کلی بوس بوسیم کرد و بعدشم سفره کلی اذیتمون کرد ... ساعت ۲و نیم بود که کف اتاقم ولو شدم البته قلبش سرویس و حلقه و کفش و کیفمو آماده کردم واسه فردا ....

صبحه عروسی  روزه ۲۶ تیر ماه

ساعت حدودای ۷ بود که بیدار شدم اصلا هم حس دوش گرفتن نداشتم  چون شبش گرفته بودم .. صبحونه هم نخوردم  کارای ریز و پیز داشتم که انجام دادم ... و تا تکون خوردم خاله اومد و من تندی حاضر شدم یه ساک داشتم که باید میبردم خونه ی خودم میذاشتم و بعدشم آرایشگاه  مامان و خاله به زور توی دهنم شیرینی میذاشتن و من نیمخوردم برام ساندویچ درست کردن ولی من اصلا میل نداشتم ... رفتیم خونه ی من و بابا پایین موند منتظرم من رفتم بالا ... شوشو هم دوش گرفته بود و لباس پوشیده بود بره آرایشگاه ...  بوسم کرد آخرین بوسه ی دوره ی نامزدی و بغلم گرفت و باهم اومدیم پایین و هر کی رفت به راهه خودش ... با  بابایی رفتیم مزون لباسمو تحویل گرفتیم به علاوه نیم تنه و کلاه و تورمو

 

آرایشگاه

ساعت ۱۰ و چند دقیقه بود که رسیدم

هیچ همراهی نداشتم البته موقت بود ... بازم شاگردا شروع کردن به تعریف از مش من   منم خود شیفته ... کم کم داشتم از حالت دپرسی که داشتم از صبح تا همون موقع بیرون می اومدم ... رنگ ناخنم رو انتخاب کردم رنگ آلبالویی به یه روکش اکلیریه نقره ای که در کل ناخنام که یک ساعت و بیست دقیقه وقت گرفت محشر شد توی تموم مدت هم که برام ناخن میذاشتن با خواهر آریشگر که آشنام بود حرفای خاله زنکی میزدیم ..بعدشم موهام رو سشوار کشیدن که بدترین قسمتش بود ریشه ی موهام داشت میسوخت  بعدش دیگه زهره خانم اومد پایین   من باید یک حاضر میبودم و ساعت ۱۱و نیم بود هیچ خبری نبود و خواهر زهره میگفت نگران نباش آماده میشی همون موقع روی صندلی مخصوص نشستم و زهره خانم گریم رو شروع کرد ... پیشرفت لحظه به لحظه ی کارش خیلی عالی بود و من ذوق میکردم ...  وسطای کار صورتم مینو و فاطمه(دختر خالم) و سمی رسیدن و از دیدن من ذوق مرگ شده بودن  ... آرایشم فیروزه ای خیلی ناز بود ... خودم دوست نداشتم مثه جادوگرا بشم ... سایه ی پشت چشمم رو آبی تند زده بود که مینو اومد اعتراض کنه اما زهره خانم اجازه نداد بهش  خوشم اومد چون همیشه دخالت توی کار آرایشگر نتیجش میشه یه عروس زشت و تموم عیار ! تموم مراحل  طی میشد  یکی یکی ... رژ  جگری مات و روش اکلیر جگریه روشن وای لبم ماه شده بود ... خط چشم پر کار کرد و خال کمرنگ بالای لبم رو پر کرد البته من پیشنهاد دادم که خال نمایان بین پیشونیمو که منو شبیه هندی ها میکنه پر کنه که گفت جلف میشه و منم قبول کردم قبل از رژ گونه هم رفتم واسه لباس  بلیز و شلوارمو به زور در آوردن بچه ها چون هم آرایش داشتم هم ناخن داشتم ... فاطی فنر رو تنم کرد و بالاتنه رو هم سمی و مینا فاطی هم جوراب پوشوندم و کفش پام کرد ... عین بچه ها  ... بعدشم نوبت دامن شد که نمیشد از سر بپوشم که زهره خانم با دقت تموم تنم کرد و بعدش مژه مصنوعی و رژ گونه ...  ساعت دیگه حدودا از یک گذشته بود که صبا(شاگرد آرایشگر) اومد و گفت داماد اومده خیلی هم عصبانیه انگار نه انگار که دیر اومده که مینو رفت بیرون و با حالت حق به جانبی به دفاع از شوشو قد علم کرد و ازش دفاع کرد و گفت نخیرم داماد خیلی خوبه و از ساعت یک بیرون منتظره ... بچه ها سرویسمو برام انداختن و شیفونو کلاهمم بسته شد و سرم داشت منفجر میشد از بس کشیده بودنش .... خیلی خووووووووووشگل شده بودم از نگاه به خودم سیر نمیشدم همشم از زهره خانم تشکر میکردم و اون هی قربون صدقم میرفت و دعام میکرد ... مینو و فاطی و سمی هم هی تعریف میکردن ... مابقیه پول آرایشگاه رو به علاوه یه انعام درست و درمون پرداخت کردم تازشم زهره خانم گفت تا شب هر مشکلی واسه آرایشت پیش اومد من هستم بچه ها هم هستن بیا واسه ترمیم  و با کمک بچه ها از پله ها پایین اومدم سمی با دوربین تو کوچه بود ماشین عروسمون که پرشیای نقره ای  بود با گلای نارنجی و بنفش و زرد و حصیر مصنوعی کار شده بود خیلی هم باحال شده بود ... شوشو هم از ماشین پیاده شد نگامون توی هم قفل شد با دسته گل داشت می اومد طرفم که سمی دوباره کات داد و شوشو رفت تو ماشین ... و دوباره اومد ... من از در آرایشگاه اومدم تو کوچه و دسته گل رو از شوشو گرفتم و شوشوی سنگین من خیلی زود نگاهشو دزدید و رفت سراغ در ماشین و من آروم نشستم و شوشو فنر لباسمو جمع میکرد  خیلی باااااا حال بود توی ماشین هم جناب  امید همراهی میکردن   ای جوووووونم  لحظه های خیلی قشنگی بود خییییییییییییلی

