تبليغاتX
·▪•● نارنجدونه ●•▪·

·▪•● نارنجدونه ●•▪·

نارنجی نویسه روزهای من ... برای نوشتی موزون و شایدم ناهماهنگ ! مینویسم ؛فعلا همین

دیروز    و  امروز  و  فردا   

میرم که عروس    بشم   

دوستت دارم زندگی  مجردی  و  خداحافظه همگی تا بعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 7:43  توسط خان جون نارنج دونه  | 

*پست یکی مونده به آخر در روزهای مجردی

*سلااااااااام  یک عدد مریم خوشگل( از قبل بیشتر ) نشسته پشت مونیتور و مینویسه ... بزارید از اول بگم براتون من  امروز توی ۲ ساعت کارای خونه ی مامان اینا رو انجام دادم و بعدش ویژی رفتم خونه خودم و شروع کردم به کار  بعدشم دیگه شوشو اومد  و گفت میره هتل کارا رو انجام بده و بعد غذا میگیره که با هم بخوریم .... ساعت ۲ رفتیم کارت نگار رو بهش دادیم و بعدش رفتیم خونمون دوتایی اولین ناهار متاهلی رو لوسانه و کمکی ننرانه و قهرانه خوردیم  بعدشم من رفتم شروع کردم به جارو زدن ... شوشو هم دراز کشید وسط سالن خوابید !!! داشتم جارو میزدم که صدای در اومد فک کردم توهم زدم جارو رو خاموش کردم رفتم پیشه شوشو که خواب بود و دوباره صدای در اومد و من شوشو رو بیدار کردم و شوشو رفت دم در جناااااااااب استاد بودن(صابخونمون!) اومده بود بگه من نمیتونم بیام عروسیتون یه جای دیگه دعوت دارم  ! بعدشم دیگه این شوشو رو انداخت به جونه ما و رفت ... مگه گذاشت من کارام رو بکنم هی این شعر گل به سر عروس دومادو ببوس رو میخوند و میخندید و منو ....  هیچی منم  ...    دیگه این طوری  !  بعدشم دیگه باید ساعت ۴:۳۰ مزون میبودم که  ساعت ۴:۵ دقیقه بود هنوزم خونه بودم باید حمومم میرفتم  تندی حموم کردم و ساعت ۵ دیگه مزون بودیم ! بعد مزون هم قرار بود که شوشو بیاد دنبالمون و ما رو ببره آرایشگاه که بد قولی کرد البته انداخت گردنه من ! بعدشم تو ماشین به زور ازم عکس گرفت تا واسه آخرین لحظات ثبت بشه مجردیم منم اعصاب خورد بود و حوصله نداشتم  بعدشم که شوشو هی پرسید چرا دلخوری ...

کار با بند صورتم شروع شد که توی آرایشگاه شیرینی صورت منم پخش کردن  بعدشم دیگه رفتم برای مش که اونقده زیر این سشوار نشستم شدم تخم مرغ پخته  تازه داشتن موهامو میشستن که برقااااااااا رفت  تازه میخواستم نتیجه ی کار رو ببینم که نشد بعدشم آرایشگر زنگ زد که بیان موتور برقشو رو جا بندازن و بعدش عصبانی شد و باهاشون داد و فریاد کرد و این باعث شد زودی موتور برق وصل بشه و روشنایی اندکی بیاد جلوی  موهامو سشوار زدن (چون برق قدرت نداشت) همه از مشم تعریف کردن   بعدشم چییییی  ابروهااا  کلی تغییر کردم ...

* بعد هم شوشو دید و ... و  ...  و میشه گفت  بیشتر برو بچ فامیل شوشو منو خونشون دیدن.. تو آرایشگاه چشمام موقع برداشتن ابروها بسته بود داشتم فکر میکردم وقتی شوشو میخواد منو ببینه نزارم و دستمو بیارم رو صورتم و اذیت کنم که از این فکر ناخود آگاه لبخند نمایانی زدم که آرایشگر گفت به چی  فک کردی لبخند زدی  منو میبینی خندم گرفته بود  دیگه حرفی نزدم  ولی درعوض کلی به حرفای آرایشگر و بقیه خندیدیم  

پ.ن: خیلی کار داااااااااااااااااااااااارم

پ.ن: دارم  از   خستگی میمیرم

پ.ن: فردا شب آخرین پست مجردی . آخرین شبه مجردی و اولین لحظات روز ۲۶ تیر

پ.ن: نه خوبم نه بدم چشمام هم میسوزه خیلی هم تشنمه  آخ که دلم چایی میخواد

پ.ن: پماد کیو وی واسه  جوشه مگه نه ؟

پ.ن: جوراب نمیپوشم

پ.ن: فردا شب هم منو تحمل کنید دیگه ما رفتیییییییییییییییییییم  اگر بار گران بودیم و رفتیم

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 0:40  توسط خان جون نارنج دونه  | 

*الان دیگه فقط دو روز مونده و همین !

*جالبه نه ! من تازه دارم میفهمم چقده کار دارم  خیلی نگرانم میترسم زمان بگذره به کارام نرسم ... امروز هم فقط ۴ ساعت خونه بودم ... از صبح زدم بیرون و موقعی  که  برگشتم دوبار یه  توقف ۱ ساعته که به علت قطع برق هم نشد کاری کنم و فقط تلفنی با مرضی چکن زدم !

*در کماله جلادیت امروز قراری رو که داشتیم واسه دیدن خونمون با خانواده ی شوشو بهم زدم و  خوب دوست ندارم وقتی نیستم کسی خونمو ببینه و در کابینت و کمد خونمو باز کنه  چه معنی میده ... البته میدونم یه همچین کاری نمیکردن .. دارم از خستگی میمیرم میدونم بعد عروسی یه خواب زمستونی بکنم  کم خوابی  اونم کی من ؟؟؟  مریمی که اگه خوابش کم شه میمیره !!!! انقده امروز توی آفتاب راه رفتم که کمر شلوارم و پشت یقه ی مانتوم رو سفیدک (شوره!) زده  بوی عرق میدم فتییییییییییییییییییییر !!!  حموم هم نمیرم تازشم

*من همین الان دو تا سکته ی ناقص زدم ... مامان اومد تو اتاقم گفت : وای ما هنوز جوراب نگرفتیم (منظورش خودش و مینو بود !!!) من محکم زدم توی پیشمونیم تازه یادم اومده جوراب شلواری واسه لباس عروسم نگرفتم   ... همین الان کشو رو باز کردم که توش یه کاغذ پیدا کنم و یادداشت یادآور بنویسم که دیدم کارت نگار رو هنوزم ندادم خدااااااااااااا دارم گره میخورم

*حقته بکش که حقته دیوونه  خلی دیگه باید بمیری  باید دوره خودت بچرخی و گره بخوری  تا تو باشی وقتی مامانت میگه مریم بدووووو  کارتا مریم بدووووووووو کارا آدم باشی و گوش بدی

*دارم از استرس میمیرم ... امروز هم کلی خارت و خورت دوباره بردیم خونمون که دوباره خونه شد بازاره روز  داره گریم میگیره هیچی هم نرسیدیم کاری کنیم فقط سرویسا رو شستیم  ... !  فردا هم کلی کار توی خونه ی مامان اینا دارم ... ظهرم حتمی باید برم حموم  عصرم ساعت ۴ باید مزون باشم و بعدشم ۵ آرایشگاه تا ۱۲ شب ! سه شنبه هم نوبت دکتر دارم به اضافه ی کادوی  مینو رو که نخریدیم من باید برم انتخاب کنم و بعد ازظهرشم باید بریم دنبال خنچه  هر چی مینویسم بیشتر استرس منو میگیره  خداااااااااااا کمک میخوااااااااااااااااااااااااااااااااام 

*دوستا منو ببخشن نمیتونم بهشون سر بزنم  چه جدیدااااااا چه قدیمی ها

پ.ن: جوراب شلواری  خوبه واسه لباس عروسم یا جورابه بلند ؟ ؟اگه جوراب شلواری ...   شیشه ای باشه  یا پارازین بگییییییید لطفا

پ.ن: باورتون میشه گله ماشین عروس رو انتخاب نکردیم  واسه مادر زن سلامم چیزی نخریدیم کارتامونم  ندادیم  خونمونم  تزیین نکردیم وسایلای هتل رو هم نخریدیم  

پ.ن: خدا خودت ببین امروزم  چرا هدر رفت من واسه تو رفتم اما ریشخند ناجوون مردانه برام موند

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 1:7  توسط خان جون نارنج دونه  | 

*سلام ، سرم درد میکنه اما نمیخوام این سه روزه باقی مونده رو هم از دست بدم ... دیگه ماجرای ما شده شبیه این  بازی های فوتبال که قبلش میان و چمنا رو آب و جارو میکنن (کجا یه همچین غلطی میکنن !!! ) چی گفتم  ... کارا بیشترشون تموم شده  ....

