
نمیدونم باید چی بگم و از کجا شروع کنم این پست برای تموم دوستایی هستش که تموم این دوران وبلاگ نویسی با من بودن چه مستتر و چه غیر مستتر میدونم دیدن این بند بلند و بالا خیلی ها رو از اشتها بندازه برای خوندن و بازم هر چند این وبلاگ مدت زیادیه در تلاش نیست تا اشتهای کسی رو تحریک کنه چون ... بی خیال ... این مطلب رو برای قلقلک اذهان مستتر و غیر مستتر مینویسم خنده دار اینجاست که خودم هم نمیدونم از این پست چی میخوام راستش الان مدتهاست که توی دنیای مجازی با نوشتن خودم رو تخلیه میکنم نه نه نه خواهش میکنم منحرف نشید من هنوز هم نارنجی هستم یه نارنجدونه توی فصل نارنجی با یه شوهر و خونه نارنجی فضای این روزهای خونه و زندگیم عالیه گربه ی خونگیمون + خیلی دماغش چاقه اجاقمون گرمه و دلامون روشن ... (چرا این کیبوردم ویرگول نمیگیره!) البته شاید اگه شما بودین نه ! حتی اوضاع اعتباری حسابامون هم درست و درمون نیست مثل همیشه اما بازم گرمه گرم واسه همینه که میگم اگه شما بودین نه چون از کم هم کمتر شده ! نارنجیه نارنجی ! اهل و ایال همه خوبن خواهر و مادر و پدرم مادرشوهرم هم دیگه شیمی درمانی نمیکنه "فعلا" شهر هواش عالیه جای پای قدم هام روی دل خواهرشوهرا و بردار شوهرم هست ... حس میکنم دیگه از خودم هستن و خدا رو شکر دوستم دارن من هم خواهر سومشونم ... یه چند نفری منو دوست نداشتن و با من قهر کردن "از خونم بودن" (ویرگول) یه چند نفری دوستم دارن و عاشقم هستن ... شبا پتوی نارنجی با یه پتوی پنبه ای قدیمی و گرم میندازیم رو خودمون ... دود از دودکش خونمون بیرون میزنه ... (ویرگول) خبری از همون چیزی هم که فکر میکنین باید بابتش خاله بشید و من ۹ ماه گشاد گشاد راه برم هم نیست (دندون + ویرگول) راستییتش من حس گشاد گشاد راه رفتن رو ندارم ...
اینا رو گفتم تا جواب چشمای مهربونی رو بدم که جویای حاله من هستن ... و بودن
این روزا دنبال یه چیزایی هستم که حاضرم بابتشون کلی زحمت بکشم فقط این وسط این تصمیم با چند تا تصمیم دیگه تصادف میکنه و معلوم نیست کدوم رو بچسبم (ویرگول) حالا دیگه تموم اون چیزایی که دارم خوب هستن اما من توی این شهر یه چیزی رو ندارم و شایدم دارم و دارن ازم میگیرن ... من دست میخوام پا میخوام کمک میخوام و اون همونیه که این تصمیم رو به ذهنم انداخته ... (ویرگول) حق میدم چیزی نفهمید ... اغراق داره اگه بگم مکس داره اگه بگم اههههههه این چیه نارنجدونه گندت بزنن اینا رو دیوونه میکنی خودتم که دیگه آک موندی رو دستم بیا برو بیرون بینم ....
پ.ن: از خوشی این روزها میخوام عسل بسازم به کام دنیای کوچیکم ... دوره و دراز منتظر باشید من موفق میشم به نام خدای نارنجیه زندگیم
پ.ن: دلتون رو با من صاف کنید اگه اینجا رسم دیدار به کامنته منه نارنجی درگیرم که بهش نمیرسم ... همین روزا به تموم لینکای مهربونم سر میزنم نه از روی همیشه از روی دیدار با صفای خداییه خونتون"
پ.ن: بر میگردم با دستی پر
پ.ن: این نقطه بلوغ در وبلاگ نویسی بود!