تولد دوبارمو مدیون عشقت میدونم  

احساسی که دارمو ممنون عشق میدونم

تولد دوبارمو مدیون عشقت میدونم  

خوشیه روزگارمو  ممنون عشقت میدونم

کولر روشن بود و ماشین یخ حتی سردم شد  شوشو هم سوار شد و حرکککککککککت  ... منم شنل روی سرم بود و شوشو رو نمیدیدم دستمو روی دستش گذاشته بودم و میخندیدم ...  (از دیالوگای توی ماشین اصلا هیچی یادم نیست !) آتلیه خیلی دیر شده بود ... ووووووووی عکاسمونم شاکی ...  با سرعت مطمئنه به سمت دهکده ساحلی رفتیم و رسیدیم به آتیله ... و با کلی مسخره بازی و ژست و فیگور و قشنگی کلی عکس گرفتیم .. منم همش به بهانه خراب شدن آرایشم خودم توی آینه نگاه میکردم  حدودا ساعت نزدیک ۳ بود که کار آتلیه تموم شد و ما یکساعت تموم وقت داشتیم ... تصمیم به ولگردی گرفتیم ... منم همش سردم بود و هی به شوشو میگفتم کولر رو کم کن  با شوشو انگاری توی  خواب بودیم  شوشو فرمون رو ول کرده بود و دست میزد و سرعتشو کم کرده بود و توی پیاده رو یه عده به ما میخندیدن و دست تکون میدادن ... خیلی ها برامون دست تکون میداد و فلاشر میزدن و بوق میزدن .... خیلی عالی بود تموم عروسی یه طرف نشستن توی ماشین عروس یه طرف  به خدا راس میگیم خیلی عالی بود ... یاد خودم میافتادم که وقتی ماشین عروس میدیدم ذوق مرگ میشدم ولی یه عده هم خیلی مغرورانه ماشین عروس براشون مهم نبود شوشو هم هر کی رو که تحویلمون میگرفت براش بوق و چراغ میزد   تا خارج شهر رفتیم و برگشتیم   و ساعت نزدیک ۴ بود که رسیدیم خونه ی ما تا عقد کنیم ... توی کوچمون شوشو هی بوق بوق کرد و بعد نگه داشت و سمی هم بیرون منتظر بود ...  شو شو اومد و در رو برام باز کرد و کمکم کرد و من پیاده شدم تا نزدیک در اومدیم خاله و مامان و بابا و دایی و زن دایی و عموها و زن عموها و بابا بزرگ و مامان بزرگ و چند نفر دیگه توی حیاط و راه پله بودن .... با شوشو وارد شدیم  خاله و مامان  از خوشحالی جیغ میزدن و روی سرمون پول و نقل و پولک میریختن ...