*امروز رفتیم و خریدای شوشو رو توی ۳ ساعت تموم کردیم !  خدا رو شکر  ولی این شوشو ما رو کشت تا کت و شلوارشو برداشت هی امتحان کرد هی در آورد  دلت میاااااااد من خودم سومین لباس عروسم رو توی هشتمین مزون انتخاب کردم  چه سرعتی دارم واقعا !!! کت فروش هم ما رو به یه کفش فروش معرفی کرد که آشناش بود و مثلا بهممون  تخفیف داد جونه خودش ... بعد هم که لوازم مورد نیاز شوشو رو خریدیم و چمدون و رسیدیم به سرویس حوله  "من موقع خرید سرویس حولم یه اشتباهه خیلی بزرگی رو مرتکب شدم که حاصل و دست رنجه مامان وشوشو و خودم بود ... توی اولین مغازه یه سرویس حوله ی  اووووووووق برداشتم   اصلا هم دقت نکردم ... یه لباس شب هم اونجا برداشتم که هیچی نبوداااااا  واسمون ۱۸ تومن حساب کرد سرویس حوله رو هم ارزون برداشتم  چون اصلا نرخش دستم نبود ... فدای سرتون وقتی بعد خرید رفتیم یه جاهای دیگه رو دیدم سرویس حوله های شیک رو که دیدم پشیمون شدم  اما خودمو قانع کردم که سرویسم خوبه !!! خونه وقتی بازش کردم افتضاح در اومد  و ... "واسه همین شوشو که داشت با مامان سرویس حوله ی جینگولاس برمیداشت من میگفتم : خوشگل برندار ، من غصه میخورم حسودیم میشه  آخرشم یه سرویس خوشگل برداشت ...

* کارت ها هم بیشترشون پخش شده خدا رو شکر  ... فردا عصر هم با شوشو میریم خونمون هم باید خرده کارایی رو که مونده از قبیل جابه جای خوراکی ها و آذوقه از قبیل برنج و چایی و ... انجام بدیم و هم شستشوی سرویس ها که کار شوشو هستش و همچنین شبم برادر شوشو و خواهر شوشو ها باهم میان خونمون رو ببینن ... باید میزبان باشیم درضمن یه مقدار خرت و پرت جدیدم خریدیم باید اضافشون کنیم به خونه ... خیلی خسته ام خیلی دوست دارم کلی بخوابم

پ.ن: سید شکوفه از بس گفتی مردا رو بیرون کردن از هتل فقط زنونه شدیم

پ.ن:یه مدل مش خوب معرفی کنید واسه دوشنبه

پ.ن: کلی   عکس بهتون بدهکارم ایشالله جبران مافات خواهم نمود دوستانه شفیق

پ.ن: تاتی راستشو بگو صورتت میگه یه جای دیگه بودی تو !!! کجا بودی اینقده بو میدی مشکوک

پ.ن: بعدا نوشت پست قبل رو خوندین؟

ساله پیش بود همین موقعها  حالا داره تحقق پیدا میکنه  وصال یک عشق ... !

ای از عشق پاک من همیشه مست    من تو را آسان نیاوردم بدست

بارها این کودک احساس من    زیر باران های اشک من نشست   ، من تو را آسان نیاوردم بدست

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 0:49  توسط خان جون نارنج دونه  | 

*امروز عروسیه  مستانه  است ... مسی جونم الهی که خوشبخت بشی آبجی  و با آقا متین زندگیت شیرین تر از قبل بشه ... دوستت دارم عروس خوشگل و مهربون

*دارم یه دوره ی خود درمانی  رو واسه خودم میزارم که بتونم سوسک رو با دستم بگیرم  اونم از نوعه پر دارش رو !!! میدونم خیلی چندشه اما خوب نیاز میبینم  که قبول کنم این ترس رو !... البته میدونم که سخته و شایدم اصلا نشه اما باید سعی کنم بشه .... ! من از عنکبوتم میترسیدم از اینا که پاهاشون بلنده ولی چند روز پیش موفق شدم بزارم روی دستم راه بره  تازشم وقتی به مینو نشان دادم داشت شاخ در می آورد ! خوب حالا همش توی ذهن خودم تجسم میکنم یه سوسک رو توی انگشتام گرفتم و اون داره دست و پا میزنه  دست و پاشم بلوریه البته !!!!

*تنها ۴ روز مونده تا شروع یه زندگیه جدید و نو !!! حس میکنم بابا کلافه است و از این باب به تموم ماها  میپره !!! به شوشو محل نمیزاره ! گاهی خوشه گاهی گوشه گیر .. من نیستم غرغر میکنم من کجام مثه همین امشب که آخرین گردش مجردی رو برامون از حالت خوب در آورد البته من میدونم چشه ... فقط من میدونم  فک میکنم  جاش باشه بازم عروسی رو به تعویق میندازه !!! حس میکنم دوست داره گریه کنه اما نمیتونه .... بابا ... بابام ...

*شاید خنده دار باشه اما الان مدتهاست که دوست دارم پدره شوشو رو زنده ببینم ! خدا بیامرز بابای شوشو تقریبا ۵ سال پیش فوت کرده !برای وجودش درسته که نیست اما خیلی احترام قائلم ! مخصوصا این اواخر خیلی جاشو خالی میبنم شاید حتی خوده شوشو اونقدر دلش تنگه باباش نباشه که من مشتاقه حضورشم همش توی خیالم تجسم وجوده یه پدر شوهر رو میکنم آخه معمولا پدر شوهرا با عروسن و مادر زنا با داماد  ... مثه مامان و شوشو که درست مثه دو تا دوست صمیمی بودن و بد چشم خوردن ... دوست داشتم که پدر شوشو زنده بود و کلی باهاش میخندیدم ... شوخی میکردم ... شوشو رو اذیت میکردیم ... همیشه وجودش رو حس میکنم شاید باورتون نشه اما میدونم که همش داره ما رو نگاه میکنه وقتی که حالا که روحه پاکش به اسم شهید پیشه خداست ... بابایی خیلی دوستت دارم گرچه ندیدمت اما مثه بابا علی  خودم دوستت دارم  کاش بودی ....

*امروزم رفتیم خونه ی خاله ی شوشو و دیدن دختر خاله شوشو که از مکه اومده بود ... بغضمو فرو خوردم با دیدنش درست همسن و سالش بودم که منم مکه رفتم .... خاله هم حرف عروسش رو زد ... قبلا گفته بودم در موردش ... اونا هم قراره بعد ما عقده دائم بگیرن و بعد تموم شدنه درس عروسشون (زهرا) عروسی بگیرن ... حرف و حدیث زیاد بود و دو ساعت تموم حرف زد خاله ! ما هم شنونده بودیم نمیدونم چرا قیمت طلا و حلقش رو پیشه من گفت ؟ ولی اصلا برام مهم نبود ! حتی اگه میلیون ها تومن فرقشون بود ... به نقل از پیامبر که خیلی خوشم میاد از این کلامش که در  وصف خانوم حضرت زهرا کفتن که : بمیرم برای کسی که بهترین زینت او بی زینتی است ... این ماله همون موقعیه که خانوم حضرت زهرا گردنبد خودشون رو به یه مسکین بخشیده بودن یا لباس عروسیشون رو شبه عروسی به مسکین داده بودن ... ما این کارو میکنیم ؟

*آخرین شام دونفره ی ایام نامزدی رو هم خوردیم جاتون خالی تا خرخره خوردیم  حلقه ی شوشو رو هم توی روزه جمعه گرفتیم تمام رینگی به اضافه ی یه انگشتر که همیشه دوست داشتم شوشو از اونا بندازه سنگش شباهت داره به عقیق یمنی اما عقیق نیست تقریبا زرده و بهش میگن شرف شاه ... با یه بازوی کلفت و سنگ برجسته خیلی خوشگله من دوستشون دارم  منم یه گوشواره ی ناز خریدم که چون مینو خوشش اومده دوست دارم بدم بهش و خودم یکی دیگه بخرم

*امروز یکی از آشناهای شوشو اینا ما رو دید ... حرف از مامانه شوشو بود حرفه شیمی درمانیه مامان بود و حالش که یهو پرسید کی ایشالله عروسیتونه که شوشو گفت توی همین  هفته ... خانومه هم حواسش به من بود و گفت خوب مامان کی میاد و شوشو گفت : ممکنه اصلا نیاد  خانومه : نگاهش رو  روی من دقیق کرد و شد نگاه عاقل اندر سفیه که من متنفرم و داشتم خونمو میخوردم وقتی با این دید بهم نگاه میکرد البته شوشو هم در جواب اظهار نظرش راجع به نبود مامان گفت که خوده مامان از قم کارها رو تنظیم کرده تا ما حتمی عروسی بگیریم  ... خیلی ناراحت شدم ... اطرافیان شوشو مخصوصا دوستاشون خیلی منو میرنجونن ... وقتی منو با شوشو میبنن تموما تحویل میگیرن ... نمونش دختر یکی از دوستای مامان منو کلی پیشه شوشو تحویل میگیره دیروز منو دیده تنها چشم تو چشم درست مثه داروغه نگام میکنه انگاری من ماله باباشو خوردم یه آبم روش ... اونوقت جلوی شوشو اونطوری ... به شوشو هم گفتم ... دلم خیلی میشکنه از این رفتارا ... شوشو میگه مهم نیست بی خیالش شو به مردم فکر نکن اما من نمیتونم ... مگه من به کاره کسی کار دارم که کسی واسه من و زندگیم نرخ و مدل میچینه ... هیش کسم نمیدونه که مامانه شوشو خودش خیلی مایله که زودتر منو ببره والله بابا و مامانم گفتن که من دست نگه دارم و بعد دوره ی درمان مامان عروسی بگیریم

میدونم که توی عروسی توی  دل و دیده ی مردم و دوست و آشناهاشون مثه یه عروس خودخواه شناخته میشم که عروسیه خودم برام مهم بود در صورتی به خدا این طور نبود اون موقع که مامان دوبار رفت زیر تیغ جراحی من بیش از هر چی که به خودم فک کنم به بچه ها و این همه تنهاییشون فک میکردم خدا خودش میدونه که چقد مینشستم گریه میکردم به حاله بچه ها ... اون وقت این طوری ... حالا عروسیه ما درست ۷ روز بعد از آخرین شیمی درمانیه مامانه ... خدا کنه که حالش خوب بشه والله من نمیتونم اصلا به عروسیه بدون حضور مامان فکر کنم خدایا خودت کمکش کن بیاد....

پ.ن:تاتی بو میدی جونه من کجا بودی

پ.ن: مهندس سایتون سنگین نباشه یه وقت  کجایی دختر ؟

پ.ن:  الهه  هم مریض شده عروووووووووسمون  ایشالله زودی خوب بشه دعاش کنین دوشنبه دیگه میبرنش اصفهون ... خلاصه که نون و پنیر و خوریم  دخترتونو بردیم 

 الهه هم میگه :  نون و پنیر و نعنا  مادر عروس شد تنها 

پ.ن: چطوری هموتونو موقع عقد یاد بیارم خدا وکیلی

این بعدا نوشت مربوط به خوندن وبلاگ هاله جونه  و یاد اومدن یه مطلبی : بخونید لوفا

من دیروز شلوار شوشو رو اتو زدم بعدش متوجه شدم درز دوختهی داخل جیبش باز شده وقت نکردم بدوزم و همچنین یادم رفته بود  بیچاره شوشو هم اصله مطلبش که اینو سپرده بود به من بابت دوختن این جیبه بود وسط راه دیدم موبایلش داره زنگ میخوره من جلو داشتم میرفتم فک کردم شوشو هم داره میاد سرمو بگردونم شوشو کفت :جیبمو ندوختی ؟ و بعدش خم شد و از ناحیه ی پاچه ی شلوارش گوشیشو گرفت و در آورد(گوشی لیز خورده بود اومده بود توی پاچه ی شلوار !!!!!!!!!!!!) خندم گرفته بود ولی دیگه از شرمندگی حرفی نزدم  چه نوبری هستیم ما زنا د ارم میترکم از خنده

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 1:19  توسط خان جون نارنج دونه  | 

یه شیش روز مجردی  با طعم  گس و شیطونه دخترونه  و البته نارنجی

*سلاااااااام ... ... و سلام .. من الان یک عروس بو داده هستم از نوع عرقیش  از اون عرقاها  از این عرقای بدن ، میتونم بگم کارای خونه تموووووووووووم شده  حالا همگی سوت دست داد جیغ فریاد  هلهله کنین  یوهووووووووو ... کارای خونه تموم شده فقط مونده وسایلای شوشو جون که چیده شه توی کمدایی که من تصرف کردم ... و اما این دو روز که گذشت

*سه شنبه صبحی شوشو رفت و قرار داد هتل رو تکمیل کرد و پولشم داد ، بعدشم اومد خونه دنبالم و یه صبحانه ی مختصر خورد تا بریم خرید ... آخه خریدای من تموم نشده بود با شوشو رفتیم و از مانتو شروع کردیم یه مانتو خریدم  سسسسسبز  تقصیر این دختره فروشنده بود و شوشو همش منو گول زدن منم گرفتم و مامان کلی مسخرم کرد ، شوشو گفتش که زیر چادر باید رنگ شاد بپوشم هر چند من زیر چادر هر نوع رنگی میپوشم اما خودم بیشتر سعی میکنم تیپم سنگین باشه تا طبق مده روز  هیچی دیگه بعدشم رفتم لباسای *** گرفتم  یه دامن کوتایه جیگولم گرفتم به علاوه ی یه مانتوی سفید اکلیریه  خوشمل که خودم خیلی دوستش دارم  جالب این جاست که مانتو سفیده اروزن تر از اون سبزه بود اختلافشون حدودا ۲۰ تومنه اما من خیلی بیشتر دوستش دارم !!! پس نتیجه میگیریم که  اجناس گرون  مطلقا زیبا نیستند نقطه سر خط !!!

بعدشم رفتیم ببینم واسه ی شوشو که سپرده بودیم حلقه بیارن آوردن که متاسفانه نیاورده بودن یعنی سایز دست شوشوی من انگشتر سفارشی میخواد  واسه همینم ما زدیم ددر و دودور  یک بارونی هم میبارید که نگو ... منم دوباره اون رشته ی دیوونم خورد به پریز و من دیوونه شدم واسه خودم (نمیدونم چه مرگم میشه اما همش دوست دارم که شوشو اون موقع نازم کنه ! واااا ؟ اگرم نکنه که دیگه واویلااااااا )هیچی بعدشم دیدیم هوا کمی خنک میزنه ... رفتیم به یاد زمستون شیرکاکائوی داغ  خوردیم   به اضافه چاک چاک محبوبمون ... از اونورم آیس پک(!؟) ...  ذرت مکزیکی خوردیم که به من نمیدونم چرا مزه نداد اصلا یه مدته این ذرتا بهم مزه نمیدن ..؟  بعدشم دیگه با همدیگه به این نتیجه رسیدیم که بریم خونه ی خودمون بازم !!!(درست فهمیدین ما بی جنبه ایم از نوعه حادش )!!! رسیدن خونه همانا و تند شدن بارونم همانا ... منم کمی آروم شدم بعدش دیگه ساعت نزدیک ۳ بود عزم خونه کردیم ... شوشو هم خیلی خسته بود دیگه رفتیم خونه ی ما و  شوشو یه کوچولو خوابید و خوابالو بیدارش کردم و بارون همین طوری می بارید ... بابا اینا ما  رو رسوندن رفاه تا بریم یه مقدار وسایل بخریم و خودشونم رفتن دنبال پرده ها که طلسمشون شکسته شده بود ... خریدامونو کردیم و بازم با بابا رفتیم خونه تا پرده ها رو نصب کنیم ... خونمون مااااااااااه شده  الهی قربونش برم .. پرده ی نارنجی اتاق هم که دیگه محشر شده ... چون دره تراس هم توی اتاق باز میشه هم توی  سالن نمایه قشنگی به خونمون داده ...

*من ظرف شویی رو مایع سفید کننده زدم و مامانم گازمو واسه اولین بار افتتاح کرد و منم  کابینت ها رو چیدم ... فقط بازم مونده سرویسای بهداشتی  که هیشکی داوطلب شستنش نیست آخرشم میرسه به  آقای  خونه ... اون شبم من در حموم رو باز کردم یه سوسک دست و پا بلوری رو به آسمون کله و هوا شده بود و یادش رفته بود نفس بزنه بازم  تازشم  دیگه شوشو رو فرستادم توی حموم تموم گوشه هاش رو گشت اما هیچ جایی واسه نفوذشون نبود از کجا میان اینا من موندم البته این در واقع سومین سوسکیه که دیدیم توی این خونه و  اولین سوسکیه که توسط پودر حشره کش به قتل رسیده

*دیروزم که چهارشنبه باشه بعد قرنی کلی خوابیدم و عصری با مینو رفتم خرید داشت و مامان اینا هم رفتن  کارتهای دوست و فامیلا رو دادن ... ! شانس من اون روز بیشتر دوستامون و فامیلامونم عروسی دارن  دیگه خیلی نوبره والا چند تا از دوستامو واسه خاطر دوستای مامان که ماشالله زیادم هستن قلم گرفتم اما حالا عده ای از همون دوستای مامان خودشون عروسی دارن فففففففک کن خو کلافه شدم دیگه دیشب ... !!!!

شبم رفتیم خونه ی خاله ... به شوشو پیامک(!) دادم که: هفته دیگه همین موقع ...  اونم جواب داد : یه عده دارن دنبالمون بوق بوق میکنن

*امروزم رفتم پرو لباسم ... من هرچی از پرو بدم میاد ... الله اکبر تموم شد و سپرده شد واسه روز ۲۴ عصر حالا چی اون روزم نوبت آرایشگاه دارم چه گلی به سر بگیرم من  باید نصف بشم فک کنم ...  همه به جهنم لباسم خوب بشه ... همه ی عروسی به لباس عروسه من ختم نمیشه اما بخش مهمیش عروس و لباسشه مگه نه؟ ... بعدم با مامان رفتم یه ظرف پیرکس گرفتم کادو واسه ی دختر خاله ی شوشو که جمعه بریم دیدنش ... ! البته من خیلی دوست داشتم که بریم کنسرت احسان اونم با شوشو ... اونم ... اما نشد ولی خیلی دوست دارم خوب  شوشو من کنسرت میخواااااام  شوشوووووووووو  کنسرت   ....  ولی خوب فردا میریم خونه ی  دختر خالش

*امروز داشتی خیلی معمولی  راه میرفتی ، تو اون سمت و من این سمت ، خیلی وقت بود که این طوری بودنت رو ندیده بودم !  دلم خیلی گرفت داشتم میسوختم .. مامان جلوتر رفته بود و من باید بهش میرسیدم واسه همین ازت جلو زدم تند و تند پیش رفتم ... دوست داشتم گریه کنم ...  دوست داشتم از پشت گردنت رو بگیرم و مثل یه خواهر زاده توی بغلت باشم ... مثله همون موقع که با هم میخندیدم مثله همون موقع که من کوچیک بودم و روی دوشت مینشستم و برام از اون شکلات ها با پوست بنفش میگرفتی ... اسمش یادم نیست ... دوست داشتم صدات کنم دایی ... ! دایی؟ کی نذاشت من از وجوده شیش تا دایی استفاده نکنم  .. کی باعثه این ماجرا شد ... من حضورتونو توی جشن عروسیم میخوام ... تک تک شماها حتی حضور دایی حاجی رو ای  خدا ....  