رفیتم بالا همه گرمشون بود من ولی اصلا بگو یه ذره  نه عاقد اومده بود نه حتی یه نفر از فامیلای شوشو ... دلم خون شده بود اما شادیه عروس شدن اونو غرق کرده بود ... شوشو هی زنگ میزد به خونشون ... برام ساندویچ الویه آوردن میخواستم بخورم اما هیشکس اجازه نداد خوب پس چرا آوردین برام  ای بابا  فنر دامنم اصلا اجازه نمیداد که شوشو بشینه کنارم   ....! همه یکی یکی میاومدن و نازم میکردن و میرفتن عمه ها هم اومدن اما ناراحت به نظر میرسیدن تصمیم داشتم چشمم رو به روی ناراحتیه همه ببندم !محل ندادم و شادی میکردم ... سمی هی فیلم میگرفت هی من زبون در می آوردم .... تا اینکه عاقد هم اومد ساعت نزدیک ۴ و نیم بود که فامیلای شوشو دیر تر از همه رسیدن ... داغ بودم اما بازم محل ندادم ... به هیش کسی جز خواهر شوشو ها احترام نذاشتم به همین راحتی البته بقیه رو هم خرد نکردم اما ... !کلی با خواهر شوشو بزرگه دعوای مصنوعی کردم و اونم گفت خونه شلوغ بود تا راه افتادن طول کشیده (اینم یه نوعه عروسیه وقتی مادر شوهر نباشه!! همینه دیگه) ... دایی ها و خواهرای شوشو و بابا و مامان وشوهر خاله و بابا بزرگ و مینا و فاطی و سمی توی اتاق  عقد موندن و بقیه داخل نبودن ... لحظه های عجیبی بود ترس داشتم اما خدا رو میدیدم ... اشکم میخواست بیاد اما کنترلش میکردم ... عاقد شروع کرد به خوندن    از بابا اجازه گرفت خواهرا هم برامون قند و پارچه نگه داشته بودن ... اتاق سکوت ...  همه همه همه همه  جلوی چشمم بودن مامان ... بابا و مامان شوشو ... دوستام  شماها همه و همه جلوی چشمم بودن بعد دعای همه فهمیدم که عاقد خطبه رو خونده و سه بار ازم خواسته که وکیلم بشه و من حرفی نزدم با خدا با زبون بسته حرف میزدم ...شوشو رو بین خودم میدیدم و جمع ... خدا رو واسطه ی این عقد گذاشته بودم و وکیلم خدا بود ... قسمش میدادم و بغض خفه بود ... دفعه ی چهارم هم که خونده شد و من سکوت که صدا در اومد که عروس زیرلفظی میخواد که یهو یادم اومد آره زیر لفظی ... من و شوشو چند روز قبل به انتخاب خودم بین طلا و سکه یه ... سکه خریده بودیم برای زیر لفظی اما شوشو ؟؟ زیر لفظی رو نمیداد ... ؟ زیر لفظی پیش شخصی بود که تموم عروسیه من براش انگاری غم بود ... با یه حالت زننده سکه ای رو که شوشو خودش برای من خریده بود توی اتاق آورد و میانداختش  بهتر بود ... شوشو دستم رو فشرد و با دست دیگه سکه رو داد دستم بغض شکست و اشک ناخود آگاه با دیدن اشک خواهر شوشو ها و بابا و مامان و مینا روی گونه هام غلطید ... و بار پنجم گفتم : با اجازه پدر و مادرم  بله .!  .....

شوشو هم بله رو گفت و ما زن و شوهر شدیم برای یه عمر ... و بعد نوبت امضا شد و شوشو و بعدش من با اون ناخنای بلند خیلی سخت بود خودکار دست گرفتن ... امضاها تموم شد و من به مهر ۳۱۳ سکه  و یک حج عمره مفرده به عقد شوشو در اومدم ... بعدشم کادو و اینا ... همه ماچم کردن (عروس رو که ماااااااااچ نمیکنن!!!!!!) بابا  و مامان گردن و سرمو بوسیدن ... و بعد چند دقیقه همه متوجه بهم ریختن آرایشم  توی قسمت گونه و یه خط سیاه که از چشمم عمود اومده بود پایین شدن ! اشکم بود خوب .. هیچی اعصابم خورد شد..... بعد تموم کارا از خوردن عسل و انداختن مجدد سرویسم توسط شوشو  ... خداحافظی کردیم و رفتیم آرایشگاه تا من آرایشم ترمیم بشه ... !

وقتی وارد سالن آرایش شدم همه با چشای باز و هیجان زده نگام میکردن مشتری های جدید و بقیه شاگردا و زهره  خانم جویای حالم شدن ..و آرایشم توی نیم ساعت ترمیم شد ... و بعدش دیگه شوشو اومد و بازم ول گشتیم اما این بار ماشینمون خورد به پشت  یه هاچ بک  خدا رحم کرد خیلی هم رحم کرد .. به خیر گذشت و هیچی نشد عروسی ساعت ۶ شروع میشد و من میخواستم حداقل نصف مهمونا بیان و بعدما بریم ... ساعت ۷ و پنج دقیقه بود که رسیدیم هتل ... جلوی محوطه اصلی پیاده شدیم داییه شوشو اومد و ماشین عروس رو برد و ما تا نصف راهه اصلی که رفتیم بهمون گفتن بریم از یه در که توی قسمت زنانه باز میشه بریم دوباره برگشتیم ... و من تا دم سالن تلو تلو میخوردم از بس شوشو روی دامنم لگد میزد  باورش برام مشکل بود دومین قسمت جالبه عروسی ... تموم سالن پر شده بود و ۷۰ درصد مهمونا اومده بودن ... سمی با دوربین ... مامان هم جلومون بود و یه استوانه کاغذ رنگی رو جلومون ترکوند ... بعدش وقتی شنلمو برداشتم  داشتم از خوشحالی پرواز میکردم ... من و شوشو  توی عروسیه خودمون بین مهمونا میگشتیم و با همه سلام و احوال پرسی میکردم و واقعا از ته دلم شاد بودم   از دهن خیلی ها هم کلمه ی قشنگ شدی  جاری بود ..... اونقدری که حواسم نبود شوشو کجاست  میون مهمونا هر چند لحظه یکی رو میدیدم و جیغ میزدم و میپریدم بغلشون این افرادم مرضیه و سید نگار و آبجی مهدیه و خاله رعنا و راهله و سامره و هانیه و سمانه و .. بودن ...  عااااااااااااااااالی بود چند دقیقه ی اوله ورودمون که شوشو همش کنارم بود و هی بهم کادو میدادن و هر چند دقیقه یه بار کیسه شادباشم پر میشد و مینو خالیش میکرد ... جلوی صندلی من و شوشو هم پر شده بود که در ان واحد همزمان ۴ نفر داشتن باهام حرف میزدن و تبریک میگفتن .... شوشو رو فرستادن طرف مردانه البته فامیلای خودشون ... و شروع کردن با چکمه ی آهنی روی اعصابم راه رفتن ... بیشعوری و نفهمی تا حدی که با عروس توی مجلس عروسی سلام و احوالپرسی نکردن و منم جام سرخوشی رو سر کشیده بودم و با همشون گرم میگرفتم اما هر چند دقیقه یکبار یکی از آشناها و فامیلای خودمون بهم تذکر میداد اخمامو باز کنم اما من اخم نکرده بودم ؟؟؟ جوی که جلوی پای من درست کرده بودن وحشتناک بود بلند شدم به بهونه ی سلام و احوالپرسی با مهمونای اون سمت سالن و جایگاهمو ترک کردم و همین طوری رفتم یه جای دیگه از مجلس نشستم درست میون مهمونای خودمون که من روی تخم چشماشون جا داشتم طوری که اونا  از خوشحالی برام دست زدن و هورا کشیدن و کیل خوشحال شدن  ... ولی این حرکت برای هیچ کدوم از نفهم های اون سر سالن قابله درک نبود و من تا لحظه ای که خوده شوشو اومد و بساط مسخره بازی های زن داییه نفهمش رو جمع کرد از جام تکون نخورم ... در عوض این سمت سالن با  تموم مهمونا شادی کردم و کم کم حدود ساعت ۹ بود که شام برای  سرو آماده میشد ... وقتی برگشتم سر جای خودم و شوشو با شوشو بودم و اون مکان جز دوستای و فامیلای خودمون هیش مگس مزاحمی نداشت ... بساطشونو بردن یه جای دیگه همه هم به خاطر عدم حضور مادر شوهر بود ... والله با حضور مامان حتی جرات پلک زدن هم نداشتن و از مریضیه مامان سو استفاده کردن ... ولی اینو میدونم که باعثش از حسودی مجلس ما رو این طوری کرد خودش بدونه خدای خودش که باعث و بانی شد خدا روشکر که اونقدری دورم شلوغ بود که موفع شام حتی به شوشو نرسید توی دهنم غذا بزاره چون هر بار یکی از دوستا و آشناهام با چنگال داشت توی دهنم کباب میذاشت ... خدا رو شکر که یاری کرد منو ...