پ.ن:کم کم خونمون داره حال و هوای عروسی به خودش میگیره

پ.ن:مادر زن سلام چی بگیریم  شما بگید ؟

پ.ن :دیگه روز ششم هم تموم میشه ... شنبه هم عروسیه مستانه جونه ... دیگه چهارشنبه هم من و الهه ی جونم جون وارد جمع عرووووووووووسا میشیم ... خیلی هم ذوقمون میشه

پ.ن: شوشووووووو  دوستت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 18:59  توسط خان جون نارنج دونه  | 


شاید باروتون نشه اما 8  روز  مونده !!!  چی میییییییییییگی؟ 8 روز ؟

*خیلی با خودم کلنجار رفتم اما نشد که آپ نکنم  ... عقد ما باطل شده الان  جناب شوشو الان به من نامرحمه منم با نامرحم اصلا صحبت نمیکنم  شوخی کردم تمدیدش کردیم واسه ۱۰ روز دیگه و بعدشم دیگه عرووووووووووووسی  ....

*توی خونه ی پدری دیگه نه قفسه ای نه کمدی نه کشویی هیچی ماله من نیست  در عوض توی خونه ی شوهری (چه تعبیر شیرینی !!)تموم کشوها و کمدا ماله خودمه ... و این به علت تنبلیه شوهر جان در امر جابه جایی وسایلشونه منم تموم کشوها رو به تصرف گرفتم

*دیروز صبحم با شوشو رفتیم که محضر رو ساعتشو مشخص کنیم رفتیم آتیله رو هم ساعتشو اوکی کردیم  عاقد هم قرار شد ساعت ۴ خونمون باشه ... بعدشمم کلی با شوشو عشقولی شدیم و .... رفتیم خونه ی خودمون ... باورش برای هر دومون سخته که کلید میندازیم و میریم توی خونه ی خودمون  شوشو بستنی گرفت و شیرینی خامه ای بعدشم رفت آب معدنی و نوشابه بگیره منم رفتم خونه خودم براش در باز کردم یعنی شوشو زنگ زد من در باز کردم (چه لوووووس !) بچم عقده ایه این نارنجدونه دیگه چه میشه کرد

*دیروز عصرم رفتیم  بازار(خارجه بندر!) اونقده راه رفتیم واسه چی  واسه ۶ تا بالش و دو تا پتوی گلبافت  دیگه داشتم روانی میشدم ... آخرشم که نتونستیم وسایلای مورد نظر آشپزخونه رو بیابیم برگشتیم بندر! اون موقه هم که دیگه نبض میگرنم شروع کرد به زدن داشتم میمردم  ... آخرشم رفتیم سرویس طرح  چوب آشپزخونمو برداشتم ولی چون آشپزخونم زیاد کابینت نداره نشد زیاد روی حالت تزیینیشون مانور کنم ! ... بعدشم رفتم سرویس آرکوپال امارت برای دم دستی برداشتم پارچ و لیوان و سرویس تفلونم و سرویس قاشق و چنگالمو و به علاوه ابراز های آشپزخونه ... ساعت ۱۱ رسیدیم خونه . دیگه هم وقت نشد ببریم خونه ی خودم ...!

*امروز صبحم قرار بود با شوشو برم خریدامو تکمیل کنم  که شوشوم حالش خوب نبود و نرفتیم  الهی بمیرم براش من .عصری دیگه من رفتم خونشون و با شوشو کمک کردم وسایلاشو جمع کنه ! خواهر شوشو ها رفته بودن پیش دختر خاله ی آقای شوشو که تازه از مکه اومده ... فقط برادر شوشو خونه بود کلی خندیدم ولی چون قرار بود من خونه کلید رو واسه مامان اینا بزارم که برن خونه ی ما و منتظر نمایندگیه اجاق گاز و لباس شویی بشن و یادم هم رفته بود من با برادر شوشو تندی با آژانس اومدیم خونمون ... شوشو هم بعدا اومد خدا رو شکر کار نصب همه چی تموم شد اما  فقط مونده این پرده  ی لعنتی  گفته بود یه هفته ای خیر سرش شده ۱۳ روز هنوز تحویل نداده ... ! این همسایه های فوضولمون تموم خونمون رو دید میزنن و مستفیض میشن ... فک کنم فردا دیگه بگیریمشون ...

*امشبم رفتم با مامان و بابا وسایلای  پلاستیکیمو گرفتم و میز اتو رو ... دیگه چیز مهمی نمونده ... !

*امون از این رسم و رسوما ... ما اطرافمون رسمی به اسم جهاز برون یا جهاز چیدن نداریم .. تا شب عروسی که معمولا مهمونا با عروس و دوماد میان خونه رو سرپایی میبنین و با تبریک گفتن  میرن !!! حالا منم مجبورم تموم وسایلامو بیرون قفسه ها و کمدا بچینم و بعد عروسی  دوباره بهشون نظم بدم و این منو کلافه میکنه ... کاش مادر آقای شوشو اینجا بود ... بنده خدا مریضه واسه ۱۹ هم شیمی درمانی داره ... خدا کنه حالش خوب شه ... شاید عروسیه ما توی روحیش تاثیر بزاره ... بچه ها برای مامان شوشو ی من دعا کنین باشه خدایی خیلی دوستش دارم

*جمعه ... چون آخرین جمعه ی مجردیه من و شوشویه دوست دارم بریم کنسرت خواجه امیری توی منطقه آزاد اما ...  ... شوشو امروز پیشنهاد داد که بریم پیش دختر خالش که از مکه اومده ... نمیدونم چرا یه طوریم نمی تونم فامیلای شوشو رو از نزدیک ببینم ... خدا کمکم کنه مامان همش میگه کادو بگیر برو خونشون نباید کینه کنی که ... منم اصلا کینه ای نیستم اما دیگه قدرت  رویارویی رو باهاشون ندارم ... از یه طرفم که خواهر شوشوها کمی دلگیر شدن واسه این که میخواستن لباس باز بپوشن ولی متاسفانه جایی رو که ما گرفتیم هتله و برای پذیرایی مهمان داراش مرد هستن  و این ... !خدا کنه از چشم من دیده نشه این امر !!!!

پ.ن: چقده حرف زدمااا ...

پ.ن: برو بچ از سمیر زیاد سوال نپرسین ... حالش خوبه ولی نمیتونه بیاد پیشمون

پ.ن: ۱۷ تیر سال پیش شوشو و با مامانش اولین بار اومدن خونمون واسه خواستگاری !

پ.ن:  فقط ۸ روز مونده باورم نمیشه  دیگه میریم عروس شیم واسه خودمون بر و بچ!

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1387ساعت 0:32  توسط خان جون نارنج دونه  | 

سلام ... ، نمیتونم فراموشش کنم به خاطر همین دوباره شروع میکنم با  "نارنجدونه "  اما این بار توی این آدرس ؛ هر کی هر چی میخواد بگه من نارنجدونه ی لوس رو بیشتر دوست دارم  تا پیاز بو گندو رو  چه اسمی هم بودا مسخره منو دوباره با اسم نارنجدونه  لینک کنین! پس با اجازتون

*رگ دیوونگیه من تا حدودی امروز برگشته بود   البته  باید متذکر بشم که دسته خودم نیست امروز قرار بود ساعت ۱۱:۴۵ دقیقه با شوشو بریم کلاس تنظیم خانواده و جواب آزمایشامونو بگیریم ! ساعت ۱۱:۲۰ دقیقه از خواب پاشدم ... شوشو زنگید و گفت امروز دیگه وقت نمیکنیم باشه واسه دوشنبه منم با خیال راحت میخواستم بخوابم که   شوشو زنگید گفت بریم  منم سریع لباس پوشیدم و زدم بیرون ساعت ۱۲ گذشته بود که رسیدم جلوی اداره بهداشت  انقده دوئیدم که داشتم از حال میرفتم ... ! شوشو هم گفت :امروز کلاس نیست یعنی بهش گفته بودن که کلاس نیست هیچی کلافه رفتیم داخل ... بعد یه ربع با این در و اون در زدن و دوندگی خانم دکتر آشنایی که شوشو میشناخت جوابا رو توی اداره به اون بزرگی یافتیم !!!  امان از این اتوماسیون اداری که به فکر نون و پنیر خوردن سر میزشون هستن اما به فکر کارشون نیستن  هیچی بعدشم که   تشخیص دادن شوشو کم خونی داره  الهی بمیرم واسه همین منو معرفی کردن به یه آزمایشگاه خصوصی تا آزمایش بدم ...و بعد تاییدمون کنن(البته خانم دکتر آشنامون هم گفتش که شوشو مشکلی نداره و مشکل از آزمایشگاه بهداشت بوده !!) هیچی رسیدیم آزمایشگاه ، آزمایش منم که سفارشی  انجام شد این وسط هم من کلی دیوونه شده بودم !!! به دلایل مختلف که البته روی ذهنم با چکمه ی میخ دار میرفتن .. حالا بی خیال !

بیچاره شوشو این وسط هر چی ناز منو کشید افاقه نکرد بعدشم دیگه آزمایش منو بردیم بدو بدو تا دقیقه نود رسیدیم به دکتره و تایید شدیم ... فردا هم باید بریم دنبال محضر .... بعدشم خوب شدم ! با تشکر از شوشو جونه عزیز (این چند خط آخرو خلاصه کردم در حد چیییییییییییی! )

*این روزا همش مونده به کارای خورده ریزه برسیم این نمایندگی های وسایل برقی هم که دقمون دادن  از بس ناز کردن ....

*همسایه روبرویه محترممون مدت طولانی هستش که فرقون (درسته ؟) ما رو قرض گرفتن که فک کنم یه چند ماهی میشه اون فدای سرتون  امروز صبح افتادن(همون همسایه)  به جونه این آسفالت روبروی در خونه ی ما و به خاطر آب شهری کندن !!!! و تموم تیکه های آسفالت رو جلوی دیوارمون به امون خدا رها کردن چی میگیییییییییییییی؟! حالا وسط این همه کار که عروسی هم داریم جلوی درمون شده کندوان  هیچی بابا باید فردا بره دنبال فرقون تا خودش جلوی چشمشون سنگا رو ببره دور بریزه تا کمی درک همسایمون بالا بره از اطرافش

*این چند روزه همش از مینو کتک میخورم  مامانم هی میگه هیچی نیست داری میری  دلش پره تورو میزنه دلش خنک میشه  آخه این چه استدلالیه مادره من چه معنی میده !!!! آخه !

 

پ.ن: خدافس

پ.ن: از فردا دیگه شمارش معکوس شروع میشه

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387ساعت 0:7  توسط خان جون نارنج دونه  | 

*الان حالم خوبه !!  چه خوب ! فقط این روزا الکی واسه خودم دیوونه میشم و بعدش خوب میشم  نمیدونم دلیلش چیه اما هر چی هست با مساعدت های جناب شوشو  برطرف شد قربونش برم من  اما از کارها بگم براتون ... که شکر خدا داره خوب پیش میره

روز چهارشنبه من و مامان و بابا رفتیم واسه خرید وسایلای برقی  منو غم گرفته بود ...  هیچی باورش سخته اما رفتیم توی یه مغازه که آشنای بابا بود و تموم وسایل برقیمو اونجا برداشتم از یخچال تا ... فقط مساله آوردنش شد  که بهشون آدرس دادیم تا برامون بفرستن ... از فروشگاه اومدیم که بیرون توی مغازه دیگه هم کمتر از  یه ربع فرشامو انتخاب کردیم   خیلی خوشگلن   قرار شد فرشا رو با وسایلای برقی  با هم بیارن که از شانس ما تلویزیونی که میخواستیم حاشیه ی نقره ایش نبود و قرار شد پنج شنبه عصر بفرستن  ما هم دیگه رفتیم سرویس پتو و رو بالشیمو گرفتم نارنجی رنگ خیلی خوشمله   شبشم که  دیگه من تموم وسایلمو مثل قطار چیدم کف اتاق و تموم لباسامو به جز یه کمشونو بسته کردم و تموم کتابا رو دم دست گذاشتم واسه فردا

اما از پنج شنبه :

صبحش زنگ زدم واسه پرده ها که آقایون محترم با گفتن این که : پرده ها زیاد بود آماده نشده جوابمو دادن تا شنبه یا یکشنبه  عصری دیگه بیشتر وسایلا رو بار ماشین   کردیم و بردیم دو سری شدش ، واییییییی  از اون ور هم شوشو اومد خونه و بابا دوباره رفت سری بعدی رو بیاره  من و شوشو هم عشقولی شدیم و شوشو دوباره منو آروم کرد

بابا رسید و مامان و مینو هم باهاش اومدن ، اون وسط میون کلی وسایلایی که آورده بودیم نشسته بودیم دونه دونه به شوشو نشونشون میدادم ، از کارنامه های ابتداییم  تا گواهیه کارورزیم  شوشو ناقلا هم هی منو اذیت میکرد  دیگه هیچی تا ساعت ۷ بود که بار رسید و شوشو و بابا بیچاره و جناب راننده وسایلا رو آوردن بالا  دیگه از کت و کول افتادن تا تموم شد ... وقتی هم تموم شد سه سوت سوار ماشین شدیم و رفتیم دنبال سرویس خواب

واقعا معجزه شد سرویس خواب رو فوری انتخاب کردیم اونا رو هم سپردیم تا برامون تا آخر شب بفرستن سرویسمم خیلی جیگلوله همونی که میخواستم ... بعدشم اومدیم خونه منتظر موندیم تا بیارنشون .... شام که خوردیم سرویس رسید ... وووووووی بازم شوشو و بابا اسیر شدن ، سرویس چوبی هم سنگین بود پاتختی با این که به قیافشون نمیخورد خیلی سنگین بودن ... بعد اونم افتادن به جون وسایل برقی و از جعبه خارج کردنشون و سرجاشون چیدن  ما هم راحت بودیم واسه خودمون ... !بعدشم که دیگه خیس عرق برگشتیم خونه

و اما امروز ...

امروزم بازم یه عالمه وسایل و تموم لباسای کاور دارمو با  بابا بردم خونه ... مردم از خستگی همین طوری از صبح داشتم وسایلامو جمع میکردم ...  هر کشویی رو باز میکردم وسایلام توش بود  ولی الحق که اتاقمون خیلی خالی شد تموم قفسه ها و کشوها و کمد خالی شد!!! من و مامان و بابا رفتیم و وسایلا رو خونه گذاشتیم و بابا رفت و من و مامانم افتادیم به جونه خونه ... تموم سرویس خواب و کمدامو دستمال کشیدم و با مامان بلور و تموم ظروف ها رو توی قفسه ها چیدیم ... بعدشم که لباسامو چیدم ... خریدامم همین طوری توی چمدون گذاشتم که به خانواده ی شوشو نشون بدم تا نزدیک عروسی بچینم (چون ما نمیخوام حنابندون بگیریم)... بعدشم دیگه داشتم دیوونه میشدم کلی مقوا و یونولیت وسایلای برقی ریخته بود توی پاگرد جعبه ی ظرف ها و بلورها رو هم که خالی کردیم اضافه شد ... اعصابم ریخته بود به هم  اصلا نمیدونستم چیکارشون کنم ... دیگه به زور هر چی بود تموم جعبه های ریز و درشت رو از اتاق با مامان بردیم بیرون و اتاق رو جارو کشیدم و سرویس خوابمو جمع و جور کردیم و سرویس پتو رو باز کردیم و چیدیم واااااااای یه جیگری شد که نگو یه ملافه ی نارنجی و یه دور گیر نارنجی داره که البته اونو باید اتو کنم ... بعدشم تموم عروسکا رو چیدم روی میز توالت و کمدم از گیگیلی و دراژه و ژوزه و پشتک و تمپی و قهوه ای و بقیه عروسکا  مامان اینا هم همش دیروز مسخرم میکردن بابت عروسکام ، امروزم مامان همش عروسکا رو ناز داده و من چیدمشون !

بعدشم دیگه انقده گرسنمون شده بود داشتیم میمردیم  که بابا و مینو با چایی و شیرینی رسیدن (این هفته حتما باید بریم خوراکی بخریم  بعدشم وسایلای برقی رو نمایندگی بیاد نصب کنه )تنها چیزی که کلافمون کرد این بود که پرده ها حاضر نشدن و ما همش مجبور بودیم واسه دید فوق العاده ای که خونه ی بغلی توی حال و اتاق داره معذب باشیم  ای پرده ایییییییییییییییی  اوووو راستی تلویزیون هم که روشن کردیم دیدیم  یه جاییش مشکل داره و دوباره باید تعویض کنیم  فرش ها رو هم پهن کردیم خیلی خوشمل شد خونمون ! مامان گلمم خیلی زحمت کشید  فداش شم من ... الانم دیگه فقط مونده شست و شوی آشپزخونه و سرویس های بهداشتی ... پرده ها رو هم باید نصب کنیم و ریزه و پیزه های آشپزخونه رو بگیریم ...

فردا هم باید بریم کلاس تنظیم خانواده  و به احتمال زیاد یکشنبه میریم برای مشخص کردن زمان عاقد و ساعت عقد و پنج شنبه هم میرم پرو لباسم  و ... باید تور بگیرم واسه دور دسته گلم و باید شمع بگیرم واسه شمعدونای  سفره و شمعدونای خوده عروسیم ... کارت ها رو هم از سه شنبه میدیم ... دیگه هیچی نمونده ... هیچی جز   وصال ....!