راستی یادم رفت از کیک بگم که تنها مرحله ای بود که فامیلای شوشو توش آدم بودن نیم ساعت قبل شام کیک رو اوردن برادر شوشو و پسردایی های شوشو ... کیکمون عالی بود پایش هم پایه آبشار بود خیلی ناز بود ... چهار طبقه ... چاقو به دستم رسید شوشو دستمو گرفت و از بزرگترین کیک شروع کردیم که پایین حلقه بود ...فامیلای شوشو و فامیلای خودمون شروع کرد به شمارش معکوس از ۱۰ تا ۱ اما من کیک رو نبردیم و شوشوهم منتظر بود تا برم طرف کیک دوباره شمارش کردن از ۱۰ تا ۱ بازم کاری نکردم و پشت چشم نازک کردم و گفتم دوباره و بازم ۳ تا ۱ شمردن و بازم نبریدم و شوشو این بار گفت دوباره و همه میخندیدن و این بار از ۱۰ تا ۱ شمردن و با خنده ی قهقهه که از ته دلم بود  کیک رو با شوشو بردیم از بزرگترین کیک به کوچکترین کیک که توی بالاترین طبقه  بود و  بعدش کیک دهن هم گذاشتیم ...

بعد سرو شام کم کم آماده شدیم و  حدودا ساعت ۱۱ بود که حرکت کردیم واسه خونه مامان اینا و خداحافظی ... موقع برگشت از هتل خواهر شوشو ها و مینو نشستن پشت ماشین ما به پیشنهاد من و آینه و شمعدون و قرآن رو گرفتن ... قبل از خروج از محوطه ی هتل هم به پیشنهاد من شوشو سه تا دور   دوره میدون حالتی که محوطه داشت چرخید و بوق بوق کرد و صدای آهنگ هم همچنان بالا پشت هم اون سه تا خواهرا زلزله کردن  منو و شوشو هم دست میزدیم و میخندیدم ...

خونه ی مامان اینا هم بعد پذیرایی چون داشت دیر میشد بابا قرآن گرفت و مراسم دست به دست کردن خیلی ساده انجام شد ... مامان منو به بابا و بابا هم منو به دست شوشو داد  بابا به شوشو گفت مراقبش باشا و شوشو گفت : مثه چشمام ... ... بغض نداشتم چون میدونستم من بی اونا نمیمونم و همیشه پیششون هستم اما هق هق گریه ی مامان و بغض رنگ پریده ی چهره ی بابا و گریه های و اشک های درشت مینا منو هم غرق کرد و چشمم خیش شد ... از قرآن رد شدیم  و توی حیاط سمانه که فهمید من حال گریه دارم دعوام کرد و گفت جلوی بابا اینا که آدم گریه نمیکنه و من خودمو کنترل کردم ... و دوباره بوق بوق شروع شد ... کاروان طولانیه ماشینا و حرکت به خونه ی شوشو اینا ... ماجرای دور زدن هم نزدیک خونه ی شوشو اینا انجام شد و بازم همه رو سر کار گذاشیتم ... منم نزدیکای خونه ی شوشو اینا دسته گلم از ماشین بیرون آورده بودم و میچرخوندم و ماشینا از بین هم لایی میکشدین و به ما راه میدادن و فلاشر و بوق بود که عاااااااااالی بود ... خونه ی شوشو اینا هم با نیم ساعت توقف گذشت و توی حیاط دخترای مجرد همه جمع شدن تا من دسته گلمو پرتاب کنم و ببینیم عروس بعدی کیه ؟  و از اونجایی که من با خواهر شوشو هماهنگ کرده بودم  دسته گلمو انداختم دستش  همه اعتراض کردن و به نقشه ی ما پی بردن و من دوباره پرتاب کردم ... بازم دست هانیه افتاد ...

(و هانیه خواهر شوشو بزرگه همین یکشنبه ای که گذشت نامزد کرد بابا من چی بودماااااا!!)

و بعدشم دیگه رفتیم خونه ی من و شوشو ... و در عرض کمتر از نیم ساعت من و شوشو تنها شدیم و زندگی این چنین آغاز شد

 

خدا رو شکر بابت این نعمت

خدا رو شکر بابت این آرامش 

                 بابت این ضمیر آسوده 

                          بابت این        مونس

                                   بابت این همنشین 

خدایا مارا با یادت یگانه کن    یگانه !

 

و این چنین شد که وصال مسجل شد

+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت 2:25  توسط خان جون نارنج دونه  | 

Daisypath Anniversary Years Ticker Daisypath Vacation Ticker