تازشم دوشنبه ۱۷ تیر ما عقدمون باطل میشه  نه این که موقته ... باید بریم پیش بابا بزرگه آقای شوشو .. ، برامون خطبه ۱۰ روزه بخونن تا عقد دائم

پ.ن: خدای خوبم دوست دارم ماچت کنم فدات شم خیلی خوشحالم این روزاااا خدا کنه بازم دیوونه نشم  ... دیگه هیچی نمونده ... هیچی  جز چند روزه کم و ناچیز .... تا ۲۶ تیر ...

پ.ن: انقده این روزا درگیرم که اصلا یادم رفته بود امروز اول رجب بوده و میتونستم روزه بگیرم  ....

پ.ن: امروز عروسیه خانم گلی  عزیزمونه  .. ایشالله که سفید بخت بشه تازشم من امروز سه تا ماشین عروس دیدم  ، دیشبم با شوشو اینا بودم که ماشین عروس دیدم  ... منم عروسیمه خوب به زودی

پ.ن: شوشوی خوب و مهربونم  عاشقتم  عاااااااااشقتم ... باور کن اینو ... تموم دنیای منی و ما در ۱۱ روز دیگه  یکی میشیم تا روزی که فقط خدا بخواد ... باوووورت میشه ففففک کن ! چی میگی

پ.ن: هوای تیر ماه همچنان بارونیه اینجا ....

+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 0:1  توسط خان جون نارنج دونه  | 

سلام دله ابریه من سلام ....

با آهنگ قبله وبم ... وقتی که دارم باهات حرف میزنم یه دله سیر گریه میکنم ... شدم عین یه مرده ی متحرک ... و این میگرن لعنتی که زندگی رو برام زهری تر میکنه ....  دلم برای روزای گذشته تنگ شده ... خیلی تنگ ...  دلم برای یه بغل عشق واقعی تنگ شده ...

خیلی  بده   ... خیلی بده یکی در نظرت تغییر کنه ... خیلی بده ...

دارم داغون میشم ... دارم میپوسم ... عروسی که عروس شدن براش یه چیزه معمولی شده ... لباس عروس پوشیدن براش طراوتی نداره ... خیلی تنها شده ... دلش شده معبد غم ها ... دلش تنگه محبته ... و محبت نمیبینه ... هیچی براش مهم نیست حتی خرید ...!

بارون داره تند و تند میباره ... صدای برخوردش به پارکینگ ... میاد ...

داشتم میگفتم یه دل سیر گریه میکنم ... جواب میدم و منتظر جوابتم ... سرم میزارم روی میز ... اشکام میچکه روی میز و ...

میز خیس میشه

فکر نیمکردم ....  من تو رو میخوام همون توی قبلی رو میخوام ...

خدااااااااااا کمکم کن

عاجز شدم ... ! و تنها ! کی یارمو ازم میگیره ...

یار من  من خیلی تنهام ... این حقیقته امره ...همین. حق همدلی رو ادا کن

 

یا حسبی الله  کمک  الله .... کمک

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 1:54  توسط خان جون نارنج دونه  | 

یه عروس که سرش چندان هم شلوغ نیست !!!

*امروز طبق قرار معهود باید میرفتم خونه ی شوشو اینا  ... با شوشو رفتیم کوبیده گرفتیم و بعدش رفتیم خونه ... دیدن بچه ها بعد این چند ماه منو خیلی شاد کرد .. اصلا فکرشم نمیکردم خیلی بهشون وابسته هستم مخصوصا به خواهر شوهر بزرگه که باهاش ۵ سال تفاوت سنی دارم ! نمیدونم چرا ولی خیلی دوستش دارم در حد شوشو  دوست دارم کلی باهاش صمیمی بشم که تا حد زیادی موفق بودم ... اما خوب بازم به خاطر فاصله ی سنی تا حدی از هم دوریم  ... کلی با خواهر شوهرا حرف زدم تا ساعت ۷ عصر موندم ! با اینکه خیلی زیاد کار داشتیم ! بازم دلم نمیخواست از پیششون برم ...

*بعد هم رفتیم سراغ خریدامون که تقریبا تکمیل شد جز چند تا چیز مثله مانتو و شلوار   همین دیگه فک کنم بقیه همشو گرفتیم  وای امان از این چیزای ریزه ریزه  که ما رو کشت تموم این چند روز یه طرف امروز یه طرف از ساعت ۷ تا ۱۰ شب فقط از این سر به اون سر چیزای ریز ریز رو برداشتیم بعدشم که خسته و کوفته رسیدیم خونه !

*صبحی رفتم جواب آزمایش رو بگیرم  بهم ندادن  زنه گفت تا کلاس مشاوره تنظیم خانواده شرکت نکنین  جواب رو بهتون نمیدیم دهکی  فک کنم به ما مجوز داشتن سه تا بچه رو نمیدن  فقط میتونیم یه توله ی خونگی نگه داریم

*سر کفش مشکی دیگه داشتم روانی میشدم  انتخابو سپردم به شوشو اونم همش دست میذاشت روی یه کفشایی که فجیع زنانه بود  هی بهش میگم آقا اینا خیلی زنونه است میگه تو هم باید تریپ زنونه بزنی دیگه  میگم نه این که من زود ازدواج کردم نمیخوام به این زودی زنونه شم میخوام همین طوری تریپ بچگونه رو داشته باشم فعلا ! هیچی یه کفش آخره زنونگی برداشتم

 

*یه تاپ نارنجیه فانتزی هم برداشتم که خیلی ماهه  از اینا که ناف نماست  خیلی جالبه تموم زندگیه شوشو  رو  دارم به این رنگ در میارم !

*شوشو هم چشمش بدتر شده امروزم رفتیم دکتری که معرفی شده بود از شانسمون تعطلیل بود قرار شد فردا خودش بره بمیرم براش هر کی میبینه میپرسه چی شده ؟  تموم این روزا رو براش کوفت کرده ... خدا کنه خوب بشه تا عروسی

*باشوشو حرف زدم و بهش گفتم که حس میکنم تغییر کرده  فقط دوست داشتم بیشتر وقت داشتم که براش از حس این روزام میگفتم که چقده لوس شدم  چقد نیاز دارم به ناز کشی

*امشب نشسته بودیم توی اتاق ما مینو داشت یانی نگاه میکرد پشت سیستم ... شوشو و مامان و منم نشسته بودیم روی تخت ... که یهو حرف از خریدای شوشو شد و گفتیم که این هفته چون شوشو شب کاره صبحش بریم بگیریم که من گفتم خوب میتونیم هفته ی بعد بریم و بعدش یه کم فک کردم و یادم اومد که چهارشنبه هفته ی بعدیش دیگه عروسیمونه !  باورتون نمیشه یه هو حس کردم یه چیزی توی دلم مثه یه گوله از آبی خمیری  چیزی ... افتاد پایین  ... من و شوشو و  عروسی

*لوازم آرایش رو که گرفتیم توی همون فروشگاه گذاشتیم که ساعت ۱۰ بریم تحویل بگیریم بعد بریم خونه ! داشتیم میرفتیم که بگیریمشون و بریم خونه انقده وقت کم بود و ساعت نزدیک ۱۰ ترسیدیم فروشگاه بسته شه تند تند راه میرفتیم تا برسیم که دو تا پسر جوون داشتن از روبرو می اومدن حس کردم  یکیشون دقیق شد روی صورتم ... من سرمو انداختم پایین ... که یهو وقتی از کنارشون رد شدیم شوشو یه تنه ی محکم بهش زد و پسره محکم  خورد به دوستش !  متوجه شدم که دوستش نگهش داشت و من و شوشو بی هیچ محلی رد شدیم و رفتیم .... رفتیم و وسایلا رو گرفتیم و داشتیم می اومدیم خونه که شوشو زد و ماجرا رو تعریف کرد منم از جز به جزش خبر داشتم ... احساس قدرت کردم از وجودش  مغرور شدم ... شوشو : داشت چشم چرونی میکرد ... من : اگه کسی نسبت بهت  چشم چرونی کرد من  میزنمش باشه

 

پ.ن: معمولیه ولی من عاشق اینم که وقتی راه میریم و رفت و شد داریم تو دستت رو مثه یه حفاظ پشتم میزاری و منو هدایت میکنی   بهت گفتم نه ؟ ...

پ.ن: تیکرمون هم شد  ۲ هفته تا   عروسی   ! دو تا چهارشنبه مونده همش ...  امروز و هفته ی بعد!

Daisypath Wedding Ticker

پ.ن: پخش کارتا خودش یه مشکله ی بزرگه

پ.ن: باروتون نمیشه میدونم اما زیاد کار ندارم حداقل این روزا  فردا میریم سراغ سرویس خواب و کمد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 1:39  توسط خان جون نارنج دونه  | 

سلام ... از یه پیاز خسته رو  پذیرا باشید!

اول از همه یه توضیح به جناب "ثنا" و یا همون ساز مخالف اگه  خلق برات مهم نیست  خالق  که برات مهمه  خواهشا دست از سر منو وبلاگم بردار اینجا ماوای آرامش منه ! به خدایی که از روحش در تو دمیده من به اندازه ی کافی مشغله فکری دارم  به خدا قسم دادم ... ،حوصله ندارم بنده ی خدا!!!

*یکشنبه رفتیم خرید چیزای اساسی از سرویس طلا و حلقه  و چمدون و تا آینه شمعدون رو برداشتیم اولین خریدمونم قرآن بود ایشالله که خدا بازم یاورمون باشه !!  حدود ساعت ۱۲  شب هم رسیدیم خونه ! امروزم که ساعت ۸ قرار شد با شوشو بریم آزمایش دیش ( همون خون) اول رفتیم دفتر ازدواج نامه گرفتیم و بعدشم یه چیزی خوردیم تا دلمون پر شه بعد هم رفتیم آزمایشگاه این وسط شوشو هم هیچی موجودی نداشت د ی ش  من رفتم براش آب گرفتم اونم تعهد عدم مصرف مخدر رو نوشت و بعد هم خون داد ما هم مقادیری از اونا  ... دادیم  بعدشم دیگه کار شوشو هم تموم شد و اومدیم بیرون که من میخواستم برم یه سری خریدامو  صبح بکنم که طوفان  کم کم شروع شد ! شوشو یه کار اداری  داشت که به خاطرش مجبور شدیم کلی بریم و بریم بعدش تو ترافیک موندیم اصلا هم به خرید نرسیدیم  بعدشم من همش تو ماشین سکوت کرده بودم و حرف نمیزدم ! شوشو هم دیگه تحمل سکوت منو نداشت اونم سکوت کرد !  من براش پسته پوست میکردم و میذاشتم دهنش اما رسما برج زهر مار بودم    ، شوشو هم همش تند میرفت منم برعکس اومدن اصلا نگفتم آروم برو که نهایتش بیست تومن ناقابل جریمه شدیم هیچی این شد بدتر نفت روی آتیش ! بعد هم با شوشو رفتیم محله کارش رو دیدم وووووی خیلی با حال بود داشتیم میترکیدم از حرف اما حرف نزدم فک کنین میون یه عالمه ماشینای گنده و توی اسکله زیر کلی جرثقیل گنده و کلی کشتی های بزرگ که از سمت عقب باز شده بودن روی اسکله برای تخلیه   به شوشو گفتم بریم خونه ی ما ! گوش نمیداد منم سر لج بودم  بهش گفتم برو فلان جا (آخه خدمات پستی کار داشتم ) بعد این که شوشو واستاد من سریع پیاده شدم و رفتم  رفتم بعد یه ربع که کارم تموم شد دیدم که نه شوشو هست نه ماشین  ! داشت گریم میگرفت از گرما خیس عرق بودم جیبمو نگاه کردم بدترین چیز ممکن گوشیمم تو ماشین جا گذاشته بودم  رفتم تلفن کارتی پیدا کردم و به شوشو زنگیدم و گفتم کجایی؟

شوشو هم فک کرده بود من رفتم خونمون ، رفته بود دم کوچمون واستاده بود !!!! هیچی دیگه داشتم خفه میشدم بعد یه ۱۰ مین شوشو هم اومد و منم با اوقات تلخی سوار شدم ! بعدش هی شوشو میگفت هی من میگفتم البته دعوا نبودا گپه دوستانه بود  هیچی منم دیوونه قبول داشتم اشتباه کردم اما نمیگفتم خوب سخت بود اما خوب   من واسه خریدام  برنامه ریخته بودم و ساعت ۲ ظهر بود همش ریخته بود به هم قرار شد بریم خونه ی شوشو اینا ماشین رو بزاریم ناهار بریم خونه ی ما ! منم تو راه مقادیری اشک ریختم بعدش که رسیدیم خونشون من گفتم تو نمیام !! بدتر شد شوشو رفت تو و گفت زودی میاد خیلی طول کشید منم دیدم تو کوچه خیلی دارم تابلو میشم !!  رفتم زنگ زدم  هیچی دیگه برادر شوهری اومد در رو باز کرد و تعارف کرد برم بالا منم نرفتم و موندم حیاط(!) هیچ کسم نیومد بیرون منم بدتر شدم برج زهرمار بار دار شده آژانس اومد دنبالمون و راه افتادیم واسه خونه شوشو هم دستشو انداخت دور گردنم منم دست خودم نبود محل نکردم  بیچاره شوشو خدا منو بکشه !

این وسط این راننده ی بیشعور داشت  چشمشو نرمش میداد عوضی ! دیگه داشت تحملم تموم میشد اومدم شروع کنم برای فوش دادن بهش و بعدا از ماشین پیاده شیم که همچین تا اومدم آب دهنمو قورت بدم ...  از بیرون یه نوشته دیدم که نوشته بود " با مردم خوش سخن باشید " وای منو میبینی داشتم میترکیدم  آخه میخواستم به مرده رسما هیچی نگم بگم بیشعور عوضی! هیچی بی خیالش شدم شوشو الهی بمیرم براش دستشو برداشته بود از پشتم از فرط خستگی همین طوری داشت چرت میزد و حواسش نبود  منم دستمو انداختم دور گردنش و تیکه گاه کردم هر چند به دلیل کوچکیه ی  جسه ی بنده هیچی تغییری حاصل نشد !

بعدش وسطای راه من به راننده ی چشم سفید گفتم آقا نگه داره و شوشو رو فرستادم بره یه چیزی واسه خونه بخره  حالا این جا  راننده ی چاق و ایکبیری هی اومد عقب جلو کرد شوشو کجا بود توی مغازه ۱۰ متر بالاتر منو میبینی   رسما داشتم قالب تهی میکردم از ترس که مبادا منو بدزده  همین طوری در همین احوالات که هی ماشین عقب و جلو میکرد منم در ماشین رو باز کردم  و یه پامو گذاشتم بیرون  خیلی وضعیت بدی بود !! تا این که شوشوی عزیزم تندی اومد  قربونش شم که سایه ی سرمه . با حضورش دلم قرص شد

بعدشم رفتیم خونه حالا من انقده آتیشه فرو سوخته بودم مامان فک کرده بود ما تصادف کردیم  هیچی دیگه حالا این وسط یه چند روزیه  یکی از چشمای شوشو شده یه کاسه خون اصلا یه لایه روی چشمشو گرفته و همش میسوزه  الهی فداش شم ، داروها هم هیچ تاثیری نزاشته ... اومدیم خونه چشمش بدتر شده بود میسوخت همش و چرک میکرد دیروز و امروزم اصلا خرید بهم مزه نداد چون شوشو همش داشت به چشمش دست میمالید  بعد ناهار مامان چشمشو براش با چایی گرم بست  شوشو هم خوابید منم که قبلا بی هوش شده بودم شوشو قبل خواب اومده بود بالای سرم نازم میکرد  الهی این زنت بمیره تو بی زن شی با این عزرائیلی که داری  این وسط برقم رفت  بعدشم که داشتیم از گرما میمردیم تا ساعت ۴ و خرده ای که چایی رو از روی چشم شوشو برداشتم و براش قطره ریختم و چشمشو بوس دادم  الهی بمیرم اصلا چشمش باز نمیشه !!! خیس عرق بود تموم لباسش یه کم بادش زدم تا برق اومدو خنک شدیم  و کم کم حاضر شدیم رفت واسه خرید وای خدا مردم دیگه کف پام باد کرد امشبم تا خوده ۱۰ شب بازار بودیم و بیشتر خریدا انجام شد ، سرویس حوله فقط یه کم مشکوکه خیلی پرز میده  کفش و کیفمم خیلی جیگمله !و ...

دیگه رسیدیم خونه همه ی وسایلا رو پخش و پلا کردیم و بعدشم منم رفتم سرویسمو که شوشو توی گردنم ندیده بود انداختم شوشو هم خوشش اومد بوسم کرد  حلقمم انداخت دستم حلقمم خیلی دوست دارم هم شیکه هم کاملا زنونه   .... شوشو رو  امروز خیلی اذیتش کردم هر چند بهش گفتم من حاضرم  خواهر شوهرا رو مخصوصا بزرگه رو و برادر شوهری و همچنین مامان رو بزارم توی قلبم خیلی دوستشون دارم خدایی اما نیمتونم با بقیه ی فامیل شوشو جدیدا روبرو شم ظهرم داییش اینا  خونشون بودن  !! واسه همین ... خدا کنه درست شه !! واسه همین فردا میخوام برم ناهار بگیرم برم خونشون و ناهار پیش بچه ها باشم  تا ازم ناراحت نشن چون خاطرشون برام خیلی عزیزه ! دلم برای خواهری شوهر بزرگه شده عدس  قربونش برم فردا عصری هم ایشالله بریم خرید رو کلا تموم کنیم !! و از چهارشنبه به کارای خونمون برسیم انشالله ! از اون روز که خونه رو سمپاشی کردیم خبر خونه رو نداریم مطمئنا الان پر از اجساد سوسک ها شده !

خیلی خسته شدم خیلی زیاد ! اصلا باورم نمیشه که این همه کار داریم ! خوده روز عروسی یه طرف ! راستی امروز من یه اپیلاتور خریدم که  شوشو همش گفت اینجا نگیر بریم یه جا من آشنا دارم بهتره! منم گوش ندادم و خریدم حالا همش میترسم که بد از آب در بیاد و آبروم بره ، بچه ها ...دعا کنین دیگه همه مدله ! دوست دارم بخوابم و وقتی چشممو باز میکنم عروسی تموم شده باشه !!! کارتا رو همه رو نوشتم ماله فامیلا رو میدیم و دوستامون میمونه واسه یه هفته مونده  ، دارم از خستگی میمیرم  دیگه برم بخوابم ... بچه ها ببخشید بهتون سر نمیزنم وبلاگا رو  میخونم فقط نظر نمیرسم بدم  ! ایشالله که جبران کنم ! از بابت تعریفاتون از لباسمم خیلی ممنونم! واقعا ذوق زده شدم  از این همه تعریف !! میسی

پ.ن: این روزا همیش متناقضم ! یه لحظه خوب و یه لحظه بد ! چکار کنم نیمدونم ! خدا بهم آرامش بده

پ.ن: سمیر تو منو شوکه کردی دختر ! چی بگم من اصلا فکرشم نمیکردم ...

پ.ن:مهندس تو هم کاری رو که پرسیدی مانعی نداره انجام بده !

پ.ن: همش دوست دارم لوس شم شوشو میشه لوفا

پ.ن: میلکا عکسا رو دیدی ؟  نظرت چیه ؟

یه حقیقت تلخ : حس میکنم دیگه تحمل مزاحمت ها رو ندارم ... شاید فقط ۱۵ روز دیگه وبلاگ نویس باقی بمونم باید خودمو محیای خداحافظی کنم  ... ! خدای من ... تو خودت شاهد باش آرامشی رو که اینجا داشتم یکی از بنده های تو داره سلبش میکنه ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 1:40  توسط خان جون نارنج دونه  | 

¤ شوشو میگه بیدار نمون تا دیر وقت به خدا دسته خودم نیست نمیتونم بخوابم! شوشو جونم منو ببخش آخه شوشوی خونم اومده پایین واسه همین شبا خوابم نمیبره (حالا نه اینکه هر شب تو بغلت میخوابیدم !!!) دلم واست تنگ شده خدایی در ضمن حساسم شدم کافیه یه کم ، فقط یه کم باهام سرد و یا معمولی رفتار کنی انقده تو دلم غصه میخورم که نگو  میدونم خیلی لوس شدم !!! اما دسته خودم نیست این روزا بیشتر از همه چی عشقولی بودن رو دوست دارم شوشو !

¤ چند روزیه مامان همش میگه وسایلاتو جمع کن !! منم هی میگفتم کارتون ندارم !  امشب بابا سه تا کارتون متوسط برای شروع آورد ... گذاشتمشون وسط اتاق شروع کردم قفسه هامو خالی کردن ... کتاب و مجله و آرشیو روزنامه و عطر و ادکلن و عروسک و اووووو مامان هم توی حال نگاه میکرد و گریه !مینا هم توی اتاق بابا هم که چشمش رو ازم پنهون کرده بود ! و منم عروسک زشتمو پرتاب کردم و شروع کردم به گریه  بغض داشت خفم میکرد! دوباره همون کارتونای نصفه نیمه پر شده رو گذاشتم توی کمدم و رفتم بیرون و بی خیالش شدم!

¤ فردا میریم خرید !! نمیدونم چرا مضطربم ... آرامش ندارم ... به اینجا هم عادت ندارم ! خدا بازم یکی باعث شد من ترک خونه کنم نمیدونم چرا کسی چشم دیدن خونه ی منو نداره ای خدااا

به شوشو نوشت : دلم برات تنگ شده ها میدونی ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 1:12  توسط خان جون نارنج دونه  | 

¤ فقط ۱۸ روز مونده باورش سخته اما حقیقت داره !!!

اینم حرفایی  که باد کرده بودااا رو دلم هموناست!!! اینجا راحت تر حرف میزنم براتون بچه ها

* ۲۳ خرداد

دیروز صبح رفتیم کارای هتل رو تموم کردیم و قرار داد بستیم  از اونجا هم با شوشو  رفتیم پایه ی کیک رزرو کردیم اما کیک نتونستم انتخاب کنم  سخت بود خو ... این میمونه واسه مامان فک کنم ...

عصر هم رفتم آرایشگاه  ، با آرایشگرمم صحبت کردم زمانم رزرو  کردم برای ۲۶ تیر ... موهامو دید مدل آرایشمم انتخاب کردم ... قرار شد یه گریم نا محسوس با یه آرایش معصوم  داشته باشم ... قراره شد سوم یا چهارم برم بیعانه بدم و زمانو برای مش و اصلاح مشخص کنم ... (که شد برای ۲۴ تیر)

امروزم رفتیم مزون ... لباسای منتخب رو پرو کردم که سومی که سر همی بود رو انتخاب کردم تقریبا یه دو تیکه که روی دامنش طرح پولک ماهی کار شده و تاپش هم برجسته و تسمه ایه اینم عکسش   پایین دامنم  و  و بالای لباسم    چطوره ؟!

موقع پوشیدن لباسا هم ماجرایی داشتیم آبجی کوچیکه و مامان داخل اتاق بودن مینو محکم بغلم کرده بود و هی جیغ خوشحالی میزد... مامان هم خیلی ذوق میکرد  ... منم خودم فک نمیکردم این همه به تنم شیک باشه لباس خود شیفته شدم در حد دکترا بعدشم که شوشو  رو صدا میزدیم ... بیاد ببینه شو شو هم خیلی خود داره جلوی جمع توی چشاش برق میزد اما بروز نداد ولی سر نمیدونم کدوم لباسه بود یه عالمه لبخند زد و خوشحال شد فک کنم همینه که برداشتم بود ؟در عوض صاحب مزون که دختر عمه مامان هم از آب در اومد کلی ازم تعریف میکرد اونقده که من داشتم جو گیر میشدم مثل مسعود شصت چی دیگه هیچی سر یکی از لباسا هم بابا از راه رسید اومد و منو دید اولین بار بود میدیدم این همه ذوق کرده   با یه حالتی بهم میگفت ماشالله حاج خانوم داشت بغضم میگرفت

خنچه رو هم انتخاب کردم طرح فرشته ی روی پایه بعدا عکسشم میزارم خودم خیلی خوشم اومده ... تاجمم مدل خلیجی برداشتم با سنگ های فیروزه ای که واسه همین آرایشمم فیروزه ای کار میکنم ..(البته این تاج به دلایلی کنسل شد) شیفونم رو هم مدل عرب برداشتم که بلنده و خیلی جیگوله اینم خیلی میدوستم

بعدشم رفتیم کیک رو انتخاب کردیم و پایش رو  فیکس کردیم و شیرینی رو هم مشخص کردیم و قرارداد بستیم از اونجا هم رفیتم کارت سرا کارت انتخاب کنیم ای داد دروغ نگم نزدیک ۲ ساعت فقط مشغول بودیم ... روزگاری داشتیمااااااا... چه کنم دیگه آخرشم با سلیقه ی مشترک یه کارت صورتی که روش کاغذ کالک کار شده بود با طرح پروانه دم بلند  از کارتمونم خوشم اومد ... کارتهای شامم تحویل گرفتیم به تعداد ... یه متن خیلی با حالم برای  کارت انتخب کردیم با هم که کلی به اسم من میخوره وقتی کارت ها حاضر شد حتما میزارم ... از اونجا هم رفتیم من دسته گلمو بخرم ... خودم دوست داشتم رنگ تند  بردارم چون قبلا انتخاب کرده بودم اما به پیشنهاد جمع و البته شوشو یه دسته گل آبی فیروزه ای برداشتم خیلی ماهه هم به تاجم میخوره هم به آرایشم ولی چی من که چند هفته پیش قیمت زده بودم بود بیست تومن اما امشب داشتم شاخ در می آوردم ... شده بود سی تومن ... خیلی رفته بود روش زنیکه ی نامرد هم تخفیف خوبی نداد دوسمشم ندارم اصلا زنه رو میگم ... همین دیگه من برم !!!

 

 ¤مرسی اومدین بچه ها

دوست جونای بلاگفا لطفا منو به قسمت وبلاگهای دوستان اضافه کنن میسی

+ نوشته شده در  شنبه 8 تیر1387ساعت 15:25  توسط خان جون نارنج دونه  | 

لبخند سوال تعجب شیطان فرشته سبز خمیازه هیپنوتیزم مشغول تلفن ناراحت قلب عصبانی گریه یول ساکت

خوشمزه دروغگو به من زنگ بزن چشمک خجالت از خود راضی خنده بامن حرف نزن قهر متفکر منتظر کلافه نیشخند زبان عینک

خنثی خواب دلقک آخ افسوس بای بای مژه ماچ نگران ابرو چشم ابله تشویق زبان وقت تمام

 بغل  دل شکستهاوه قهقهه بازنده هورا استرس گاوچران خیال باطل  money eyes whistling  feeling beat up

peace sign dancing shame on you bring it on hee hee chatterbox not worthy oh go on star  I don't know - New!not listening - New!

pig cow monkey chicken bug rose good luck coffee skull idea praying  on the phone - New!http://i36.tinypic.com/34hypza.jpg

http://i35.tinypic.com/2n0qzx1.gifhttp://i36.tinypic.com/2ezplhd.gifhttp://i38.tinypic.com/21p0182.gifhttp://i34.tinypic.com/2m2wg7t.gif

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 تیر1387ساعت 15:19  توسط خان جون نارنج دونه 

Daisypath Anniversary Years Ticker Daisypath Vacation Ticker